ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ

داستان :: آ خدا ( وب مهربانی )

آ خدا ( وب مهربانی )

( مطلب نداری بردار ؛ مطلب داری بذار )

آ خدا ( وب مهربانی )

( مطلب نداری بردار ؛ مطلب داری بذار )

آ خدا ( وب مهربانی )

برای اولین بار
- بعد از دیوار مهربانی و طاقچه مهربانی -
اینک :
« وب مهربـــــــــــانی »
مطلـــــب داری بــــــــــذار
مطلــــب نداری بــــــــــــردار
( مطالب دوستان به اسم خودشان منتشر خواهد شد.
ترجیحا مطالبی متناسب با آ خدا )

*******************************
*******************************
تذکر:
لزوما داستان ها و خاطراتی که در این وبلاگ نوشته میشن مربوط به زمان حال نیست بلکه تجربیات تبلیغی سال ها ومحلات مختلف بنده و بعضا همکاران بنده است و حتی در مواردی پیاز داغ قضیه هم زیادتر شده تا جاذبه لازم را پیدا کنه.
بنابراین خواننده محترم حق تطبیق این خاطرات بر محل تبلیغی فعلی حقیر رو ندارد...

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۶ دی ۹۵، ۲۱:۲۱ - متیو تل
    عجب
  • ۲۶ دی ۹۵، ۲۰:۰۹ - دچــ ــــار
    :)
پیوندها
پیوندهای روزانه

۳۷ مطلب با موضوع «داستان» ثبت شده است

کِــــــــــل بکش دختــــــــر!

چهارشنبه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۵، ۰۲:۵۶ ب.ظ

میگم:

یادته برات ماشین عروس نگرفتم، تو خیابونا بوق بوق راه بندازیم؟!

حالا تو این بیابون برهوت که مزاحمتی نیست و نفرینی پشت سرمون، اجازه میدی قضاشو بجا بیارم؟!!!

میگه:

دخترا رو چکار کنم؟!!

میگم:

بگو کِل بکشن، غریب نباشیم!!!

بوق بوق، بوق بوق....

خاطره ای نوروزی از استاد شفیعی کدکنی :

ﻧﺰﺩﯾﮑﯽ‌ﻫﺎﯼ ﻋﯿﺪ ﺑﻮﺩ، ﻣﻦ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﻌﻠﻢ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺣﻘﻮﻗﻢ ﺭﺍ ﻫﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ، ﺻﺒﺢ ﺑﻮﺩ، ﺭﻓﺘﻢ ﺁﺏ ﺍﻧﺒﺎﺭ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺴﺘﻦ ﻇﺮﻭﻑ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺁﺏ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ.

ﺍﺯ ﭘﻠﻪﻫﺎ ﺑﺎﻻ ﻣﯽﺁﻣﺪﻡ ﮐﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻔﯿﻒ ﻫﻖ ﻫﻖ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪﺍﯼ ﺭﺍ ﺷﻨﯿﺪﻡ، ﺍﺯ ﻫﺮ ﭘﻠﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﻻ ﻣﯽﺁﻣﺪﻡ، ﺻﺪﺍ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ ﻣﯽﺷﻨﯿﺪﻡ... (ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮐﺪﮐﻨﯽ ﺣﺎﻻ ﺧﻮﺩﺵ ﻫﻢ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ ...)
ﭘﺪﺭﻡ ﺑﻮﺩ، ﻣﺎﺩﺭ ﻫﻢ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯽﮐﺮﺩ. ﻣﯽﮔﻔﺖ: ﺁﻗﺎ! ﺧﺪﺍ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺳﺖ، ﺧﺪﺍ ﻧﻤﯿﮕﺬﺍﺭﺩ ﻣﺎ ﭘﯿﺶ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﮐﻮﭼﮏ ﺷﻮﯾﻢ! ﻓﻮﻗﺶ ﺑﻪ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﻋﯿﺪﯼ ﻧﻤﯽﺩﻫﯿﻢ...

ﺍﻣﺎ ﭘﺪﺭ ﮔﻔﺖ: ﺧﺎﻧﻢ! ﻧﻮﻩﻫﺎﯼ ﻣﺎ، ﺩﺭ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻩﺍﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﺎ...
ﺣﺎﻻ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﻭﺷﻦﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻢ ﺩﻟﯿﻞ ﮔﺮﯾﻪﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﭙﺮﺳﻢ.

ﺩﺳﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﻮﯼ ﺟﯿﺒﻢ، ۱۰۰ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ، ﮐﻞ ﭘﻮﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺪﺭﺳﻪ (ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺣﻘﻮﻕ ﻣﻌﻠﻤﯽ) ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ. ﺭﻭﯼ ﮔﯿﻮﻩﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺧﻢ ﺷﺪﻡ ﻭ ﮔﯿﻮﻩﻫﺎﯼ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺧﺎﮐﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺯﻣﯿﻦ ﺯﺭﺍﻋﯽ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎﺑﺎ ﺑﻮﺩ، ﺑﻮﺳﯿﺪﻡ.

ﺁﻥ ﺳﺎﻝ، ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻡ ﺍﺯ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻣﺸﻬﺪ، ﺑﺎ ﺑﭽﻪﻫﺎﯼ ﻗﺪ ﻭ ﻧﯿﻢ ﻗﺪﺷﺎﻥ، ﭘﺪﺭ ﺑﻪ ﻫﺮﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﻭ ﻧﻮﻩﻫﺎ ۱۰ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﻋﯿﺪﯼ ﺩﺍﺩ، ۱۰ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﻣﺎﻧﺪ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻋﯿﺪﯼ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺍﺩ.
ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﻌﻄﯿﻼﺕ ﺑﻮﺩ، ﭼﻬﺎﺭﺩﻫﻢ ﻓﺮﻭﺭﺩﯾﻦ، ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﺮ ﮐﻼﺱ.

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮐﻼﺱ، ﺁﻗﺎﯼ ﻣﺪﯾﺮ ﺑﺎ ﮐﺮﻭﺍﺕ ﻧﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﻡ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﻭﻡ ﺑﻪ ﺍﺗﺎﻗﺶ؛ ﺭﻓﺘﻢ، ﺑﺴﺘﻪﺍﯼ ﺍﺯ ﮐﺸﻮﯼ ﻣﯿﺰ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮﯼ ﺭﻧﮓ ﮐﻬﻨﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺩ.
ﮔﻔﺘﻢ: ﺍﯾﻦ ﭼﯿﺴﺖ؟ ﮔﻔﺖ: «ﺑﺎﺯ ﮐﻨﯿﺪ؛ ﻣﯽﻓﻬﻤﯿﺪ». ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ، ۹۰۰ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﭘﻮﻝ ﻧﻘﺪ ﺑﻮﺩ!

ﮔﻔﺘﻢ: ﺍﯾﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺴﺖ؟ ﮔﻔﺖ: «ﺍﺯ ﻣﺮﮐﺰ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ؛ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻩ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﻮﺩﯼ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺭﺷﺪ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ؛ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻣﺮﮐﺰ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺗﺸﻮﯾﻘﺖ ﮐﻨﻨﺪ.» 

ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﻣﻌﻨﯽ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؟! ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﺁﻗﺎﯼ ﻣﺪﯾﺮ ﮔﻔﺘﻢ: ﺍﯾﻦ ﺑﺎﯾﺪ ۱۰۰۰ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ، ﻧﻪ ۹۰۰ ﺗﻮﻣﺎﻥ! ﻣﺪﯾﺮ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﯽﺩﺍﻧﯽ؟ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﮔﻔﺘﻪ؟ ﮔﻔﺘﻢ: ﻧﻪ، ﻓﻘﻂ ﺣﺪﺱ ﻣﯽﺯﻧﻢ، ﻫﻤﯿﻦ.

ﺩﺭ ﻫﺮ ﺻﻮﺭﺕ، ﻣﺪﯾﺮ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺮﮐﺰ ﺍﺳﺘﻌﻼﻡ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ ﻭ ﺧﺒﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽﺩﻫﺪ.

ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ، ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻢ ﺍﺗﺎﻕ ﻣﻌﻠﻤﺎﻥ ﺗﺎ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺑﺸﻮﻡ ﺑﺮﺍﯼﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﮐﻼﺱ، ﺁﻗﺎﯼ ﻣﺪﯾﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺭﺳﺎﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺭﻓﺘﻦ ﺷﻤﺎ ﺍﺳﺘﻌﻼﻡ ﮐﺮﺩﻡ، ﺩﺭﺳﺖ ﮔﻔﺘﯽ! ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﻧﻪ ﻧﻬﺼﺪ ﺗﻮﻣﺎﻥ! ﺁﻥ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩﻩ ۱۰۰ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﻓﺘﻢ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺮﻓﺘﻢ، ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﯾﮏ ﺷﺮﻁ ﺩﺍﺭﻡ...

ﮔﻔﺘﻢ: «ﭼﻪ ﺷﺮﻃﯽ؟» ﮔﻔﺖ: ﺑﮕﻮ ﺑﺒﯿﻨﻢ، ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺘﯽ؟!

ﮔﻔﺘﻢ: ﻫﯿﭻ، ﻓﻘﻂ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺩﻩ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﮐﺎﺭ ﺧﯿﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﺮ ﻣﯽﮔﺮﺩﺍﻧﺪ، ﮔﻤﺎﻥ ﮐﺮﺩﻡ ﺷﺎﯾﺪ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﺎﺷﺪ...


منبع: پارسینه ، کد خبر: ۲۷۹۲۰۲

دست ردّ امام عسکری بر سینه ی ...

دوشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۴، ۰۳:۰۰ ب.ظ

شخصى از اهالى کوفه به نام ابوالفضل محمّد حسینى حکایت کند:

در سال 258، نیمه ماه شعبان به قصد زیارت امام حسین علیه السلام عازم کربلا شدم .

و چون ولادت مسعود حضرت مهدى - موعود - علیه السلام در بین شیعیان منتشر شده بود ؛ هرکس به نوعى علاقه مند دیدار آن مولود عزیز بود.

مادر من که نیز از علاقمندان اهل بیت علیهم السلام بود گفت :

چون به زیارت حضرت اباعبداللّه الحسین علیه السلام رفتى از خداوند طلب کن تا خدمتگذارى امام حسن عسکرى علیه السلام را روزىِ تو گرداند، همان طورى که پدرت مدّتى توفیق خدمتگذارى حضرت را داشت .

پس هنگامى که به کربلا رسیدم و براى زیارت امام حسین علیه السلام وارد حرم مطهّر شدم و زیارت آن حضرت را انجام دادم ، او را در پیشگاه خداوند متعال واسطه قرار دادم تا به آرزویم - یعنى : به خدمت گزارى مولایم امام حسن عسکرى علیه السلام  - برسم و چون نزدیک سحر شد و بسیار خسته بودم در گوشه اى استراحت کردم .

ناگهان متوجّه شدم ، که شخصى بالاى سرم ، مرا صدا زد و اظهار داشت :

اى اباالفضل ! مولایت حضرت ابومحمّد، امام حسن علیه السلام مى فرماید: دعایت مستجاب شد، حرکت کن و به سوى ما بیا تا به آرزو و خواسته خود برسى .

عرضه داشتم :

من الا ن در موقعیّتى نیستم که بتوانم به سامراء بیایم و خدمت مولایم برسم ، باید برگردم کوفه و خودم را جهت خدمت در منزل حضرت ، آماده کنم .

پاسخ داد:

من پیام مولایم را رساندم و تو آنچه مایل بودى انجام بده .

بعد از آن به کوفه بازگشتم و مادرم را در جریان قرار دادم ، مادرم با شنیدن این خبر شادمان شد و پس از حمد و ثناى الهى ، گفت :

اى پسرم ! دعایت مستجاب شد، دیگر جاى ماندن و نشستن نیست ، سریع حرکت کن تا به مقصد برسى .

به همین جهت خود را آماده کردم و به همراه شخصى زرگر معروف به علىّ ذهبى روانه بغداد شدم و چون من جوانى بى تجربه بودم ، مادرم سفارش مرا به آن زرگر کرد.

هنگامى که وارد شهر بغداد شدیم ، من به منزل عمویم که ساکن بغداد بود، رفتم و در آن هنگام مراسم جشن نصارى بود.

عمویم مرا با خود به مجلس جشن نصارى برد.

همین که وارد مراسم و جشن آن ها شدیم ، سفره غذا پهن کردند و ما نیز از غذاى ایشان خوردیم.

سپس شراب آوردند و بین افراد تقسیم کردند و براى من هم آوردند، لیکن من قبول نکردم ولى به زور مرا مجبور کردند تا نوشیدم!

بعد از گذشت لحظاتى تعدادى نوجوان خوش سیما وارد مجلس شدند و مردم با آن ها مشغول عمل زشت شدند و من هم که شراب خورده بودم و مست کرده بودم و ... 

بعد از چند روز عازم سامراء شدم و هنگام ورود به شهر داخل دجله رفتم و بعد از آن که خود را شستشو دادم ، لباس هاى پاکیزه پوشیدم و روانه منزل امام حسن عسکرى علیه السلام شدم .

همین که نزدیک منزل آن حضرت رسیدم ، وارد مسجدى شدم که جلوى منزل حضرت بود و مشغول خواندن نماز گشتم .

پس از مدّتى کوتاه ، همان کسى که در کربلا آمد و پیام حضرت را آورد، دوباره نزد من آمد و من به احترام او ایستادم ، او دست خود را بر سینه من نهاد و مرا به عقب راند و اظهار داشت :

بگیر ؛ و مقدارى دینار به سوى من پرتاب نمود!

و گفت : مولا و سرورم فرمود:

تو دیگر حقّ ورود بر آن حضرت را ندارى، از هر کجا آمده اى برگرد!

و من با حالت گریه و اندوه برگشتم و چون به منزل آمدم ، جریان را براى مادرم تعریف کردم و بسیار از کردار زشت خود در بغداد شرمنده شدم ، لباس خشن موئى پوشیدم و پاهاى خود را با زنجیر بستم و خود را در گوشه اى انداختم ...


منبع:

چهل داستان و چهل حدیث از امام حسن عسکری (ع)

عبدالله صالحی

سعدى مدتى در مدرسه مستنصریه بغداد در نزد شیخ اجلّ ، ابوالفرج بن جوزى (وفات یافته در سال 636 ه . ق ) درس خوانده و از موعظه هاى او بهره مند می شد. ( از جمله مواعظ او که البته سعدی به گوش نمی گرفت : ترک مجالس رقص و آواز بود!!) خود در این رابطه مى گوید:

هر قدر که مرشد بزرگ ابوالفرج بن جوزى ، در پند و اندرز خود مرا از رفتن به بزمهاى ساز و آواز و شنیدن ترانه و غزل باز مى داشت و به گوشه گیرى و خلوت نشینى دستور مى داد ، باز حالت و غرور نوجوانى بر من چیره مى شد و خواهش دل و آرزویم مرا به مجالس طرب مى کشانید و از شنیدن آواز خوش و معاشرت با یاران سرمست از آواز خوش ، لذت مى بردم .

وقتى که پند و اندرز استاد به خاطرم مى آمد مى گفتم :

اگر خود او نیز با ما همنشین بود ، به رقص و دست افشانى و پایکوبى مى پرداخت ، زیرا اگر نهى از منکر کننده خودش شراب بنوشد، عذر مستان را مى پذیرد و آنها زا به خاطر گناه شرابخوارى ، بازخواست نمى کند.

قاضى ار با ما نشیند بر فشاند دست را

محتسب گر مى خورد معذور دارد مست را


تا اینکه یک شب به مجلسى وارد شدم ؛ گروهى در آن نشسته بودند و آوازه خوانى در میانشان آواز مى خواند.

ولى به قدرى صداى ناهنجار داشت که :

گویى رگ جان مى گسلد زخمه ناسازش

ناخوشتر از آوازه مرگ پدر، آوازش (1)


گاهى همکارانش ، انگشت در گوش خود مى نهادند تا آواز او را نشنوند، و گاهى انگشت خود را بر لب مى گذاشتند تا او را به سکوت فرا خوانند.

