ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ

شخصیت ها :: آ خدا ( وب مهربانی )

آ خدا ( وب مهربانی )

( مطلب نداری بردار ؛ مطلب داری بذار )

آ خدا ( وب مهربانی )

( مطلب نداری بردار ؛ مطلب داری بذار )

آ خدا ( وب مهربانی )

برای اولین بار
- بعد از دیوار مهربانی و طاقچه مهربانی -
اینک :
« وب مهربـــــــــــانی »
مطلـــــب داری بــــــــــذار
مطلــــب نداری بــــــــــــردار
( مطالب دوستان به اسم خودشان منتشر خواهد شد.
ترجیحا مطالبی متناسب با آ خدا )

*******************************
*******************************
تذکر:
لزوما داستان ها و خاطراتی که در این وبلاگ نوشته میشن مربوط به زمان حال نیست بلکه تجربیات تبلیغی سال ها ومحلات مختلف بنده و بعضا همکاران بنده است و حتی در مواردی پیاز داغ قضیه هم زیادتر شده تا جاذبه لازم را پیدا کنه.
بنابراین خواننده محترم حق تطبیق این خاطرات بر محل تبلیغی فعلی حقیر رو ندارد...

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
پیوندها
پیوندهای روزانه

۸۶ مطلب با موضوع «شخصیت ها» ثبت شده است

کر خراسانی

پنجشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۵، ۰۶:۰۹ ب.ظ

حاتم اصمّ (أصم یعنی کر) اهل خراسان بود.


روزی شخصی برای پرسش علمی نزد او آمد؛ در حین سؤال، باد معده از او خارج شد! 

حاتم به او گفت:

سؤالات خویش را با صدای بلندتر بیان کن، که گوش من سنگین است!!!

آن شخص خیالش راحت شد که آبروی خود را نزد حاتم از دست نداده است!! 


از آن روز به بعد تا آخر عمر ، حاتم خود را به کری زد!! و به حاتم أصمّ معروف شد.

بعد از مرگش، خواب دیدند که خداوند به او فرموده بود:

حاتم! یک شنیده را ناشنیده گرفتی، من هم تمام دیده ها و شنیده های اعمالت را نادیده و ناشنیده می گیرم و تمام گناهانت را می بخشم 

- انیس اللیل فی شرح دعای کمیل، کلباسی -


+ کاری به خواب ته قصه ندارم ، اما اصل رفتار عالیست!

زندگینامه آیت الله از زبان خودش ...

پنجشنبه, ۳ تیر ۱۳۹۵، ۰۵:۱۳ ب.ظ

شرح حال از زبان معظم له :

جز قصور و تقصیر چیزی ندارم


منبع:

سایت رسمی دفتر حضرت آیت الله العظمى وحید خراسانى (زندگینامه)

«لقمان» چگونه «حکیم» شد؟!

سه شنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۵، ۰۶:۰۸ ب.ظ

در حدیثى که از پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقل شده چنین مى خوانیم :

حقا اقول لم یکن لقمان نبیا، و لکن کان عبدا کثیر التفکر، حسن الیقین ، احب الله فاحبه و من علیه بالحکمة ...

به حق مى گویم که لقمان پیامبر نبود، ولى بنده اى بود که بسیار فکر میکرد، ایمان و یقینش عالى بود، خدا را دوست مى داشت ، و خدا نیز او را دوست داشت ، و نعمت حکمت بر او ارزانى فرمود... .


در بعضى از روایات آمده است که شخصى به لقمان گفت :

مگر تو با ما شبانى نمى کردى؟!

در پاسخ گفت :

آرى چنین است .

سؤال کننده پرسید:

پس از کجا اینهمه علم و حکمت نصیب تو شد؟!!

در پاسخ گفت :

1- قدر الله  2 - و اداء الامانة  3 - و صدق الحدیث  4 - و الصمت عما لا یعنینى :

این به خواست خدا بود ، و اداء امانت کردن ، و راستگوئى ، و سکوت در برابر آنچه به من مربوط نبود!


در ذیل روایتى که در بالا از پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقل کردیم نیز چنین آمده است :

روزى لقمان در وسط روز براى استراحت خوابیده بود، ناگهان ندائى شنید که:

اى لقمان ! آیا مى خواهى خداوند تو را خلیفه در زمین قرار دهد که در میان مردم به حق قضاوت کنى؟!
لقمان در پاسخ آن ندا گفت :

اگر پروردگارم مرا مخیر کند، راه عافیت را مى پذیرم و تن به این آزمون بزرگ نمى دهم ! ولى اگر فرمان دهد فرمانش را به جان پذیرا مى شوم ، زیرا مى دانم اگر چنین مسئولیتى بر دوش من بگذارد حتما مرا کمک مى کند و از لغزشها نگه مى دارد.
فرشتگان - در حالى که آنها را نمى دید - گفتند:

اى لقمان براى چه ؟!
گفت :

براى اینکه داورى در میان مردم سخت ترین منزلگاه ها و مهمترین مراحل است ، و امواج ظلم و ستم از هر سو متوجه آن است!! اگر خدا انسان را حفظ کند شایسته نجات است و اگر راه خطا برود از راه بهشت منحرف شده است! کسى که در دنیا سر به زیر و در آخرت سربلند باشد بهتر از کسى است که در دنیا سربلند و در آخرت سر به زیر باشد! و کسى که دنیا را بر آخرت برگزیند به دنیا نخواهد رسید و آخرت را نیز از دست خواهد داد!
- فرشتگان از منطق جالب لقمان در شگفتى فرو رفتند -

لقمان این سخن را گفت و به خواب فرو رفت ، و خداوند نور حکمت در دل او افکند، هنگامى که بیدار شد زبان به حکمت گشود!

...

امام صادق (ع) :

به خدا سوگند، حکمتى که به لقمان از سوى پروردگار عنایت شده بود، به خاطر نسبت و مال و جمال و جسم او نبود بلکه او مردى بود که در انجام فرمان خدا قوى و نیرومند بود، از گناه و شبهات اجتناب مى کرد، ساکت و خاموش بود با دقت مى نگریست بسیار فکر مى کرد، تیزبین بود، و هرگز در (آغاز) روز نخوابید و در مجالس (به رسم مستکبران ) تکیه نمى کرد، و رعایت آداب را کاملا مى نمود، آب دهن نمى افکند، با چیزى بازى نمى کرد، و هرگز در حال نامناسبى دیده نشد... هیچگاه دو نفر را در حال نزاع ندید مگر اینکه آنها را با هم صلح داد، و اگر سخن خوبى از کسى مى شنید حتما ماخذ آن سخن و تفسیر آن را سؤ ال مى کرد، با فقیهان و عالمان بسیار نشست و برخاست داشت ... به سراغ علومى مى رفت که بتواند به وسیله آن بر هواى نفس چیره شود، نفس ‍ خود را با نیروى فکر و اندیشه و عبرت مداوا مى نمود، و تنها به سراغ کارى مى رفت که به سود (دین یا دنیاى ) او بود، در امورى که به او ارتباط نداشت هرگز دخالت نمى کرد، و از این رو خداوند حکمت را به او ارزانى داشت .


-تفسیر نمونه ذیل أیه 12 سوره لقمان وَلَقَدْ آتَیْنَا لُقْمَانَ الْحِکْمَةَ أَنِ اشْکُرْ لِلَّهِ وَمَنْ یَشْکُرْ فَإِنَّمَا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ (12) -

شخصیتی دینی که اولین کامپیوتر را وارد ایران کرد؟!

سه شنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۴۰ ق.ظ

اولین کسی که کامپیوتر را وارد ایران کرد علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان بود.

سالها قبل انقلاب که برای کنفرانسی به آلمان رفته بودند ، با کامپیوتر آشنا شده و دستور خرید آن را برای حوزه علمیه صادر کردند!

گفته شد:

وسیله ای که کسی کار با آن را یاد ندارد به چه دردی می خورد؟!

فرموده بودند:

وقتی در حوزه چنین وسیله ای وجود داشته باشد ، کسانی را به سمت یادگیری فنّش خواهد کشاند!!

درود خدا بر او


راوی: حجة الاسلام میری (ریاست سازمان تلیغات اسلامی نیشابور)

1395/1/24

شعری که دکتر شریعتی برای امام خمینی سرود...

شنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۴، ۱۱:۱۸ ق.ظ

روزنامه اطلاعات در 5 بهمن سال 1357 شعری از دکتر علی شریعتی تقدیم به «زعیم» به عنوان «روح‌الله» منتشر کرده است که در ذیل می خوانیم:


فریاد روزگار ماست

روح‌الله

روزگار قحطی هر جنبش

هر کوشش

فریاد روزگار ماست

آری

در روزگار مرگ اصالت‌ها

بی‌‌تو دگر چه بگویم

چه را بسرایم

ای مطلع تمام سرودها

بی‌تو فرو نشسته دگر

فریاد!

تنها شده است

هر چه که انسانیست

در پایتخت غارت و خون

جز

وحشت و هراس

نمی‌بینم،

این درد را با که بگویم

که هر ورق،

از هر کتاب،

ترس را فریاد می‌کنند

حتی پلاس کهنه خیابان

هم،

تجربه کرده است ترس را،

اینک سیاه‌ ببینش

تا بر تو باز شود

که راست می‌گویم،

در هر کرانه این شهری بی‌تپش

سگهای دست آموز؛

در چشم‌های بیدار

ترس را نشانده‌اند

آنها،

هر روز می‌درند،

هر روز

می‌بویند

و پاداش را

از دست گرگ نواله می‌گیرند

در پایتخت غارت و خون

سگ‌های زنجیری

آن گرگ پیر را به حراست

نشسته‌اند

بی‌تو،

در پایتخت دیو و دماوند

سیاوشها،‌

نه کاووسها

در بندند

ای کاش، رستم

کاووس را نمی‌رهاند

تا این گونه،‌ گشاده است

در بند، بخواهد رستم را

در خون کشد سیاوش را

بی‌تو من از «خمین» گذشتم

افسرده بود و سرد،

نام تو را زمزمه می‌کرد روز و شب

فریاد روزگار ماست «روح خدا»

بانگ تعهد و رسالت

بانگ خدا و قرآن

اینک تو ای سلامت پویا

این کرامت بی‌مرز،

بر این زمین تشنه ببار

آری آری

تا زاید این سترون فرسوده،

گلهای سرخ شهادت را

تا در بغض شهر تپد

«فریاد»

آری

تو ای سخاوت بی‌حصر

ببار بر جنگل

تا باز این درخت خفته

شود بیدار،

تا باز، آن جوانه

کند فریاد


منبع:

خبرگزاری فارس

ش شماره: 13941110000383

/// آشـــوب خمینـــــــــــی ///

جمعه, ۹ بهمن ۱۳۹۴، ۰۷:۴۲ ب.ظ

پس از قیام پانزده خرداد ، شاه به اسداللَّه عَلَم - وزیر دربار - گفت:

این خمینى کیست که آشوب به راه انداخته است؟!

عَلَم گفت:

یادتان هست وقتى شما به منزل آیت ‌‏اللَّه العظمى بروجردى (ره) در قم وارد شدید همه علما بلند شدند، امّا یک سیدى بلند نشد؟!

شاه گفت:

بله

عَلَم گفت:

این همان است!!


*

زمانى که امام خمینى (ره) در ترکیه تبعید بودند، مأموران اطلاعاتى ترکیه براى این که امام را بترسانند، ایشان را به منطقه ‏اى بردند و گفتند:

چهل نفر از علماى ترکیه علیه حکومت سخنى گفتند و اعدام شدند و اینجا به خاک سپرده شدند!!

حضرت امام (ره) فرمود:

عجب!! اى کاش در ایران هم چهل نفر از علما شهید مى ‏شدند تا ما از علماى ترکیه عقب نمانیم!!!


*

به مرحوم آیت‌‏اللَه بهاء الدینى (ره) گفتم:

ما هر‌چه شنیده‏‌ایم، از میانسالى امام شنیده ‏ایم، شما که در جوانى با امام دوست بوده‌‏اید آیا خاطره‌‏اى از جوانىِ امام به یاد دارید؟!

ایشان گفتند:

خاطرات بسیارى به یاد دارم ؛ از جمله اینکه در زمان رضاشاه در مدرسه فیضیه نشسته بودیم که یکى از مأموران شاه وارد مدرسه شد و شروع به فحاشى و قُلدرى کرد!!

من شاهد بودم حضرت امام که بیست و چند سال بیشتر نداشت، جلو آمد و چنان سیلى بر صورت او نواخت که برق از گوشش پرید!!


راوی : استاد قرائتی

عاقبت اظهار فضل !

جمعه, ۹ بهمن ۱۳۹۴، ۰۲:۴۳ ب.ظ

مرحوم حضرت آیت الله العظمی بهجت می فرمود:


مرحوم آقا سید علی یزدی از شاگردان مرحوم آخوند اردکانیکه بعد از میرزای بزرگ (محمد حسن شیرازی ) خود را اعلم می‌دانست، می گوید:

در کربلا به درس آخوند می‌رفتم و کربلا در آن زمان مرکز علم اصول، و نجف اشرف مرکز فقه بود.

ایشان نقل می‌کرد:

هم شهری‌های ما از یزد یا اردکان به کربلا آمدند و گفتند:

آیا می‌شود به خدمت آخوند برسیم؟

به هر حال وقت گرفتیم و قرار شد وقت خاصی به خدمت آخوند برسیم.

همراه با جماعتی از زوار به خدمت ایشان رسیدیم، و در حالی که ما جلو حرکت می کردیم و آن‌ها دنبال سر ما، وارد شدیم.
من که شاگرد آخوند بودم به عنوان سوال از ایشان ولی برای اظهار فضل و علمیت و فقاهت!!! مساله‌ای را که خود را در آن کاملا آماده کرده بودم مطرح نمودم و خوب آن را تقریب و تقریر کردم و به آخر رساندم، البته به صورت سوال ولی با بیان کاملا علمی و استدلالی و منتظر جواب بودم.

 آخوند- رحمه‌الله- به من اشاره کرد که نزدیک بیا، نزد ایشان رفتم، و ایشان آهسته در گوشم گفت: « نمی‌دانم!!! »
این سخن خیلی در من اثر کرد و رنگ و روی من سرخ شد! ساکت محض شدم!

آخوند می‌خواست به من بفهماند که نباید این کار را کرد!!!

فردای آن روز که برای بازدید زوار به مسافرخانه رفتم، از دریچه‌ پنجره‌ کوچه صدای آن‌ها شنیده می‌شد، شنیدم به هم دیگر می‌گفتند:

« دیدید آقا سیدعلی چه قدر صحبت کرد، ولی آخوند همه را با یک کلمه جواب داد!!! »


منبع:

تسنیم از : در محضر حضرت ‌آیت ا... العظمی بهجت - ص 18 ( محمد حسین رخشاد)

هشت زایمان در یک سال !!

سه شنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۳۵ ق.ظ

مرجع تقلید آیت‌اللَّه سید ابوالحسن اصفهانى، نسبت به خانواده‌هاى بى‌‏بضاعت خیلى حسّاس بود و هر یک از آنان که صاحب فرزند مى‌‏شد یکصد تومان براى خرج زایمان همسرش به او مى‌‏داد.

مردى نزد خود گفت:

آقا سنّش زیاد شده و هوش و حواس درستى ندارد و می‌توانم پول بیشتری از او بگیرم.

اعیاد مذهبى که مى‌‏رسید در شلوغى خدمت آقا مى‌رسید و مى‌گفت:

دیشب خداوند بچه‌‏اى به ما داده است، آقا هم صد تومان به او مى‌داد.

آن مرد به دوستانش گفت: نگفتم آقا توجّه ندارد.

دوستانش گفتند: آقا توجّه دارد، ولى براى حفظ آبروى تو تغافل مى‌کند.

بالاخره وقتى براى گرفتن صد تومان هشتم خدمت آقا رسید، آقا پول را به او داد و آهسته کنار گوشش فرمود:

قدر خانمت را داشته باش که در یک سال هشت بار برایت زایمان کرده است!!


راوی: استاد قرائتی

بــــــــــوی کبــــــــــاب

شنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۴، ۰۳:۵۱ ب.ظ
بعلت دردپائی که آیة الله بروجردی داشت همراه ایشان سفری به آب گرم محلات داشته و چند روزی در آنجا توقف نمودیم.
مردم فقیر و مستضعف آن ناحیه از تشریف فرمائی آقا که آگاه شدند برای زیارت و استفاده از وجود ایشان به آن محل زیاد آمد و رفت می کردند. 
یک روز آقا دستور داد : چند رأس گوسفند خریداری شده و گوشت آن را بین فقراء تقسیم نمایند.
مقدار کمی نگهداشته کباب کردند و موقع ناهار در میان سفره گذاشتند که آقا میل فرمایند ؛ اما ایشان جز نان و ماست و چند عدد خیاری که در سفره بود ، میل نمی کردند و ابداً توجهی به کبابها نداشتند!
عرض کردند:
آقا! گوشت تمام گوسفندها را بین فقراء قسمت کردیم و اگر سهم سرانه هم حساب کنیم این مقدار سهم شما است!! چرا میل نمی‏ فرمائید؟
فرمود:
غیر ممکن است از کبابی که بوی آن به مشام فقراء رسیده ، من میل نمایم !!

پس ما هم بواسطه احترام ایشان نخوردیم تا آنکه آن کبابها را بردند به فقرای مجاور دادند!!

راوی: استاد فاضل موحدی
- با اندکی تصرف -

ده دقیقه به ملاقات <<<

پنجشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۴، ۰۳:۲۳ ب.ظ

در زمان طاغوت قرار ملاقاتى با شهید بهشتى داشتم، براى اینکه بیشتر با ایشان صحبت کنم، ده دقیقه زودتر رفتم.

وقتى در زدم؛ خودش در را باز کرد و گفت:

قرار ما با شما ساعت 4 بود، الآن ده دقیقه به چهار است؛ شما تشریف داشته باشید من دَه ‏دقیقه دیگر مى‌‏آیم!!!


استاد قرائتی


« نظـــــــم » همان چیزی که هر هفته از تریبون نماز جمعه ها در کنار توصیه به تقوی ، به آن توصیه می گرددد:

اوصیکم بتقوی الله و نظم امرکم

« نظـــــــم » همان چیزی که علی رغم همه تأکیدات ، در اجتماعات خرد و کلان ما ، در برنامه های ملت و دولت ما کمترین اثر و نشان را از آن شاهد هستیم!


یه لقمه عسل

چهارشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۴، ۱۰:۵۱ ق.ظ

پیرمردی از اهالی شورگشت - زادگاه مرحوم آیت الله موسوی (مؤسس حوزه علمیه فضل بن شاذان نیشابور) - مهمون منزل حاج آقا شده بود!

ایشون جهت صبحونه هوای هم محلی خودشونو گرفته و پیاله ای عسل هم بر سفره گذاشته بودن!

پیر مرد لقمه ای بزرگ گرفته و نصف پیاله عسل را بلند کرده، بر لقمه گذاشت!!

تا خواست به دهان فرو ببره ، حاج آقا از دست او می چسبن و میگن:

رفیق! لقمه رو میخوای یا پیاله رو ؟!!!


شیرینی این مزاح بیش از شیرینی عسل سالهای سال در کام پیرمرد باقی ماند! خدایشان بیامرزد.

تا مهدی هست ...

جمعه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۴، ۰۶:۵۸ ب.ظ

طلبه ای در زمان آیت الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری اعلی الله مقامه (مؤسس حوزه علمیه قم)

می خواست برای دیدار خانواده ش به شهرش برگردد و پنج تومان نداشت که بتواند برود!!

آیت الله العظمی سید محمدرضاگلپایگانی رحمة الله علیه

خدمت حاج شیخ می رود و عرض حال می کند.

