ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ

با تنظیم من :: آ خدا ( وب مهربانی )

آ خدا ( وب مهربانی )

( مطلب نداری بردار ؛ مطلب داری بذار )

آ خدا ( وب مهربانی )

( مطلب نداری بردار ؛ مطلب داری بذار )

آ خدا ( وب مهربانی )

برای اولین بار
- بعد از دیوار مهربانی و طاقچه مهربانی -
اینک :
« وب مهربـــــــــــانی »
مطلـــــب داری بــــــــــذار
مطلــــب نداری بــــــــــــردار
( مطالب دوستان به اسم خودشان منتشر خواهد شد.
ترجیحا مطالبی متناسب با آ خدا )

*******************************
*******************************
تذکر:
لزوما داستان ها و خاطراتی که در این وبلاگ نوشته میشن مربوط به زمان حال نیست بلکه تجربیات تبلیغی سال ها ومحلات مختلف بنده و بعضا همکاران بنده است و حتی در مواردی پیاز داغ قضیه هم زیادتر شده تا جاذبه لازم را پیدا کنه.
بنابراین خواننده محترم حق تطبیق این خاطرات بر محل تبلیغی فعلی حقیر رو ندارد...

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین نظرات
پیوندها
پیوندهای روزانه

۶۴۵ مطلب با موضوع «با تنظیم من» ثبت شده است

حضور بانوان در مساجد ؛ آری یا نه؟!

سه شنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۲۰ ب.ظ

>>> یکی از مسائلی که از دیرباز در میان مسلمانان مطرح بوده و گاه چالشی فکری و اجتماعی محسوب می شده، مسئله حضور زنان در مسجد و عرصه های اجتماعی است .

برخی مانع حضور زنان در عرصه های اجتماعی و از جمله حضور در مساجد می شدند و بعضی دیگر آن را تجویز می کردند و در این مورد برای زنان نیز شانی مساوی با مردان در نظر می گرفتند .

آنچه امروز می تواند برای زنان مؤمن و متعهد ما الگوی حقیقی و راهگشای فکری و عملی باشد، سیره و سخن پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و پیشوایان معصوم علیهم السلام است .

 مسئله حضور زنان در صحنه های اجتماعی و از جمله حضور در مسجد از مسائل مورد ابتلا در عصر معصومین بوده و آن انسانهای الهی رهنمودهای ویژه ای در این مورد داشته اند .

در این مقاله کوشش شده است به صورت مختصر مسئله حضور زنان در خانه های خدا با عنایت به سیره و سخن معصومین علیهم السلام تبیین گردد .


>>> تاریخچه حضور زنان در مسجد

الف) در زمان رسول خدا صلی الله علیه وآله

جامعه نبوی از آغاز ظهور، شاهد حضور بانوان در عرصه های گوناگون زندگی بوده است و زنان آن روزگار در صحنه هایی حضورشان به لحاظ سیاسی و غیره، مؤثر می افتاده، همپای مردان به تلاش و کوشش مشغول بوده اند .

حضور حضرت خدیجه علیها السلام در مسجد الحرام، پیش از تشرف به اسلام نمونه ای از این حضور است .

ابویحیی بن عفیف از جدش عفیف که تاجر مشهوری بوده نقل می کند:

وقتی پای به مسجد الحرام نهادم، با منظره ای شگفت روبرو شدم; سه نفر را دیدم که در حال نماز خواندن بودند . از ابن عباس پرسیدم، اینان کیستند؟ او گفت: نفر نخست کسی است که ادعای نبوت دارد و مرد پشت سرش، علی بن ابی طالب علیهما السلام است و آن زن نیز همسر محمدصلی الله علیه وآله; خدیجه علیها السلام است . و غیر از اینها کسی را بر این آیین سراغ ندارم . (1)

این روند بعد از شکل گیری جامعه مسلمین در مدینه نیز دنبال شد و بانوان همواره برای اقامه نماز در مساجد حاضر می شدند .

