ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ

دغدغه ها :: آ خدا ( وب مهربانی )

آ خدا ( وب مهربانی )

( مطلب نداری بردار ؛ مطلب داری بذار )

آ خدا ( وب مهربانی )

( مطلب نداری بردار ؛ مطلب داری بذار )

آ خدا ( وب مهربانی )

برای اولین بار
- بعد از دیوار مهربانی و طاقچه مهربانی -
اینک :
« وب مهربـــــــــــانی »
مطلـــــب داری بــــــــــذار
مطلــــب نداری بــــــــــــردار
( مطالب دوستان به اسم خودشان منتشر خواهد شد.
ترجیحا مطالبی متناسب با آ خدا )

*******************************
*******************************
تذکر:
لزوما داستان ها و خاطراتی که در این وبلاگ نوشته میشن مربوط به زمان حال نیست بلکه تجربیات تبلیغی سال ها ومحلات مختلف بنده و بعضا همکاران بنده است و حتی در مواردی پیاز داغ قضیه هم زیادتر شده تا جاذبه لازم را پیدا کنه.
بنابراین خواننده محترم حق تطبیق این خاطرات بر محل تبلیغی فعلی حقیر رو ندارد...

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
پیوندها
پیوندهای روزانه

۱۵۸ مطلب با موضوع «دغدغه ها» ثبت شده است

... نمی دانم !

دوشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۰۲ ق.ظ

مرد رو میکنه به همسرش:

اجازه میدی سرپرستی یه بچه یتیم رو به عهده بگیریم؟!

زن مضطرب میشه:

مگه من کم گذاشتم؟!

مگه بچه هام عیب و ایرادی دارند؟!

مرد در حالی که می خندد:

این چه حرفیه؟! نمره شما بیست

زن: پس چرا؟!

مرد: نگاه می کنم میبینم کنار این سفره پنج شش نفره، یه نفر دیگه هم راحت سیر میشه؛ بدون اینکه لطمه ای به کسی وارد بشه! 

تو این فضا یکی دیگه هم میتونه راحت سرشو بر بالش بذاره؛ بدون این که جای دیگری رو تنگ بکنه!

زن: معلومه از خانواده ت سیر شدی؟!

مرد: راستش اگه گرمای این کانون رو نمی دیدم به ذهنم نمی رسید کسی رو بهره مند از اون کنم! کسی که از بی کسی به بن بست رسیده باشه! کسی که دوست داره تو زندگیش لذت خونه و خانواده رو تجربه کنه!!

زن: اما من می ترسم!

مرد: از چه؟!

زن: اگه اومد و جای من و بچه ها  رو گرفت چی؟!

مرد نمی دونه چه باید بگه! مثل اینکه از این حرف یکّه خورده باشه میگه: 

یعنی چی؟! به چه ملاک و نشانه ای چنین حرفی رو می زنی؟!

البته نمیشه کسی رو به این عنوان آورد و نسبت به او محبت نکرد! اما کی میتونه جای کس دیگه اون هم شما رو بگیره؟! بله باید جزئی از خانواده محسوبش کنیم و محبت به اونو مثل محبت به سایر اعضای خانواده!

مرد با خنده ای موزیانه بر لب:

و از کجا معلوم که اون جای منو برا شما نگیره؟!!!


زن با اکراه رضایت می دهد!

قول و قرارها گذاشته می شود!


روزهای اول همه چیز عالیست!

این طفلک که شاخ و دم نداره!

اینم یکیه عین خودمون و بچه های خودمون!

اینم یکیه که عین همه انسان ها از محبت دیدن و محبت کردن لذت می بره!

چرا اینهمه مدت باید همنوعی از ما تو حسرت یه محبت می سوخت!

و چرا اینهمه مدت ما خودمون رو از چشیدن لذت ایثار محروم کرده بودیم؟! ...


اما روزهای سخت داشتند یواش یواش خودشونو نشون میدادن

دیگه نگاه ها و لبخند هایی که بین افراد رد و بدل میشد، شمرده میشدن!

انصاف می رفت که جای خودشو به خودخواهی بده!

بچه یتیم به خانواده عادت کرده بود و اما خانواده سر ناسازگاری داشت!


مرد تقلا می کرد دغدغه ها رو یکی یکی بر طرف کنه، اما هر بار بهانه ای جدید تراشیده میشد!!

کجای کار اشتباه است؟!

این که اون بچه، یتیم بود و نیازمند به یه سرپناه؟!

این که مرد برای او دل سوزوند؟!

این که زن در این دلسوزی مرد رو همراهی کرد؟!

این که قول و قرارای ابتدای کار به فراموشی سپرده شد؟!

این که اون بچه با چشیدن شرایط جدید حاضر به جدایی نبود؟!

این که ...؟!

این که....؟!

نمی دانم!

منو ببخش پسر همسایه!

شنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۰۵ ب.ظ

شوخی؟! اونم تو این شب برفی بارونی؟!

از تو این تصویر نصفه نیمه که نمیشد چیزی رو دید! هر چه هم می گفتم بفرمایین کسی جواب نمی داد!!

رفتم پشت در خبری نبود

بار دوم خبری نبود

و عجیب تر اینکه ردّ پایی هم رو برفاب ها دیده نمی شد!!!

لابد میدونن امشب تنهام دارن سربسرم میذارن...

با یه چوبی چیزی از دور دکمه رو می زنند و در میرن!!

آره حتماً اینجوره!!!

اما داشت جدی جدی ترس برم میداشت... مخصوصا که روز قبلش در جلسه ی پرسش و پاسخ و در جواب خانمی که میگفت خونه مون جنّ داره و شبا میاد منو اذیت می کنه، خیلی جدی گفتم:

خیالاتی شدین خانم! بدونین و آگاه باشین که جن مثل انسان خوب و بد داره، جنّ خوب که به اقتضای خوبیش نمیاد به کسی صدمه بزنه!