حاج شیخ می فرماید:

ندارم؛ دو سه ماه است برای شهریه طلبه ها قرض کرده ام!!

رویش را که برمی گرداند، قطره ی اشکی از چشمانش جاری می شود و ناراحت که چرا نمی تواند کمک کند!

آیت الله گلپایگانی شب خواب می بیند که رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم می فرمایند:

برو به شیخ بگو :

تا فرزندم حضرت مهدی علیه السلام هستند، نگران طلبه ها نباش!!

صبح که شد ، می رود به منزل حاج شیخ ؛ ایشان تا در را باز می کند می فرماید:

آمده ای خوابت را بگویی؟؟!!!

بیا این پانزده تومان را بگیر و به آن طلبه بده!، دیشب از آشتیان پانزده هزار تومان رسید!


حاج شیخ عبدالکریم حائری با اینکه این همه وجوهات برایش می آمد ، شبی که از دنیا رفت ، زن و بچه اش شام نداشتند بخورند!!!

این مطلب را به کسانی که به علماء بد می گویند، بگویید!!


راوی:

آیت الله مجتهدی تهرانی - گنج سعادت ص 37 -


درس هایی از معلم شهید « رجایی »

سه شنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۴، ۱۱:۵۲ ق.ظ


1 ـ پیرمرد با آن بدن نحیف، آخر همه میوه فروش‌های بازار بساط می‌کرد.
بساط کوچک و میوه های لک دارش معلوم بود که خریدار ندارند.

پیرمرد یک مشتری ثابت داشت...

محمد‌علی می‌گفت میوه‌هایش برکت خدا هستند، خوردنش لطفی دارد که نگو و نپرس.
به دوستانش می‌گفت پیرمرد چند سر عائله دارد، از او خرید کنید.
(خدا که هست ص 10)


 
2 ـ آن کلاس درس هندسه یک طرف، این 5 دقیقه حدیث اول کلاس هم یک طرف.
خیلی از دانش‌آموزان، هندسه زندگی‌شان را با همان احادیث 5 دقیقه‌ای ترسیم کردند.

(ص 1)
 


3 ـ آنقدر غرق در افکارش شده بود که متوجه نگاه خانم نمی‌شد.
ـ به چی فکر می‌کنید؟
خانم را دید که ایستاده و به او نگاه می‌کند.
ـ امروز نماز اول وقتم عقب افتاد ؛ دنبال رفتار امروزم می‌گردم تا گیر کارم را پیدا کنم.
(ص 15)


 
4 ـ شیفته سید معمم شده بود.

هر شب جمعه به امید دیدنش تا مسجد هدایت می‌رفت.
سید گفته بود:

«معلمی، پیامبری جامعه است.»
می‌گفت معلمی‌ام را از این گفته مرحوم طالقانی دارم.
( همان ص 16)


 
5 ـ برگه‌های امتحانی رجایی، همیشه غیر از سؤال یک درس هم داشت.

درس هم آن جمله‌ای بود که با دقت بالای ورقه سؤالات می‌نوشت.
درس آن روز امتحان هم یک جمله بود: «خواهی نشوی رسوا همرنگ حقیقت شو»
می‌گفت لزوما حقیقت با جماعت نیست.
( همان ص 24)


 
6 ـ بالای سر بچه‌ها می‌ایستاد و با صدای بلند می‌گفت:

«بلند صحبت نکنید تا بچه‌ها بیدار نشوند!!»

با شوخی و خنده دست بچه‌ها را می‌گرفت و تا دستشویی می‌برد تا صورتشان را بشویند.
این نمازهای صبح برای همه بچه‌ها لذت بخش بود.

می‌گفت نباید بچه‌ها از نماز دلزده شوند.
(همان ص 27)


 
7 ـ مثل همیشه مجله سازمان مجاهدین خلق را گرفته بود و مطالعه می‌کرد.

انگار که دنبال مطلبی بگردد، آن را زیر و رو می‌کرد.
ـ دنبال چه مطلبی می‌گردید؟
با همان نگاه متعجب گفت:
ـ این‌ها بسم‌الله الرحمن الرحیم را از مجله حذف کرده‌اند ؛ اینها نشانه‌های انحراف است.
ارتباطش را با سازمان قطع کرد.
(همان ص35)
 


8 ـ هزینه موکت و نقاشی دفتر کار زیاد شده بود.

 اعتراض کرد، بعد هم گفت:

 مسئول این کار نصفش را می‌دهد و خودم نصفش را تا ریالی از بیت‌المال خرج نشود!
( همان ص 36)


 
9 ـ سفره انداختند. با راننده‌اش آمده بود و نان و پنیر و خربزه آورده بود.
دلش غذای مفصل وزارت خانه نمی‌خواست.
( همان ص 38)


 
10 ـ دوست داری به من خدمت کنی؟
«این چه سؤالی است؟!! هر کسی دوست دارد به رجایی رئیس‌جمهور خدمت کند!!»

این سؤال مثل صاعقه از ذهن مرد گذشت که روبروی رجایی نشسته و او را خطاب کرده است.
ـ بفرمایید، سراپا گوشم!
« همیشه به یادم بیاورید که من محمد‌‌علی رجایی‌ام، پسر عبدالصمد و اهل قزوین، کاسه بشقاب فروش و دوره گرد!!»
مرد بهت‌زده فقط به رئیس‌جمهور کشورش نگاه می‌کند!
( همان ص 68)


منبع:

خدا که هست

مجید تولایی

- به نقل از گذرستان -

خبرگزاری مهر از حجة الاسلام زائری :

روز پنجشنبه که در محضر آیت الله جوادی آملی بودیم یک سید روحانی که با دانشگاهیان از مازندران آمده بودند قبل از سخنرانی ایشان صحبت کرد و خیلی در باره ایشان به ستایش و تجلیل پرداخت و عباراتی گفت که من توی دلم گفتم حتما حاج آقا را شاکی می کند !

همان موقع پیرمردی که در انتهای حسینیه کنارم نشسته بود به من گفت : یاد صحبت های فخرالدین حجازی پیش امام افتادم !

بعد که آیت الله جوادی سخنرانی خود را آغاز کردند به صراحت در این باره سخن گفتند با این مضمون که این گونه تعابیر افراد را در معرض خطر قرار می دهد و اگر کسی این حرفها را جدی بگیرد خود را به هلاکت انداخته و أصیبت مقاتله !...

و فرمودند : وای بر کسی که باورش بشود ! و به شکل ضمنی اظهار کردند که گوینده این عبارات مرا در معرض هلاکت انداخته است ! و از صحبت هایشان کاملا معلوم بود که خیلی آزرده شده اند.

بعدا جناب آقای جعفری که آن موقع در صف های ابتدایی حضور داشته اند این عکس را به من دادند و گفتند : وقتی آن شخص شروع کرد به تعریف و تمجید از حاج آقا ، ایشان همان سر سجاده توی خودشان رفته بودند و با تأثر سرشان را به راست و چپ تکان می دادند و اظهار ناراحتی می کردند و وقتی ادامه پیدا کرد دستشان را روی گوششان گرفتند که چیزی نشنوند !

این عکس مربوط به همان لحظه است ... فقط کسی که از نزدیک با منش و رفتار شخصی و روحیات این آیت لطافت آشنا باشد می تواند درک کند که در آن لحظات چه قدر آزرده شده اند .


دزدی که از اولیاء شد :

پنجشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۳۸ ب.ظ

أَلَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آَمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَلَا یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ مِنْ قَبْلُ فَطَالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَکَثِیرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُونَ (16) حدید -

 از آیات تکان دهنده قرآن مجید است که قلب و روح انسان را در تسخیر خود قرار مى دهد، پرده هاى غفلت را مى درد و فریاد مى زند:

آیا موقع آن نرسیده است که قلبهاى باایمان در برابر ذکر خدا و از آنـچـه از حق نازل شده خاشع گـردند؟ و همانند کسانى نباشند که قبل از آنها آیات کتاب آسمانى را دریافت داشتند اما بر اثر طول زمان قلبهاى آنها به قساوت گرائید؟

لذا در طول تاریخ افراد بسیار آلوده اى را مى بینیم که با شنیدن این آیه چنان تکان خوردند که در یک لحظه با تمام گناهان خود وداع گفتند، و حتى بعضا در صف زاهدان و عابدان قرار گـرفتند، از جمله سرگـذشت معروف فضیل بن عیاض است .

(فضیل) که در کتب رجال به عنوان یکى از راویان موثق از امام صادق (علیه السلام ) و از زهاد معروف معرفى شده و در پایان عمر در جوار کعبه مى زیست و همانجا در روز عاشورا بدرود حیات گـفت در آغاز کار راهزن خطرناکى بود که همه مردم از او وحشت داشتند.

از نزدیکى یک آبادى میـگـذشت دخترکى را دید و نسبت به او علاقه مند شد عشق سوزان دخترک فضیل را وادار کرد که شب هنگام از دیوار خانه او بالا رود و تصمیم داشت به هر قیمتى که شده به وصال او نائل گردد، در این هنگام بود که در یکى از خانه هاى اطراف شخص بیدار دلى مشغول تلاوت قرآن بود و به همین آیه رسیده بود: الم یاءن للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله ... این آیه همـچـون تیرى بر قلب آلوده فضیل نشست ، درد و سوزى در درون دل احساس کرد، تکان عجیبى خورد، اندکى در فکر رفت این کیست که سخن مى گوید؟ و به چه کسى این پیام را مى دهد؟ به من مى گوید: اى فضیل ! (آیا وقت آن نرسیده است که بیدار شوى ، از این راه خطا برگردى ، از این آلودگـى خود را بشوئى ، و دست به دامن توبه زنى ؟! ناگـهان صداى فضیل بلند شد و پیوسته مى گفت : بلى و الله قد آن ، بلى و الله قد آن !: به خدا سوگند وقت آن رسیده است ، به خدا سوگند وقت آن رسیده است )!

او تصمیم نهائى خودش را گرفته بود، و با یک جهش برق آسا از صف اشقیا بیرون پـرید، و در صفوف سعدا جاى گرفت ، به عقب برگشت و از دیوار بام فرود آمد، و به خرابه اى وارد شد که جمعى از کاروانیان آنجا بودند، و براى حرکت به سوى مقصدى با یکدیگر مشورت مى کردند، مى گفتند فضیل و دار و دسته او در راهند، اگر برویم راه را بر ما مى بندند و ثروت ما را به غارت خواهند برد! فضیل تکانى خورد و خود را سخت ملامت کرد، و گفت چه بَد مردى هستم ! این چه شقاوت است که به من رو آورده ؟ در دل شب به قصد گناه از خانه بیرون آمده ام ، و قومى مسلمان از بیم من به کنج این خرابه گریخته اند!

روى به سوى آسمان کرد و با دلى توبه کار این سخنان را بر زبان جارى ساخت : اللهم انى تبت الیک و جعلت توبتى الیک جوار بیتک الحرام !: (خداوندا من به سوى تو بازگشتم ، و توبه خود را این قرار مى دهم که پیوسته در جوار خانه تو باشم ، خدایا از بدکارى خود در رنجم ، و از ناکسى در فغانم ، درد مرا درمان کن ، اى درمان کننده همه دردها! و اى پاک و منزه از همه عیبها! اى بى نیاز از خدمت من ! و اى بى نقصان از خیانت من ! مرا به رحمتت ببخشاى ، و مرا که اسیر بند هواى خویشم از این بند رهائى بخش )!

خداوند دعاى او را مستجاب کرد، و به او عنایتها فرمود، و از آنجا بازگشت و به سوى (مکه ) آمد، سالها در آنجا مجاور بود و از جمله اولیاء گشت !


منبع:

تفسیر نمونه

_________________________________________________________________________________________________

ذکر فضیل عیاض رحمة الله علیه

از: تذکرة الاولیاء (عطار)


آن مقدم تایبان، آن معظم نایبان، آن آفتاب کرم و احسان، آن دریای ورع و عرفان، آن از دو کون کرده اعراض، (پیر وقت) فضیل بن عیاض -رحمه الله علیه - از کبار مشایخ بود، و عیار طریقت و ستوده اقران، و مرجع قوم. و در ریاضات و کرامات شأنی رفیع داشت، و در ورع و معرفت بی همتا بود.


و اول حال او چنان بود. که در میان بیابان مرو و باورد خیمه زده بود، و پلاسی پوشیده، و کلاهی پشمین بر سر، و تسبیحی درگردن افکنده. و یاران بسیار داشت، همه دزد و راهزن.

هر مال که پیش او بردندی، او قسمت کردی. که مهتر ایشان بود. آنچه خواستی، نصیب خود برداشتی. و هرگز از جماعت دست نداشتی. و هر خدمتگاری که خدمت جماعت نکردی، او را دور کردی.


تا روزی کاروانی عظیم می آمد. و آواز دزد شنیدند. خواجه یی در میان کاروان، نقدی که داشت برگرفت و گفت: «در جایی پنهان کنم تا اگر کاروان بزنند، باری این نقد بماند.

در بیایان فرو رفت. خیمه یی دید، در وی پلاس پوشی نشسته. زر به وی سپرد. گفت: «در خیمه رو و در گوشه یی بنه ». بنهاد و بازگشت.
چون باز کاروان رسید. دزدان راه زده بودند. و جمله مالها برده. آن مرد رختی که باقی بود با هم آورد؛ پس قصد آن خیمه کرد.
چون آنجا رسید، دزدان را دید که مال قسمت می کردند. گفت: «آه! من مال به دزدان سپرده بودم. خواست که باز گردد فضیل او را بدید. آواز داد که، «بیا». آنجا رفت.
گفت: «چه کار داری؟». گفت: «جهت امانت آمده ام ». گفت: «همان جا که نهاده ای، بردار». برفت و برداشت. یاران، فضیل را گفتند: «ما در این کاروان هیچ نقد نیافتیم و تو چندین نقد باز می دهی؟»
نیز به خدای - تعالی - گمان نیکو می برم، من گمان او راست کردم تا فضیل گفت: «او به من گمان نیکو برد، و (من) باشد که خدای - تعالی - گمان من نیز راست کند».


نقل است که در ابتدا به زنی عاشق شده بود. هر چه از راهزنی بدست آوردی، به وی فرستادی. و گاه گاه پیش او رفتی و در هوس او گریستی.

تا شبی کاروانی می گذشت در میان کاروان یکی این آیت می خواند: الم یأن للذین آمنوا، ان تخشع قلوبهم لذکر الله؟ - آیا وقت آن نیامد که دل خفته شما بیدار گردد؟ -

چون تیری بود که بر دل فضیل آمد. گفت: «آمد!آمد! و نیز از وقت گذشت ».

سرآسیمه و خجل وبی قرار، روی به خرابه یی نهاد. جمعی کاروانیان فرود آمده بودند. خواستند که بروند. بعضی گفتند: چون رویم فضیل بر راه است.

فضیل گفت: «بشارت شما را که: او توبه کرد. و از شما می گریزد چنان که شما از (وی) می گریزید».


پس می رفت و می گریست و خصم خشنود می کرد.

تا در باورد جهودی بود که به هیچ نوع خشنود نمی شد.

پس جهود با یاران خود گفت: «وقتی است که بر محمدیان استخفاف کنیم ». پس گفت: «اگر خواهی که تو را بحل کنم، آن تلی ریگ که فلان جای است بردار و هامون گردان » - و آن تل به غایت بزرگ بود - فضیل شب و روز آن را می کشید.

تا سحرگاهی بادی درآمد و آن تل ریگ را ناچیز کرد. جهود چون چنان دید، گفت: «سوگند خورده ام که تا مال ندهی، تو را بحل نکنم. اکنون، زیر بالین من زر است بردار و به من ده تا تو را بحل کنم ».
فضیل دست در زیر بالین او کرد و زر بیرون آورد، و به جهود داد. جهود گفت: «اول اسلام عرضه کن ». فضیل گفت: «این چه حال است؟».
گفت: «در تورات خوانده بودم هر که توبه او درست بود، خاک در دست او زر شود. من امتحان کردم و زیر بالین من خاک بود. چون بدست تو زر شد، دانستم که توبه تو صدق است، و دین تو حق ». پس جهود ایمان آورد.


نقل است که فضیل یکی را گفت: «از بهر خدا مرا بند کن و پیش سلطان بر- که برمن حد بسیار است - تا بر من حد راند. چنان کرد و پیش سلطان برد.

سلطان چون در سیمای او نظر کرد، او را به اعزاز به خانه فرستاد. چون به در خانه رسید بنالید. عیال فضیل گفت: «مگر زخم خورده است که می نالد». فضیل گفت: «بلی! زخمی عظیم خورده است ».
گفت: «برکجا؟». گفت: «برجان و جگر». پس زن را گفت: «من عزم خانه خدا دارم، اگر خواهی پای تو بگشایم ». زن گفت: «معاذالله! من هرگز از تو جدا نشوم. و هر کجا باشی تو را خدمت کنم ».
پس به مکه رفتند با هم. و حق - تعالی - راه به ایشان آسان کرد. و آنجا مجاور شدند و بعضی اولیا را دریافتند. و با امام ابوحنیفه - رحمة الله علیه - صحبت داشت، و از وی علم گرفت.


روایات عالی داشت و ریاضات نیکو. و در مکه سخن بروی گشاده شد. و مکیان پیش او می رفتند و فضیل ایشان را وعظ گفتی. تا حال او چنان شد که: خویشان او از باورد به دیدن او آمدند، به مکه.

و ایشان را راه نداد. و ایشان بازنمی گشتند. فضیل بربام کعبه آمد و گفت: «زهی مردمان غافل! خدای - عز و جل - شما را عقل دهاد و به کاری مشغول کناد». همه از پای در افتادند (و گریان شدند) و عاقبت روی به خراسان نهادند و او از بام کعبه فرو نیامد.


نقل است که هارون الرشید، فضل برمکی را گفت: « مرا پیش مردی بر که دلم از این طمطراق گرفته است، تا بیاسایم ». فضل برمکی او را به در خانه سفیان عیینه برد و آواز داد.

سفیان گفت:« کیست؟». گفت: «امیرالمومنین ». گفت: «چرا مرا خبر نکردید تا من به خدمت آمدمی؟». هارون چون این بشنید، گفت: «این مرد آن نیست که من می طلبم ». سفیان عیینه گفت: «ای امیرالمومنین! چنین مرد که تو می طلبی، فضیل عیاض است ».

بدر خانه فضیل عیاض رفتند. و او این آیت می خواند: ام حسب الذین اجترحوا السیئات، ان نجعلهم کالذین آمنوا و عملوا الصالحات - جاثیة 21 -

هارون گفت: «اگر پند می طلبیم این قدرکفایت است »- و معنی این آیت آن است که: پنداشتند کسانی که بدکرداری کردند، که ما ایشان را برابر کنیم با کسانی که نیکوکاری کردند، (و ایمان آوردند)؟ -

پس دربزدند. فضیل گفت:«کیست؟». گفتند: «امیرالمؤمنین ». گفت: «امیرالمؤمنین پیش من چه کار دارد؟ و مرا با او چه کار؟ که مرا مشغول می دارد».
فضل برمکی گفت: «طاعت اولوالامر واجب است. اکنون به دستوری درآییم یا به حکم؟». گفت: «دستوری نیست، اگر به حکم می آیید، شما دانید».

هارون درآمد. فضیل نور چراغ را بنشاند تا روی هارون نباید دید. هارون دست برد. ناگاه بر دست فضیل آمد. فضیل گفت: «چه نرم دستی است اگر ازآتش دوزخ خلاص یابد».

این بگفت و در نماز ایستاد.