امیرمؤمنان علی علیه السلام می فرماید:

«کن النساء یصلین مع النبی صلی الله علیه وآله; (2) زنان با پیامبر نماز را به جای می آوردند

از روایات دیگری نیز حضور زنان در نماز جماعت استفاده می شود; آنجا که روایات درباره توجه ویژه پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله نسبت به کودکان حتی در نماز جماعت سخن می گویند . در ذیل دو نمونه از این روایات نقل می شود .

امام صادق علیه السلام فرمودند:

«کان رسول الله صلی الله علیه وآله یسمع صوت الصبی وهو یبکی وهو فی الصلاة فیخفف الصلاة ان تعبر امه فتصیر الیه; (3) رسول خدا صلی الله علیه وآله صدای بچه را می شنید که گریه می کرد و او در نماز بود، پس نماز را سبک می کرد تا مادرش به سوی او رود

همچنین نقل شده است که:

روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله، نماز صبح را با کوتاهترین سوره خواند . اصحاب از او پرسیدند: ای رسول خدا! چه شد که چنین سریع نماز را تمام کردید؟ فرمود: «انی سمعت صوت صبی فی صف النساء; (4) من در صف زنان صدای کودکی را شنیدم

حضور زنان در مسجد به مرور گسترده تر شد تا جایی که مسئله اختلاط زن و مرد و . . . پیش آمد و پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله دری را مخصوص ورود و خروج آنان قرار داد . (5)

درباره زنان پیامبر نیز وضع به همین صورت بود .

از سنتهای آن حضرت این بود که همراه با همسرانش در مسجد معتکف می شد .


>>> حضور زنان از منظر پیامبر صلی الله علیه وآله

دوران ده ساله مدینه، فرصت کافی برای شکل گیری نهادهای اجتماعی و رفتارهای مطلوب دینی بود .

در طی این دوره موضوع حضور زنان در مساجد نیز از همین دست موضوعاتی است که شکل گرفته و جایگاه مطلوب خود را یافته است .

روایات و گزارشهایی که درباره دیدگاه پیامبر نسبت به حضور زنان در مساجد - در این دوره - ثبت شده، در عنوانهای زیر قابل طرح است:

1 - اختصاص زمانی برای پاسخگویی به آنان :

آن حضرت علاوه بر تایید حضور بانوان، پس از نماز، به آنان سرکشی کرده و با آنان سخن می گفت .

آن حضرت در جلسات عمومی به پرسشهای آنان پاسخ می داد و برخی از بانوان را که تقاضای وقت خصوصی می کردند می پذیرفت .

نقل شده است، زنان می گفتند:

«لقد غلبنا علیک الرجال فاجعل لنا یوما وقد فعل رسول الله ذلک; (6) شما را مردان احاطه کرده اند . روزی را هم برای ما اختصاص بده . و رسول خدا چنین کرد .»

2 - نهی از ممانعت توسط مردان :

با وجود توصیه ها و تشویقهای پیامبر برای حضور بانوان در مسجد، برخی به دلایل متعددی مانع از حضور آنان در این مکان می شدند . پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در مقابل این رفتار نیز می ایستاد و آنان را از این کار نهی می کرد و گاهی برای مخالفین راه حلهایی پیشنهاد می نمود .

برخی از سخنان پیامبر گرامی که در کتب روایی و تاریخی ثبت شده، چنین است:

«اذا استاذنت احدکم امراته الی المسجد فلا یمنعها; (7) هرگاه همسر یکی از شما برای رفتن به مسجد اجازه خواست، مانع او نشوید

«لا تمنعوا النساء حظوظهن من المساجد اذا استاذنوکم; (8) هنگامی که زنان از شما اذن رفتن به مسجد خواستند، مانع بهره بردن آنان از مسجدها نشوید

گاهی هم امر می کرد که به زنان اجازه دهید شبها در نماز حاضر شوند . دلیل این امر شاید شناخته نشدن بانوان در شب بود که موجب دور ماندن آنان از مزاحمتها می شد و شاید هم مردم از حضور زنان در روز مانع نمی شدند ولیکن شبها ممانعت می کردند که پیامبر صلی الله علیه وآله امر به رفع ممانعت کرده اند .
دومین روایتی که در ذیل نقل می شود احتمال دوم را تایید می کند .