جن بد هم که رئیسشون شیطانه و شیطانم که دیگه شیطانه طبق فرمایش خدای خالق جن و انس، تسلطی بر بندگان مؤمن و متوکل الهی نمیتونه داشته باشه!!

إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطَانٌ عَلَى الَّذِینَ آمَنُوا وَعَلَى رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ (99) نحل -

تو اون هوا پشت در قایم شده بودم و به مجرد زنگ سوم خودمو انداختم بیرون!!

بچه ی همسایه بود که زیر بارش شدید گوله کرده بود و به سرعت داشت خودشو به درب نیمه باز خونه شون می رسوند!

خیز برداشتم و خودمو انداختم جلو پاش!!!

ـ ‌بله!! فرمایشی بود؟!

سرشو به نشانه نفی به این طرف و اون طرف چرخوند و گفت: 

چی؟! من الان دارم از بیرون میام!!

خُب چه میشد گفت؟؟!

با همسایه که نمیشه درافتاد!

یه لااله الا الله و یه تکان سر!!

برگشتم...

دمی که می خواستم وارد خونه بشم یهو صدای ممتدّ زنگ برای بار چندم بلند شد!!

وااااای خداااااای من!

یعنی بحث مزاحمت نبوده؟!

مشکل احتمالا از آبی بوده که به داخل قوطی نفوذ و ایجاد اتصال کرده بود!

آیفون رو خاموش کردم و صبح که روشن کردم مثل قبل درست کار می کرد.

اما تا خود صبح داشتم به این فکر می کردم که چرا ما آدما اینجوریم؟؟؟!

راحت احتمال خطای همدیگه رو میدیم و احتمال خطای صنعت رو اما هرگز !!!!!


+ منو ببخش پسر همسایه!

ریای طلبگی!

سه شنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۴۵ ب.ظ

حاجی میری ریاست سازمان تبلیغات نیشابور از قول آیت الله مشکینی:


« شما طلابی که تبلیغ میرین، ریا برای شما اشکال نداره!!

خونه ی خودتون نماز شب نمیخوندین اما الان که مهمون خونه ی مردمین بخونین!! به این نیّت صحیح و الهی که بتونین نگاه مردم به روحانیت رو اصلاح و تقویت بکنین!!! »

با کمال پوزش حرف درستی نمی دونم!!

کسانی که اهل چنین مراعاتهایی هستند معمولا از بینشی صحیح و درست برخوردارند! حال آنکه کسانی که چنین نیستند و چنین وانمود میکنن قطعا گفتار و رفتاری در خور خودشون دارند!

و متعاقب اون با سر زدن کاری سبک، ناشایست و نابجا از این افراد - که کاملا امری مورد انتظار هم هست - بر برداشت های مردم نسبت به قشر متدین به صورت مطلق (چه اون که وانمود کرد و چه اون که حقیقتا چنین بود) تأثیر منفی گذارده و در دراز مدت نتیجه ای کاملا بر عکس عائد ما خواهد نمود!

- اینها نماز شب خونهاشونن و اینجورن!! واویلا به بقیه شون!!!

و هیچ بعید نمیدونم بی اعتمادی به وجود امده در برخی محله ها و شهر و روستاها به روحانیت و نیروهای مذهبی زائیده چنین طرز تفکر و پیاده سازی اون بوده باشه!


+ امان از پیشانی پبنه بسته ی بعضیا!!

بـــــــــــی آبرویی

شنبه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۱۴ ب.ظ

بدجور داشت اذیتم می کرد

دور و برم رو پائیدم کسی نبود

- کوچه تاریک کسی هم نباید باشه -

نصیحت سعدی رو به گوش گرفتم که :

« چو بادی در شکم پیچد فرو هل! »

تا فرو هلیدیم! پسره از سینه دیوار بلند شد: 

« حاجی! سلام » خخخخخخخ

- ای مرگ سلام!

توی اینهمه مدت همسایگی که روز و شب منو دیدی کی سلام کردی که امشب بکنی؟!!


راوی: محفوظ


+ حالا جدای از این داستان طنزگونه، آبروی آدم واقعا به بادی بنده! 

کلیپ خروج باد معده از امام جماعت وهابی مسجدالنبی(ص) حین پخش مستقیم نماز رو لابد دیدین؟!!!

مغرور به خودمون نشیم یک

حافظ آبروی دیگرانم باشیم دو

مخصوصا تو این عصر تکنولوژی که ابزار ثبت وضبط فراوان است و انسان های پست هم متأسفانه کم نیستند!

تاوان

پنجشنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۵۰ ق.ظ

یهود بماند

نصاری بماند

مشرکین هم ابراهیم(ع) را از خودشان میدانستند!! (1)

محبّتِ آلودگان همواره نشانه ی آلودگی محبوب نیست!

گاه تاوان خوبی فرد است!!


(1) مَا کَانَ إِبْرَاهِیمُ یَهُودِیًّا وَلَا نَصْرَانِیًّا وَلَکِنْ کَانَ حَنِیفًا مُسْلِمًا وَمَا کَانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ (67) آل عمران


+ میگن مثلا فلان شبکه بیگانه از فلان کس تعریف کرده پس آدم بدیه!!! من به طور مطلق این حرفو قبول ندارم؛ آیه قرآن هم دلیل منه! توجه داریم که بسیاری از همین بیگانگان از امام هم تعریف داشته اند!

+ در مورد دختری که مورد عشق لات و لوتی قرار گرفته، قضاوت نادرست و عجولانه نداشته باشیم!

+ گفتم «تاوان خوبی» چون عشق بعضی افراد و بعضی جریانات بدنام به انسان های درست وشایسته در نگاه اول نوعی ننگ و عار برای ایشان محسوب میشه تا مایه ی امتیاز وافتخار!

من و انقلاب ...

سه شنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۰۷ ق.ظ

انقلاب صورت گرفت

شرابی سرکه شد!