هارون در گریه آمد. گفت: «آخر سخنی بگو». فضیل چون سلام نماز بازداد گفت: پدرت، عم مصطفی -علیه الصلوة و السلام - از وی درخواست کرد که: «مرا بر قومی امیر گردان ».
گفت: «یا عم! یک نفس تو را بر تو امیر کردم ». - یعنی (یک) نفس تو در طاعت خدای - عز و جل - بهتر از آنکه هزار سال خلق تو را - لان الامارة یوم القیامة ندامة ( ریاست سبب پشیمانی در قیامت است )
هارون گفت: «زیاده کن ». گفت: «چون عمربن عبدالعزیز (را) - رحمة الله علیه - به خلافت بنشاندند، سالم بن عبدالله و رجاء بن حیوة و محمد بن کعب را بخواند و گفت:
«من مبتلا شدم در این کار. تدبیر من چیست؟» یکی گفت: اگر می‌خواهی که فردا از عذاب خدای نجات بود، پیران مسلمانان را چون پدر خویش دان، و جوانان را برادر، و کودکان را چون فرزندان نگاه کن. با ایشان معاملت چنان کن که با پدر و برادر و فرزند کنند.
هارون گفت: «زیادت کن ». گفت: «دیار اسلام چون خانه تو ست و اهل آن خانه، عیال تو. و معاملت با ایشان چنان کن که با پدر و برادر و فرزند. زراباک و احسن اخاک و اکرم علی ولدک » - یعنی زیارت کن پدر را و نیکویی کن با برادران و کرم کن با فرزندان -
پس گفت: «می ترسم از روی خوبت که به آتش دوزخ مبتلا شود و زشت گردد، کم من وجه صبیح فی النار یصیح، و کم من امیر هناک اسیر»
گفت: «زیادت کن ». گفت: «بترس از خدای و جواب خدای - عز و جل - را هشیار باش، که روز قیامت، حق -تعالی -از یک یک مسلمانان باز پرسد و انصاف هریک بطلبد. اگر شبی پیرزنی درخانه بی نوا خفته باشد فردا دامن تو بگیرد و بر تو خصمی کند».
هارون از گریه هوش گشت. فضل برمکی گفت: «یا فضیل! بس، که امیرالمومنین را هلاک کردی ». فضیل گفت: «ای هامان خاموش! که تو و قوم تو او را هلاک کردی نه من.»
هارون را بدین گریه زیادت شد. آنگه با فضل برمکی گفت که: «تو را هامان از آن گفت، که مرا فرعون می داند». پس هارون گفت: «تو را وام است؟». گفت: «آری هست: وام خداوند است بر من. و آن طاعت است.که اگر مرا بدان بگیرد وای بر من!».
هارون گفت: «من وام خلق می گویم ». گفت: «الحمدالله، که مرا از وی نعمت بسیار است و هیچ گله یی ندارم تا با خلق بگویم.»
پس هارون مهری به هزار دینار پیش او بنهاد که «این حلال است و از میراث مادر است ». فضیل گفت: «این پندهای من تورا هیچ سود نداشت. و هم اینجا ظلم آغاز کردی، و بیدادگری پیش گرفتی.
من تو را به نجات می خوانم، تو مرا به گرانباری. من می گویم: آنچه داری به خداوندان بازده، تو به دیگری - که نمی باید داد - می دهی. سخن مرا فایده یی نیست ».
این بگفت واز پیش هارون برخاست و در بر هم زد. هارون بیرون آمد و گفت: «آه! او خود چه مردی است؟ مرد به حقیقت فضیل است ».


نقل است که وقتی فرزند خرد خود را در کنار گرفت. و می نواخت چنان که عادت پدران باشد. کودک گفت: «ای پدر! مرا دوست داری؟». گفت: «دارم ». گفت: «خدای را دوست داری؟». گفت: «دارم ». گفت: «چند دل داری؟». گفت: «یک دل!».

گفت: «به یک دل دو دوست توانی داشت؟». فضیل دانست که این سخن از کجا (ست)، و از غیرت حق - تعالی - تعریفی است، به حقیقت. دست بر سر می زد و کودک را بینداخت. و به حق مشغول گشت و می گفت: «نعم الواعظ یا بنی » - نیکو واعظی تو ای پسرک! -.


نقل است که روزی به عرفات ایستاده بود و در خلق نظاره می کرد و تضرع و زاری خلایق می شنید. گفت: «سبحان الله! اگر چندین خلایق نزدیک شخصی روند، و از وی دانگی زر خواهند، ایشان را ناامید نگرداند.

بر تو که خداوند کریم غفاری، آمرزش ایشان آسانتر است از دانگی زر بر آن مرد. و تو اکرم الاکرمینی. امید آن است که همه را بیامرزی ».


نقل است که در شبانه عرفات از او پرسیدند که «حال این خلایق چون می بینی؟» گفت: «آمرزیده اندی، اگر فضیل در میان ایشان نبودی » و پرسیدند که «چون است که خایفان را نمی بینیم!».

گفت: «اگر خایف بودی ایشان بر شما پوشیده نبودندی. که خایف را نبیند، مگر خایف، و ماتم زده را نبیند، مگر ماتم زده ». گفتند: «مرد چه وقت در دوستی حق به غایت رسد؟».
گفت: «چون منع و عطا، پیش او یکسان بود». گفتند: «چه گویی در مردی که می خواهد که لبیک گوید، و از بیم لا لبیک نیارد؟».
گفت:«امیدوارم که هر که چنین کند و خود را چنین داند هیچ لبیک گوی برابر او نبود».


نقل است که پرسیدند از او که: «اصل دین چیست؟». گفت: «عقل ». گفتند: «اصل عقل چیست؟». گفت: «حلم ». گفتند: «اصل حلم چیست؟» گفت: «صبر».


امام احمد حنبل گفت: از فضیل شنیدم - رحمهما الله - که: «هرکه ریاست جست، خوار شد». گفتم: «مرا وصیتی کن ». گفت: «تبع باش، متبوع مباش » گفتم: «این پسندیده است ».

بشر حافی گفت: «از او پرسیدم که:«زهد بهتر یا رضا؟». گفت: «رضا از آن که راضی، هیچ منزلت طلب نکند، بالای منزلت خویش ».


نقل است که سفیان ثوری گفت: شبی پیش او رفتم و آیات و اخبار و آثار می گفتیم. و گفتم: «مبارک شبی که امشب بود، و ستوده صحبتی که بود! همانا صحبت چنین، بهتر از وحدت ».

فضیل گفت: «بد شبی بود امشب، و تباه صحبتی که دوش بود». گفتم: «چرا؟». گفت: «از آن که تو همه شب در بند آن بودی تا چیزی گویی که مرا خوش آید (و من در بند آن بودم تا جوابی گویم تا تو را خوش آید) و هر دو به سخن یکدیگر مشغول بودیم. و از خدای - عز وجل - باز ماندیم. پس تنهایی بهتر و مناجات باحق ».


نقل است که عبدالله بن مبارک را دید که پیش او می رفت. فضیل گفت: «آنجا که رسیده ای بازگرد و الا من بازگردم. می آیی که مشتی سخن برمن پیمایی و من برتو پیمایم؟».


نقل است که مردی به زیارت فضیل آمد. گفت: «به چه آمده ای؟». گفت: «تا از تو آسایشی یابم و مؤانستی ». گفت: «به خدا، که این به وحشت نزدیک است. نیامده ای الا بدآن که مرا بفریبی به دروغ، و من تو را بفریبم دروغ. هم از آنجا بازگرد».


گفت: « می خواهم تا بیمار شوم، تا به نماز جماعت نبایدرفت و نزد خلق نباید رفت و خلق را نباید دید».


گفت: «اگر توانی جایی ساکن شوی که کس شما را نبیند و شما کس را نبینید که عظیم نیکوبود».


گفت: «منتی عظیم قبول کردم از کسی که بگذرد بر من سلام نکند، و چون بیمار شوم به عیادت من نیاید».


گفت: «چون شب درآید، شاد شوم که مرا خلوتی بود بی تفرقه، و چون صبح آید اندوهگن شوم از کراهیت دیدار خلق که: نباید که درآیند و مرا تشویش دهند».


گفت: «هر که را تنها وحشت بود و به خلق انس گیرد، از سلامت دور بود».


گفت: «هرکه سخن از عمل گوید، سخنش اندک بود. مگر در آنچه او را بکار آید».


گفت: «هرکه از خدای - عز وجل - ترسد، زبان او گنگ بود».


گفت: «چون حق - تعالی - بنده یی را دوست دارد، اندوهش بسیار دهد. و چون دشمن دارد، دنیا را بروی فراخ کند. اگر غمگینی در میان امتی بگرید، جمله آن امت را در کار او کنند


گفت: «هرچیزی را زکوتی است و زکوة عقل، اندوه طویل است » - از آنجاست که کان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم متواصل الاحزان -


(گفت): «چنان که عجب بود که در بهشت گریند عجبتر آن بود که کسی در دنیا خندد».


گفت: «چون خوفی در دل ساکن شود، چیزی که به کار نیاید به زبان آن کس نگذرد. و از آن خوف، حب دنیا و شهوات بسوزد، و رغبت دنیا از دل بیرون کند.»


گفت: «هرکه از خدای - تعالی - بترسد جمله چیزها از او بترسد».


گفت: «خوف و رهبت بنده به قدر علم بنده بود. و زهد بنده در دنیا به قدر رغبت بنده بود در آخرت ».


گفت: «هیچ آدمی را ندیدم دراین امت، امیدوارتر به خدای - تعالی - و ترسناک تر از ابن سیرین، رحمة الله علیه ».


گفت: «اگرهمه دنیا به من دهند، حلال،بی حساب، از وی ننگ دارم ، چنان که شما از مردار ننگ دارید».


گفت: «جمله بدی ها را در خانه یی جمع کردند و کلید آن دنیا دوستی کردند. و جمله نیکی ها را در خانه یی جمع کردند و کلید آن دشمنی دنیا کردند».


گفت: «در دنیا شروع کردن آسان است. اما بیرون آمدن و خلاص یافتن دشوار».


گفت: «دنیا بیمارستانی (تیمارستان) است و خلق در وی چون دیوانگان اند و دیوانگان را در بیمارستان غل و بند بود».


گفت: «به خدا، اگر آخرت از سفال باقی بودی و دنیا از زر فانی، سزا بودی که رغبت خلق به سفال باقی بودی، فکیف که دنیا از سفال فانی است و آخرت از زرباقی ».


گفت: «هیچ کس را هیچ ندادند از دنیا تا از آخرتش صد چندان کم نکردند، از بهر آنکه (تورا) به نزدیک حق - تعالی - آن خواهد بود که کسب می کنی، خواه بسیار کن، خواه اندک ».


گفت: «به جامه نرم و طعام خوش لذت حالی منگرید، که فردا لذت آن جامه و (آن) طعام نیابید».


گفت: «مردمان که از یکدیگر بریده شدند، به تکلف شدند. هرگاه که تکلف از میان برخیزد، یکدیگر را گستاخ بتوانند دید».


گفت: «حق - تعالی - وحی کرد به کوهها که، من بر یکی از شما با پیغمبری سخن خواهم گفت. همه کوهها تکبر کردند، مگر طور سینا،که سر فرود آورد. لاجرم کرامت کلام حق یافت ».


گفت: «هر که خود را قیمتی داند، او را از تواضع نصیبی نیست ».


گفت: «سه چیز مجویید که نیابید: عالمی که علم او، به میزان عمل راست بود، مجویید که نیابید و بی عالم بمانید، و عاملی که اخلاص با عمل او موافق بود، مجویید که نیابید وبی عمل بمانید. و برادر بی عیب مجویید که نیابید وبی برادر بمانید».


گفت: «هرکه با برادر خود دوستی ظاهر کند به زبان، و در دل دشمنی دارد، خدای - تعالی - لعنتش کند و کور و کر گرداندش ».


گفتند: «وقتی بود که آنچه می کردند به ریا می کردند. اکنون بدآنچه نمی کنند ریا می کنند». گفت: «دوست داشتن عمل برای خلق ریا بود. و عمل کردن برای خلق شرک بود. و اخلاص آن بود که حق - تعالی - تو را از این دو خصلت نگه دارد، ان شاء الله تعالی


گفت: «اگر سوگند خورم که من مرائی ام، دوست تر از آن دارم که گویم: نیم ».


گفت: «اصل زهد راضی شدن است از حق - تعالی - به هرچه کند. و سزاوارترین خلق به رضای حق، اهل معرفت اند».


گفت: «هرکه حق - تعالی - را بشناسد بحق معرفت، پرستش او کند به قدر طاقت ».


گفت: «فتوت در گذاشتن بود از برادران ».


گفت: «حقیقت توکل آن است که به غیر خدای - عزوجل - اومید ندارد و از غیر او نترسد».


گفت: «متوکل آن بود که واثق بود، به خدای - عزوجل - نه خدای - عز وجل - را در هرچه کند متهم دارد، و نه شکایت کند» - یعنی ظاهر و باطن در تسلیم یک رنگ دارد -.


گفت: «چون تو را گویند: خدای - عز و جل - را دوست داری؟ خاموش باش که اگر گویی: نه، کافر باشی. و اگر گویی: بلی، فعل تو به فعل دوستان او نماند».


گفت: «شرمم گرفت از خدای - عز وجل - از بس که در مبرز رفتم » - و در سه روز یک بار بیش نرفتی -


گفت: «بسا مردا که در طهارت جای رود و پاک بیرون آید و بسا مردا که در کعبه رود و پلید بیرون آید».


گفت: «جنگ کردن با خردمندان آسان تر است از حلوا خوردن با بی خردان ».


گفت: «هر که در روی فاسقی خوش بخندد، در ویران کردن مسلمانی سعی می برد».


گفت: «هرکه بر ستوری لعنت کند، (ستور) گوید: آمین! از من و تو هرکه در خدای - عز وجل - عاصی تر است لعنت بر او باد».


گفت: «اگر مرا خبر آید که: تو را یک دعا مستجاب است هرچه خواهی بخواه، من آن دعا را در حق سلطان صرف کنم. از آن که اگر در صلاح خویش دعا کنم، صلاح من تنها بود. و صلاح سلاطین صلاح عالمیان است ».


گفت: «دو خصلت است که دل را فاسد کند: بسیار خفتن و بسیار خوردن ».


گفت: «در شما دو خصلت است که هر دو از جهل است: یکی آن که می خندید و عجبی ندیده. و نصیحت می کنی، و به شب بیدار نابوده »


گفت: «حق - تعالی - می فرماید که: ای فرزند آدم اگر تو مرا یاد کنی، من تو را یاد کنم. و اگر مرا فراموش کنی، من تو را فراموش کنم. و این ساعت که تو مرا یاد نخواهی کرد، آن بر توست، نه از توست. اکنون می نگر تا چون می کنی؟».


گفت: «حق - تعالی - گفته است پیغمبر را که: بشارت ده گنهکاران را که اگر توبه کنند بپذیرم، و بترسان صدیقان را که اگر به عدل باایشان کار کنم همه را بسوزم ».


یکی از وی وصیتی خواست. گفت: أ أرباب متفرقون خیر أم الله الواحد القهار - 39 یوسف -


یک روز پسر خود را دید که درستی زر می سخت (تا به کسی دهد). و شوخ که در نقش زر بود، پاک می کرد. گفت: «ای پسر! این تو را فاضل تر از ده حج ».


یک بار پسر او را بول بسته شد. فضیل دست برداشت و گفت: «یارب! به دوستی من تو را که از این رنجش رهایی ده ». هنوز از آنجا برنخاسته بود که شفا پدید آمد.


و در مناجات گفتی: «خداوندا! بر من رحمتی کن، که تو بر من عالمی. و عذابم مکن تو که بر من قادری ».


وقتی گفتی: «الهی! تو مرا گرسنه می داری، و مرا و عیال مرا برهنه می داری، و مرا به شب چراغ نمی دهی - و تو این با دوستان خویش کنی - به کدام منزلت، فضیل این دولت یافت؟».


نقل است که سی سال، هیچ کس لب او خندان ندیده بود. مگر آن روز که پسرش بمرد، تبسم کرد. گفتند: «ای خواجه! چه وقت این است؟». گفت: «دانستم که خداوند راضی بود به مرگ این پسر، من نیز موافقت کردم و رضای او را تبسم کردم ».


و در آخر عمر می گفت: «از پیغامبران رشک نیست، که ایشان را هم لحد و هم قیامت و هم دوزخ و هم صراط در پیش است. و جمله با کوتاه دستی نفسی نفسی خواهند گفت.

از فرشتگان هم رشک نیست، که خوف ایشان از خوف بنی آدم زیادت است و ایشان را درد (بنی آدم نیست و هر که را) این درد نبود، من آن نخواهم. لیکن از آن کس رشکم می آید که هرگز از مادر نخواهد زاد».


گویند: روزی مقریی بیامد و در پیش وی چیزی خواند. گفت: «این را پیش پسر (من) برید تا برخواند». و گفت: «سوره القارعة نخوانی که او طاقت شنیدن سخن قیامت ندارد».

قضا را مقری همین سورت برخواند. چون گفت: القارعة ماالقارعة، آهی بکرد. چون گفت:یوم یکون الناس کالفراش المبثوث، آه دیگر بکرد و بیهوش گشت. نگاه کردند آن پاک زاده جان داده بود.


فضیل را چون اجل نزدیک آمد، دو دختر داشت. عیال خود را وصیت کرد که: چون من بمیرم، این دخترکان را برگیر. و برکوه بوقبیس بر.

و روی سوی آسمان کن و بگو: خداوندا مرا وصیت کرد فضیل، و گفت: «تا من زنده بودم این زینهاریان را به طاقت خویش می داشتم. چون مرا به زندان گور محبوس کردی، زینهاریان را به تو بازدادم ».
چون فضیل را دفن کردند، عیالش همچنان کرد که او گفته بود. دخترکان را آنجا برد، و مناجات کرد، و بسیار گریست. همان ساعت امیر یمن آنجا بگذشت با دو پسر خود.
ایشان را دید با گریستن و زاری. پرسید و گفت: «حال چیست؟» آن زن حکایت باز گفت. امیر گفت: «این دختران را به پسران خود دهم و هر یکی را هزار دینار کابین کنم. تو بدین راضی هستی؟». گفت: «هستم ».

در حال فرمود تا عماری ها و فرش ها و دیباها بیاوردند. و دختران را با مادر ایشان در عماری نشاندند و به یمن بردند. و بزرگان را جمع کرد و دختران را نکاح کرد و به پسران تسلیم کرد. آری: من کان للله، کان الله له.


عبدالله مبارک گفت - رحمة الله علیه -: «چون فضیل درگذشت اندوه همه برخاست ».


منبع:

نو سخن

شهادتین پروفسور ، بعد از عمل جراحی آیت الله !

پنجشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۲۵ ب.ظ

منبع مطلب: خبرگزاری رسمی حوزه. سرویس آیه ها و آینه ها

ازدواج سراسر عشق « پدر و مادر » امام زمان (ع)

شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۴۵ ب.ظ

شه رم دخترش بودی ملیکا

نسب از قیصر و از قوم عیسی


چو بودش دختر والا تباری

پسر عمه ش بیامد خواستگاری


چو داماد جوان بر تخت بنشست

به یکباره ستون تخت بشکست


زمین لرزید و تختش واژگون شد

که گویی تخت شاهی سرنگون شد


به یک دم مجلس شادی به هم خورد

فزون آن بینوا داماد ، غم خورد


همه ناراحت و افسرده گشتند

چو گل های خزان پژمرده گشتند


تقاضایی نمود آن پاپ از شاه

که داماد دگر خواهد ملیکا


چو آمد آن دگر داماد دلبند

نشست او روی تخت و گشت خرسند


دوباره ناگهان آن کاخ لرزید

بساط وصل را یکباره برچید


همه از این حوادث مات گشتند

به کشف علتش با هم نشستند


ملیکا چون به بستر رفت و خوابید

بر او روح خداوندی بتابید


به خواب خود بلندا اختری دید

ز باغ عسکری زیبا گلی چید


سحر گردید و مهر از در درآمد

دگر مولا به خواب او نیامد


بشد افسرده و بیمار و خسته

به کنج خلوتی گریان نشسته


به حال تب همی می سوخت دختر

پریشان و دل افسرده به بستر


به خواب آمد شبی زهرا و مریم

نظر کردند در خوابش دمادم


بگفتا مریم از روی ارادت

که زهرا گوهر ایمان و عصمت


تو را خواهد عروسش ای ملیکا!