قال رسول الله صلی الله علیه وآله:

«ائذنوا للنساء بالیل الی المساجد; (9) به زنان اجازه دهید، شبها به مسجدها بروند

یا در تعبیر دیگر:

«اذا استاذنکم نساءکم بالیل الی المسجد فاذنوا لهن; (10) هرگاه زنانتان شب هنگام، برای رفتن به مسجد اجازه خواستند، به آنها اجازه دهید


ب) عصر ائمه علیهم السلام
در دوره ائمه علیهم السلام نیز بانوان همواره مشتاق حضور در مسجد بودند و برای اعمال عبادی به خانه های خدا رو می آوردند .

همچنین برای مبارزات سیاسی و مذهبی نیز از مسجد استفاده می شده است .

نمونه والای آن را می توان در حضور حضرت زهرا علیها السلام در مسجد و ایراد خطبه فدک دید که آن حضرت از ولایت علی علیه السلام نیز حمایت کرد . (11)


>>> شرایط و آداب حضور

گفته شد که اسلام خواهان انزوای زنان نیست و در حیات اجتماعی; از جمله حضور در مساجد برای آنان حقی قایل است: «لا تمنعوا حظوظهن عن المساجد

موضوع شرکت مساوی برای مرد و زن در مواردی مانند حج که واجب است و حتی شوهر نیز نمی تواند مانع از چنین حضوری گردد و همینطور در بخشهایی مانند ضرورت تعلیم مرد و زن، اجازه حضور در تشییع جنازه یا حضور در جهاد دفاعی با ضوابط خاصی که عنوان شده است، همگی حکایت از طرفداری اسلام از حضور سالم زنان صالح در عرصه های اجتماعی دارد .

این موضوع در فقه اسلامی نیز جایگاه خاصی به خود، اختصاص داده است .

«برای زنان رواست که در مجالس عزا، ادای حقوق مردم، یا تشییع جنازه، بیرون روند و در این کارها شرکت کنند; همان گونه که حضرت فاطمه علیها السلام و زنان ائمه اطهارعلیهم السلام، در آنها شرکت می کردند(12)

البته ناگفته پیداست، حضور زنان در عرصه های یاد شده نیز همانند سایر موضوعاتی که مد نظر اسلام بوده دارای آداب و مقررات ویژه ای است که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و ائمه هدی علیهم السلام بر آنها تاکید کرده اند:

1 . مسئله حجاب

لزوم پوشش برای زنان، در برابر مردان بیگانه، مورد تاکید اسلام است و قرآن کریم نیز به این موضوع صراحت دارد:

«قل للمؤمنین یغضوا من ابصارهم ویحفظوا فروجهم ذ لک ازکی لهم ان الله خبیر بما یصنعون وقل للمؤمنات یغضضن من ابصارهن ویحفظن فروجهن ولایبدین زینتهن الا ما ظهر منها ولیضربن بخمرهن علی جیوبهن ولایبدین زینتهن الا لبعولتهن » ; (13) «[ای رسول!] به مردان مؤمن بگو که چشمان خویش فرو گیرند و شرم گاههای خود را بپوشانند . این برایشان پاکیزه تر است . و البته خدا به آنچه انجام می دهند، کاملا آگاه است و به زنان مؤمن بگو چشمها را [از نگاه ناروا] بپوشانند و اندامشان را [از عمل زشت] محفوظ دارند و زینت خود را - جز آنچه قهرا ظاهر می شود - آشکار نسازند . و [اطراف] روسریهای خود را بر سینه خود افکنند، و زینت خود را جز برای شوهرانشان آشکار نسازند

بر این اساس، پوشش اسلامی برای زنان - در همه حال - واجب شده است و هر آنچه به این پوشش آسیب رساند باید رفع شود .