موش در سرکه انداختند

عن قریب است بمیرد!!

بی خیال

جمعه, ۸ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۳۱ ب.ظ

یک روز از چشمت می افتم!

یک روز چشم از من بر نمی داری!

خوشحال باشم یا اندوهگین؟!

چشم که بر تو ببندم، همه چیز درست می شود!!

حقوق

سه شنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۲:۱۳ ب.ظ

حقوقم را تمام و کمال هم که بدهند، کفاف آخر ماهم را نمی کند!

گریه ام برای این نیست!

می ترسم!

می ترسم در سفری که می روم، سرمایه ام پایان گیرد و حقوق معوّقه ی برادرانم بر گردنم باقی بماند!!


+ پست مناسب: 

حقوق نجومی مسلمان!

نزدیکیــــــــــ دوریـــــــــــ

شنبه, ۲ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۳۰ ب.ظ


دنیای بدی ست!

دنیای واقعا بدی ست... که نزدیکی به کسی دوری از دیگری تلقی می گردد!!

تقصیر از من نیست، از ماده است!

من می خواهم به همه نزدیک شوم، بدون آن که از کسی دور باشم!!

دین و دَین

دوشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۴۸ ب.ظ

دین یا دَین ؟!

مدیون یا متدیّن ؟!


دین که حافظ جان مردم باید باشد !

و حافظ مال مردم !

و حافظ عِرض مردم !


شما بیش از همه، به دین مدیونید !!

عصر یخبندان

چهارشنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۲۴ ق.ظ

« خورشید » /
باید زد و شکست فقط این چراغ را !
« دلها » /قرار به سردی اگر که هست ... /بگذار هر چه روی زمین منجمد شود!

اگه گوگوش مداح بود!!!!

يكشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۵، ۰۴:۱۸ ب.ظ

خدا رحمت کنه همه اموات رو


بابا بزرگ مرحومم اگه کسی حرفشو به گوش نمی گرفت و بی جهت این دست اون دست می کرد، ملقبش می کرد به لقب: « گاوگوش!! »

تو یه کانالی اسم « گوگوش » رو که دیدم یادم اومد از اون لقب و اون مرحوم!! خخخخخ


خاطر عزیزان هست در ایام محرم چه حملات پر دامنه ای رو علیه مداحین و دستمزد اونها به راه انداخته بودند که البته در جای خود قابل بررسی و نقد است!

اما عجیب سکوت اونهاست در قبال دستمزد مطربین و خواننده ها و بلیط کنسرت ها و اموری از این قبیل:

من خودم اینجا شاهدم همین مطربهای معمولی و مقلّد برا اجرای یه برنامه سه چهار ساعته در عروسی ها دستمزدی میلیونی از صاحب مجلس مطالبه می کنند! تا دیگه برسه به اساتیدشون!

آمار زیر رو ببینین بد نیست... مربوط است به اوایل دهه پنجاه :

و در کنارش این آگهی فروش رو که مربوط است به سال 56 :

که پس یعنی حضرات تنها با 100 ساعت کار صاحب چنین ویلاهایی میتونستند بشن!!!!

عجیب دنیایی ست، نه؟!

می بینم خودشون رو طرفدار حقوق زنان معرفی می کنند و چند زنی رو در اسلام محکوم می کنند از طرفی سنگ رضاخان و محمد رضا رو هم به سینه می زنند!

راستی کسی میدونه تعداد زنان رسمی و غیر رسمی اینا بالاخره چندتا بود؟!

در شهر تن

جمعه, ۱۷ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ق.ظ

در شهر تن بیشترین بار بر کدام دوش است؟!

اکثریت که تنها مستمعند

و چشم ها را بر حقایق می بندند!


روسپی عورت

سبزی پاک کن ها زبان

سیاسیون ریش و پیشانی

آخوندها نیمی پرکارترین و نیمی کم کارترین عضوشان شکمشان است!

نظامی ها هم که بلدند تنها زمین را لگدکوب کنند!


چند شغله ها کم نیستند

و بیکاران هم زیاد

تنمان انگار خود مملکتمان است!

مخ ها رو به تعطیلی اند

قلب خدا قوت دارد!

بزرگترین

پنجشنبه, ۹ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۳۱ ب.ظ

1 - از صبح سگ دو می زند دنبال لقمه ای نان

امروز هم شرمندگی باید سق بزند بر سفره ی شام؟!


2 - با دلهره ی تمام عرض سالن را می رود و می آید

نگاهی به ساعت، نگاهی به درب شیشه ای اطاق

آیا بیمارش ماندنی است؟!


3 - کتاب پیش رویش باز است اما ورقی نمی خورد!

چشمانش دوخته به سقف استخاره می گیرند:

می آید؟! نمی آید؟ می شود؟ نمی شود؟!


4 - خانه را جاروب می زند

نوزاد را در حالی که گریه می کند به سینه چسبانده است

بوی برنج سوخته خبر از روزهای سخت و سنگین می دهد


5 - انگار از دماغ فیل افتاده باشد

نمی شود گفت بالای چشمش ابروست! 

او دیگر برای خود کسی شده است!


...


شهر غوطه می خورد در افکار روزمره خویش که ناگهان صدای « الله اکبر » از مأذنه طنین انداز می شود...

آری خدا بزرگ است! خدا بزرگ است! خدا بزرگ است! خدا بزرگ است!





+ جریان این نیز بگذرد را حتما شنیده اید؟!... 

من بودم پیشنهاد می دادم این کلمه بر نگین پادشاه حکاکی شود: « خدا بزرگ است! »

پس نه در سختی ها ناامید شو و نه در خوشی ها خودت را بگیر و این است راز و رمز یک زندگی متعادل و صحیح.


درود بر اذان


علی در مطلب بزرگترین 
سلام آره نمیگذره.اگر هم بگذره از نو یه طور دیگه بر میگرده!