بزن دست توسل سوی زهرا


بیا تو دین احمد کن اجابت

که زهرا می کند از تو حمایت


ملیکا ذکر « اشهد » تا که سر داد

امام عسکری ناگه خبر داد


تو هر شب با خیال ما بخفتی

هزاران راز دل با ما بگفتی


بگفتا گر تو می خواهی وصالم

به این چشمان سر بینی جمالم


بیا با همرهان خود به صحرا

به همراه کنیزان ای ملیکا!


اگر گشتی اسیر مسلمین تو

رسی بر آرزویت اینچنین تو


تو در ظاهر کنیز و برده هستی

ولی گیرد تو را از غیب دستی


تو بینی دستخط و نامه ی ما

شوی آگه تو از برنامه ما


چو دید آن نامه را تسلیم گردید

دگر حرف و کلامی هم نپرسید


ندا آمد که یارت عسکری شد

نصیب تو گرامی گوهری شد


شب وصل آمد و گردید غوغا

بشد عقد «حسن» «بانو ملیکا»


از این بانو رخ مهدی عیان شد

جهانی را همین «صاحب زمان» شد


بیاید تا که ظلم از ما زداید

ره آزادگی بر ما گشاید.

شعر برگرفته از :انس با قرآن و اهل بیت ص 81


یادآوری:

محمد بن على بن حمزة بن الحسین بن عبیداللّه بن عباس بن على بن ابى طالب علیه السلام - از راویان ولادت امام عصر - :

(مادر امام دوازدهم ملیکه بود که او را در بعضى از روزها سوسن و در بعضى از ایّام ، ریحانه مى گفتند و صیقل و نرجس نیز از دیگر نامهاى او بود ) - نجم الثاقب مرحوم حاج میرزا حُسین طبرسى نورى (ره ) باب اول -


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اما اصل داستان: 

از کتاب بحارالانوار ج 51 ص 6 ح 12 قال بشر بن سلیمان النخاس وهو من ولد أبی أیوب الانصاری أحد موالی أبی الحسن وأبی محمد وجارهما بسر من رأى: أتانی کافور الخادم ...

« بُشر » پسر سلیمان که از فرزندان ابو ایوب انصارى و یکى از شیعیان مخلص و همسایه امام على النقى و امام حسن عسکرى علیه السلام بود مى گوید: روزى کافور (خدمتگزار حضرت على النقى علیه السلام) نزد من آمد و گفت :

امام تو را به حضورش خواسته است چون خدمت حضرت رسیدم و در مقابلش نشستم ، فرمود:

اى بشر! تو از فرزندان انصار هستى . از همان دودمانى که در مدینه به یارى پیغمبر خدا برخاستند و محبت ما اهلبیت همیشه در خاندان شما بوده است . بدین جهت شما مورد اطمینان ما مى باشید. اکنون ماءموریت کاملا محرمانه اى را بر عهده تو مى گذارم که فضیلت ویژه اى براى تو است و با انجام آن بر دیگر شیعیان امتیازى داشته باشى .

پس از آن حضرت نامه به خط و زبان رومى نوشت مهر کرد و به من داد و کیسه زرد رنگى که دویست و بیست دینار سکه طلا در آن بود بیرون آورد سپس فرمود:

این کیسه طلا را نیز بگیر و به سوى بغداد حرکت و صبح روز فلان ، در کنار پل فرات حاضر باش هنگامى که قایقهاى حامل اسیران به آنجا رسید، مى بینى گروهى از کنیزان را براى فروش آورده اند. عده اى از نمایندگان ارتش بنى عباس و تعداد کمى از جوانان عرب به قصد خرید در آنجا گرد آمده اند و هر کدام سعى دارد بهترینش را بخرد.

در این موقع تو نیز شخصى به نام عمر بن زید (برده فروش ) را مرتب زیر نظر داشته باش . او کنیزى را براى فروش به مشتریان عرضه مى کند که داراى نشانه هاى چنین و چنان است ؛ از جمله : دو لباس حریر پوشیده و به شدت از نامحرمان پرهیز مى کند. هرگز اجازه نمى دهد کسى به او نزدیک شود یا چهره او را ببیند.

آن گاه صداى ناله او را از پس پرده مى شنوى که به زبان رومى گوید:

واى که پرده عصمتم دریده شد و شخصیتم از بین رفت .

یکى از مشتریان به برده فروش خواهد گفت :

من او را به سیصد دینار مى خرم زیرا عفت و حجابش مرا به خرید وى بیشتر علاقمند کرد.

کنیز به او خواهد گفت : من به تو میل و رغبت ندارم اگر چه در قیافه حضرت سلیمان ظاهر شوى و داراى حشمت و سلطنت او باشى دلت بر اموالت بسوزد و بیهوده پول خود را خرج نکن !

برده فروش مى گوید، پس چه باید کرد؟ تو که با هیچ مشترى راضى نمى شوى ؟ من ناگزیرم تو را بفروشم .

کنیز اظهار مى کند:

چرا شتاب مى کنى ؟ بگذار خریدارى که قلبم به وفا و صفاى او آرام گیرد و دل بخواه من باشد پیدا شود.

در این وقت نزد برده فروش برو و به او بگو یکى از بزرگان نامه اى به خط و زبان رومى نوشته و در آن بزرگوارى ، سخاوت ، نجابت و دیگر اخلاق خویش را بیان داشته است . اکنون این نامه را به کنیز بده تا بخواند و از خصوصیات و اخلاص نویسنده آن آگاه گردد. اگر مایل شد من از طرف نویسنده نامه وکالت دارم این کنیز را براى ایشان بخرم .

بشر مى گوید: من از محضر امام خارج شدم و به سوى بغداد حرکت کردم و همه دستورات امام را انجام دادم .

وقتى نامه در اختیار کنیز قرار گرفت نامه را خواند و از خوشحالى به شدت گریست . روى به عمر بن زید برده فروش کرد و گفت :

باید مرا به صاحب این نامه بفروشى من به او علاقمندم . قسم به خدا! اگر مرا به او نفروشى خودکشى مى کنم و تو مسؤول هلاکت جان من خواهى بود.

این قضیه سبب شد تا من در قیمت آن بسیار گفتگو کنم و سرانجام به همان مبلغى که مولایم (امام ) به من داده بود به توافق رسیدیم .

من پولها را به او دادم و او نیز کنیز را که بسیار شاد و خرم بود، به من تحویل داد.

من همراه آن بانو به منزلى که براى وى در بغداد اجاره کرده بودم آمدیم ؛ اما کنیز از نهایت خوشحالى آرامش نداشت نامه حضرت را از جیبش بیرون مى آورد و مرتب مى بوسید. آن را بر دیدگانش مى گذاشت و به صورتش ‍ مى مالید.

گفتم : اى بانو! من از تو درشگفتم . چطور نامه اى را مى بوسى که هنوز صاحبش را ندیده و نمى شناسى ؟

گفت : اى بیچاره کم معرفت نسبت به مقام فرزندان پیغمبران ! خوب گوش ‍ کن و به گفتارم دل بسپار تا حقیقت براى تو روشن گردد.


خاطرات شگفت انگیز یک دختر خوشبخت:

نام من ملکیه دختر یشوعا هستم . پدرم فرزند پادشاه روم است . مادرم از فرزندان شمعون صفا وصى حضرت عیسى علیه السلام و از یاران آن پیغمبر به شمار مى آید. خاطرات عجیب و حیرت انگیزى دارم که اکنون براى تو نقل مى کنم :

- من دخترى سیزده ساله بودم که پدر بزرگم - پادشاه روم - خواست مرا به پسر برادرش تزویج کند.

سیصد نفر از رهبران مذهبى و رهبانان نصارا که همه از نسل حواریون حضرت عیسى علیه السلام بودند و هفتصد نفر از اعیان و اشراف کشور و چهار هزار نفر از امراء و فرماندهان ارتش و بزرگان مملکت را دعوت نمود. با حضور دعوت شدگان - در قصر امپراطور روم - جشن شکوهمند ازدواج من آغاز گردید. آن گاه تخت شاهانه اى را که با جواهرات آراسته بودند در وسط قصر روى چهل پایه قرار دادند. داماد را با تشریفات ویژه اى روى تخت نشاندند و صلیبها را بر بالاى آن نصب کردند و خدمتگزاران کمر به خدمت بستند و اسقفها در گرداگرد داماد حلقه وار ایستادند. انجیل را باز کردند تا عقد ازدواج را مطابق آئین مسیحیت بخوانند. ناگهان صلیبها از بالا بر زمین افتادند و پایه هاى تخت درهم شکست داماد نگون بخت بر زمین افتاد و بیهوش گشت رنگ از رخسار اسقفها پرید و لرزه بر اندامشان افتاد بزرگ اسقفها روى به پدرم کرد و گفت : پادشاها! این حادثه نشانه نابودى مذهب مسیح و آیین شاهنشاهى است چنین کارى را نکن و ما را نیز از انجام این مراسم شوم معاف بدار! پدربزرگم نیز این واقعه را به فال بد گرفت . در عین حال دستور داد پایه هاى تخت را درست کنند و صلیبها را در جایگاه خود قرار دهند برادر داماد بخت برگشته را روى تخت بگذارند بار دیگر مراسم عقد را برگزار نمایند. هر طور است مرا به ازدواج درآورند تا این نحس و شومى به میمنت داماد از خانواده آنها برطرف شود.


مجلس جشن بار دیگر به هم ریخت:

به فرمان امپراطور روم بار دیگر مجلس را آراستند. صلیبها در جایگاه خود قرار گرفت . تخت جواهر نشان بر روى چهل پایه استوار گردید. داماد جدید را بر تخت نشاندند بزرگان لشکرى و کشورى آماده شدند تا مراسم این ازدواج شاهانه انجام گیرد. اما همین که انجیل ها را گشودند تا عقد ازدواج ما را مطابق آیین مسیحیت بخوانند.

ناگهان حوادث وحشتناک گذشته تکرار شد صلیبها فرو ریخت پایه هاى تخت شکست داماد بدبخت از تخت بر زمین افتاد و از هوش رفت . مهمانان سراسیمه پراکنده شدند و مجلس جشن به هم ریخت و بدون آنکه پیوند ازدواج ما صورت بگیرد پدربزرگم افسرده و غمناک از قصر خارج شد و به حرمسرا رفت و پرده ها را انداخت .))


رؤیاى سرنوشت ساز:

من نیز به اتاق خود برگشتم شب فرا رسید. به خواب رفتم در آن شب خوابى دیدم که سرنوشت آینده ام را رقم زد.

در خواب دیدم ؛ حضرت عیسى علیه السلام و شمعون صفا و گروهى از حواریون در قصر پدربزرگم گرد آمده اند و در جاى تخت منبرى بسیار بلند که نور از آن مى درخشید قرار دارد.

در این وقت ، حضرت محمد صلى الله علیه و آله و داماد و جانشین آن حضرت على علیه السلام و جمعى از فرزندانش وارد قصر شدند حضرت عیسى علیه السلام از آنان استقبال نمود و حضرت محمد صلى الله علیه و آله را به آغوش گرفت و معانقه کرد. در آن حال حضرت محمد صلى الله علیه و آله فرمود:

اى روح الله ! من آمده ام ملیکه دختر وصى تو شمعون را براى این پسرم (امام حسن عسکرى علیه السلام ) خواستگارى کنم .

حضرت عیسى علیه السلام نگاهى به شمعون کرده و گفت :

اى شمعون سعادت به تو روى آورده با این ازدواج مبارک موافقت کن و نسل خودت را با نسل آل محمد صلى الله علیه و آله پیوند بزن !

شمعون اظهار داشت : اطاعت مى کنم .

سپس حضرت محمد صلى الله علیه و آله در بالاى منبر قرار گرفت و خطبه خواند و مرا به فرزندش (امام حسن عسکرى علیه السلام ) تزویج نمود.

حضرت عیسى علیه السلام حواریون و فرزندان حضرت محمد صلى الله علیه و آله همگى گواهان این ازدواج بودند.

هنگامى که از خواب بیدار شدم از ترس جان خوابم را به پدر و پدربزرگم نگفتم زیرا ترسیدم از خوابم آگاه شوند مرا بکشند.

بدین جهت ماجراى خوابم را در سینه ام پنهان کردم به دنبال آن آتش محبت امام حسن عسکرى علیه السلام چنان در کانون دلم شعله ور گشت که از خوردن و آشامیدن بازماندم کم کم رنجور و ضعیف گشتم عاقبت بیمار شدم دکترى در کشور روم نماند مگر آن که پدربزرگم براى معالجه من آورد ولى هیچ کدام سودى نبخشید چون از معالجه ها ماءیوس شد از روى محبت گفت : نور چشمم ! آیا در دلت آرزویى هست تا بر آورده سازم ؟ گفتم :

- پدر مهربانم ! درهاى نجات را به رویم بسته مى بینم . اما اگر از شکنجه و آزار اسیران مسلمان که در زندان تواند دست بردارى و آنان را از قید و بند زندان آزاد سازى امیدوارم حضرت عیسى علیه السلام و مادرش مرا شفا دهند.

پدرم خواهش مرا قبول کرد و من نیز به ظاهر اظهار بهبودى کردم و کم کم غذا خوردم پدرم خوشحال شد و بیشتر از پیش با اسیران مسلمان مدارا نمود.


رؤ یاى دوم پس از چهارده شب:

بعد از چهارده شب بار دیگر در خواب دیدم که بانوى بانوان حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام و مریم خاتون و هزار نفر از حواریون بهشت تشریف آوردند. حضرت مریم روى به من فرمود: این سرور بانوان جهان ، مادر همسر تو است .

من دامن حضرت زهرا علیهاالسلام را گرفته و گریستم و از نیامدن امام حسن عسکرى علیه السلام به دیدنم شکایت کردم .

حضرت فاطمه علیهاالسلام فرمود:

تا وقتى که تو در دین نصارا هستى فرزندم بدیدار تو نخواهد آمد و این خواهرم مریم از دین تو به خدا پناه مى برد. حال اگر مى خواهى خدا و حضرت عیسى علیه السلام و مریم از تو راضى شوند و فرزندم به دیدارت بیاید به یگانگى خداوند و رسالت پدرم حضرت محمد صلى الله علیه و آله اقرار کن و کلمه شهادتین (اءشهد ان لا اله الا الله و اءشهد اءن محمدا رسول الله ) را بر زبان جارى ساز. وقتى این کلمات را گفتم فاطمه علیهاالسلام مرا به آغوش کشید. روحم آرامش یافت و حالم بهتر شد. آن گاه فرمود:

اکنون در انتظار فرزندم حسن عسکرى علیه السلام باش . به زودى او را به دیدارت مى فرستم .


سومین رؤیا و دیدار معشوق:

آن روز به سختى پایان پذیرفت . با فرا رسیدن شب به خواب رفتم . شاید به دیدار دوست نایل شوم . خوشبختانه امام حسن عسگرى علیه السلام را در خواب دیدم و به عنوان شکوه گفتم :

- اى محبوب دلم ! چرا بر من جفا کردى و در این مدت به دیدارم نیامدى ؟ من که جانم را در راه محبت تو تلف کردم .

فرمود: نیامدن من به دیدارت هیچ علتى نداشت ، جز آنکه تو در مذهب نصارا بودى و در آیین مشرکان به سر مى بردى حال که اسلام پذیرفتى من هر شب به دیدارت خواهم آمد تا اینکه خداوند ما را در ظاهر به وصال یکدیگر برساند.

از آن شب تاکنون هیچ شبى مرا از دیدارش محروم نکرده است و پیوسته در عالم رؤ یا به دیدار آن معشوق نایل گشته ام .

ماجراى اسیرى دختر امپراطور روم

بشر مى گوید: پرسیدم چگونه به دام اسارت افتادید؟

جواب داد:

در یکى از شبها در عالم رؤیا امام حسن عسکرى علیه السلام به من فرمود: پدربزرگ تو در همین روزها سپاهى به جنگ مسلمانان مى فرستد و خودش ‍ نیز با سپاهیان به جبهه نبرد خواهد رفت . تو هم از لباس زنانى که براى خدمت در پشت جبهه در جنگ شرکت مى کنند بپوش و بطور ناشناس ‍ همراه زنان خدمتگزار به سوى جبهه حرکت کن تا به مقصد برسى .

پس از چند روز سپاه روم عازم جبهه نبرد شد. من هم مطابق گفته امام خود را به پشت جبهه رساندم .

طولى نکشید که آتش جنگ شعله ور شد. سرانجام سربازان خط مقدم اسلام ما را به اسارت گرفتند.

سپس با قایقها به سوى بغداد حرکت کردیم چنانکه دیدى در ساحل رود فرات پیاده شدیم و تاکنون کسى نمى داند که من نوه قیصر امپراطور روم هستم تنها تو مى دانى آن هم به خاطر اینکه خودم برایت بازگو کردم .

البته در تقسیم غنایم جنگى به سهم پیرمردى افتادم . وى نامم را پرسید چون نمى خواستم شناخته شوم خود را معرفى نکردم فقط گفتم نامم نرجس است .

بشر مى گوید: پرسیدم جاى تعجب است ! تو رومى هستى ؛ اما زبان عربى را بخوبى مى دانى .

گفت :

آرى ! پدربزرگم در تربیت من بسیار سعى و کوشش داشت و مایل بود آداب ملل و اقوام را یاد بگیرم لذا دستور داد خانمى را که به زبان عربى آشنایى داشت و مترجم او بود، شب و روز زبان عرب را به من بیاموزد. از این رو زبان عربى را بخوبى یاد گرفتم و توانستم به زبان عربى صحبت کنم .

ملیکه خاتون و هدیه آسمانى

بشر مى گوید:

- پس از توقف کوتاه از بغداد به سامراء حرکت کردیم . هنگامى که او را خدمت امام على النقى علیه السلام بردم ، حضرت پس از احوالپرسى مختصر فرمود:

چگونه خدا عزت اسلام و ذلت نصارا و عظمت حضرت محمد صلى الله علیه و آله و خاندان او را به شما نشان داد؟

پاسخ داد:

اى پسر پیغمبر! چه بگویم درباره چیزى که شما به آن از من آگاه ترید!

سپس حضرت فرمود: به عنوان احترام مى خواهم هدیه اى به تو بدهم . ده هزار سکه طلا یا مژده مسرت بخشى که مایه شرافت همیشگى و افتخار ابدى توست کدامش را انتخاب مى کنى ؟

عرض کرد: مژده فرزندى به من بدهید.

فرمود: تو را بشارت باد به فرزندى که به خاور و باختر فرمانروا گردد و زمین را پر از عدل و داد کند پس از آنکه با ظلم و جور پر شده باشد.

ملیکه عرض کرد: پدر این فرزند کیست ؟

حضرت فرمود:

پدر این فرزند شایسته همین شخصیتى است که رسول خدا صلى الله علیه و آله در فلان وقت در عالم خواب تو را براى خواستگارى نمود. سپس امام هادى علیه السلام پرسید: در آن شب حضرت مسیح علیه السلام و جانشینش تو را به چه کسى تزویج کردند؟

عرض کرد: به فرزند شما، امام حسن عسکرى علیه السلام .