در قرآن، آیه دیگری که با آن مسئله حجاب مطرح می گردد، آیه زیر است:

«یا ایها النبی قل لازواجک وبناتک ونساء المؤمنین یدنین علیهن من جلابیبهن ذ لک ادنی ان یعرفن فلا یؤذین وکان الله غفورا رحیما» ; (14) «ای پیامبر! به همسران و دختران خود و زنان مؤمن بگو که چادرها (یا مقنعه های) خود را فراگیر بپوشند . این کار برای اینکه شناخته نشوند و مورد اذیت قرار نگیرند، مناسبتر است و خدا آمرزنده و مهربان است

در تفسیر قمی، در ذیل آیه شریفه، آمده است:

سبب نزول این آیه آن بود که زنان به مسجد حاضر می شدند و نماز را به امامت رسول الله به جای می آوردند، ولی شب هنگام که به نماز مغرب و عشا می رفتند، برخی از جوانان بر سر راه آنان می نشستند و آنان را مورد آزار و تعرض قرار می دادند . آنگاه خداوند این آیه را نازل فرمود . (15)
پس از نزول این آیه، زنان برای خروج از خانه، لباس سیاه و بلند می پوشیدند . (16)

2 . پرهیز از اختلاط

حضور زنان در مسجد، توفیقی الهی برای آنان و بهره بردن از حقی است که دین اسلام برای این طیف در نظر گرفته است; با این حال، زن به مقتضای طبیعت خود، آنگاه که در جامعه ظاهر می شود، مورد توجه قرار می گیرد .

پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله می فرمود:

«المراة عورة فاذا اخرجت استشرقها الشیطان; زن اندامی شهوت انگیز دارد . همین که خارج شد، شیطان او را احاطه می کند (17)

با این وصف، آنان موظف هستند، در ادای این عمل مذهبی، مراقب آسیبهای وارده باشند .

سیره و روش پیامبر در توجه به این مسئله آموزنده است .

پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله دستور داد در رفت و آمدها، مسیر زنان و مردان جدا شود . (18)

و نیز شبها، وقتی که نماز تمام می شد، می فرمود مردها، بعد از زنها خارج شوند (19) .

در کتاب کافی نیز آمده است که حضرت فرمود:

مردان از وسط و زنان از کنار کوچه بروند . (20)

این مسئله در سنن ابی داود نیز به گونه دیگری آمده است:

روزی پیامبر در بیرون مسجد بود که دید، مردان و زنان، از مسجد با هم بیرون می آیند . پس رو به زنها کرد و فرمود: «بهتر است صبر کنید، و پس از رفتن مردان بروید .» (21)

روایات یاد شده، اساس و مبنای ناصواب شمردن اختلاط زن و مرد، از نظر برخی از فقهاست .

 آیت الله سید محمد کاظم طباطبایی رحمه الله می نویسد:

«یکره اختلاط الرجال بالنساء الا للعجائز; (22) اختلاط زنان با مردان مکروه است مگر پیرزنان . »

در حقیقت این احادیث نشان می دهد، رسول خدا متوجه آسیبهای خروج زنان از منزل بوده است .

وی بر خلاف خلفایی که بعدها آمده و با پاک کردن صورت مسئله و دستور به عدم خروج زنان، راه آسان را برگزیدند، همواره در تربیت جامعه کوشیده و با تعیین شرایط، جلوی آسیبها را تا حد ممکن گرفته است .

 این غیر از شیوه ای بود که حاکمان ناصالح و برخی ناآشنایان به احکام اسلام حقیقی انتخاب کرده اند .