من هم این نیز بگذرد را با یک بیت شعر از حافظ نقض می کنم:

تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم


چون زندگی هامون همین هست از تمام وجود درک می کنم...!
خداکنه لایق باشیم که وقتی جای این نیز بگذرد که جواب نمیده
بگیم خدا بزرگست جواب بگیریم و غم و غصه بره دیگه بر نگرده.
 پاسخ توسط محمد * شـــــــــورگشتی * در ۱۰ دی ۹۵، ۱۱:۱۵
سلام داداعلی!
آره خدابزرگه... اونقدر که چیزای دیگه در کنارش اصلا دیده نشن!!
ممنون ازت
یادش بخیر چه روزای خوب ساده و شیرینی بود.
با درخت انجیر حیاط و جوجه ماشینیا و گل کوچیک هر روز و هر شب و استخر رفتن تو روزای گرم تابستون و درس و مشق نوشتن برای نمره بیست و با چه چیـزایی خـوش بودیم.
اسم و فامیل و بالا بلندی و چرخ فلکی که میومد تو کوچه و قصه های مادر بزرگ از قدیم ندیما وسط درس نوشتن و ... (خوبیش این بود از زیر درس در میرفتیم و مادرمون به احترام مادر بزرگه چیزی نمیگفت) .
یادش بخیر دوچرخه بازی نه دوچرخه سواریا، دورچرخه بازی با همسن هایی که الان به زور می بینیم همدیگه رو با وجود همسایگی!
امان از این زمونه سرد و خاموش.چرا این شکلی شدیم.چرا؟
نباید اینجور می شدیم.
همش از موقعی شروع شد که پدر از پدر و مادر از مادر پرسید پسر شما هم بیکاره؟ و هر کی فهمید همسایه و فامیل و دوست و آشنا بیکاره، گفت مالمون رو سفت بچسبیم رابطه ها رو کمرنگ کنیم دوستیارو قطع کنیم.
البته الان از تنهایی که سرمون اومده همه فهمیدیم که کار اشتباهی بود و زیاد فرقی نکرد به حال خانواده ای از نظر دارایی.اما چه فایده آب رفته رو نمیشه به جوی برگردوند.اون مهر و صفا ریشه اش خشکید و جاشو به عادت داد.

ملت یه زمون به این سردی خو پیدا کردن و رفتن تو لک و گوشه نشینی و افسردگی خاموش.
الان دیگه با چه حسی و با چه حالی با هم باشن؟
اون هم وقتی که هجوم چرخ های تکنولوژی از زمین و زمان داره همه رو به سهولت ارتباط عادت میده دیگه دیدن همخدمتی و همکلاسی و هم ولایتی و حتی همسایه و همه و همه به این نمی ارزه و حسش نیست که بریم ببینیم با یه پیام و ارسال نهایتا تصویر میتونیم ببینیم.اونم هرزچند گاهی.
ای حیف شد اون روزایی که نشستیم و تو عید دیدنی و تو شبای ماه رمضون تا سحری و تو مسافرتی تا آخر تابستون خونه فک و فامیلا و دوست و آشنا ها و از اون ها که بگذریم تو کوچه ما رسم بود همسایه ها بعد از غروب و نزدیکای شب دور هم جمع می شدیم هر بار دم در یکی البته زن ها دم در یکی مرد ها هم دم در یکی و سکوهایی جلوی در هر خونه میذاشتیم یا جدول یا پله درست می کردیم برای نشستن کنار باغچه دم در خونه ای جانم یادش بخیر راستی یه بار پلیس اومد گفت چی شده اینجا نشستین دزد اومده ؟ گفتیم نه ما همیشه میشینیم.
البته ما بچه ها رو هر پدر مادری اجازه نمی داد بیایم گاهی تابستونا تا دیر وقت با پدر مادرمون می نشستیم دم در و گاهی هم بچه ها با هم ساکت می نشستیم و پدر و مادر ها چون بودند سرو صدا نمی کردیم.
ای بابا بعد ها مثلا زمستوناش که کوچه نمیشد بشینیم اونا که پایه بودن و وضع خوبی داشتن یادش بخیر این چیزا که دارم میگم مال قبل از تحریم هاس یعنی اواخر دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد خلاصه به بهونه شام مهمون کردن دور هم جمع می شدیم دوباره هر بار خونه یکی با فاصله چند شب یا یک هفته در میون.تا آخر شب می نشستیم و خیلی خوش می گذشت.
حتی یادمه به مناسبت از کربلا اومدن کسی میرفتیم اینقدر همه گرم و مهربون بودیم سر بحث و گفتگو ه باز میشد تا نزدیکای 11 دوازده شب از سر شب طول میکشید یعنی فامیلاشون میومدن میرفتن و ما هنوز نشسته بودیم و ناراحت میشدن پاشیم بریم. ای جان
میمیرم برای اون خاطرات.
یعنی چرا ما اینجور شدیم؟
چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
می رفتیم خونه خاله ام استان دیگه خونه ویلایی و دارای زیر زمین و ما هم که بچه و آزاد بودیم و صبح تا شب می موندیم و با دختر خاله ها بازی می کردیم و بیرون میرفتیم و با بچه های کوچشون بازی می کردیم و به غذا سرک می کشیدیم و ناخونک میزدیم و چشم باز می کردیم می دیدیم بیست روزه اونجاییم و باید برگردیم و آخر تابستون شد و فصل مدارس و ناراحت بر میگشتیم... .