نبیند کسى در سماعت خوشى

مگر وقت مردن که دم در کشى (2)


چو در آواز آمد آن بربط سراى

کد خدا را گفتم از بهر خداى

زیبقم در گوش کن تا نشنوم

یا درم بگشاى تا بیرون روم (3)


خلاصه اینکه به پاس احترام یاران ، با رنج فراوان آن شب را به صبح آوردم . به قدرى شب سختى بود که گفته اند:

مؤذن بانگ بى هنگام برداشت

نمى داند که چند از شب گذشته است

درازى شب مژگان من پرس

که یکدم خواب در چشمم نگشته است


صبحگاه به عنوان تبرک شال سرم را و سکه طلایى را از همیانى که در کمرم بسته بودم ، گشودم و به آن آوازه خوان برآواز دادم و او را به بغل گرفتم و بسیار از او تشکر کردم .

یاران وقتى که این رفتار نامناسب مرا دیدند آن را برخلاف شیوه مرسوم من یافتند و مرا کم عقل خواندند!

یکى از آنها زبان اعتراض گشود و مرا سرزنش ‍ کرد که :

این رفتار تو بر خلاف رفتار خردمندان است ، چرا چنین کردى ؟!

خرقه مشایخ (شال سرت ) را به چنان آوازه خوان ناهنجارى دادى ، که در همه عمرش درهمى در دست نداشت و ریزه نقره و طلایى در دارائیش ‍ نبوده است؟!

مطربى (4) دور از این خجسته سراى

کس دوبارش ندیده در یکجاى

راست چون بانگش از دهن برخاست

خلق را موى بر بدن برخاست

مرغ ایوان زهول او بپرید (5)

مغز ما بر دو حلق او بدرید


به اعتراض کننده گفتم :

مصلحت آن است که زبان اعتراضت را کوتاه کنى ، زیرا من از این آوازه خوان ، کرامتى (6) دیدم ، از این رو به او جایزه دادم و او را در آغوش گرفتم .

اعتراض کننده گفت :

آن کرامت چه بود؟! بیان کن تا من نیز به خاطر آن به او تقرب جویم و از شوخى و گفتار بیهوده اى که در مورد او گفتم توبه نمایم .

به اعتراض کننده گفتم :

شیخ و مرشد (ابوالفرج بن جوزى ) بارها مرا به ترک مجلس بزم آوازه خوانان نصیحت و موعظه رسا مى کرد و من نصیحت او را نمى پذیرفتم ، ولى امشب دست صالح سعادت مرا به این مجلس آورد، تا با دیدن این آوازه خوان ناهنجار از هر گونه آوازه خوانى متنفر گردم و از رفتن به مجلس آنها توبه کنم . (خلاصه کاری که استاد به روزها نتوانست بکند ، این شخص ظاهرا بی همه چیز به شبی انجام داد ) به این ترتیب: عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.

آواز خوش از کام و دهان و لب شیرین

گر نغمه کند ور نکند دل بفریبد

ور پرده عشاق و خراسان و حجاز است

از حنجره مطرب مکروه نزیبد (7)


1- یعنى : مضراب خارج از اصول و نغمه ناهنجار او، گویى شاهرگ زندگى انسان را قطع مى کند. آواز او از فریادى که از مرگ پدر بر مى خیزد دلخراشتر است .

2- یعنى : تو اى آوازه خوان ناهنجار! از آواز تو کسى بهره نجوید مگر آن هنگام که مرگ سراغت آید و دم فرو بندى .

3- یعنى : چون آن آوازه خوان به آوازخوانى پرداخت ، به صاحبخانه گفتم یا براى رضاى خدا، جیوه در گوشم بریز تا کر شوم ، یا در خانه را باز کن تا بیرون بروم .

4- مطربى : آوازه خوانى .

5- یعنى : کبوتر طاق بزرگ از ترس صداى ناهنجار او پرید و دور شد.

6- کرامت : کار خارق العاده که از دست اولیاى خدا آشکار شود.

7- یعنى : آواز دلپذیر از دهان آوازه خوان خوشخوان ، چه زیر بخواند چه بم (خواه نازک بخواند و خواه درشت ) دلرباست ، ولى اگر نواى عشاق و خراسان و حجاز (سه نوع از نواى موسیقى ) از خلق آوازه خوانى ناخوش ‍ آواز و زشت دیدار برآید، نیکو نمى نماید.


منبع:

حکایتهاى گلستان سعدى به قلم روان

محمد محمدى اشتهاردى

با دخل و تصرف


اخـــــــــــراجــــــــی های عصر امام صـــادق (ع)

چهارشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۴، ۰۷:۰۱ ب.ظ

 مفضل بن عمرو نماینده امام صادق علیه السلام در شهر کوفه بود.

او از طرف امام موظف بود به مشکلات دینی، مالی و اجتماعی مردم کوفه رسیدگی کند و در این رابطه با جوانان شهر ارتباط صمیمانه و مستحکمی برقرار کرده بود.

برای همین عده ای این دوستی را نتواستند تحمل کنند، ناچار به شایعه و افتراء روی آوردند و مفضل و یارانش را به شرابخواری، ترک نماز، کبوتر بازی و حتی به سرقت و راهزنی متهم کردند.

این گروه، که ابوالخطاب معزول و طرفدارانش از فعالان آن شمرده می شدند، شایع کردند که مفضل افراد بی مبالات و لاابالی را پیرامونش گرد آورده است.

وقتی این شایعات به اوج رسید، گروهی از مومنان و مقدسان کوفه به محضر امام صادق علیه السلام چنین نوشتند: «مفضل با افراد رذل و شرابخوار و کبوتر باز همنشین است، شایسته است دستور دهید!! این افراد را از خود دور سازد.»

امام صادق علیه السلام بدون این که با آنان در این باره سخن بگوید، نامه ای برای مفضل نوشته، مهر کرد و به آنان سپرد تا به مفضل برسانند.

حضرت تصریح کرد که نامه را خودشان شخصاً به مفضل تحویل دهند.

آنان به کوفه برگشتند و دسته جمعی به خانه مفضل شتافتند و نامه امام صادق علیه السلام را به دست مفضل دادند.

وی نامه را گشود و متن آن را قرائت کرد.

امام علیه السلام به مفضل تنها دستور داده بود که:

چیزهایی بخرد و به محضر امام علیه السلام ارسال کند! !

در این نامه اصلا اشاره ای به شایعات نشده بود.

مفضل نامه راخواند و آن را به دست همه حاضران داد تا بخوانند.


سپس از آنان پرسید:

اکنون چه باید کرد؟

گفتند:

این اشیاء خیلی هزینه دارد!! باید بنشینیم تبادل نظر کنیم و از شیعیان یاری جوییم! (در واقع هدفشان این بود که فعلا خانه مفضل را ترک کنند.) 

مفضل گفت:

تقاضا می کنم برای صرف غذا در اینجا بمانید.

آنان به انتظار غذا نشستند.

 مفضل افرادی را به سراغ همان جوانانی که از آن ها بدگویی شده و به کارهای ناروا متهم شده بودند فرستاد و آنان را احضار کرد.

وقتی نزد مفضل آمدند، نامه حضرت صادق علیه السلام را برای آنان خواند.

آنان، با شنیدن کلام امام صادق علیه السلام برای انجام فرمان حضرت از خانه خارج شدند ( بدون تعلّل و اگر مگر!! ) و پس از مدت کوتاهی بازگشتند.

هر کدام به اندازه وسع خویش روی هم نهاده و در مجموع 2 هزار دینار و ده هزار درهم در برابر مفضل نهادند.

 آن گاه مفضل به شکایت کنندگان که هنوز از صرف غذا فارغ نشده بودند نگریست و گفت:

شما می گوئید این جوانان را از خودم برانم؟؟؟! و گمان می کنید خدا به نماز و روزه شما نیازمند است؟!!!


منبع:

مجله مبلغان شماره 24

از : معجم رجال الحدیث، ج 19، ص 325.