فرمود: او را مى شناسى ؟

عرض کرد: از آن شبى که به وسیله حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام مسلمان شدم ، شبى نبود که آن حضرت به دیدارم نیامده باشد.


پایان انتظار وصال:

سخن که به اینجا رسید امام على النقى علیه السلام به (کافور) خادم خود فرمود: خواهرم حکیمه را بگو نزد من بیاید چون حکیمه خاتون محضر امام رسید، حضرت فرمود:

- خواهرم ! این است آن بانوى گرامى که در انتظارش بودم .

تا حکیمه خاتون این جمله را شنید، ملیکه را به آغوش گرفت . روبوسى کرد و خیلى خوشحال شد.

آن گاه امام علیه السلام فرمود: خواهرم ! این بانو را به خانه ببر و مسایل دینى را به او یاد بده این نو عروس همسر امام عسکرى علیه السلام و مادر قائم آل محمد صلى الله علیه و آله است


منبع:

داستانهاى بحارالانوار جلد 1

محمود ناصرى

عکس ماست !!

جمعه, ۹ مرداد ۱۳۹۴، ۰۴:۵۱ ب.ظ

مظفرالدین شاه قاجار زیر عکس خود در سفر فرنگ : عکس ماست وقتی که آب می خوریم!!!

مظفرالدین شاه قاجار زیر عکس خود در سفر فرنگ : عکس ماست وقتی که آب می خوریم!!!

مظفرالدین شاه قاجار زیر عکس خود در سفر فرنگ : عکس ماست وقتی که آب می خوریم!!!

هیعییی روزگار ! ...

ولی آدم عجب موجود دلخوش خودشیفته ایست ها!

.

.

.

اِلهـــــــــــــــی! لاتَکِلنِی اِلَی نَفسِی طَرفَةَ عَینٍ أبَدَا


التماس دعای ژنرالها از آیت الله

جمعه, ۲ مرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۰۶ ب.ظ

نماز بارانی که به دنیا مخابره شد:

در سال 1363 هجرى قمرى رحمت حقتعالى از شهر قم و حومه آن قطع شده و از آغاز بهار تا اوایل خرداد حتى قطره اى باران از آسمان نازل نشده بود. دشت و هامون خشک و مزارع در اثر بى آبى پژمرده شده بود و آخرین مراحل حیات خود را طى مى کرد. ابرهاى اندوه و وحشت بر سراسر منطقه سایه افکنده بود و خرمن امید مردم را بر باد مى داد.

در چنین موقعیت خطرناک و ساعات وحشتناکى که امید افراد رفته رفته به ناامیدى مبدّل مى شد و بیم قحطى و غلا این سامان را تهدید مى کرد، نسیم صبح رحمت وزیدن گرفت :

 یگانه مرد ایمان و خداپرستى که در کانون معرفت ، اسرار حقیقت آموخته بود و آن گوهر گرانبهایى که در گنجینه تقوا و فضیلت براى چنین موقعى اندوخته شده بود، با عزمى متین و ایمانى راسخ دامان همّت به کمر زد و تصمیم گرفت به وسیله نماز استسقاء و دعا، از منبع رحمت الهیّه طلب باران نماید و روى عجز و نیاز به درگاه خداوند رحیم بى نیاز آورد.

پس ، اراده خود را به عموم طبقات اعلام کرد و در روز جمعه یک ساعت بعد از طلوع آفتاب عازم گردید تا با رعایت دستور مقدس اسلام مشغول نماز شود.

مردمى که بر اثر سستى ایمان به خداوند، خوش گمان نبودند، به رغم فساد درونى خود، از راه خیرخواهى ، به حضرتش معروض داشتند: ((ممکن است این نماز، بى اثر بماند و به مقام شامخ شما لطمه بخورد!!))

ولى آن رادمرد، با حسن ظنّى که به خداى خود داشت و جز خداى خود هیچ کس را نمى دید و جز سخن حق سخنى نمى شنید، بدین سخنان وقعى نگذارد و فرمود: ((من به دستورى که از شارع اسلام رسیده است عمل مى کنم و وظیفه خود را انجام مى دهم و بیمى از گفته این و آن ندارم . آنچه صلاح باشد، واقع خواهد شد.))

آنگاه طبق مقررّات دینیّه خود با جمعى از مردان با ایمان و با داشتن روزه ، چنانکه دستور رسیده است ، رداى مبارک را از راست به چپ و برعکس ‍ انداخت و با پاى برهنه - مانند عموى بزرگوارش حضرت ثامن الائمّه علىّ بن موسى الرّضا علیه السّلام که در ((مرو)) خراسان براى استسقاء به بیابان رفت - استغفار کنان رهسپار سمت خارج « خاک فَرَج ؛ منطقه ای در قم » گردید و به امید فتح و فرج رو به بیابان نهاد.

این حادثه مصادف با زمانى بود که متّفقین ایران را اشغال کرده و واحدهایى از سربازان انگلیسى و امریکایى در حدود ((خاک فرج )) استقرار یافته بودند.

در این میان چند نفر از دشمنان قرآن از فرقه ضالّه و مضلّه بهائیّه ، به آنها خبر داده بودند که عده زیادى از اهالى در نظر دارند به این محدوده بیایند و چاه آبى را که مورد استفاده شماست پر کنند و بعد براى نابود کردنتان به شما حلمه بیاروند.

نیروهاى متّفقین که این خبر را شنیدند، چون از جریانات و قضایا هیچ اطّلاعى نداشتند و از طرفى هم هیاهوى مردم این گفته ها را تاءیید مى کرد، کاملا براى دفاع آماده شدند و حتى تیربارها را به سوى جمعیت قرار دادند تا هنگام حمله مردم از خود دفاع کنند.

مرحوم آیة اللّه خوانساری که تنها متوجه خدا بود و هدفى خاص داشت ، با نهایت رشادت و متانت به راه خود ادامه داد و با حضور و متجاوز از بیست هزار تن از همراهان ، در حال تضرع و خشوع به ذات مقدس ‍ ربوبى ، نماز استسقاء را بجاى آورد و آن را با خطبه و دعا پایان مى داد.

دلها پرتپش و رنگ از رخ افراد پریده بود. هر کس با خود زمزمه مى کرد که آیا دعا به هدف اجابت خواهد رسید یا خیر؟

متخصّصان اروپایى که در لشکر متّفقین بودند، اوضاع جوّى را به دقّت مورد بررسى قرار داده و اظهار داشتند که علائمى از نزول باران به چشم نمى خورد.

روز دیگر، باز مرحوم آیة اللّه فقید - اعلى اللّه مقامه الشّریف - با جمعى از خوّاص اهل علم با خضوع و خشوع بیشترى به خارج محدوده رفتند و به حکم ((من لجّ بابا ولج)) بر اصرار و استغاثه افزودند و با چشم گریان و دل بریان چنین با خداى تو راز و نیاز کردند: ((خدایا، اگر بندگان تو مخالفت و معصیت تو را مى کنند، تو آنان را به غضب خود و قطع رحمتت ، مؤ اخذه مفرما و بر آنان رحم کن ، که تو ارحم الرّاحمینى .))

آنگاه از قبیل ادعیه ماءثوره و غیر ماءثوره خواندند و به سجده افتادند و با تضرع و زارى تقاضاى نزول رحمت کردند.

ناگهان آثار رحمت حقتعالى در آسمان ظاهر گردید و ابرهاى متراکم ، آسمان قم را پوشانید. مردم به سوى خانه ها روانه شدند، ولى هنوز به مقصد نرسیده بودند که باران سیل آسیایى شروع به بارید کرد و شهر و حومه را سیراب ساخت ، بطوریکه سیل در رودخانه قم به راه افتاد. روح تازه اى در سراسر باغات و مزارع و بیابانهاى سوزان دمیده شد و زمین که بر اثر بى آبى خشک و تفته شده بود، خلد برین گردید.

ظهور این کرامت بزرگ و دعاى سریع الاجابه ، در جهان اثر عجیبى بخشید، بطوریکه ژنرالها و فرماندهان لشکر متّفقین نیز تسلیم مقامات دینى شدند و از آن بزرگوار خواستند براى رفع غائله جنک جهانى دعا فرمایند و مقامات رسمى لندن و واشنگتن وقوع این حادثه شگفت انگیز را از طریق رادیو، در تمام دنیا پخش کردند.

در نتیجه ، حقّانیت دین مبین اسلام و ارزش حوزه علمیّه قم عملا بر جهانیان آشکار گشت و بر آن مردم عادى و عناصر ناپاکى که به دیانت اسلام و حوزه علمیّه قم به نظر منفى و حقارت میگریستند، ثابت شد که مردان پاک و بافضیلتى در عالم هستند که بى واسطه با عالم غیب پیوستگى پیدا مى کنند و مى توانند با نیروى ایمان جهانى را تکان دهند و طبیعت را با اذن خداوند در زیر فرمان آورند.


منبع:

چهل داستان در باره نماز و نماز گزاران

یدالله بهتاشى


چاکر علی

دوشنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۰۲ ب.ظ

عُمَر بن عبدالعزیز هشتمین خلیفه بنى امیه و بهترین فرد آنهاست .

وى که در سال 99 هجرى به خلافت رسید مردى وارسته ، عدالت پیشه و به عکس سایر خلفاى بنى امیه نسبت به خاندان پیامبر رؤوف و مهربان بود.

وى نکوهشى را که خلفاى پیش از وى در منابر و مساجد و مجامع عمومى و خصوصى از امیرمؤمنان و اهل بیت عصمت مى نمودند بکلى قدغن کرد.

ملک « فَدَک » را که تعلق به فاطمه زهراء (ع ) دختر پیغمبر داشت و حق مسلم فرزندان آن حضرت بود، و از زمان ابوبکر خلیفه اول با زور غصب کرده بودند، به اولاد زهراء (ع ) برگردانید.

راه و رسم دیندارى و احترام به مردان شایسته اسلام را دوباره زنده کرد و دستور داد حقوق اهل بیت را چنانکه مى باید بپردازند و در بزرگداشت آنها سعى بلیغ مبذول دارند.

ابراز علاقه عمر بن عبدالعزیز و اعتقاد راسخ او نسبت به شخص امیر مؤ منان مرهون دو کس بود:

نخست پدرش که روزى با زبان گویاى خود در منبر مدینه خطبه مى خواند ولى تا به نام على رسید و خواست طبق معمول بنى امیه از آن حضرت نکوهشى کند، زبانش به لکنت افتاد و رنگش دگرگون شد، و چون بعد از منبر پسر از پدر علت پرسید، پدر سوابق درخشان مولاى متقیان را برشمرد و گفت چگونه زبان من اجازه مى دهد نسبت به چنین بزرگمردى ناسزا بگویم ؟

و دیگر معلم وى عبیدالله بن عبدالله بن عتبة بن مسعود صحابى معروف است که او را از نکوهش امیرمؤمنان بر حذر داشت و عمر نیز نصیحت استاد را پذیرفت و مهر على در لوح دلش نقش بست .


یزید بن مورق گفت :

در زمان خلافت عمر بن عبدالعزیز من در شام بودم . عمر بن عبدالعزیز دستور داده بود به هر غریب نیازمندى دویست درهم عطا کنند.

روزى من رفتم نزد وى دیدم عبائى پشمى پوشیده و تکیه به بالشى داده و با نهایت سادگى که دور از مقام خلافت بود لمیده است .

عمر بن عبدالعزیز از من پرسید:

- تو کیستى ؟

- مردى از اهل حجاز هستم .

- از کدام نقطه حجاز؟

- از اهل مدینه مى باشم .

- از کدام قبیله مدینه ؟

- از قبیله قریش .

- از کدام تیره قریش ؟

- از بنى هاشم .

- چه نسبتى با بنى هاشم دارى ؟

- از چاکران على هستم .

- کدام على ؟

چون مى دانستم بنى امیه میانه اى با على (ع ) ندارند، سکوت کردم .

عمر بن عبدالعزیز پرسید:

- ها؟ کدام على ؟

گفتم : پسر ابوطالب !

با اداى این سخن عمر بن عبدالعزیز تکان خورد و درست نشست و عبا را به دور افکند، سپس دست روى سینه خود گذاشت و گفت :

به خدا من هم چاکر على هستم !

آنگاه گفت : من عده اى از اصحاب رسول خدا را دیدم که گواهى مى دادند پیغمبر (ص ) فرمود: (هر کس مى داند که من مولى و آقاى او هستم بداند که على نیز آقا و مولاى اوست ).

سپس رو کرد به (مزاحم ) غلام مخصوص خود و گفت : به افراد غریب چقدر عطا مى کنى ؟ گفت : دویست درهم . عمر گفت : به این مرد به خاطر دوستى و ارادتى که به على (ع ) دارد پنجاه دینار طلا بده !

بعد از من پرسید: از ما حقوق دارى ؟ گفتم ! نه . گفت : اى (مزاحم ) نامش را در طومار حقوقداران ثبت کن ، آنگاه به من گفت : برگرد به مدینه که مانند دیگران از حقوق مرتب به تو خواهد رسید.


منبع:

داستانهاى ما ج 2

على دوانى

از:

اغانى ابوالفرج اصفهانى ، جلد9 ص 262

نقل است که :

میر ابوالقاسم فِندِرِسکى در ایام سیاحت به یکى از ولایات کفّار (نصاری) رسید و با اهل آنجا از هر نوع گفتگو و اختلاط نمود.

روزى جمعى از اهل آن ولایت گفتند:

از جمله امورى که دلالت بر حقیّت مذهب ما و بطلان مذهب شما مى کند آن است که : معابد و کلیساى ما که حال قریب به دوهزار سال یا سه هزار سال است که بنا شده و مطلقاً اثر خرابى و سستى در آن راه نیافته و اکثر مساجد شما به صدسال باقى نمى ماند و خراب مى شود! و نظر بر اینکه حقیقت هر چیزى حافظ آن است پس مذهب ما برحقّ است!!

سید در جواب گفته که :

بقاى معابد شما و خراب شدن معابد ما نه باین سبب است ؛ بلکه به جهت آن است که در مسجد ما عبادات صحیحه بجا آورده مى شود و طاعت پروردگار در آنجا مى شود، و نام آفریدگار عظیم در آنجا مذکور مى شود « بناء » طاقت تحمل آن را ندارد و خراب مى شود!!

و امّا معابد شما نظر بر اینکه از اینها خالیست و بعضى از اعمال فاسده و باطله در آن بعمل مى آید باین جهت فتور و سستى در آن بهم نمى رسد و اگر نه بجهت این عبادات مى بود مساجد ما بیش از معابد شما و کنایس شما باقى مى ماند!

و اگر عبادات ما و نام پروردگار ما در معابد شما برده شود ، لحظه اى طاقت تحمل آن را ندارد و خراب مى شود!

گفتند: 

امتحان این امریست سهل! تو بیا و داخل در معابد ما شو، و در آنجا بطریق خود عبادتى کن تا صدق و کذب قول تو معلوم گردد!!

سیّد قبول نمود، توکّل بر پروردگار نموده استمداد از ارواح طیّبه اجداد طاهرین خود جسته وضو ساخته و رفت در کنیسه اعظم ایشان که در نهایت استحکام و متانت ساخته بودند و قریب به دو سه هزار سال بود که مطلقاً اثر فتور و سستى در آن بهم نرسیده بود، و جمعى کثیر از اهل آن ولایت به نظاره حاضر شدند!

سیّد بعد از داخل شدن ، اذان و اقامه نماز گفته و پس از نیّت یکمرتبه دست را به جهت تکبیرة الاحرام بلند کرد و به آواز بلند گفت اللّه اکبر و از کنیسه بیرون دوید! فى الفور سقف کنیسه فرود آمده دیوارهاى آن برهم ریختند!!


منبع:

خزائن

ملا احمد نراقی

- با اندکی تصرف -

گویند: بنا به وصیت خود بر قبر او بنا و ساختمانی ساخته نشده است.

_________________________________________________

مولانا ابوالقاسم بن ابوطالب میرحسینی فِندِرسکی مشهور به میرفندرسکی (حدود ۱۰۱۹-۹۴۲ه.خ./۱۰۵۰-۹۷۰ه.ق./۱۶۴۰-۱۵۶۳م.)، حکیم و دانشمند دوره صفوی است. نیاکان او از سادات بزرگ استرآباد و از نوادگان موسی کاظم بودند [۱] و جد وی به نام «میرصدرالدین» در روستای جعفرآباد نامتلو از توابع فندرسک استرآباد صاحب زمین بود و پس از تاجگذاری شاه عباس یکم (۹۹۶ ه.ق.) به دربار او پیوست. پدرش میرزابیک نیز در دستگاه شاه عباس خدمت می‌کرده است و مورد احترام بوده است.

ابوالقاسم مقدمات علوم را در استرآباد فراگرفت، ولی بعداً برای تحصیل به قزوین وسپس اصفهان رفت و نزد علامه چلبی بیک تبریزی که از شاگردان افضل‌الدین محمد ترکه اصفهانیبود به تحصیل فلسفه و علوم دیگر پرداخت. اما بعداً به خاطر اینکه محیط فکری و علمی آن روزگار با روحیه آزادی‌طلب و تقلیدناپذیر او سازگاری نداشت، مانند استادش چلبی‌بیک تبریزی و بسیاری دیگر از اهل علم و ادب و عرفان و هنر عازم هندوستان - که دارای محیطی آزاد و به دور از تعصب بود - شد.

میرفندرسکی از معاصران میرداماد و شیخ بهایی و آقا حسین خوانساری بوده است و چندین تن از مدرسان حکمت معروف آن دوره، مانند ملاصادق اردستانی، محمدباقر سبزواری، آقاحسین خوانساری، میرزا رفیعای نائینی و شیخ رجبعلی تبریزی از شاگردان او بوده‌اند.

حکایاتی درباره تیزهوشی، بلندمرتبگی، و بی پروایی او در پاسخ گفتن به خرده‌گیریهای حاکمان و شاهان نقل کرده‌اند، که نشاندهنده دقت نظر، نیروی ذهن، شجاعت اخلاقی، وارستگی و آزادمنشی اوست.

مقبره او در تخت فولاد اصفهان (تکیه میر فندرسکی) از آثار تاریخی است.

- از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد -


شهریارِ علی

شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۴، ۰۱:۱۱ ق.ظ

آیت اللّه مرعشى رحمة اللّه علیه بارها مى فرمودند:

شبى توسلى پیدا کردم تا یکى از اولیاى خدا را در خواب ببینم .

آن شب در عالم خواب ، دیدم که در زاویه مسجد کوفه نشسته ام و وجود مبارک مولا امیرالمؤمنین علیه السّلام با جمعى حضور دارند.

حضرت فرمودند: شعرایِ اهل بیت را بیاورید.

دیدم چند تن از شعراىِ عرب را آوردند.

فرمودند: شعراىِ فارس زبان را نیز بیاورید، آن گاه محتشم و چند تن از شعراى فارسى زبان آمدند.

فرمودند: شهریار ما کجاست ؟ 

شهریار آمد. 

حضرت خطاب به شهریار فرمودند: شعرت را بخوان ! 

شهریار این شعر را خواندند:


على! اى هماى رحمت تو چه آیتى خدا را ؟!

که به ماسوا فکندى همه سایه ی هما را

دل اگر خداشناسى همه در رخ على بین

به على شناختم من به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو على گرفته باشد سرِ چشمه ی بقا را

مگر اى سحاب رحمت تو ببارى ار نه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را

برو اى گداى مسکین ! درِ خانه على زن

که نگین پادشاهى دهد از کرم گدا را

به جز از على که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا ؟!

به جز از على که آرد پسرى ابوالعجایب

که عَلَم کند به عالم شهداى کربلا را ؟

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان

چو على که مى تواند که به سر برد وفا را ؟

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیّرم چه نامم شه ملک لافتى را !