ولی الان میریم خونه همون فامیل و دختر خاله ها که ازدواج کردن چون خاله پا درد داره صداشون کرده از یه شهر و استان دور و اومدن که کمکش باشن مهمون داره انگار ما اومدیم زحمت بدیم و خودمون نمی تونیم دور همی یه چیز درست کنیم و دست و پا نداریم!
دختر خاله میاد چای تعارف کنه میگم چای سبز دوست ندارم ممنون دستتون درد نکنه.میگه چرا دوست نداری و ناراحت میشه میگه من این همه رفتم چایی دم کردم برای کی؟ و سینی رو میکوبه و قهر میکنه میره ناپدید میشه تو افق تا شام نمیبینمش.بگذریم.
اون یکی دختر خاله که تا همین چند سال پیش با هم میرفتیم نون بخریم از سر کوچه دو سه تا نون کمتر میخرید و با پولش لواشک میخرید و به من میگفت بیا یه دونه برای تو بقیش هم تو خونه با هم میخوریم و تو خونه یادم میرفت و میموند خودش میخورد و فرداش به مادرش میگفت بقیه پول نون رو هم دادم لواشک خریدم برای مهمونمون تازه برای همین هم نون کم خریدیدم :))) 
اون وقت اون دختر خاله هه برگشته یه پیاله کوچولو تخمه جلوی من گذاشته یه پیاله جلوی پسر خاله من و پسر خاله من تخمه نمی خوره وقتی من تخمه ام تموم شد بهش گفتم تخمه نمیخوری گفت نه و برداشتم یه کمی و شروع کردم بخورم که دختر خاله هم شروع کرده از یه طرف جمع کردن پذیرایی و ظروف و تا تخمه رو بر میداره میگه نمیخوری؟ میگم میبینی که دارم میخورم و بر میگرده به من میگه رو که نیست سنگ پای قزوینه پروی عوضی و میره تا شام دیگه نمیبینمش.
با پسر خاله بعد از یه دوش گرفتن میریم بیرون و دمش گرم همین پسر خاله 35 ساله ای که تو بیست سالگی منه 15 ساله رو تحمل نمی کرد و رو نمی داد به من، حتی حرف بزنم
مهمونم کرد به فالوده و بستنی بعدش رفتیم خونه و من گفتم برم بالا لباسام رو عوض کنم گفت پس یعدش بیا زیر زمین شام بخوریم گفتم باشه و خودش هم رفت زیر زمین و من بعد از عوض کردن لباسام رفتم زیر زمین و با اینکه میدونست و خودش ازم خواسته بود بیا زیر زمین نگو خواهراش سر برهنه در حال آماده کردن شام هستن و اونم نشسته پسر خاله رو میگم به من گیر میده چرا یا الله نگفتی و من از خجالت آب شدم رفتم زیر زمین و مادرم هم پا در میونی میکنه آقا واسه من غیرتی نشه در حالی که داره داد میزنه تو بیست و پنج سالته دیگه بچه نیستی انگار خودم نمیدونم مرتیکه عوض اینکه یه سوزن به خودش بزنه که مغزش کار نکرد جلوتر میره خبر بده...!
هیچی دیگه رفتیم سر سفره و نشستیم خوردیم و حالا خاله میخواد ناراحتی منو با خالی کردن همه دیس و خورشت ها تو ظرف من جبران کنه یعنی شکمم داشت میترکید.اونم از محبت خالمون بعد از قرنی.
آروز میکردم میمردم ولی اون مهمونی رو نرفته بودم و شب خوابم نبرد و بگذریم از اینکه صبح چی شد ولی میخوام بگم همه چیزای مهمونی های امروزی تشریفاتی و آدماش افراطی و مهمونی الکیه بر عکس قدیم.
قدیم وقتی میرفتی خونه یکی طرف با آمادگی دعوت می کرد نه از سر اجبار تعارف کنه مثل الان خب تو که پا درد داری برای تعارف می کنی بمونیم؟
برای چی دو تا دخترخاله منو که ازدواج کردن و راحت نیستن جلوی من شوهراشون تنها موندن تو خونه(بخاطر اینکه از کار بی کار نشن نمیونستن بیان و در ثانی اهل مهمونی نیستن) میکشونی ؟!
ای بابا بگذریم این حرف ها حرف میاره 
حرف زیاده فقط نمیدوم چرا چرا ما اینجوری شدیم در حالی که اونجوری بودیم؟

ولی هیچ وقت یادم نمیره خونه عمو کوچیکم که سن های نزدیکی داریم همگی خانوادگی با هم راحت بودیم و مثال ایام قدیم شروع به درد و دل کردیم و فهمیدن که ما سادگی رو دوست داریم باور کنید زن عموی من دیگه از این ساده تر نمیتونست باشه که گفت شام چی دوست دارید یه چیزی بگید بپزیم که زود آماده بشه و همه بخوریم ؟ مادرم گفت یتیم چه!
فکر کن شام مهمونی یتیم چه :) عالی ترین شام و به یاد ماندنی ترین شامی بود که تو مهمونی خوردیم بعدش گفت بیاید سر سفره و بدون کشیدن غذا در ظرفی یه دستمال گذاشت تو وسط سفره و قابلمه رو گذشت روش :))))))))
جوووک ترین طنز مهمونی که تا حال دیده بودم.
هممون تا نیم ساعت می خندیدیم و کیف میکردیم و میخوردیم.
البته این رفتار خیلی ساده هم بخاطر این درد و دلای من بودم که باز کردم براشون از خونه خاله گفتم.بگذریم اینم یه شب بود و گذشت وگرنه اصل ماجرا همونه که هست.همه عوض شدیم...!!


در آخر تشکر از مدیر وبلاگ خوب و محبوب آخدا(وب مهربانی)، آقای شورگشتی


ممنون از دوست عزیزمون که اتفاقا مسأله مهمی رو در این روز و شبهای چله مطرح فرمودند! روز و شبهایی که در گذشته نه چندان دور کانون رفت وآمد و دید وبازدیدهای به یادماندنی توأم با صفا و صمیمیت بود.
+ از اموری که در روابط اجتماعی بهش تذکر دادند همینه که این روابط رو به تکلّف و زحمت، آلوده و در نتیجه کم رنگ و کم اثر نکنین: رسول الله(ص): من تکرمة الرجل لأخیه أن... لا یتکلف له شیئا.