دلّال

جمعه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۴، ۰۵:۰۷ ب.ظ

حضرت سلیمان ( على نبینا و آله و علیه السلام ) عرض کرد:

خدایا تو مرا بر جن و انس و وحوش و طیور وملائکه و دیوها مسلّط کردى ، ولى یک خواهشى از تو دارم و آن اینکه اجازه دهى بر شیطان هم مسلّط شوم و او را زندانى و حبس کنم و به غل و زنجیرش بکشم که این قدر مردم را به گناه و معصیت نیندازد.

خطاب رسید: اى سلیمان مصلحت نیست .

عرض کرد: خدایا وجود این معلون براى چه خوبست ؟!

ندا آمد: اگر شیطان نباشد کارهاى مردم معوق و معطل مى ماند، عقب مى افتد، کار مردم پیش نمى رود...

عرض کرد: خدایا من میل دارم این ملعون را چند روزى حبس کنم .

خطاب رسید: حالا که اصرار دارى ؛ بسم اللّه ، او را بگیر.

حضرت سلیمان فرستاد او را آوردند، غل و زنجیر کردند و به زندان انداختند.

حضرت کارش زنبیل بافى بود، زنبیل درست مى کرد و مى برد بازار مى فروخت و از این راه نان خود را در مى آورد.

یک روز زنبیل درست کرد و به نوکرها داد که ببرند بازار بفروشند و قدرى آرد جو با پولش بخرند تا نان بپزد و تناول کند. (در حالى که در خبر است که هر روز چهار هزار شتر و پنجهزار گاو و شش هزار گوسفند در آشپزخانه حضرتش طبخ مى شد، با وجود این خودش زنبیل بافى مى کرد و نان مى خورد).

خدمتگذاران دیدند، بازارها بسته شده ، خبر آوردند: آقا بازارها بسته است ، فرمود: مگر چه شده ؟! براى چه بسته است ؟! گفتند: نمى دانیم ، زنبیل ها ماند، و حضرت آن روز را با آب افطار کرد.

روز بعد غلامان را فرستاد زنبیل ها را به بازار ببرند و بفروشند. باز خبر آوردند که بازارها بسته و مردم به قبرستانها رفته و مشغول گریه و زارى هستند و تهیه سفر آخرت را مى بینند.

خدایا! چه شده مردم چرا دل به کاسبى نمى دهند؟!

خطاب رسید: اى سلیمان! تو دلال بازار را گرفتى و زندان کردى ، نگفتم : مصلحت نیست شیطان را زندانى کنى ؟

سلیمان دستور داد، شیطان را آزاد کردند، فردا که شد، دید مردم صبح زود به در مغازه هایشان رفته اند و مشغول کسب و کار شده اند.

پس (اگر شیطان نباشد امورات دنیا نظم نمى گیرد، قدرت پروردگار را مشاهده مى کنى ، از همین دشمن هم جهت نظم امور استفاده کرده ) چناچه شاعرى مى گوید:

اگر نیک و بدى دیدى مزن دم

که هم ابلیس مى باید هم آدم


منبع:

داستانهاى سوره حمد

على میرخلف زاده

کوتاهترین...

پنجشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۴، ۰۳:۴۷ ب.ظ

کوتاهترین داستان کوتاه:

یک روز سه نفر بودیم و دو تا ماسک!

والسلام...


کرم به کریمان

چهارشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۵۱ ق.ظ

روزى امام حسن مجتبى علیه السلام در یکى از باغستان هاى شهر مدینه قدم مى زد، که ناگاه چشمش به یک غلام سیاه چهره افتاد که نانى در دست دارد و یک لقمه خودش مى خورد و یک لقمه هم به سگى که کنارش بود مى داد تا آن که نان تمام شد.

حضرت با دیدن چنین صحنه اى ، به غلام خطاب کرد و فرمود:

 چرا نان را به سگ دادى و مقدارى از آن را براى خود ذخیره نکردى ؟

غلام به حضرت پاسخ داد:

زیرا چشم هاى من از چشم هاى ملتمسانه سگ خجالت کشید و من حیا کردم از او این که من نان بخورم و آن سگ گرسنه بماند.

امام حسن علیه السلام فرمود: ارباب تو کیست ؟

پاسخ گفت : مولاى من ابان بن عثمان است .

حضرت فرمود: این باغ مال چه کسى است ؟

غلام جواب داد: این باغ مال ارباب و مولایم مى باشد.

پس از آن حضرت اظهار داشت : تو را به خدا سوگند مى دهم که از جایت برنخیزى تا من باز گردم .

سپس حضرت حرکت نمود و به سمت ارباب غلام رفت ؛ و ضمن گفتگوهایى با أبان بن عثمان ، غلام و همچنین باغ را از او خریدارى نمود؛ و سپس به جانب غلام بازگشت و به او فرمود: اى غلام ! من تو را از مولایت خریدم .

پس ناگاه غلام از جاى خود برخواست و محترمانه ایستاد.

سپس حضرت در ادامه سخنان خود اظهار نمود: این باغ را هم خریدارى کردم ؛ و هم اکنون تو را در راه خداوند متعال آزاد نموده ؛ و این باغ را نیز به تو بخشیدم.


منبع:

چهل داستان و چهل حدیث از إ مام حسن مجتبی (ع )

عبداللّه صالحى

از: تاریخ ابن عساکر ترجمة الا مام الحسن علیه السلام : ص 148، ح 249، احقاق الحقّ: ج 11، ص 146



نون گاو !!!

جمعه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۳۳ ق.ظ

شفیعه اومده می گه:

بابایی! نون « گاو » برام میخری؟!!!


به بچه ها می گم: باز چی گفتین و این شنیده و هوس کرده؟!!


 میگن: هیچی ، نون می خوردیم سؤال کرده این نون چیه؟! گفتیم: نون بربری!!!


و اون وقت بود فهمیدم طفلک خیال کرده میگن: نون « ببعی » ؛ و خوب یه پله بالاترش رو هوس کرده!!!


ارتباط بیست دقیقه ای

پنجشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۱۲:۰۲ ق.ظ

در یکی از بازدیدهای غیرمنتظره که به اصفهان و پادگان نظامی مرکز توپخانه رفته بود، وقتی در سالن پادگان قدری صحبت کرد از مسؤولان خواست که آنان نیز حرف هایشان را بزنند. یکی از معاونان استانداری مسایل و مشکلات استان را مطرح کرد و کم کم صحبت تا اذان ادامه یافت.


رجایی وقتی متوجه شد جلسه ممکن است به درازا بکشد، به آن برادر گفت: اگر همین الان اطلاع داده باشند که من نخست وزیر برای کار مهمی لازم است با مرکزی یا جایی ارتباط تلفنی برقرار کنم و این مذاکره تلفنی ممکن است حدود بیست دقیقه وقت بگیرد، آیا این حق و اجازه هست که همین جا صحبت را نگاه داریم و همه حرف ها و صحبت ها را به پس از پایان مذاکره تلفنی موکول کنیم؟!


او و سایرین همه متعجب شده و بدون این که بدانند موضوع از چه قرار است موافقت می کنند. آن گاه آقای رجایی می گوید: بله! همین الان دستگاه بی سیم الهی (اذان) خبر از انجام فریضه ظهر و عصر داد!! و ما خود را موظف می دانیم که با اقامه نماز ارتباط خود را با خدای خود برقرار کنیم!!


منبع:

خاطراتی از شهید رجایی، حدیث جاودانگی، ص 198


دلم سیاه سیاه است ، گو چه باید کرد؟!

سه شنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۵:۵۶ ق.ظ

شخصی در حالی که کیسه ای در دست داشت، نزد مردی پارسا آمده و گفت:

استاد! دلم تاریک شده، مرا موعظه ای کن!

پارسا گفت: در کیسه ات چه داری؟!

گفت: دِرَم.

گفت: چقدر است؟

گفت: هزار دِرَم.

گفت: کیسه ات را باز می کنی؟!

مرد سر کیسه را باز کرد!

گفت: یک درهم از کیسه بردار و بر کاسه چشمت بگذار!

چنین کرد!

گفت: حالا چشمت را باز کن و ببین!

گفت: درهم بر چشم من است چگونه ببینم؟!!