در همین باره از عایشه نقل است که:

«لو ادرک رسول الله ما احدث للنساء لمنعهن من الخروج; (23) اگر رسول خدا می دانست، چه بر سر زنان می آید، حتما خارج شدن آنها را [از خانه] منع می کرد!!» این روایت، در حقیقت تئوری و نظریه همان عملکردی است که حکام ناصالح پیش گرفتند .

از اقدامات ترمیمی پیامبر، علاوه بر توصیه های فوق، می توان به موضوع جداسازی و تفکیک درهای ورودی مسجد نیز توجه کرد . (24)

3 . پرهیز از جلب توجه

زنان باید از اموری که موجب جلب توجه نامحرمان می شود پرهیز کنند .

در حقیقت این در پی همان اصل کلی حفظ کرامت و شخصیت زن است که اسلام به عنوان گوهری گرانبها به آن اهمیت می دهد .

همسر ابن مسعود می گوید:

رسول خدا صلی الله علیه وآله به ما می فرمود:

«اذا شهدت احداکن المسجد فلا تمس طیبا; (25) وقتی یکی از شما به مسجد می آید، از بوی خوش استفاده نکند

پرهیز از جلب توجه نامحرمان، نه تنها برای مسجد، بلکه شامل تمام اجتماعات مختلفی است که در آن، امکان حضور برای زنان وجود دارد .

چنانچه پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرموده است:

«المراة اذا خرجت من باب دارها متزینة متعطرة والزوج بذلک راض یبنی لزوجها لکل قدم بیت فی النار; (26) هر زنی که خود را بیاراید و خوشبو کند و از منزل خارج شود; در حالی که شوهرش به این کار راضی باشد، هر قدمی [که زن برمی دارد،] برای شوهرش خانه ای در دوزخ بنا خواهد شد

آن حضرت در برخورد با یکی از بانوان عطر فروش (حولاء) فرمود:

ای حولاء! زینت خود را برای غیر همسرت آشکار مکن . ای حولا! بر زن جایز نیست که زیباییها و پاهای خود را برای مردی غیر از شوهرش آشکار کند که اگر چنین کرد، همیشه در نفرین و خشم و کینه الهی و فرشتگان خواهد بود و در قیامت برای او عذاب دردناک فراهم است . (27)

جلب توجه، نحوه راه رفتن در رفت و آمدها را نیز شامل می شد که باید نحوه حرکت در راه رفتن عادی و خالی از تحریک دیگران باشد .

4 . چشم پوشی از محرمات

بر پایه فرهنگ قرآنی، همانگونه که مردان باید در مقابل نامحرم چشم فروبندند، زنان نیز باید در موارد لازم، چشم فروبسته و از نگاه کردن به آنچه حرام است، بپرهیزند .

امیرمؤمنان علی علیه السلام می فرمود:

«کن النساء یصلین مع النبی صلی الله علیه وآله وکن یؤمرن ان لایرفعن رؤوسهن قبل الرجال لضیق الازر; (28) زنان نماز را با پیامبر صلی الله علیه وآله به جای می آوردند و چون لباس مردان کوتاه بود، به زنان دستور داده شده بود که قبل از مردان سر از سجده برندارند

این مشکل، با ایجاد پرده و پوشش بین زنان و مردان - در نمازها - رفع شد، ولی چیزی که مد نظر شرع بوده، این است که بانوان در وقت حضور در مسجد، باید از هر رفتاری که موجب خدشه به حیا، عفت و روحیه پاک آنان شود، پرهیز کنند .


>>> توضیح روایات منع

در مقابل آسیبهایی که ممکن است برای حضور زنان در مسجد پیش آید، اقدامات ترمیمی و اصلاحی عنوان شد و بر خلاف برخی که اصل را در حذف حضور زنان می دانستند، با استناد به روایات، جایز بودن حضور زنان در مساجد روشن گردید .