احمد محمود

چهارشنبه, ۱ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۵۹ ب.ظ

- احمد واقعا پسر خوبیه

- آره احمد خیلی خوبه


- محمود هم بچه ی بدی نیست

- میشه گفت: آقاست


- ولی احمد یه چیز دیگه ست

- خوب اون که معلومه


- محمود البته سنّاً کوچکتره

- بهتر از احمد نباشه کمتر نیست!!


- همه ی امیدم به احمدمه

- چقدر داداشا با همدیگه میتونن فرق داشته باشند!!!


_ و حرف از احمد و محمود هنوز ادامه داشت که جهت پیشگیری از سرگیجه، پا شدم جامو عوض کردم!! _


(مجلس عروسی؛ مکالمه بین پدر احمد محمود با یکی از فامیلاشون اینا !! خخخخخ)

لغزش

چهارشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۳۷ ب.ظ

به من نبود آمدنم...

به من نخواهد بود رفتنم...


لغزیدند: پا ، دست، چشم، گوش

آخر سر که تصدّق مورچگانشان دهند، کافی نیست به آمرزش؟!


آنچه از خدا دیده ام جز این است!!



+ امام رضا علیه السلامإن الله عزوجل یقول: أنا عند ظن عبدی المؤمن بی، إن خیرا فخیرا، وإن شرّا فشرّا - میزان الحکمة باب الظن، حسن الظن بالله

خدای عزوجلّ فرماید: من نزد گمان بنده مؤمنم نسبت به خودم هستم(طبق گمان او عمل می کنم) اگر گمان خوب برد خوب، واگر گمان بد برد بد خواهد بود!

شادی ات را می جویم...

دوشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۵، ۰۳:۲۱ ب.ظ



لبخند را بینندگان بسیار است...

و آن اشک است که کسی را رغبت دیدارش نیست!

*

می نالی از بی وفایی

می نالی از غربت

یعنی نمی دانی مردم در اطراف آتش فشان ها خانه نمی کنند؟!

انتظار

دوشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۵، ۰۳:۱۰ ق.ظ

خشکیدند :

دست ها - 

از سال ها نشستن!

خشکیدند :

چشم ها -

از سال ها رفتن!

انتظار چه میوه دهد بر شاخسار خشک؟!

دنیــــــــا

چهارشنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۵، ۰۲:۳۰ ق.ظ

به خودت بستگی دارد...

جدی اش که بگیری، شیری می شود درنده!

محل سگش که نگذاری، گوسفندی می شود رام!

خاصیت « دنیا » این گونه است!!

>>> برای هم <<<

پنجشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۲۳ ب.ظ

به درد هم اگر خوردیم، خوب است/

به شانه بار هم بردیم، خوب است/

در این دنیا که پایانش به مرگ است/

برای هم اگر مردیم، خوب است!!/

استقبال از تیرگی

پنجشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۵، ۰۲:۵۲ ب.ظ

از سیاهی ها نمی هراسیم... 

نمی هراسیم...

هرگز... 

هرگز...


می زدائیمشان... 

می زدائیمشان...

- دست در دست هم -

- دست در دست هم -


خورشید بودن...

خورشید بودن...

چقدر زیباست!!

زیباست!!

... [۲۳.۰۷.۱۶ ۲۳:۳۵]

درباره کار فرهنگی میخواستم سوال بپرسم


... [۲۳.۰۷.۱۶ ۲۳:۳۷]

استاد اصلا نمیدونم چیکار باید بکنم؟!!چرا ما کاری نمیکنیم؟اینهمه که رهبر میگن!!!


... [۲۳.۰۷.۱۶ ۲۳:۳۸]

میدونید یکی از مشکلات ما اینه که خیلی از جوون هایی که دغدغه دارن اصلا نمیدونن که باید چیکار کنن؟!


محمد شورگشتی, [۲۳.۰۷.۱۶ ۲۳:۳۹]

هرگونه کاری فرع بر اینه که اولا حساسیت مسأله رو درک کرده باشی... این بی تفاوتی محصول اون عدم درکه!


محمد شورگشتی, [۲۳.۰۷.۱۶ ۲۳:۳۹]

اگه شدت و حدّت مشکل رو درک کردی، اصلا لازم نیست کسی چیزی به تو بگه! خودت راه خودتو پیدا می کنی!!


... [۲۳.۰۷.۱۶ ۲۳:۴۰]

خب الان من که دغدغه دارم ولی نمیدونم چیکار کنم؟!


محمد شورگشتی, [۲۳.۰۷.۱۶ ۲۳:۴۱]

حالت شعاری گرفتن دلیل بر درک مسأله نیست ها ...


... [۲۳.۰۷.۱۶ ۲۳:۴۱]

درک مسئله منظورتون چیه؟


... [۲۳.۰۷.۱۶ ۲۳:۴۲]

اینکه دشمنو بشناسیم و مشکلات رو بشناسیم و ...


محمد شورگشتی, [۲۳.۰۷.۱۶ ۲۳:۴۲]

مشکل رو اصولا باور داریم که مشکله؟؟؟!!! یا چون گفتند ما هم داریم تکرار می کنیم؟! این خیلی مهمه!! در مرحله بعد شناخت زوایای اون؟ منشأ اون؟ هدف اون؟ و ...


محمد شورگشتی, [۲۳.۰۷.۱۶ ۲۳:۴۲]

اینها رو که بدونی، جوابشم در خودش نهفته ست...


محمد شورگشتی, [۲۳.۰۷.۱۶ ۲۳:۴۳]

باید خودت بهش برسی، باید فکر کنی... اینکه دیگران بگن و تو تکرار کنی، برکتی درش نیست و ثمری هم غالبا نداره!


محمد شورگشتی, [۲۳.۰۷.۱۶ ۲۳:۴۴]

اصلا نگاه کلی نگاه درستی نیست و چیزی ازش درنمیاد...