گفت: ای مرد! یک درهم بر چشم سر گذاشته ای دنیا را نمی بینی! پس هزار درهم بر دل گذاشته ای چگونه دلت تاریک نشود و آخرت را بخواهی ببینی؟!


برگرفته از:

مبلغان ش 90

نامه

دوشنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۲:۵۷ ب.ظ

مسجد حسابی شلوغ شده بود!

صدای پچ پچ بود که به گوش می رسید!

برای ما آمده ،برای شما هم آمده؟!

حرف از نامه ای خاص بود!


مسجد همچنان شلوغ است و هنوز هم کسی نمی داند آن نامه زیبا و معطّری که از طرف خدا به خانه شان افتاده شده بود ، توسط روحانی مسجد نوشته و انداخته شده است!


 سلام بنده من!

حال و احوالت چطور است؟!


خواستم بگویم بدجور به خود مشغولت می بینم!


به خودت نگاهی بینداز!


مگر نه این است که سراپا غرق نعمت های من هستی؟!

مگر نه این است هر چه مورد نیاز دنیای تو بود برایت مهیا کردم؟!


اعضای وجودت: چشم و گوش و قلب و دست و پا و ... ، این همه دستگاه ریز و یزرگ از من نیست؟!

خوراک و پوشاک و مسکنت ، انواع لذت هایت از من نیست؟!


خانواده و خویشان و رفیقان و همنوعانت چه؟!

مناظر بدیع و زیبایی که دلت را در کنار آن تازه می کنی،چه؟!

لحظه لحظه عمرت چه؟!


از تو می پرسم: آیا من خدا برایت کم گذاشته ام؟!


و تو از خودت بپرس: در مقابل این همه نعمت من چه کرده ای؟!


خانه ای به اسم من در کنار تو بنا شد ؛ آن قدر معرفت نداشتی به احترام من دقایقی از ساعات شبانه روزت را در آنجا حاضر شوی بلکه شیرینی یادم را هم به تو بچشانم!!


از تو گله دارم! اما این باعث نخواهد شد آنچه به تو بخشیده ام را بخواهم از تو بگیرم!


زندگی کن اما بندگی را هم از یاد مبر!


دوست دار همیشگی ات خدا 


آتـــــش در خرمــــن ؛ بــــاد در آتـــــــش

يكشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۱۱:۲۲ ب.ظ

حضرت آیة الله العظمی اراکى  :

پدرم نقل کرد:

آخوند کبیر (ملا محمد ، پدر مرحوم آقا ضیاء عراقى ) ارتزاقش از یک قطعه زمینی در همان اطراف سلطان آباد اراک بود . زراعت می کرد و نان سال خودش و اهل عیالش ازهمان قطعه زمین بود .

یک وقت که حاصل آن زمین را در خرمن گاه جمع کرده بودنددر اطرافش هم خرمنهایی بوده است .

کسی عمدا یا سهوا آتش روشن می کند باد هم بود ، و آتش افتاده بود توی خرمنها .

خرمنگاه است و خشک ، به محض افتادن آتش ، خرمنها آتش می گیرد . از این خرمن به آن خرمن تا آتش همه خرمنها را می گیرد!

کسی به آخوند می گوید :چه نشسته ای ؟ ! نزدیک است خرمن شما آتش بگیرد؟  

آخوند تا این را می شنود ، عبا و عمامه را برمی دارد و قرآن را و می رود به بیابان .

رو به آتش و در دستش هم قرآن می گوید :

ای آتش ! این نان خانواده و اهل و عیال من است ، تو را به این قرآن قسم به این خرمن متعرض نشو !!

پدرم می گفت:

تمام آن قبه ها که اطراف بود خاکستر شد و این یکی ماند!!

 هرکس که می آمد ، انگشت به دهان می گرفت و متحیر می شد که این چه جور مانده ؟! خبر نداشتند من خبر داشتم ( که جریان چیست! )


منبع:

کتاب : یادنامه آیت الله العظمی اراکی (ره)ص294

مصاحبه مجله حوزه با حضرت آیت الله اراکی



مطالعه در دود

شنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۹:۴۵ ب.ظ

علامه جعفری می گوید:

 "هنگام تحصیل در مدرسه صدر نجف اشرف، روزی نزدیک ظهر در حجره آبگوشتی بر سر چراغ بار گذاشتم و سپس مشغول مطالعه شدم.

پس از چندی، ناگهان متوجه شدم که طلّاب مدرسه در حال شکستن درب حجره هستند.

با سرعت درب را باز کردم و با حالت اعتراض خطاب به آنان گفتم:

من مشغول مطالعه هستم، چرا مزاحم من می شوید؟!

در همین حین، به ناگاه متوجه شدم که تمامی حجره را دود گرفته! و طلاب به تصور اینکه حجره من آتش گرفته، برای کمک و نجات من آمده اند و من از فرط توجه به مطالب مورد مطالعه، متوجه نشده ام!!"


منبع:

ابن سینای زمان، ص 55

علیرضا جعفری

هول

شنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۱:۳۷ ب.ظ

اولین تبلیغش بود.

مردم داشتند صفها را مرتب می کردند.

تکبیر نماز را که گفت همهمه جمعیت به سرعت فرو نشست!

سکوتی نفس گیر بر فضا حکمفرما شد، آنچنان که صدای ضربان قلب خودش را به راحتی می توانست بشنود!

شروع کرد به خواندن قرائت:

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین بارئ الخلائق أجمعین باعث الانبیاء والمرسلین .. 

با الله اکبر مأمومین متوجه شد به جای حمد ، خطبه سخنرانی را میخواند!!

نماز با همه سنگینی اش تمام شد.

هنوز ذهنش درگیر اشتباهش بود که بر منبر رفت:

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین الرحمن الرحیم مالک یوم الدین ایاک نعبد و اباک نستعین ... !!!

صدای مردم به صلوات، بلند !!


خدا شاه

پنجشنبه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۱۱:۴۰ ق.ظ

میرزا مهدی الهی قمشه ای نقل فرمود که:

 روزی در زمان رضاخان پهلوی تنی چند نزد من آمدند و گفتند:

شما قصیده ای یا غزلی در مدح شاه سروده اید؟

گفتم: من در این باره چیزی نگفته ام.

از من خواستند و من عذر آوردم، ولی نپذیرفتند.

گفتم: پس اجازه بدهید تا امشب غزلی بسازم و فردا به شما تقدیم کنم. اگر مورد قبول افتاد، فبها و نعمة.

فرمود: در آن شب غزلی گفتم بدین مطلع:


جهان کشور من خدا شاه من
نداند جز این قلب آگاه من


فردا آنان آمدند و همین که مطلع یاد شده غزل را برای آنان خواندم،

گفتند: این که نشد.

گفتم:

من اینها را یاد گرفته ام؛ "چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم.


منبع:

مبلغان ش 86


گریــــــه های باقــــــــر (2) - روضه خوانی باقر -

چهارشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۱:۵۳ ب.ظ

زن و بچه شیخ که باشی یه جریاناتی داری که بقیه ندارن!

شب مجلسی داشتم.

قرار بود مصیبت حضرت علی (ع) خونده بشه.

کتاب مداحی رو جلو گذاشتم و زدم زیر تمرین!

حسابی که خسته شدم ، دیدم باقر شروع کرد به خوندن !

با همون زبون شیرین بچگیش و با گریه ای تو گلو  و صدای کش دار می خوند:

« امـــــــام علــــــی    دستـــــش اوووف   پـــــاش تَلَـــــــــــق   کلّـــــــه ش کیــــــــخ »

رو منبر که روضه علی رو می خوندم ، این دم اون دم بود که به یاد روضه باقر خنده م بگیره!!




گریـــــــــه های باقـــــــــــر (1)

چهارشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۱۲:۰۵ ب.ظ

به شدت گریه می کرد!

مامانش هرچی می گفت چی شده؟! جوابی نمی گرفت!

من که تا آن لحظه کناری بودم ، وارد جریان شدم :

چیه پسرم؟! چرا گریه می کنی؟!

اشک امانش نمی داد!

خدایا! نکند زنبوری گزیده باشدش؟!

نکند به جایی خورده نفمیدیم؟!