به دو چشم خونفشانم هله اى نسیم رحمت

که ز کوى او غبارى به من آر، توتیا را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت

چو پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویى قضاى گردان به دعاى مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چو ناى هر دم ز نواى شوق او دم ؟

که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهى

به پیام آشنایى بنوازد آشنا را

ز نواى مرغ یا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا !


آیت اللّه العظمى مرعشى نجفى فرمودند:

وقتى شعر شهریار تمام شد، از خواب بیدار شدم .

چون من شهریار را ندیده بودم ، فرداى آن روز پرسیدم که شهریارِ شاعر کیست ؟ 

گفتند: شاعرى است که در تبریز زندگى مى کند.

گفتم : از جانب من او را دعوت کنید که به قم نزد من بیاید.

چند روز بعد شهریار آمد، دیدم همان کسى است که من او را در خواب در حضور حضرت امیر علیه السّلام دیده ام !

 از او پرسیدم : این شعر ((على اى هماى رحمت ! )) را کى ساخته اى ؟!!

شهریار با حالت تعجب از من سؤ ال کرد که شما از کجا خبر دارید که من این شعر را ساخته ام ؟! چون من نه این شعر را به کسى داده ام و نه درباره آن با کسى صحبت کرده ام !

مرحوم آیت اللّه العظمى مرعشى نجفى به شهریار مى فرمایند:

چند شب قبل من خواب دیدم که در مسجد کوفه هستم و حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام تشریف دارند. حضرت ، شعراى اهل بیت را احضار فرمودند. ابتدا شعراى عرب آمدند. سپس فرمودند: شعراى فارسى زبان را بگویید بیایند. آنها نیز آمدند. بعد فرمودند: شهریار ما کجاست ؟ شهریار را بیاورید! و شما هم آمدید. آن گاه حضرت فرمود: شهریار شعرت را بخوان ! و شما شعرى که مطلع آن را به یاد دارم ، خواندید.

شهریار فوق العاده منقلب مى شود و مى گوید: من فلان شب این شعر را ساخته ام و همان طور که قبلاً عرض کردم ، تاکنون کسى را در جریان سرودن این شعر قرار نداده ام .

آیت اللّه العظمى مرعشى نجفى فرمودند:

وقتى شهریار، تاریخ و ساعت سرودن شعر را گفت ، معلوم شد مقارن ساعتى که شهریار آخرین مصراع شعر خود را تمام کرده ، من آن خواب را دیده ام .

ایشان چندین بار به دنبال نقل این خواب فرمودند:

یقیناً در سرودن این غزل ، به شهریار الهام شده که توانسته است چنین غزلى با این مضامین عالى بسراید البته خودش هم از فرزندان فاطمه زهرا رحمة اللّه علیه است . خوشا بر شهریار که مورد توجه و عنایت جدّش قرار گرفته است . آرى ، این بزرگواران ، خاندان کرم هستند و همه ما در ذیل عنایات آنان به سر مى بریم .


منبع:

کرامات مرعشیّه

على رستمى چافى


پرسیدم از « راز رسیدن به این مقامات » گفت : ...

چهارشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۴، ۱۲:۰۰ ق.ظ

از « آیت الله کوهستانى » پرسیدم (1) شما چگونه به این مقام رسیدید؟

فرمود:

به وسیله جهاد با نفس.

سپس افزود:

من در نجف در صحن حضرت امیر علیه السلام حجره اى داشتم و مشغول تحصیل علم بودم و با کمال قناعت وسادگى زندگى مى کردم.

یک روز از جانب مادرم یک طاقه پارچه قبایى از جنس بَرَک (2) خوب به دست من رسید، من از دیدن آن پارچه خوب و عالى احساس خوشحالى کردم.

ولى ناگهان به فکرم رسید که این قباى نو و قیمتى ، فردا از من عباى نو و قیمتى مى خواهد! روز دیگر باید نعلین مناسب آنها تهیه کنم! و این لباسهاى نو ، خانه نو و سپس اثاثیه نو مى خواهند!!!

بالاخره فکرم به اینجا رسید که هر چه زودتر این طاقه برک ، تا مرا گرفتار هوا ونفس نکرده او را از خود دور کنم. صبح زود بردم به یک طلبه مستحقى دادم تا این که خیالم راحت شد.


(1) سؤال کننده: (حاج صفر على نیک زاد) از تجار متدین (نیکا)

(2) بَرَک نوعی پارچه نرم و چسبان و ضخیم است که از پشم شتر یا کرک بز با دست می‌بافند و از آن جامه زمستانی می‌دوزند. برک مرغوب از کرک بز و نوع پست تر آن از پشم شتر بافته می‌شود. برک از لطافت و استحکام خاصی برخوردار است و از آن عمدتاً برای تهیه و دوخت کت مردانه استفاده می‌کنند.


منبع:

مقامات مردان خدا

على میر خلف زاده


یادی از شهید بهشتی

يكشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۴، ۱۰:۵۱ ب.ظ
شهید بهشتی

برشی از کتاب زندگی و مبارزات شهید بهشتی


مرکز اسلامی
اول از همه نام مسجد را از «مسجد ایرانیان» به مرکز اسلامی هامبورگ تغییر داد. این طوری همه مسلمانان از شیعه و سنی تا ایرانی و غیر ایرانی می‌توانستند با آرامش به آنجا بیایند. بعد هم چون در آلمان مسلمان‌ها دسترسی به گوشت ذبح شرعی شده نداشتند، دکتر با شهرداری این شهر هماهنگی‌های لازم را انجام داد تا قصاب مسلمانان بتواند هفته‌ای چند بار به قصاب‌خانه هامبورگ برود، ذبح کند و گوشت مورد نیاز مسلمانان را تهیه کند.


سه هزار نفر در نماز وحدت
در مرکز اسلامی هامبورگ، صرف داشتن روسری برای ورود خانم‌ها کافی بود؛ به‌علاوه دکتر برای حفظ وحدت میان شیعه و سنی و به دلیل این‌که اهل سنت هم به این مرکز می‌آمدند. استفاده از مهر در نماز را ممنوع کرده بود و غالبا از دستمال کاغذی استفاده می‌کردند حتی برخی مستحبات قابل حذف در اذان و اقامه را که برای آنها حساسیت‌زا بود، حذف کرده بود. نتیجه این شد که در اعیاد و گاه مواقع عادی بسیاری از اهل سنت پشت سر ایشان نماز می‌خواندند. مثلا سال آخر در نماز عید قربان سه هزار نفر شرکت کردند. جالب اینجا بود که وقتی به ایران بازگشت، خیلی‌ها دکتر را محکوم کردند که وهابی و سنی است و ولایت امیرالمومنین را قبول ندارد و نسبت به حجاب بی‌توجه است.


شهید بهشتی


اتحادیه انجمن‌های اسلامی
بچه مسلمان‌هایی که برای ادامه تحصیل می‌آمدند، تحت تاثیر انواع و اقسام تبلیغات قرار داشتند. رها و مظلوم و بی‌دفاع، و این اتفاق تنها برای ایرانی‌ها نمی‌افتاد. هر دانشجوی مسلمانی که از هر کشوری می‌آمد در معرض خطر بود برای همین با هماهنگی مسلمانان عرب و پاکستانی و آفریقایی، هسته اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانشجویان را تشکیل دادیم و برای این تشکل برنامه‌ریزی کردیم . سخنرانی و پرسش و پاسخ ساده‌ترین برنامه‌ها بود. در سال ۴۸، اولین سمینار دانشجویی برای گفت‌وگو درباره مسائل مهم دانشجویی دینی، به مدت دو هفته درهامبورگ برگزار شد.


مناظره
توده‌ای‌ها مکان مناظره را در طبقه دوم یک مشروب‌فروشی قرار داده بودند. وقتی وارد شدیم، با میزهایی مواجه شدیم که رویش بساط ورق و آبجو پهن شده بود و هر کس با یک یا چند دختر دور هریک از آنها نشسته بود. به محض ورود حصیری را که در این سفره‌ها به عنوان جانماز با خود می‌برد پهن کرد و گفت من نمازم را نخوانده‌ام. جو جلسه عوض شد بعد هم مجری چند سوال را خواند و جلسه را ترک کرد و اداره آن را به پدرم سپرد. قدرت بیان دکتر همه را مبهوت کرده بود. هرچه جلسه بیشتر پیش می‌رفت، نوع سوالات تغییر می‌کرد. کار به جایی رسید که یکی با لحنی تمسخر آمیز پرسید: آقای بهشتی می‌گویند در بهشت رودهایی از عسل روان است. تکلیف من چیست که به عسل علاقه‌ای ندارم؟ همه خندیدند اما دکتر با خونسردی گفت: اول باید ببینیم شما را به بهشت راه می‌دهند؟ و بعد برای این مشکل فکری بکنیم. جلسه آنقدر در روحیه بچه‌های انجمن اسلامی اروپا، اثر گذاشت که دیگر در هیچ مباحثه‌ای از توده‌ای‌ها کم نمی‌آوردند.


قول
درهامبورگ پسرک ده، دوازده ساله‌ای بود که گه گاه به مسجد رفت و آمد می‌کرد. یک روز پیش دکتر آمد و گفت معلم ما گفته راجع به اسلام سوالاتی از شما بپرسم، کی می‌توانم پیش شما بیایم. دکتر دفتر برنامه‌هایش را نگاه کرد و گفت: فردا ساعت ۵/۴
+++
توی مسیر مسجد بودیم که ماشین خراب شد. مدتی گذشت ولی نتوانستم ماشین را تعمیر کنم. دکتر یکی دوبار پرسید، چقدر طول می‌کشد تا ماشین درست شود؟ گفتم چطور؟ گفت: من ساعت ۵/۴ در مسجد قرار دارم. من که از جریان قرارش با پسرک خبر داشتم گفتم نگران نباشید. بچه ده دوازه ساله‌ای است می‌آید. می بیند شما نیستید. مشغول بازی می‌شود. ساعت ۵/۵ هم که برسید مساله‌ای نیست. دکتر گفت نه من با این بچه ساعت ۵/۴ قرار گذاشته ام و حتما باید سر ساعت در مسجد باشم. بعد هم یک تاکسی گرفت تا به موقع خودش را به مسجد برساند.


بهشتی


آمریکایی
همین که پایمان به شهر رسید با انبوه دیوار نوشته‌هایی مواجه شدم که علیه دکتر بود. الاغ سر راهمان سر بردیدند و “مرگ بر بهشتی” و “بهشتی بهشتی طالقانی را تو کشتی” گفتند. به همین دلیل در اخلال سخنرانی‌ام به گوشه‌ای از جنبه‌های شخصیتی ایشان اشاره کردم. بعد از جلسه بیش از ۲۲ نامه به دستم رسید که تماما حرفهای رکیک و فحش و ناسزا بود. مرا متهم کرده بودند که از یک آمریکایی حمایت کرده‌ام و با او همدست هستم. نوشته بودند خانه ۱۵ طبقه دارد‌، زن اروپایی دارد و…
یک روز در مجلس خبرگان به دکتر گفتم شما چرا در مقابل این همه توهین از خودتان دفاع نمی‌کنید؟ در جواب آیه‌ای خواند و گفت فلانی من نباید از خودم دفاع کنم، بلکه باید آنقدر ایمان خودم را قوی کنم که خداوند از من دفاع کند و جواب اینها را بدهد. و چون وعده خدا حق است من به این وعده اعتقاد دارم، بعد هم افزود دفاع خد ا را نمی توان با دفاع ما مقایسه کرد.


مدرسه حقانی
در سال ۱۳۳۹ به فکر سامان دادن به حوزه علمیه افتادیم. برای برنامه ریزی، نظم و سازماندهی حوزه با مدرسین حوزه جلسات متعددی داشتیم، از جمله آقایان مشکینی، ربانی شیرازی، جنتی و سعیدی.
طرح مدرسه حقانی از همانجا شکل گرفت. طرحی ۱۷ ساله برای آموزش و تربیت طلاب. بالاخره هم در سال ۴۲ این مدرسه تشکیل شد و مدیریت مدرسه به سید علی قدوسی-آیت الله شهید- واگذار شد.
علوم جدید مثل جامعه شناسی، روان شناسی، اقتصاد، و زبان خارجی از دروس اصلی و اجباری این مدرسه بود. قبل از آن هم سلسله جلساتی را تحت عنوان “کانون اسلامی دانش آموزان و فرهنگیان قم” تاسیس کرده بود، برای مباحثه و سخنرانی برای جوانان. این کانون زیر نظر دکتر مفتح –شهید- اداره می‌شد.


سید محمد بهشتی حسینی- نگاهی به زندگی و مبارزات شهید دکتر بهشتی- فرشته مرادی



خدیجـــــــــــه

جمعه, ۵ تیر ۱۳۹۴، ۰۶:۵۷ ب.ظ
نگاهی به ویژگی های رفتاری اولین بانوی مسلمان نسبت به پیامبر (ص)

دهم رمضان (سال ده بعثت) نقطه پایان بر 25 سال همراهی خدیجه، بانوی آسمانی با رسول خدا صلی الله علیه و آله بود; بانویی مبارکه، (1) طاهره، راضیه، مرضیه، زکیه، صدیقه، کبری، (2) شامخه، (3) فاضله، کامله (4) و عفیفه (5) که 55 سال قبل از بعثت چشم به جهان گشوده و از سال 15 قبل از بعثت (دهم ربیع الاول) در کنار برگزیده الهی قرار گرفته بود و سرانجام بعد از قریب 25 سال همراهی و همگامی، در 65 سالگی چشم از جهان فرو بست و رسول الهی را در فراقی جانسوز تنها گذاشت.

این واقعه دردناک که به فاصله اندکی از وفات ابوطالب علیه السلام روی داد، چنان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را متاثر کرد که آن سال را «عام الحزن » نامید. به نقل علامه مجلسی بعد از این واقعه خانه نشین شده و کمتر از خانه بیرون می رفت. (6)

مروری بر نحوه خاکسپاری خدیجه علیها السلام و یادکرد دایمی پیامبر از وی، میزان این حزن و اندوه را به خوبی نشان می دهد:

وقتی خدیجه وفات یافت، پیامبر به شدت گریه کرد و زمانی که قبر آن بانوی بزرگوار حاضر شد، پیامبر همان گونه که اشک از چشمانش ریزان بود، وارد قبر شد و خوابید و افزون تر از قبل گریست، (7) او را دعا کرد و برخاست و با دست خویش همسرش را در قبر گذاشت. (8) پیامبر در سالگرد وفاتش نیز گریه کرد (9) و به زنانش فرمود: گمان نکنید مقامتان از او بالاتر است. زمانی که کافر بودید، ایمان آورد و مادر فرزندانم است.» (10)

حتی سال ها بعد که می خواستند خبر خواستگاری علی علیه السلام از فاطمه علیها السلام را به پیامبر بدهند و یادی از خدیجه شد، چشمانش پر از اشک شد و زمانی که ام سلمه از علت گریه اش پرسید، فرمود:

« خَدِیجةُ وَ أَینَ مِثلُ خدیجة صَدَّقَتنِی حِینَ یُکَذِّبُنِی النَّاسُ و أیَّدَتنِی عَلَی دِینِ اللهِ و أعانَتنِی علیه بِمالِها اِنَّ اللهَ عَزَّ و جَلَّ أمَرَنِی أن اُبَشِّرَ خَدِیجةَ بِبَیتٍ فِی الجَنَّةِ مِن قَصرِ الزُّمُرُّدِ لا صَعبَ فیه و لا نَصَب; (11)

خدیجه و کجاست مثل خدیجه؟ زمانی که مردم تکذیبم کردند، مرا تصدیق کرد. بر دین خدا یاری ام کرد و با مالش به کمکم شتافت. خدا به من فرمان داد تا او را به قصری زمردین در بهشت که سختی و محنتی در آن نیست، بشارت دهم

این همه تجلیل و بزرگداشت از مقام خدیجه علیها السلام ما را بر آن می دارد که اندکی پیرامون شخصیت خدیجه علیها السلام سخن بگوییم و شاخصه هایی که خدیجه علیها السلام را به چنین مرتبه ای رسانده است برشماریم.

در این مقاله پیرامون ویژگی های رفتاری خدیجه علیها السلام نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله سخن خواهیم گفت.


1 - نگرش ارزشی

اولین ویژگی حضرت خدیجه علیها السلام نسبت به پیامبر، درک ارزش های واقعی او در برابر فریبندگی های ظاهری و دنیوی بود. او معنای کمالات انسانی را به خوبی شناخت و چون توانست آن را تنها در وجود پیامبر اکرم بیابد، حاضر شد تمام شخصیت و دارایی خود را برای درک آن فدا کند. او در این راه هم از مال خود گذشت، هم از موقعیت اجتماعی اش. خدیجه برای درک این کمال واقعی، قالب های جاهلی را شکست و بهایی سنگین از جمله قطع رابطه زنان، حتی تا زمان تولد حضرت فاطمه علیها السلام را به جان خرید. خدیجه علیها السلام این نوع نگرش خود را هنگام ابراز تمایل به ازدواج، این گونه با پیامبر مطرح کرد:

«یابن عم انی رغبت فیک لقرابتک و سعلتک فی قومک و امانتک و حسن خلقک و صدق حدیثک; (12) ای پسر عمو، من به خاطر خویشاوندی، شرافت تو در بین مردم، امانت داری، خوش خلقی و راستگویی ات به تو تمایل پیدا کردم

این نوع نگرش و رفتار، در جامعه ای که عموم توده ها براساس ظواهر و زرق و برق های دنیوی روابط خود را پایه ریزی می کنند، نمی توانست بدون پی آمدهای تلخ و ناگوار باشد، لذا به فاصله ای اندک از پخش خبر ازدواج وی با امین قریش، گروهی از زنان به عیب جویی از وی روی آوردند و در محافل خود او را سرزنش کردند.

آنان می گفتند: «او با این همه حشمت و شوکت با یتیم ابوطالب که جوانی فقیر است ازدواج کرد. چه ننگ بزرگی

خدیجه علیها السلام در مقابل این جهالت ها ساکت ننشست و آن ها را به صرف نهار دعوت کرد و بعد از پایان مراسم گفت:

«ای زنان! شنیده ام شوهران شما (و خودتان) در مورد ازدواج من با محمد صلی الله علیه و آله خرده گرفته اید و عیب جویی می کنید، من از خود شما می پرسم آیا در میان شما، شخصیتی مثل محمد وجود دارد؟ آیا در گستره مکه و اطراف آن شخصیتی در فضائل و اخلاق نیک، مانند او سراغ دارید؟ من به خاطر این ویژگی ها با او ازدواج کردم و چیزهایی از او دیده ام که بسیار عالی است. پس شایسته نیست شما این گونه سخن بگویید و نسبت های ناروا به دیگران دهید.»