محمد شورگشتی, [۲۳.۰۷.۱۶ ۲۳:۴۵]

میخوای کاری بکنی و کارت هم تأثیرگذار باشه،  همه چیز رو ریز کن: ریز ریز ریز...


محمد شورگشتی, [۲۳.۰۷.۱۶ ۲۳:۴۵]

« وجود دشمن، وجود شبیخون فرهنگی، جنگ نرم و ...» خیلی کلی ست... صحبت از اون شعاره و بس! و لذا به صورت جدی کسی رو با این حرفا نمیشه برانگیخت!

موفق باشید.

سرتون کلاه نره...

دوشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۲۵ ب.ظ

بسته پولشو از جیبش درآورد...

پول خوردش یه «پونصدی» بود یه «دو تومنی» .

«پونصدی» رو داد...

متکدّی چسبید و اون «دو تومنی» رو هم به زور ازش گرفت!

در صورتی که اگه از اول «دو تومنی» رو داده بود، مطمئنا «پونصدیه» تو جیبش می موند ...


+ مثَلی ست که دقت کنیم: 

کارها اگه حقشون به درستی ادا نشه، انسان رو به دوباره کاری و صرف هزینه اضافی خواهند کشوند.


موفق باشید

فاتحه بر بالین سرشماری اینترنتی

دوشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۵، ۰۹:۴۹ ب.ظ

همون ابتدای سرشماری اینترنتی نفوس و مسکن بود که یکی از مسئولین محلی اومد مسجد ما و بعد از نماز میکروفونو دست گرفت و گفت: 

دو مطلب: 

1- تو سرشماری اینترنتی شرکت کنین. 

2- به فامیلاتون که از اینجا مهاجرت کردند، خبر بدین محل سکونتشونو همینجا بزنن! تا قدرت چانه زنی ما رو تو جلساتمون بالا ببره!!!!!


میکروفونو گرفتم گفتم: 

اولیش آری، دومیش نه! 

اگه قراره برنامه ریزی درستی صورت بگیره اون وقتی میسر میشه که آمارمون صادقانه باشه نه کشککی!

گفت: خوب اونا ملک دارند تو محل!!

خوب عزیزدل! تو سایت نوشته کجا ملک دارین؟! یا کجا سکونت دارین؟!!


کلا یاد گرفتیم برا مردممون هم میخوایم کار بکنیم - اگر بکنیم!! و راست بگیم!! - از راه نادرستش بکنیم! 

با این تنگ نظریمون به کجا داریم میریم نمیدونم؟!!


کانّه اینجا وطنمونه و از چند کیلومتر اون طرفتر شروع خاک دشمن خونی مون!!!


«همه جای ایران سرای من است!» شعار خوش آب و رنگی که بدجور در موضع گیریهامون داره رنگ می بازه!

+ به یه منطقه ای برا تبلیغ رفته بودم، از مردم محل سؤال کردم  جمعیتتون چقدره؟!

گفتند: بین ۴ تا ۶ هزار!!!! (اختلافی دو هزار نفره در یه منطقه نه چندان بزرگ!! که مسلّما راه رو برای هر گونه سوء استفاده مسئولین میتونه باز بکنه! 

وای بر ما و دروغ های نهادینه شده در بدنه اجتماعی ما)

نون طلبگی

يكشنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۵، ۱۲:۱۲ ب.ظ

میگه:

طلبگی تنها شغلیه که بود و نبودش یکیه!!

چه نونیه که می خورین؟!

با خنده میگم: طلبگی یعنی دین و دین داری

اگه دین حقه؟! چه از این بهتر !! به همچین مسیر و همچین نونی افتخار می کنم

دروغه؟! که دیگه اصلا نمیشه از خیر همچین نون مفتی گذشت! خخخخخ

- هرچند بگم یه نونی هم تو طلبگی نیست، اونایی که کسی رو تو حوزه دارند میدونند! نکنه پای حرف ما کار و کسب و مدرسه دانشگاه رو ول کنین و بیایین حوزه و فحش به ما بدین که فلانی اغفالمون کرد خخخخخخ -


حرفی معلول بی دینی طرف که داره به زور به خورد جامعه ای متدین میده!!

برای تو و امثال تو که دین ندارین و در نتیجه به احکام دین هم اعتقادی ندارین، بود و نبودش یکیه، برا دیگران اصل زندگیشون نباشه از باقی مسائلشون کم اهمیت تر نیست.


در عین حالی که بسیاری از روحانیونی که به شهر و روستاها اعزام میشن، تنها اکتفا به اقامه نماز و بیان مسائل شرعی و سخنرانی های مذهبی نمی کنند!

بلکه در امور آبادنی محل، حل اختلافات اجتماعی و خانوادگی، ایجاد وحدت و همدلی، اصلاح بدعت ها و انحرافات،  تثبیت اخلاقیات انسانی، صندوق های حمایت از نیازمندان، تذکر و برخورد با دستگاه های متخلف نظام در راستای دفاع از حقوق ملت، و... فعالیت های قابل تحسینی از خودشان به نمایش می گذارند! 

و در مواردی هم در این راه دچار خسارات عرضی و جانی و مالی هم می گردند که بعضی از آن رسانه ای میشه و بسیاری از آن سانسور!!


جالبه همین افراد به وجود برخی رفتار جاهلانه در اجتماع می تازند و بر علیه روحانوین هم، در صورتی که روحانیون پیشتاز در آن مبارزاتند: اموری مثل توجه دادن به حقوق ضعفای جامعه از زنان و کودکان و کارگران، مهربانی کردن با حیوانات، پرهیز از خرافات مخصوصا در مورد امام غائب(ع) و اجنه و عرفان های نوظهور، منع از رفتارهای سبک که اسباب وهن مذهبند، مبارزه با اسراف و ریخت و پاش ها و سوق دادن هزینه های مازاد به نفع محرومین جامعه، تلاش برای زنده کردن منابع حمایتی محرومین مثل زکات و صدقات و ...