شروع کردم سر و صورت و دست و پایش را وارسی کردن ، که یکهو گفت:

برا بهشت گریه می کنم! می خوام برم بهشت!!!

خشکمان زد!

گفتم :

ان شاءالله بزرگ میشی کارای خوب می کنی بهشتی هم میشی! بهشت مال آدم خوباست دیگه!

اما همچنان یک ریز گریه می کرد!

راستش ترسیده بودم! نکند واقعاً قراره از دستش بدیم!

نمیدونستم چی بگم؟!

یه چرخی دور اطاق زدم، یه آرامشی که پیدا کردم برگشتم بغلش کردم در حالی که اشکهاشو از صورتش می گرفتم ، سؤال کردم:

حالا برا چی میخوای بری بهشت؟!

کسی اذیتت کرده؟! از کسی ناراحتی؟!

گفت: نه

با اصرار گفتم:

پس چی؟!

گفت:

مامان گفته بهشت همه چیز داره! میخوام برم بهشت ، چوب شور بخورم!!!

ما رو میگی؟!!!

مونده بودیم در گریه های جدی و واقعی او گریه کنیم یا بخندیم ؟!

گفتم:

برا چوب شور که لازم نیست بهشت بری!!

به سجاد گفتم سریع بپر مغازه ، یه چوب شور حسابی بخر بیا !

اون روز به یُمن باقر و با یه چوب شور ، خونه رو بهشت کردیم !


* روشن دل *

چهارشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۱۲:۳۰ ق.ظ

مرد نابینائى حضور پیامبر گرامى آمد و تقاضاى دعا کرد، گفت از خدا بخواه که پرده نابینائى را از چشمم بر کنار کند و قدرت دید مرا به من برگرداند.

 حضرت فرمود:

اگر میل دارى دعا میکنم امید است مستجاب شود و چشمت بینا گردد و اگر میخواهى در قیامت بى آنکه مورد محاسبه واقع شوى خدا را ملاقات کنى ، به وضع موجود راضى و صابر باش!

عرض کرد:

 ملاقات بدون محاسبه را برگزیدم .

 آنگاه رسول گرامى (ص ) فرمود:

خداوند بزرگتر از این است که در دنیا هر دو چشم کسى را بگیرد سپس در قیامت عذابش نماید!


منبع:

داستانها و پندها جلد 1

مصطفى زمانى وجدانى



راز زنده بودن الیاس علیه السلام

دوشنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۴:۰۹ ب.ظ

الیاس علیه السلام از پیامبرانی است که هنوز زنده و غایب از نظرهاست.

نقل شده:

حضرت عزرائیل علیه السلام نزد او رفت تا قبض روحش کند. الیاس علیه السلام به گریه افتاد.

عزرائیل علیه السلام گفت:

آیا گریه می کنی، در حالی که به سوی پروردگارت باز می گردی!

الیاس علیه السلام گفت:

گریه ام از ترس مرگ نیست، بلکه برای شبهای [طولانی] زمستان و روزهای [گرم و طولانی] تابستان است که دوستان خدا، در این شبها به عبادت می گذرانند و در این روزها روزه می گیرند و در خدمت خدا هستند و از مناجات با محبوب لذت می برند؛ ولی من از صف آنها جدا شده، اسیر خاک می گردم !!

خداوند به الیاس علیه السلام وحی کرد:

تو را به خاطر آنکه دوست داری در خدمت ما باشی، تا روز قیامت مهلت دادم تا زنده باشی [و در صف اولیاء خدا مشغول مناجات بمانی].


منبع:

مبلغان ش 83


از شاگرد هم میشه چیزی یاد گرفت !

دوشنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۲:۵۲ ب.ظ

خاطره ای از زبان آیت الله مرعشی نجفی:


بعد از پایان درس به همراه استاد روانه مى شدم و سؤالات و اشکالهاى خود را از او مى پرسیدم .

 در یکى از روزها استاد با عصبانیت بر سینه من زده ، من را به عقب راند !

 امّا من دست استاد را گرفته ، بوسیدم !!

 این عکس العمل ، استاد را سخت متأثر نمود، اظهار داشت:

 اى شهاب ! من از تو ادب آموختم !!


منبع:

کرامات مرعشیّه

على رستمى چافى


میهمان نوازی به سبک علی (ع)

دوشنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۱۰:۲۸ ب.ظ


امام عسکری علیه السلام فرمود:

"روزی دو نفر میهمان که پدر و پسر بودند به منزل علی علیه السلام وارد شدند.

 امام پیش پایشان برخاست، آنان را احترام کرد و روبه روی آنان نشست.

آن گاه دستور داد غذا آوردند و از آن خوردند.

آن گاه ظرف آب را به دست گرفت تا بر دستان مرد بریزد.

آن مرد به التماس افتاد و خود را به خاک افکند و عرضه داشت:

یا امیر المؤمنین! آیا خداوند مرا در حالی بنگرد که شخصیتی مانند تو بر دستانم آب می ریزد و من دستانم را می شویم؟ !

علی علیه السلام فرمود:

بنشین و دستانت را بشوی! خداوند تو را می بیند، در حالی که برادرت که با تو هیچ فرقی و امتیازی ندارد، به تو خدمت می کند و با این عمل خود، ده برابر عمل اهل دنیا را در بهشت می جوید و به همین اندازه به داراییهایش در بهشت اضافه می شود !

مرد میهمان در جایش نشست.

علی علیه السلام فرمود:

تو را قسم می دهم به آن حق بزرگ من - که تو آن را می شناسی و بر آن احترام می کنی - و به تواضع تو در برابر خداوند - که خداوند به تو پاداش خیر دهد - به من اجازه بده آن خدمتی را در حق تو به جا آورم که تو را شرافت می بخشد. دستانت را راحت و مطمئن بشوی؛ آن چنان که اگر قنبر آب می ریخت، راحت می شستی. آن مرد میهمان نیز چنین کرد.

پس از فراغت از شستن دست مرد میهمان، امام آفتابه چوبین را به دست محمد بن حنفیه داد و فرمود:

پسرم! اگر این پسر تنها آمده بود و پدرش در کنارش نبود، من شخصاً به دست او آب می ریختم؛ امّا خداوند متعال دوست نمی دارد که هرگاه پسر و پدری با هم بودند، بین آنان تساوی برقرار شود. به این جهت، پدر به پدر خدمت کرد و شایسته است پسر نیز به پسر خدمت کند!!

محمد حنفیه نیز بر دستان پسر آب ریخت."

بعد از نقل این روایت، امام حسن عسکری علیه السلام فرمود:

"هر کس در این امور از علی علیه السلام پیروی کرد، او شیعه راستین است!"


منبع:

مبلغان ش 95

تکبیــــــــــر در حال دراز کش

دوشنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۹:۲۶ ب.ظ

مسافر بودم .

 تا خودم رو به مسجد رسوندم ، امام به رکوع رفته بود !

با عجله تکبیر گفتم : سبحان ربی العظیم و بحمده ، سبحان الله سبحان الله سبحان الله

سر از تکبیر که برداشتم مثل چوب خشکم زده بود!

درسته بچه بود ، اما مکبّر دراز کشیده تکبیر بگه نوبر بود !!

تمام نماز به این فکر می کردم که چه جوری با این بچه و امام جماعت و هیئت امناء این مسجد باید برخورد کنم !

تا فرصت سلام نماز ، معلومات و تجربیات خودم را با سرعت مرور کردم !

 بالاخره نماز تمام شد .

بلند شدم که دیدم مردی مسن نیز همراه من بلند شد !

او بچه را نشانه رفته بود !

گفتم نکند بچه را بزند ؟!!

چشمهای کنجکاوم را به آنها دوخته بودم که دیدم دست به زیر پسر بچه برده او را بلند کرد و بر ویلچری که در گوشه مسجد گذاشته شده بود، نهاد !!

عرق بر پیشانی ام نشست!

تا امروز اینچنین از خودم خجالت نکشیده بودم!

حجّ مقبـــــــــــول

يكشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۱۱:۰۵ ب.ظ

ابن جوزى در تذکرة الخواص نقل می کند که:

 عبدالله بن مبارک مدت پنجاه سال مرتب هر دو سال یک بار براى زیارت به مکه می رفت .