اما در عین حال با وجود این روایات، در طول تاریخ شاهد آن بوده ایم که برخلاف سیره پیامبر و ائمه، گروهی همواره بر منع حضور زنان در مسجد اصرار ورزیده و در آن به روایات متعددی استناد کرده اند .

برخی از احادیث مورد استناد چنین است:

1 . شیخ طوسی در تهذیب، به نقل از یونس بن ظبیان از امام صادق علیه السلام روایت می کند:

«خیر مساجد نساءکم البیوت; (29) بهترین مسجدهای زنهای شما خانه هاست

2 . شیخ صدوق در من لا یحضره الفقیه از هشام بن سالم نقل می کند که امام صادق علیه السلام فرمود:

«صلاة المرئة فی مخدعها افضل من صلاتها فی بیتها وصلاتها فی بیتها افضل من صلاتها فی الدار; (30) نماز زن در پستو [ی خانه] اش بهتر از نماز او در خانه اش می باشد و نماز او در خانه اش بهتر از نماز او در این خانه (مسجد) است

در پاسخ استدال به چنین روایاتی باید گفت:

الف) روایت اول به دلیل وجود یونس بن ظبیان که نجاشی و شیخ طوسی او را تضعیف کرده اند، ضعف سند دارد . (31)

ب) با این حال، در دلالت هر دو روایت، احتمالات متعددی داده شده است که جملگی بر حمل روایت بر غیر معنای ظاهری آن است . از جمله اینکه:

1 . زن در حال نماز نباید در تیررس دید نامحرم قرار گیرد و اگر بتواند خود را از نامحرم محفوظ دارد، از نظر علما از جمله امام خمینی رحمه الله حضور او برای نماز در مسجد جایز شمرده شده است:

«اگر بتوانند کاملا خود را از نامحرم حفظ کنند، بهتر است در مسجد نماز بخوانند(32)

2 . روایتها مربوط به دوره ای است که برای بانوان ناامنی یا موانعی وجود داشته باشد .

3 . روایتها ناظر به زمانی است که شوهران اجازه ندهند .

ج) روایات فراوانی در مقابل این روایات موجود است که این دو دسته روایات قابل جمع هستند:

در جائیکه مشکل خاصی وجود ندارد اولویت با حضور در مسجد است و در زمانیکه امنیت برای زنان نیست و یا آسیبهای اخلاقی - اجتماعی مطرح است نماز در منزل اولویت می یابد .

و اگر بنا بود حضور زن در مسجد ممنوع باشد، فصل ویژه ای به منع از حضور، اختصاص می یافت، نه اینکه شاهد روایاتی باشیم که آداب و شرایط حضور زنان در مسجد را شرح می دهند .

د) علاوه بر آنچه گفتیم، فهم فقهاء نیز خلاف ممنوعیت بطور مطلق است . برخی از آنان می نویسند:

1 . اذن شوهر برای رفتن به مسجد شرط نیست .

2 . گرچه نماز زن در خانه مستحب است، لکن اولی حضور در مسجد است .

3 . حضور زنان در مسجد از باب مقدمه واجب، واجب است . (33)

>>> وظایف مبلغان و متولیان مساجد

با توجه به آنچه گفته شد، روشن می شود که مبلغ و امام جماعت مسجد، همان وظایفی را که در قبال مردان نمازخوان دارند، باید در برابر بانوان نمازگزار نیز به خوبی و شایستگی انجام دهند، تا هدف تبلیغ در این قشر از مخاطبان نیز برآورده شود .

برخی از این وظایف را می توان در سه بعد خلاصه کرد:

1 . مسئولیتها:
همان گونه که مردان در امور مسجد، مسئولیتهایی را می پذیرند، بهتر است به بانوان نیز به تناسب وضعیت و شرایط عرفی و شرعی، مسئولیتهایی در کنترل بخش بانوان و برنامه های تبلیغی آنان به تناسب توانائیشان واگذار شود، مانند سپردن امور نظافت و غبار روبی به آنان و اداره قسمت بانوان .