زنان قریش بعد از این سخنان خدیجه، همگی سکوت اختیار کردند و به تدریج پراکنده شدند
. (13)

این شیوه استدلال خدیجه هر چند عمق ارزش گرایی در انتخاب ها را نشان می داد، برای جامعه جاهل و متعصب آن روز قابل درک نمی نمود، لذا زنان لجوج قریش به حالت قهر با او رفتار می کردند. آن ها دیگر به خدیجه سلام نمی کردند و نزد او نمی رفتند حتی تا سال پنجم بعثت که حضرت زهرا علیها السلام متولد شد، نیز این شیوه رفتاری همچنان پا برجا بود. لذا حتی هنگام وضع حمل، او را تنها گذاشته و پیام فرستادند که:

«تو با ما مخالفت و با یتیم ابوطالب ازدواج کردی، ما هرگز نزد تو نمی آییم و در هیچ کاری کمک نمی کنیم!!» این حجم از کینه ورزی ها دل خدیجه را آزرد تا آن جا که خداوند چهار بانوی پاکیزه (ساره، آسیه، مریم، صفورا دختر شعیب پیامبر) را به یاری او فرستاد و به این سان خدیجه پاداش عشق و علاقه به کمالات انسانی را دریافت کرد و فرزندش فاطمه زهرا علیها السلام را نیز به دنیا آورد. (14)

2 - احترام به شخصیت پیامبر

خدیجه به رغم اموال فراوان و موقعیت اجتماعی ویژه ای که داشت، در برخورد با رسول اکرم همواره حرمت او را پاس می داشت و کوچک ترین رفتاری که نشانی از اظهار برتری دهد از خود بروز نمی داد. جلوه ای عالی از این رفتار را می توان در ماجرای عروسی آن دو سراغ گرفت. آن گاه که مراسم عقد و جشن پایان یافته بود و پیامبر می خواست به خانه عمویش ابوطالب برگردد، ملکه بطحا و بانوی قریش که اینک همسر او شده بود، این گونه او را مخاطب قرار می دهد:

«اِلَی بَیتِکَ فَبَیتِی بَیتُکَ وَ أنَا جارِیَتُک; (15) به خانه خودتان وارد شوید، خانه من خانه شماست و من کنیز شما هستم

و البته این همه احترام و پاسداشت به خاطر عقیده و ایمان او به توحید بود و بس. (16)

3 - تلاش برای جلب رضایت

خدیجه علیها السلام تمام توان خود را به کار می برد تا امور منزل را مطابق میل پیامبر اداره کند. از جمله چون به میزان علاقه پیامبر به عبادت آگاه بود، چنان رفتار می کرد که پیامبر به راحتی به عبادت و راز و نیازش مشغول باشد و حضور خدیجه را مانعی برای عباداتش نداند.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله قبل از بعثت، در هر ماه چند بار و نیز همه ساله ماه رمضان را در غار حرا به تفکر و عبادت خداوند می گذراند (17) و این عمل بعد از ازدواج نیز ادامه داشت.

لذا امام هادی علیه السلام می فرمود: «پیامبر اسلام پس از سفر تجاری شام، درآمدش را بین فقرا تقسیم کرد و هر روز بامداد به فراز کوه حرا می رفت و به تماشای شگفتی های خلقت مشغول می شد و تحت تاثیر عظمت خدا قرار می گرفت و خدا را آن گونه که شایسته بود عبادت می کرد (18)

خدیجه علیها السلام با درک چنین روحیاتی از پیامبر، هرگز برای او مزاحمتی ایجاد نمی کرد و همیشه با همدلی و همراهی او را بدرقه می کرد، غذایش را به وسیله حضرت علی علیه السلام به بالای کوه می فرستاد و گاه خود نیز با حضرت همراه می شد.

علامه مجلسی به نقل از صحاح اهل سنت می نویسد: «در آن ماه رمضان که پیامبر در کوه حرا به سر می برد و وحی و بعثت آغاز می شد، حضرت علی و خدیجه و یکی از غلامان در حضورش بودند.» (19)

برای نمونه تنها یکی از این عبادت های پیامبر 40 روز به درازا کشید که خدیجه علیها السلام تمام این مدت را به تنهایی گذراند.

چنین عبادت های طولانی به طور طبیعی می توانست موجب ناراحتی، دلشوره ها و نگرانی های مختلفی برای خدیجه شود، اما او نه تنها اعتراض نمی کرد بلکه با رسول خدا همراهی نیز می نمود، لذا پیامبر صلی الله علیه و آله که خود متوجه نگرانی های خدیجه بود، عمار یاسر را نزد خدیجه فرستاد و پیام داد که: «ای خدیجه! گمان نکن کناره گیری من به خاطر بی اعتنایی به تو است، بلکه پروردگارم چنین فرمود تا امر خود را اجرا کند. جز خیر و سعادت فکر دیگری نکن. خداوند هر روز، چند بار به خاطر تو به فرشتگان بزرگش مباهات می کند. پس وقتی شب شد، در را ببند و در بستر خود استراحت کن (20)

همراهی و همدلی خدیجه و تلاش او برای کسب رضایت رسول اکرم به حدی بود که وقتی هنگام وفات در ضمن وصیت هایش به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: «من در حق شما کوتاهی کردم، مرا عفو کن »، پیامبر فرمود: «هرگز از تو تقصیری ندیدم و تو نهایت تلاش خود را به کار بردی و در خانه من بسیار خسته شدی.» (21)

4 - تصدیق و تایید پیامبر

روایات بسیاری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که گویای اهمیت رویکرد خدیجه به پیامبر در آن فضای جاهلی و غربت رسول اکرم صلی الله علیه و آله است.

وقتی که حتی بسیاری از بستگان رسول اکرم صلی الله علیه و آله نیز پیامبر را تنها گذاشتند و حتی کمر همت به نابودی او بستند، خدیجه به محمد صلی الله علیه و آله روی آورد و با او پیمانی جاودانی بست و تا لحظه آخر زندگی بر عهد و پیمانش استوار ماند.

پیامبر نیز با درک چنین فضیلتی از خدیجه بود که همواره تاکید می کرد «این مثل خدیجة »

از جمله زمانی که هاله، خواهر خدیجه برای زیارت رسول اکرم صلی الله علیه و آله به مدینه آمد، پیامبر با دیدن او به یاد خدیجه افتاد و از شدت تاثر به خود لرزید.

بعد از رفتن او، عایشه پرسید: چه قدر از پیر زن قریش که سال خوردگی صورتش را چروکین و سرخ کرده بود یاد می کنی با این که امروز روزگار او را نابود کرده و خداوند همسری بهتر به شما بخشیده است!؟ پیامبر فرمود:

«هرگز، به خدا سوگند! بهتر از خدیجه هیچ گاه نصیبم نشد، او هنگامی به من ایمان آورد که مردم مرا تکذیب می کردند و ...
(22)

عبدالله بن مسعود نمونه ای از مشاهدات خود پیرامون ایمان خدیجه را آن زمان که هیچ کسی به پیامبر ایمان نیاورده بود، اینگونه بیان می کند: «نخستین چیزی که از اسلام دانستم این بود که با عموهایم و تعدادی از اعضای قبیله، وارد مکه شدیم. چون می خواستیم مقداری عطر بخریم ما را به عباس بن عبدالمطلب راهنمایی کردند. او بالای چاه زمزم، در کنار کعبه نشسته بود. زمانی که پیش او نشسته بودیم، دیدیم مردی که دو لباس سفید پوشیده بود و گیسوان و ریش پر و دندان های سفید و ... داشت و چهره اش مثل ماه می درخشید، از باب صفا وارد مسجدالحرام شد. در طرف راست او یک نوجوان و پشت سرش بانویی پوشیده را دیدم. آن ها کنار حجرالاسود رفتند. ابتدا آن مرد به حجرالاسود دست کشید، سپس آن نوجوان و بعد آن بانو. آن گاه هر سه به طواف کعبه مشغول شدند. وقتی هفت بار طواف کردند، کنار حجر اسماعیل آمدند و نماز جماعت خواندند. آن مرد هنگام تکبیر دست هایش را تا کنار گوشش بلند می کرد تا به قنوت نماز رسیدند. قنوت را طولانی کردند تا آن که نماز تمام شد. من که چنین چیزی ندیده بودم، از ابن عباس پرسیدم: آیا دین جدیدی به مکه آمده است؟ من چنین دینی را در مکه ندیده بودم؟ گفت: این مرد برادرزاده من، محمد بن عبدالله است و آن نوجوان برادرزاده دیگرم علی بن ابی طالب و آن خانم هم همسر محمد; خدیجه دختر خویلد است. به خدا قسم غیر از این سه نفر کسی در روی زمین به این دین اعتقاد ندارد.» (23)

5 - انفاق اموال

پیرامون مظاهر ثروت خدیجه نوشته اند:

«هشتاد هزار شتر، اموال تجاری او را حمل و نقل می کردند، بارگاهی از حریر سبز با ابریشم بر بام خانه اش برافراشته بودند که مردم رفت و آمد می کردند و به فقرا کمک می شد، چهار صد غلام و کنیز امور اقتصادی و شخصی او را اداره می کردند.» (24)

با این همه او بلافاصله بعد از ازدواج نزد عمویش ورقة بن نوفل رفت و اموال فراوانی به او داد و گفت:

این ها را نزد محمد صلی الله علیه و آله ببر و بگو این اموال هدیه به شماست و هرگونه بخواهی در آن ها تصرف کن و هر چه غلام و کنیز و ثروت و ملک دارم، همه را به احترام حضرت، به او بخشیدم.

ورقة بن نوفل نیز کنار کعبه آمد و بین زمزم و مقام ابراهیم ایستاد و با صدای بلند گفت:

ای عرب! بدانید که خدیجه شما را شاهد می گیرد که خود و همه ثروت خود از غلامان، کنیزان، املاک، دام ها، مهریه و هدایایش را به محمد صلی الله علیه و آله بخشیده است و همه آن ها هدیه ای است که محمد آن را پذیرفته است و این کار خدیجه به خاطر علاقه و محبت او به محمد صلی الله علیه و آله است. شما در این باره گواه باشید و گواهی دهید.» (25)

دامنه این یاری مالی به سال های اولیه ازدواج ختم نیافت بلکه هنگام محاصره اقتصادی در شعب ابی طالب و حتی بعد از آن نیز اموال خدیجه نقش اساسی در نجات اسلام و مسلمانان از نابودی ایفا کرد تا آنجا که پیامبر در ماجرای شعب فرمود:

«هیچ ثروتی، هرگز مثل ثروت خدیجه به من سود نرساند (26)

طبق بعضی روایات در ماجرای محاصره، از اموال خدیجه چیزی نماند و به نقل از حضرت خدیجه علیها السلام «چیزی جز دو پوست باقی نماند که هنگام استراحت یکی را زیرانداز و دیگری را روانداز قرار می دهیم ».

در این مدت ابوالعاص بن ربیع، داماد حضرت خدیجه، شترها را با گندم و خرما با شگردهای مختلف به آن ها می رساند و در طول سه سال محاصره، مصارف آنان از اموال خدیجه تامین می شد. (27)

6 - تحمل پذیری و صبر

خدیجه صبر و تحمل را در زندگی با رسول خدا صلی الله علیه و آله پیشه خود ساخت و در برابر فشارهای مختلف همسایه های مشرک، زنان متعصب، محاصره اقتصادی و... بردباری و تحمل پذیری ویژه ای از خود نشان می داد.

از جمله این وقایع می توان به واقعه شعب اشاره کرد که نقش مهمی نیز در تحلیل قوای جسمانی خدیجه علیها السلام داشت، به اندازه ای که به فاصله اندکی از پایان محاصره، آن بانوی بزرگوار وفات یافت. در این محاصره یاران پیامبر (چهل نفر) جز چهار ماه حرام سال را در گرمای داغ تابستان و بیابان خشک و... تحمل می کردند و در این زمان بانوی محمد که 63 تا 65 ساله بود، علاوه بر صرف اموال، خود نیز در شمار محاصره شدگان بود.

میزان فشاری را که بر محاصره شدگان وارد می شد می توان از گزارش سعد وقاص فهمید. او می گفت: شبی از دره بیرون آمدم، از شدت گرسنگی تمام توانم را از دست داده بودم، چشمم به پوست خشکیده شتری افتاد، آن را برداشتم و بعد از شستن و پختن و کوبیدن، با آب خمیر مخلوط کردم و سه روزی با آن به سر بردم.»
(28)

بنت الشاطی از نویسندگان عرب در مورد میزان تحمل خدیجه علیها السلام در این دوران می نویسد:

خدیجه در سنی نبود که تحمل آن همه رنج برایش آسان باشد، و از کسانی نبود که در جریان زندگی با تنگی معیشت خو گرفته باشد. اما در عین حال و با وجود کهولت سن، سختی هایی را که در اثر محاصره در شعب وارد می شد تا سر حد مرگ تحمل کرد. (29)

در این دوره حتی برخی بستگان پیامبر نیز با بی رحمی تمام بر این فشارها می افزودند که از جمله آن ها می توان از ابوجهل نام برد که مانع می شد تا حکیم بن حزام برای عمه اش خدیجه علیها السلام که در شعب بود، حتی از اموال خود خدیجه آذوقه برساند. (30)

7 - انیس و غم زدای پیامبر

با این همه سختی و فشار، خدیجه خم به ابرو نمی آورد و در تمام دوران زندگی قبل و بعد از بعثت به سان بانویی شفیق، بر گرد وجود پیامبر می گشت و با سیمای خندان خود غم ها را از رخ پیامبر می زدود و در این بین به سان یاور، وزیر و کمک رسانی توانمند او را یاری می کرد.

ابن هشام می نویسد:

خدیجه به پیامبر ایمان آورد، گفتارش را تصدیق کرد و او را یاری داد و ...

خداوند به وسیله او به پیامبرش آرامش داد به نحوی که هیچ خبر ناراحت کننده ای از قبیل رد و تکذیب را نمی شنید مگر این که خداوند به وسیله خدیجه گشایش برایش ایجاد می کرد. وقتی خدا پیامبرش را به خدیجه برمی گرداند، دشواری ها را بر او آسان می کرد و تصدیقش کرده، اعمال مردم را (که موجب آزار شده بود) بی اهمیت جلوه می داد. رحمت خدا بر او باد. (31)

حجم سنگین فشارهای قریش و مشرکان با این سخن پیامبر روشن می شود که: «مَا اُوذِیَ نَبِیٌّ بِمِثلِ ما اُوذِیتُ; (32) هیچ پیامبری مثل من آزار ندید.» و خدیجه علیها السلام در تمام این آزارها، یار و غم زدای پیامبر بود.

علامه مجلسی می نویسد: در سال های آغازین بعثت بود که حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله با سیمایی غمگین و محزون از غار حرا به خانه برگشت. خدیجه علیها السلام می گوید، به پیامبر گفتم: نشانه اندوه در چهره ات می بینم، چه شده است؟ فرمود: علی از من جدا شده و معلوم نیست کجاست؟ [ عده ای از مسلمانان به خاطر پرهیز از گزند مشرکان پراکنده شده بودند و میان علی علیه السلام و پیامبر صلی الله علیه و آله نیز فاصله افتاده بود] در مورد آسیب رسانی مشرکان به وی نگرانم!
به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض کردم: بر شترم سوار می شوم، یا او را می یابم و یا مرگ بین من و او فاصله می اندازد.
خدیجه سوار شتر شد و به جست و جو پرداخت تا آن که قیافه کسی را دیده بر او سلام کرد و از صدای جوابش فهمید علی است ... آن گاه به سوی خانه برگشت و با دادن خبر سلامتی علی، پیامبر را خوشحال کرد به اندازه ای که پیامبر یازده بار شکرا للمجیب گفت.

8 - مجاهدت و دفاع از رسول خدا صلی الله علیه و آله

از مصادیق مجاهدت خدیجه علیها السلام می توان به موضوع پذیرش اسلام در سال های جهل و گمراهی و نیز تقیه شدید در شرایط خوفناک و وحشتناک آن عصر اشاره کرد.

میزان خطرات پذیرش اسلام در آن دوره به حدی بود که امام صادق علیه السلام می فرمود: پیامبر خدا پنج سال در مکه به طور پنهانی می زیست، علی و خدیجه با او بودند و اسلام خود را پنهان و به شدت تقیه می کردند. (33)

علاوه بر این خدیجه علیها السلام در مقام دفاع از پیامبر نیز برمی آمد.

از جمله اصبغ بن نباته می گوید:

عصر روز جمعه در مسجد در حضور علی علیه السلام بودیم که مردی بلند قامت به نام سواد بن قارب خدمت امام آمد. او بعد از رد و بدل شدن مطالبی گفت: از یمن سوار شتر شدم و به سوی مکه آمدم. با نخستین کسی که روبه رو شدم ابوسفیان بود. بر او سلام کردم و پیرامون خاندان قریش پرسیدم، گفت: مشکلی نیست فقط یتیم ابوطالب دین ما را فاسد کرده است.
گفتم نام او چیست؟ گفت: محمد و احمد. پرسیدم کجاست؟ گفت با خدیجه دختر خویلد ازدواج کرده و در خانه اوست. مهار شتر را کشیدم و به خانه خدیجه رفتم و در زدم. خدیجه پشت در آمد و پرسید: کیستی؟ خود را معرفی کردم و گفتم: می خواهم با محمد ملاقات کنم.

او این گونه پاسخ داد:

«اذهب الی عملک ماتذرون محمدا یاویه ظل بیت قد طردتموه و هربتموه و حصنتموه اذهب الی عملک;
به دنبال کار خود برو، محمد را رها نمی کنید تا در پناه خانه اش بیاساید. شما او را از خود دور کردید و فراری دادید و در مقابلش سنگربندی کردید، برو به دنبال کارت

پیامبر فرمود: ای خدیجه در را بگشا .

وقتی وارد شدم سیمای نورانی پیامبر را دیدم و به رسالت او ایمان آوردم و بعد از وداع به یمن برگشتم. (34)

یک بار هم که جهال عرب با سنگ پرانی حضرت را زخمی کردند و در پی او تا خانه خدیجه آمدند و خانه را سنگ باران کردند، خدیجه بیرون آمد و گفت: آیا از سنگباران کردن خانه زنی که نجیب ترین قوم شماست، شرم ندارید؟ و مردم با شنیدن این سخن شرمنده و متفرق شدند و آن گاه خدیجه به مداوای همسرش شتافت.

در همین واقعه بود که پیامبر از سوی خداوند به او سلام رساند و خدیجه در برابر سلام الهی گفت: «ان الله هو السلام و منه السلام و علی جبرئیل السلام و علیک یا رسول الله السلام و برکاته.» (35)

  • پاورقــــــــــــــــــــی



1) بحارالانوار، ج 21، ص 352.

2) همان، ج 102، ص 272.

3) همان، ج 16، ص 69.

4) همان، ج 75، ص 56.

5) همان، ج 16، ص 69.

6) همان، ج 19، ص 21.

7) سیره اعلام النبلاء، ج 2، ص 11; کشف الغمه، ج 1، ص 511.

8) تاریخ طبری، ج 4، ص 593.

9) سفینة البحار، ج 1، ص 380.

10) سیره نبوی، ابن هشام، ج 1، ص 199.

11) سفینة البحار، ج 1، ص 381.

12) سیره نبوی، ابن هشام، ج 1، ص 201; تاریخ طبری، ج 1، ص 521.

13) بحارالانوار، ج 16، ص 81; ج 103، ص 374.

14) همان، ص 80.

15) بحارالانوار، ج 1، ص 4.

16) سفینة البحار، ج 2، ص 570; وفات الزهرا، مقرم، ص 7.

17) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 13، ص 208.

18) بحارالانوار، ج 17، ص 309.

19) همان، ج 15، ص 363.

20) بحارالانوار، ج 16، ص 79 و 80.

21) شجره طوبی، ج 2، ص 235.

22) قاموس الرجال، ج 10، ص 432.

23) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 13، ص 225.

24) بحارالانوار، ج 16، ص 22.

25) همان، ج 16، ص 75 تا 77.

26) همان، ج 19، ص 63.

27) ریاحین الشریعه، ج 2، ص 211.

28) سیره ابن هشام، ج 1، ص 379; تاریخ طبری، ج 2، ص 79.

29) خدیجه کبری، نمونه زن مجاهد مسلمان.

30) سیره ابن هشام، ج 1، ص 335; بحارالانوار، ج 19، ص 18.

31) سیره نبوی، ابن هشام، ج 1، ص 249; استیعاب، ج 4، ص 1820; با اختلاف اندک.

32) بحارالانوار، ج 39، ص 1.