سالى مهیاى رفتن به حج گردید و از خانه خارج شد.

در یکى از منازل بین راه به زنى سیده برخورد که مشغول پاک کردن یک مرغابى مرده است .

پیش او رفت و گفت:

 اى زن! چرا این مرغابى مرده را پاک می کنى ؟

گفت:

 کارى که براى تو فایده اى ندارد از چه رو مى پرسى ؟

عبدالله اصرار زیاد کرد.


 زن گفت:

 حالا که اینقدر اصرار می ورزى ، من زنى علویه هستم و چهار دختر دارم که پدر آنها چندى پیش از دنیا رفت امروز روز چهارم است که ما چیزى نخورده و به حال اضطرار افتاده ایم و مردار بر ما حلال است این مرغابى را پیدا کرده ام و می خواهم براى بچه هایم غذا تهیه کنم !


عبدالله می گوید در دل گفتم واى بر تو چگونه این فرصت را از دست می دهى ؟

به زن اشاره کردم دامنت را باز کن چون باز کرد دینارها را در دامن او ریختم زن با قیافه ای که شرمندگى را حکایت مى کرد سر به زیر انداخته بود !

او رفت و من نیز از همانجا به منزل خود برگشتم و خداوند میل رفتن مکه را در آن سال از قلبم برداشت .


مدتى گذشت تا مردم از مکه برگشتند.

براى دیدار همسایگان سفر رفته به خانه آنها رفتم .

هر کدام مرا مى دیدند می گفتند ما با هم در فلان جا بودیم ! در فلان محل همدیگر را دیدیم !

 من به آنها تهنیت براى قبولى حج می گفتم ، آنها نیز مرا تهنیت می گفتند که حج تو هم قبول باشد!!

آن شب را در اندیشه اى عجیب به خواب رفتم در خواب حضرت رسول (ص ) را دیدم که فرمود:

عبدالله ! رسیدگى و کمک به یک نفر از بچه هاى من کردى از خداوند خواستم مَلَکی را به صورت تو خلق کند تا برایت هر سال تا روز قیامت حج بگذارد !! اینک می خواهى پس از این به حج برو و می خواهى ترک کن !


منبع:

داستانها و پندها جلد 1

مصطفى زمانى وجدانى


پابرهنه در آتش!

دوشنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۴، ۱۱:۴۱ ب.ظ

مأمون رقى نقل مى کند:


روزى خدمت امام صادق علیه السلام بودم ، سهل بن حسن خراسانى وارد شد، سلام کرده ، نشست . آن گاه عرض کرد:
__ یابن رسول الله ، امامت حق شماست زیرا شما خانواده راءفت و رحمتید، از چه رو براى گرفتن حق قیام نمى کنید؟! در حالى که یک صد هزار تن از پیروانتان با شمشیرهاى بران حاضرند در کنار شما با دشمنان بجنگند!
امام فرمود:
__ اى خراسانى ! بنشین تا حقیقت بر تو آشکار شود.

به کنیزى دستور دادند، تنور را آتش کند. بلافاصله آتش تنور افروخته شد، به طورى که شعله هاى آن ، قسمت بالاى تنور را سفید کرد.
به سهل فرمود:
__ اى خراسانى ! برخیز و در میان این تنور بنشین !
خراسانى شروع به عذر خواهى کرد و گفت :
__ یابن رسول الله ! مرا به آتش نسوزان و از این حقیر بگذر!
امام فرمود:
__ ناراحت نباش ! تو را بخشیدم .

در همین هنگام ، هارون مکى ، در حالى که نعلین خود را به دست گرفته بود، با پاى برهنه وارد شد و سلام کرد. امام پاسخ سلام او را داد و فرمود:
__ نعلین را بیانداز و در تنور بنشین !
هارون نعلینش را انداخت و بى درنگ داخل تنور شد!!

امام با خراسانى شروع به صحبت کرد و از اوضاع بازار و خصوصیات خراسان چنان سخن مى گفت که گویا سال هاى دراز در آنجا بوده اند. سپس از سهل خواستند تا ببیند وضع تنور چگونه است . سهل مى گوید، بر سر تنور که رسیدم ، دیدم هارون در میان خرمن آتش دو زانو نشسته است . همین که مرا دید، از تنور بیرون آمد و به ما سلام کرد!

امام به سهل فرمود:
در خراسان چند نفر از اینان پیدا مى شود؟!
عرض کرد:
__ به خدا سوگند! یک نفر هم پیدا نمى شود.

آن جناب نیز فرمودند:
آرى ! به خدا سوگند! یک نفر هم پیدا نمى شود. اگر پنج نفر همدست و همداستان این مرد یافت مى شد، ما قیام مى کردیم .


منبع:

داستانهاى بحارالانوار جلد 1
محمود ناصرى


برویم...برگردیم...

دوشنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۴، ۱۱:۲۹ ب.ظ

از جمله مقامات آخوند ملا عبدالله یزدى ( صاحب حاشیه ) این است که:

یک وقتى وارد اصفهان شد، چون قدرى از شب گذشته ، آخوند به توجّه باطنی نظرى در شهر اصفهان نمود پس به ملازمانش فرمود:

حرکت کنید که از این شهر با عجله بیرون رویم ، زیرا که چندین هزار بساط شراب مى بینم که در این شهر چیده شده و هر آن بیم نزول عذاب می رود!

پس حرکت کردند، هنوز بیرون شهر نرسیده بودند که وقت سحر رسید، آخوند دوباره توجه به شهر اصفهان کرد و به ملازمان فرمود:

برگردید زیرا چندین هزار سجّاده را مى بینم که پهن شده ونماز شب مى خوانند ، و این جبران آن را مى نماید!


منبع:

 مقامات مردان خدا
على میر خلف زاده


نشسته بود، و گوسفندانش پیش چشم او، علف هاى زمین را به دهان مى گرفتند و مى جویدند . صدها گوسفند، در دسته هاى پراکنده، منظره کوهستان را زیباتر کرده بود . پشت سرش، چند صخره و کوه و کتل، به صف ایستاده بودند . ابراهیم، به چه مى اندیشد؟ به شماره گوسفندانش؟ یا عجایب خلقت و پرودگار هستى؟

نگاهش به خانه اى مى ماند که در هر گوشه آن، چراغى روشن است . گویى در حال کشف رازى یا حل معمایى بود . نه گوسفندان، و نه ماه و خورشید و ستارگان، جایى در قلب شیفته او نداشتند . آن جا . جز خدا نبود، و خدا، در آن جا، بیش از همه جا بود.

گوسفندان مى رفتند و مى آمدند، و ابراهیم از اندیشه پروردگار خود، بیرون نمى آمد . ناگهان، صدایى شنید؛ صدایى که او سالیان دراز در آرزوى شنیدن آن از زبان قوم خود بود . اما آنان جز بت و بت پرستى، هنرى نداشتند . آن صدا، نام معشوق ابراهیم را به گوش او مى رساند.

- یا قدوس!(اى خداک پاک و بى عیب و نقص )

ابراهیم از خود بى خود شد و لذت شنیدن آن نام دل انگیز، هوش از سر او برد!

چون به هوش آمد، مردى را دید که بر صخره بلندى ایستاده است . گفت:

((اى بنده خدا!اگر یک بار دیگر، همان نام را بر زبان آرى، دسته اى از گوسفندانم را به تو مى دهم .))

همان دم، صداى ((یا قدوس )) دوباره در کوه و دشت پیچید . ابراهیم در لذتى دوباره و بى پایان، غرق شد .شوق شنیدن نام دوست، در او چنان اثر کرد که جز شنیدن دوباره و چند باره، اندیشه اى نداشت .

- دوباره بگو، تا دسته اى دیگر از گوسفندانم را نثار تو کنم .
- یا قدوس!
- باز هم بگو!
- یا قدوس!
...

دیگر براى ابراهیم، گوسفندى، باقى نمانده بود؛ اما جانش همچنان خواستار شنیدن نام مبارک خداوند، بود . ناگهان، چشمش بر سگ گله افتاد و قلاده زرینى که بر گردن او بود . دوباره به شوق آمد و از گوینده ناشناس خواست که باز بگوید و عطایى دیگر بگیرد .