و چقدر بده خود اینها که داعیه مبارزه با خرافات را دارند با قدرت هرچه تمامتر به خرافاتی مثل چهارشنبه سوری و سیزده بدر دامن می زنند!! خخخخخ


و چقدر دور از انصافه از اینهمه روحانی و سخنرانی های اونها بگردی و بگردی نقطه ضعف پیدا کنی و کانالتو براون اساس بچرخونی... و بدتر اینکه ندای حق طلبی و انسانیت هم سر بدهی!

آیا این بدترین نوع قضاوت و غیر منصفانه ترین آن نیست؟!


+ امام صادق(ع) : اهل هر شهری به وجود سه نفر نیازمندند:

لا یستغنی أهل کل بلد عن ثلاثة یفزع إلیه فی أمر دنیاهم وآخرتهم فإن عدموا ذلک کانوا همجا: فقیه عالم ورع. وأمیر خیر مطاع. وطبیب بصیر ثقة؛ 

اهل هر شهری بی نیاز از سه نفر نیست که در امور دنیوی و اخروی به ایشان پناه آورند، و چنانچه محروم از آنها باشند خیری در آن قوم نخواهد بود: 1 - فقیهی عالم و پارسا 2 - رهبری شایسته که اطاعتش کنند 3 - پزشکی آگاه و مورد اطمینان - بحارالانوار ج 75 ص 235 -

گل سگ

چهارشنبه, ۷ مهر ۱۳۹۵، ۰۴:۳۰ ب.ظ

سگه چند تا توله دنیا آورده بود...

صبحها که برا نماز می رفتم اول اونها رو داخل جوب (جوی) سرِ راه تماشا می کردم و بعد می رفتم.

دیروز خبری ازشون نبود...

امروز حساس شدم، قبل از اینکه به جوبه برسم چشام رو تیز کردم، بالای جوب دیدمشون.

فقط مونده بودم که چرا اینجوری اند؟! گوش اینا کجاس؟ دمشون کجاس؟!

نزدیک تر که شدم دیدم اونی که دیده م اصلا سگ نیست، و یه بوته گله!!

یه بوته گل که اینهمه مدت از اونجا که برام مهم نبوده متوجه وجودش هم نشده بودم!!!

خود این تلنگری بود برام!

اما تلنگر بزرگتر این بود که نکنه در سایر امور هم چیزی رو از پیش برا خودمون مسجّل و قطعی تلقی کرده باشیم و اونها رو به زور بر ذهنیّات خودمون بخوایم تطبیق بدیم؟!!

و خوب چون حقیقتش هم هیچ وقت برامون رو نمیشه، علی الدوام در اشتباه خودمون باقی بمونیم و نفهمیم که نفهمیدیم!!

خودمونیم قیافه ش واقعا ضایع بود
لاغر و درب و داغون
از یکی از روستاهای اطراف اومده بود

جن واقعیت داره؟!
_ قرآن میگه آره

جن میتونه وارد بدن افراد بشه؟!
_ اونجور که میگن آره میتونه وارد شه و به اصطلاح طرف رو «جن زده» میگن

جن میتونه ارتباط جنسی با آدما برقرار کنه؟!
_ یه داستانهایی در این مورد شنیدم، اما تا چه اندازه واقعیت داره نمیدونم!

گفت: راستش یه مشکلی پیش اومده
_ چی؟!
هر از گاهی داداشم میاد خونه ما
یه دفعه یه حرکاتی می کنه و میزنه به اطاق...
زنم لباساشو درمیاره و میره پیشش!!
میگه: به کسی نگی ممکنه بهمون ضرر بزنن!! جنّ وارد بدن برادرت میشه و منو مجبور میکنه برم باهاش ارتباط برقرار کنم!!!

منو میگی؟! انگار یه سطل آب یخ روم ریخته باشند!!
خواستم بگم جن وارد بدن برادرت شده باشه یا نه؟! نمیدونم، اما مسلما زنت جنده است!!!

ای خدااااااا

نسل آینده چه ریختی اند؟!

جمعه, ۲ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۳۲ ب.ظ

گله می کردم از بی بند و باری های روز افزون کوچه بازار که گفت : 

مژده تون بدم که مطمئنا نسل فردای ایران نسلی مذهبی و مقید خواهند بود!!!

گفتم چرا؟!

گفت: یه روزی تبلیغ کردند رو فرزند کمتر، و مردم هر کسی به هر انگیزه ای این شعار رو پذیرفته و از فرزندآوری کنار کشیدند.

گفتم: خوب...

گفت: حالا رهبری و مراجع میگن: فرزند بیشتر!

گفتم: خوب...

گفت: خوب خوب نداره، لاابالی ها که گوششون به این حرفها بدهکار نیست و اون خانواده های مذهبی هستند که به انگیزه های دینی این دعوت رو اجابت کرده و لبیک خواهند گفت! پس قاطبه ی نسل فردا بچه های همین حزب اللهی ها و مذهبی ها خواهند بود!

گفتم: البته اگه مذهبی ها و حزب اللهی ها از عوارض این بی بند و باریها مصون بمونند!!

م شکلات

چهارشنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۵، ۰۴:۵۸ ب.ظ

گاهی با خودم میگفتم: 

خوش به حال این به اصطلاح دیوونه ها!

فارغ از همه چی، راحت و بی دغدغه دارن زندگی می کنن!!

دیشب دو تا از اینا تو کوچه به هم برخوردند، مردم به زور از هم جداشون کردن!!!

میبینم نه بابا! هر کسی برا خودش یه مشغولیّت ها و دغدغه هایی داره!

این پائین تر ها متناسب با خردی خودشون، درگیری هاشونم خرد و ناچیز و خنده داره!

نترسیم از بزرگی مشکلاتمون، که میتونه دلیل بزرگی خودمون باشه!!!

خدایا! شکرت