33) کمال الدین، ص 197; نمونه هایی از مجاهدت این بانو در ماهنامه مبلغان ش 11، ص 8 به بعد مطالعه کنید.

34) اختصاص مفید، ص 181; بحارالانوار، ج 18، ص 98.

35) استیعاب، ج 4، ص 111 و ج 2، ص 719; اسد الغابة، ج 5، ص 438.


منبع:

مبلغان ش 23


خفگی با عمامه ...

دوشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۳۸ ق.ظ

مرحوم مدرّس ( قدّس سرّه ) را پس از ده سال تبعید، به خانه خرابه اى در شهر « کاشمر » آورده بودند. این خانه کوچک در کنار قبرستان شهر قرار داشت . به مأموران دستور داده بودند که از آن خانه با دقت مراقبت کنند و آن پیرمرد زندانى را زیرنظر داشته باشند، به آنان گفته شده بود که پیرمرد، بزرگترین دشمن رضا شاه است .

روزهاى آخر ماه رمضان بود، « آیت اللّه سید حسن مدرس » در حالی که آهسته آهسته عصایش را بر زمین مى زد و زیر لب صلوات مى فرستاد، داخل اتاقش رفت .

حالا دیگر از او فقط مقدارى پوست و استخوان مانده بود اما با همان حالش ، همه روزهاى ماه رمضان را روزه گرفته بود، براى او سختى در زندگى چیز تازه اى نبود با سختى ، دوستى دیرینه اى داشت .

او خود را از جوانى به کم غذایى عادت داده بود و از همان دوران ، روزهاى زیادى را با کارهاى سخت گذرانده بود. در ایام تحصیل ، روزهاى پنجشنبه و جمعه را عملگى کرده بود تا پول تحصیل خود را درآورد.

وى در کنار سماور کوچکى که در کنار اتاقش ، غل غل مى کرد؛ روى زمین نشست و مقدارى چاى در قورى ریخت و آن را روى سماور گذاشت ، بعد به آهستگى برخاست ، سجاده اش را برداشت و بر زمین پهن کرد، در آن دنیاى بزرگ ، فقط آن سجاده کوچک و کهنه بود که اشکهاى چشم مدرس را دیده بود.

مدرس ، رو به قبله نشست و با صداى بلندى مشغول خواندن قرآن شد. در همان لحظه در اتاقش باز شد و سه مأمور بدون خبر وارد شدند.

مدرس به آرامى روى برگرداند و زیر لب گفت : سلام !

سه مأمور با بى احترامى داخل اتاق شدند و نشستند. مدرس هم بدون توجه به آنها، مشغول خواندن قرآن شد. آن سه مأمور خیلى آهسته با یکدیگر مشغول صحبت شدند؛ اما مدرس اصلاً به آنها توجهى نداشت .

سرکار جهانسوزى رو به مدرس کرد و با صداى بلندى گفت : آهاى سیّد! چاى نمى خورى ؟!

مدرس بدون اینکه بازگردد، جواب داد: افطار که بشود، مى خورم .

تا اذان مغرب چیزى نمانده بود، آن سه نفر دوباره مشغول صحبت شدند، مدرس برخاست و شروع به خواندن نماز مستحبى کرد.

از دور صداى ضعیف اذان مى آمد، جهانسوزى برخاست و در حالى که به مدرس خیره شده بود، به سماور نزدیک شد. مدرس سر بر سجده گذاشته بود و ذکر مى گفت . او به تندى یک استکان چاى ریخت . یکى دیگر از مأموران ، پاکت کوچکى را که در دست داشت ، داخل استکان خالى کرد، دست آن مأمور مى لرزید، از داخل پاکت ، گرد سفید رنگى به داخل استکان سرازیر شد، همین که مدرس سلام نماز را داد، جهانسوزى استکان چاى را نزدیک مدرس برد و گفت : چایى بخور!

مدرس ، با همان آرامش ، استکان را برداشت ، بعد از گفتن بسم اللّه چاى را با یک دانه قند سر کشید.

سپس برخاست و در حالى که یک دور از عمامه اش را از سرش باز کرده و روى گردنش انداخته بود، آماده نماز شد.

هر سه مأمور با اضطراب ، مدرس را نگاه مى کردند.

آنها هر لحظه انتظار داشتند که پیکر نحیف و استخوانى مدرس نقش بر زمین شود! اما مدرس در رکعت سوم هم قیام کرد و نمازش را با آرامش ‍ ادامه داد! آن سه با تعجب به همدیگر نگاه کردند!

سمّ بر بدن او اثر نکرده بود!!

وقتى مدرس سر از سجده برداشت و نشست ، آن سه نفر به سوى مدرس هجوم بردند، دو تن از آنها، دستها و پاهاى مدرس را گرفتند و یکى از آنها عمامه را به دور گلوی مدرس پیچید و دو سوى آن را با قدرت تمام کشید!

مدّتى بعد، دیگر حتى صداى خِرخِر ضعیف نفسهاى مدرس هم شنیده نشد! چشمهایش بسته شد و پیکرش سست گردید و از هم وارفت ، آرى او به خدا پیوسته بود. - خدایش رحمت کند -


منبع:

چهل داستان در باره نماز و نماز گزاران

یدالله بهتاشى


جعفر پرنده !!

شنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۴۲ ق.ظ

چهار خصلت خدا پسند:


خداوند به پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله وحى کرد که:

من ( خدا ) از جعفر بن ابى طالب به خاطر چهار صفت قدردانى مى کنم!!!


پیغمبر صلى الله علیه و آله جعفر را خواست و موضوع را به ایشان خبر داد.


جعفر عرض کرد:

اگر خداوند به شما وحى نمى کرد، من هم اظهار نمى کردم! ( به نظر من خود همین صفت آنقدر برجسته و بزرگ است که به تنهایی شایسته قدردانی دیگری می باشد! )


یا رسول الله! من هرگز شراب ننوشیدم ؛ زیرا مى دانستم که اگر بنوشم عقلم نابود مى شود! ( و امتیاز من از سایر حیوانات به عقلم است )

و هرگز دروغ نگفتم ؛ زیرا دروغ خلاف مروت و ضد کمال انسان است!

و هرگز زنا نکرده ام ؛ زیرا ترسیدم با ناموسم همان عمل انجام بشود!

و هرگز بت پرستی نکردم ؛ زیرا مى دانستم که بت پرستى منفعتى ندارد.

رسول خدا دست مبارکش را بر شانه وى زد و فرمود:

سزاوار است که خداوند به تو دو بال مرحمت کند، تا در بهشت پرواز کنى!


منبع:

داستانهاى بحارالانوار جلد 1

محمود ناصرى

با کمی تصرف

حجة الاسلام حسینی بوشهری (مدیر حوزه های علمیه ):

علامه طباطبایی همیشه مقید بودند که نزدیک غروب ، حرم کریمه اهل بیت حضرت معصومه علیها السلام باشند و وقتی به حرم می‌رسیدند بر ضریح حضرت بوسه می‌زدند و پس از آن روزه خود را باز می‌کردند!!

وقتی از شهید مطهری می‌پرسند: چرا تا این حد به علامه طباطبایی ارادت دارید؟! می‌گفت چون استاد من استاد خاصی است که روزه‌اش را با بوسه زدن بر ضریح اهل بیت (ع) باز می‌کند!!


منبع:

سایت فارس


__________________________________________________________________________________

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لـــب است!

آری افطار رطـــب در رمضـان مستحب است!

________________________________________________________________________________



15 درس از 15 کارآفرین برتر تاریخ بشری

سه شنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۴۱ ب.ظ

2. ریچارد برانسون (Richard Branson) بنیانگذار Virgin Group:
"بزرگترین علاقه مندی من در زندگی این بوده است که برای خودم هدف های دست نیافتنی! قرار دهم و سپس تمام سعی خودم را برای رسیدن به این اهداف به کار بندم!"

3. جان دی راکفلر (John D. Rockefeller) بنیانگذار Standard Oil:
"پیدا کردن یک دوست در یک تجارت خیلی بهتر از پایه گذاری یک تجارت بر اساس یک رابطه دوستانه است!"

4. توماس ادیسون (Thomas Edison) مخترع لامپ :
"من هیچ وقت شکست نخوردم من فقط 10 هزار راه پیدا کردم که به هدف نمی رسید!!"

5. ری کراک (Ray Kroc) رئیس افسانه ای مک دونالد :
"شانس با تلاش ارتباط مستقیم دارد. هر چه قدر بیشتر تلاش کنید خوش شانس تر خواهید بود! "

6. دونالد ترامپ (Donald Trump) رئیس سازمان ترامپ :
"گاهی اوقات شما با شکست در یک نبرد، راهی برای پیروزی در جنگ پیدا می کنید. "

7. بیل گیتس (Bill Gates) بنیانگذار Microsoft :
"موفقیت یک معلم فریبکار است! او به افراد باهوش تلقین می کند که شما هیچگاه اشتباه نمی کنید."

8. والت دیزنی (Walt Disney) بنیانگذار کمپانی والت دیزنی :
"یکی از بهترین انواع تفریحات انجام دادن کارهای غیر ممکن است."

9. سام والتون (Sam Walton) بنیانگذار وال مارت :
"داشتن بالاترین سطح انتظار، کلید موفقیت در هر چیزیست."

10. جف بزوس (Jeff Bezos) موسس سایت آمازون :
"برند شما آن چیزی است که مردم در مورد شما می گویند، زمانی که شما در اطاق نیستید."

11. لری الیسون (Larry Ellison) بنیانگذار کمپانی اُراکل :
"زمانی که شما شروع به نو آوری می کنید، باید خودتان را آماده کنید که همه شما را دیوانه خطاب کنند!!"

12. هنری فورد (Henry Ford) بنیانگذار کمپانی فورد :
"چه شما فکر کنید که می توانید کاری را انجام دهید و چه فکر کنید که نمیتوانید آن کار را انجام دهید، در هر دو حالت درست فکر می کنید!!"

13. کارلوس اسلیم (Carlos Slim) صاحب کمپانی Telecoms :
"زمانی که شما برای تفکرات و اعتقادات دیگران زندگی می کنید، در حقیقت شما مرده اید!"

14. ماری کی اش (Mary Kay Ash) بنیانگذار کمپانی آرایشی بهداشتی ماری کی :
"الزاما افراد با استعداد با انبوهی از ایده های ناب بهترین ها نیستند. بهترین ها کسانی هستند که حتی اگر فقط یک ایده دارند رسیدن به آن را دنبال می کنند!!"

15. لری پیج (Larry Page) بنیانگذار گوگل :
"زندگی دو شانس به شما داده است: یکی اینکه تغییراتی بزرگ در دنیا به وجود آورید و دیگری اینکه تغییراتی کوچک در کسانی که دوستشان دارید! هر دو اینها شانس های فوق العاده ای هستند و فراموش نکنید که فرصت شما بسیار کوتاه است و خیلی زودتر از آن چیزی که تصور کنید به پایان خواهد رسید!"

منبع:

پارسینه کد خبر: ۲۴۱۳۰۵


ساره

جمعه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۴، ۰۳:۲۳ ب.ظ

(( ساره )) دختر خاله حضرت ابراهیم خلیل بود.

از نظر شرایطى که باید یک زن داشته باشد نظیر نداشت . از اعتدال قامت و زیبائى خیره کننده اى برخوردار بود.

به همین جهت نیز همسر او نظر به غیرت مردانگى در سفرهاى خود از بین النهرین به سوریه و از آنجا به فلسطین و سرزمین کنعانیان و از آنجا به مصر، خاطرش از جانب او جمع نبود و تمام سعى خود را مبذول مى داشت تاچشم بیگانه به ساره نیفتد و دردسرى برایش به وجودنیاید.

با همه احتیاطى که به عمل مى آورد، هنگامى که از فلسطین وارد مصر شد، مرزداران مصرى توانستند ساره را ببینند، زن و مرد را آوردند و به پادشاه مصر تحویل دادند، به این امید که در قبال آن کار جایزه خوبى از پادشاه خود بگیرند.

پادشاه مصر از ابراهیم پرسید این زن چه نسبتى با تو دارد؟ ابراهیم گفت : او خواهر من است!!

به این نیت که اولا هر زن با ایمانى خواهر دینى شوهر خود هم هست و ثانیا اگر پادشاه مصر درباره ساره سخن بگوید، براى او که شوهر ساره بود، مصیبت بار و دردناک نباشد و پادشاه تصور کند درباره خواهر ابراهیم که بلامانع است سخن مى گوید نه همسر او!

با این وصف ابراهیم ساره را به خدا سپرد و در انتظار عکس العمل خدا نشست .

پادشاه که هنوز رخسار دلفریب ساره را ندیده بود دستور داد او را به حرمسرا ببرند و تحویل زنان دهند تا چنانکه باید بیارایند و چون از هر جهت آماده شد او را خبر کنند.

همینکه پادشاه مصر خواست به ساره نظر بیفکند برقى چشمش را خیره کرد و از هوش رفت و به دنبال آن به زمین خورد.وقتى به هوش آمد و باردوم خواست به وى نظرکندبازچشمش ‍ خیره شدوازهوش رفت .

پس ازآنکه به هوش آمد دستور دادابراهیم رابیاورند تا درباره ساره از وى توضیح بیشترى بخواهد.

وقتى پرسید: توضیح بده این زن چه نسبتى با تو دارد؟

حضرت ابراهیم که فرصت را مناسب دید، فرمود: او همسر من است و اینکه گفتم خواهر من است به این منظور بود که احتمال مى دادم تو نظر سوئى نسبت به او داشته باشى و براى من که شوهراو هستم بیش ازحد ناگوار باشد!!

ابراهیم در آن وقت مى دانست که شاه مصر ضربت کوبنده خود را دریافته است و از صدمه اى که دیده است ، توضیح بیشترى مى خواهد هر چه بود این پیشامد ممکن بود براى هر تازه واردى به مصر روى دهد. ولى ابراهیم و ساره که محبوب خدا بودند در این امتحان و پیشامد، پیروز شدند و از هر اتفاق سوئى بر کنار ماندند.

پادشاه مصر دستور داد ساره را با همان لباس و جواهرات به شوى خود ابراهیم تحویل دهند و گفت اجازه دارد که آزادانه و با کمال آسایش و آرامش ‍ در کشور او به سر برند.

ابراهیم که به واسطه قحطسالى از فلسطین به مصر آمده بود، سالها در مصر ماند. پادشاه مصر که پى به شخصیت ممتاز ابراهیم و همسرش ساره برده بود، به علاوه دخترى که از خاندان نجیب و محترم مصر بود به رسم آن روز به عنوان مددکار ساره به ابراهیم بخشید. این زن همان ((هاجر)) است که بعدها به پیشنهاد ساره با حضرت ابراهیم ازدواج کرد و اسماعیل پسر نخستین وى از او متولد گردید.

ابراهیم پس از چندین سال که در مصر اقامت داشت ، چون آثار خشکسالى از فلسطین بر طرف شده بود به آنجا بازگشت و بار دیگر در آنجا رحل اقامت افکند و به کار هدایت خلق همت گماشت .

 گفتیم که ابراهیم و ساره سالها با هم زندگى کردند ولى صاحب فرزندى نشدند که روزنه امیدى در شبستان زندگیشان پدید آورد و یادگارى از آنان باشد.

یازده سال پس از آنکه ابراهیم از هاجر صاحب پسرى شد، خداوند مهربان ساره را نیز بى نصیب نگذاشت و اجر فداکارى و گذشت او را که حاضر شده بود براى خود هوو بیاورد و همسرش از هووى او صاحب فرزندى شود، به او داد.

ابراهیم 120 سال داشت و ساره نود ساله بود.

فرشتگانى که ماءمور تنبیه قوم لوط بودند و به شهرهاى ((سدوم )) مى رفتند شب هنگام به خانه ابراهیم در آمدند تا به وى مژده دهند که بر خلاف موازین طبیعى ، ساره در همان سن و سال از وى آبستن خواهد شد و پسرى مى آورد و این اجر اوست که حاضر شد نسل پاک پیامبر خدا باقى بماند ولو از زن دیگر غیر از خود او باشد! خداوند، خود ماجرا را در سوره هود شرح مى دهد.

((فرستادگان آمدند وبه ابراهیم مژده دادند و گفتند: سلام ! ابراهیم گفت : سلام برشما! به دنبال آن ، چیزى نگذشت که گوساله اى بریان براى آنان آورد. همینکه ابراهیم دید دست آنان به طرف غذا دراز نمى شود، از آنان بد گمان شد و ترسى به دل گرفت . فرشتگان گفتند: مترس که ما فرستادگان خدا به سوى قوم لوط هستیم .

در این هنگام زن ابراهیم (ساره که متوجه شد مهمان فرشتگانند) ایستاده بود و فرشتگان را مى نگریست ، خندید! ما به ساره مژده دادیم که فرزندى به نام ((اسحاق )) خواهد آورد و پس از اسحاق هم یعقوب است . ساره گفت : واى بر من ! من مى زایم و حال آنکه پیرى فرتوت هستم و شوهرم نیز کهنسال است چه خبر شگفت انگیزى ؟! فرشتگان گفتند: آیا از اراده خدا تعجب مى کنى ؟این موضوع رحمت وبرکت خدابر شما خاندان نبوت است ، خدایى که همه او راسپاس مى گویند و داراى مجد و عظمت است - ( وَ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُنا اِبْراهیمَ بِالْبُشْرى قالوُا سَلاما قالَ سَلامٌ فَما لَبِثَ اَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنی ذٍ فَلَمّا رَءَآ اَیْدِیَهُمْ لا تَصِلْ اِلَیْهِ نَکِرَهُمْ وَ اَوْجَسَ مِنْهُمْ خی فَةً قالُوا لا تَخَفْ اِنّا اُرْسِلْنا اِلى قَوْمِ لُوطٍ وَامْرَاءَتُهُ قائِمَةٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْناها بِاِسْحقَ وَ مِنْ وَراءِ اِسْحقَ یَعْقُوبَ قالَتْ یا وَیْلَتى ءَاءَلِدُ وَ اَنَا عَجُوزٌ وَ هذا بَعْلى شَیخا اِنَّ هذالَشَىْءٌ عَجیبٌ قالُوا اءَتَعْجَبینَ مِنْ اَمْرِاللّهِ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَکاتُهُ عَلَیْکُمْ اَهْلَ الْبَیْتِ اِنَّهُ حَمیدٌ مَجیدٌ ) (سوره هود، آیه 69 - 73)

بدینگونه خداوند جهان از ساره بانوى پیرى که هیچ انتظار نمى رفت حامله شود، پسرى به وجود آورد که نام او را (( اسحاق )) نهادند. اسحاق پدر حضرت یعقوب است . لقب یعقوب ((اسرائیل )) بود، پس یعقوب جد انبیاى بنى اسرائیل یعنى موسى و داوود و سلیمان و زکریا و عیسى و یحیى و دیگران است .

این فقط یک معجزه بود وگرنه هیچ علمى نمى تواند بپذیرد که زنى در سن نود سالگى آبستن مى شود. معجزه یعنى انجام کارى حیرت انگیز با اراده الهى که قدرت بشرى از انجام آن به عجز آید.

وقتى ابراهیم دید در سر پیرى صاحب دو پسر زیبا شده است شکر خدا را به جاى آورد و گفت : ((خدا را سپاس مى گویم که در سن پیرى اسماعیل و اسحاق را به من موهبت کرد، آرى خداى من ، دعاى بندگان را مى شنود - ( اَلْحَمْدُلِلّهِ الَّذى وَهَبَ لى عَلَى الْکِبَرِ اِسْمعیلَ وَ اِسْحقَ اِنَّ ربّى لَسَمیعُ الدُّعاءِ ) (سوره ابراهیم ، آیه 39) -



منبع:

زن در قرآن

على دوانى