مرد ناشناس یک بار دیگر، صداى ((یا قدوس )) را روانه کوه ها کرد و ابراهیم بار دیگر به وجد آمد. اکنون، دیگر چیزى براى ابراهیم نمانده است تا بدهد و نام دوست خود را باز بشنود . شوق ابراهیم، پایان نپذیرفته بود، اما چیزى براى نثار کردن در بساط خود نمى یافت . نگاهى به مرد ناشناس انداخت و آخرین دارایى را نیز به او پیشنهاد کرد .

- اى بنده خوب خدا!یک بار دیگر آن نام دلنشین را بگوى تا جان خود را نثار تو کنم .

مرد ناشناس، تبسمى زیبا در صورت خود ظاهر کرد و نزد ابراهیم آمد . ابراهیم در انتظار شنیدن نام دوست خود بود؛ اما آن مرد، گویى سخن دیگرى با ابراهیم داشت .

- من جبرئیل، فرشته مقرب خداوندم . در آسمان ها سخن تو در میان بود و فرشتگان از تو مى گفتند؛ تا این که همگى خداى خویش را ندا کردیم و گفتیم:

((بارالها!چرا ابراهیم که بنده خاکى تو است به مقام ((خلیل الهى)) رسید و ما را این مقام نیست؟!

خداوند، مرا فرمان داد که به نزد تو  بیایم و تو را بیازمایم .

اکنون معلوم گشت که چرا تو خلیل خدا هستى؛ زیرا تو در عاشقى، به کمال رسیده اى .

اى ابراهیم!گوسفندان، به کار ما نمى آیند و ما را به آن ها نیازى نیست . همه آن ها را به تو باز مى گردانم.

ابراهیم گفت:

شرط جوانمردى و در مرام آزادگان نیست که چیزى را به کسى ببخشند و سپس بازگیرند . من آن ها را بخشیده ام و باز پس نمى گیرم .

جبرئیل گفت:

پس آن ها را بر روى زمین مى پراکنم، تا هر یک در هر کجاى صحرا و بیابان که مى خواهد، بچرد . پس، تا قیامت، هر که از این گوسفندان، شکار کند و طعام سازد و بخورد، مهمان تو است و بر سفره تو نشسته است .

-برگرفته از: میبدى، کشف الاسرار و عدة الابرار، ج 1، ص 377 و حدیقة الحقیقه، ص 168 و تذکرة الاولیاء، ص 508 و قصص الانبیاء، ص 65 و تفسیر ابوالفتوح رازى، ج 3، ص 553 و ج 5، ص 184 و ...

منبع:

حکایت پارسایان
رضا بابایى

صف برای نان نجس!

شنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۴، ۱۱:۰۰ ب.ظ

امام صادق (ع ) فرمود:

(من وقتى که غذا مى خورم ، انگشتهایم را مى لیسم به گونه اى که ترس آن را دارم خدمتکارم مرا در این حال ببیند و بگوید: من خسیس هستم ، ولى علتش چیز دیگر است و آن اینکه :

در زمانهاى قبل ، قومى بودند خداوند نعمت سرشارى به آنها داد، سرزمینشان پر از چشمه سارها بود و همه جا سرسبز و خرم و پر از نعمت بود. آنها از مغز گندم ، نان درست مى کردند، ولى (العیاذ بالله بر اثر وفور نعمت ) با همان نان ، محل مدفوع کودکشان را پاک مى نمودند! و به اندازه کوهى از این نانها به وجود آمد!

روزى مرد نیکوکارى از کنار زنى عبور کرد، که او همین کار را مى کرد، به او گفت :
اى زن! واى بر شما از خدا بترسید و نعمتهاى الهى را با دست خود مبدل به قحطى و گرسنگى نکنید.

آن زن با کمال غرور در پاسخ گفت : (این را ببین ما را به گرسنگى تهدید مى کند، تا کشتزارهاى وسیع (سرثار) هست و نهرهاى آن جارى است ، ما از گرسنگى ترسى نداریم ).

طولى نکشید، خداوند بر آنها غضب کرد و آب باران را بر آنها نفرستاد، کار قحطى به جائى رسید که به همان نانهائى که با آنها محل مدفوع کودکانشان را پاک مى کردند، نیاز پیدا کردند! جالب اینکه براى رسیدن به آن نانها صف مى بستند تا به هر کسى بمقدار معین از روى نوبت برسد!! - محاسن برقى ص 586 -

__________________________________

احتمالا منظور قوم سباء باشد که در قرآن سوره سباء آیه 14 تا 17 اشاره اى به سرنوشت شوم آنها شده است ، که سد بزرگ عرم آنها توسط موشهاى صحرائى سوراخ شد و کم کم سد شکست و تمام قریه هاى آنها ویران گردید...
 علامه مجلسى این حکایت را در ضمن گفتار ماجراى قوم سباء آورده است ، اگر اینها همان قوم سباء باشند، این مطلب را در اینجا اضافه مى کنیم که آنها داراى سیزده قریه و شهر بودند (باغها و درختهاى قریه ها بهم پیوسته بود و به گونه اى نعمت ، فراوان بود که اگر زنى سبدى به سر مى گرفت و از زیر آن درختها رد مى شد، طولى نمى کشید که خود به خود سبدش پر از میوه مى شد، جالب اینکه خداوند براى هر قریه اى یک پیامبر فرستاده بود، آنها سخن سیزده پیامبر را گوش ندادند، و بر اثر کفران نعمت ، به روزگار سیاهى رسیدند (بحار ط جدید ج 14 ص 146)


منبع:

داستانها و پندها جلد 3
مصطفی زمانی وجدانی

شیخ محمد جعفر حائری، سالها بچه دار نشد تا دوران جوانی گذشت.

با توافق همسرش تصمیم می گیرد که با بیوه زنی ازدواج موقت کند تا از طریق او صاحب فرزند شود.

تصمیم عملی می شود.

با ورود به خانه زن ، متوجه می شود وی دخترک یتیم خویش را جهت فراهم کردن زمینه برای محمد جعفر، از خانه بیرون کرده و او در گوشه حیاط ایستاده، از سرما می لرزد!

محمد جعفر با دیدن این صحنه قلبش می لرزد و با بخشیدن مدت و پرداخت مهریه بی درنگ خانه را ترک می کند و به سوی مسجد می شتابد.

بعد از نماز به خداوند عرض می کند:

"خدایا! من دیگر برای فرزند به خانه کسی نمی روم تا مبادا دل طفل یتیمی را آزرده سازم! خدایا! زندگیم را به تو وا می گذارم؛ خود می توانی به من فرزندی عنایت کنی. خداوندا! اگر می خواهی به من از همسر دائمی ام فرزند عطا کن و اگر خواسته تو در این است که من فرزندی نداشته باشم، باز راضی به رضای تو هستم."(7)

و خداوند بزرگ فرزندی به او عطا کرد که نامش را عبدالکریم نهادند و هموست که حوزه علمیه قم را بنا نهاد و منشأ آثار بسیاری گردید! - خدایشان بیامرزد -


منبع:

نقباء البشر، آقا بزرگ تهرانی، ج 3، ص 1158،

به نقل از: شیخ عبدالکریم حائری


آقایان یاد بگیرند!! ( خانمها نخونند پررو میشن! )

شنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۴، ۰۵:۴۸ ق.ظ

آورده اند که:

مردى زن زیبائى داشت ، چند سالى با کمال خوشى با هم زندگى نمودند، تا اینکه ناگاه زن در اثر آبله ، صورتش از زیبایى افتاد.

شوهر جوانمرد وى براى اینکه مبادا همسرش از این حادثه خجالت کشد و غمگین شود، روزى چون سر از خواب برداشت ، شروع کرد به فریاد کردن و گریستن و بر سر و صورت خود زدن!

زن پرسید چه شده ؟!

گفت : دریغا که هر دو چشم من نابینا شده و جایى را نمى بینم!!

و مدت بیست سال! باقیمانده عمر خود را با این حال سپرى کرد، تا مبادا همسرش از زشتى رخسارش خجالت کشد!