2 . امکانات:
در این بعد نیز باید نیازهای زنان لحاظ شود، مانند ایجاد مهد کودک; چنانچه در مسجد النبی نیز روضة الصبیان وجود داشته است، در معرض دید بودن منبر برای بانوان، استفاده از فضاهای مناسب و راحت برای نماز بانوان و . . . .

3 . شئون و شخصیت:
مبلغ و متولیان مسجد به گونه ای باید رفتار کنند که به حریم و شخصیت زنان توهین نشود و آنان احساس تبعیض و تحقیر ننمایند .

مبلغ باید مباحثی را مطرح کند که زنان نیز مورد خطاب باشند.

و متولیان، از اختصاص دادن جاهای نامناسب، مانند بالکن که به دلیل داشتن راه پله موجب اذیت شدن بانوان است، پرهیز کنند و در یکی از دو سمت راست یا چپ مردان برای آنان جایی مناسب در نظر گیرند.

و در پذیراییها و امور تدارکاتی و تاسیساتی (فرش، تهویه، نور و) . . . از اعمال تبعیض پرهیز کنند .

  • پاورقــــــــــــــــــــی




1) اسد الغابة، ج 3، ص 414; خصائص امیرالمؤمنین، ص 45 .

2) وسائل الشیعة، ج 5، ص 213 .

3) همان، ص 47 .

4) المسند الجامع، ج 6، ص 237 .

5) احکام المساجد، ج 2، ص 93 .

6) فتح الباری، ج 1، ص 195 .

7) صحیح مسلم، ج 4، ص 161; مستدرک الوسایل، ج 3، ص 446; صحیح بخاری، ج 2، ص 406، باب 555 تا 558 .

8) صحیح مسلم، ج 4، ص 161 .

9) احکام المساجد، ج 2، ص 92 .

10) همان، ص 91 .

11) الاحتجاج، ج 1، ص 134 .

12) وسائل الشیعه، ج 1، ص 376 .

13) نور/30 و 31 .

14) احزاب/59 .

15) المیزان، ج 16، ص 344 .

16) همان .

17) وسائل الشیعه، ج 14، ص 114 .

18) سنن ابی داوود، ج 1، ص 156 .

19) همان .

20) کافی، ج 5، ص 518 .

21) سنن ابی داوود، ج 2، ص 658 .

22) عروة الوثقی، کتاب النکاح، فصل اول، مساله 49، ص 607 .

23) احکام المساجد، ج 2، ص 94 .

24) همان، ص 93 .

25) صحیح مسلم، ج 4، ص 162 .

26) بحارالانوار، ج 3، ص 249 .

27) مستدرک الوسایل، ج 14، ص 242 .

28) وسائل الشیعه، ج 5، ص 413، باب 23 (ابواب صلاة الجماعة) .

29) تهذیب الاحکام، شیخ طوسی، ج 3، ص 252; فقیه، ج 1، ص 238 و 374 .

30) من لا یحضره الفقیه، ج 1، ص 259 .

31) رجال نجاشی، ص 448; اختیار معرفة الرجال، ص 209 .

32) رساله فارسی امام، مسئله 894 .

33) رساله آیت الله فاضل لنکرانی، مسئله 911; رساله آیت الله مکارم شیرازی، مسئله 817 .


منبع:

مبلغان ش 20

دنیاست دیگه !

سه شنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۱۷ ب.ظ

گهی پشت بر زین


گهی زین به پشت


روزی رستم برای نخجیر و شکار به نزدیک شهر سمنگان به صید می‌پردازد و چند گورخر شکار و کباب می‌نماید و پس از صرف و تناول آن، برای رفع خستگی زین از پشت رخش گرفته و رخش را به چرا در صحرا رها می‌کند و در همان شکارگاه به خواب می‌رود.

عده‌ای از سربازان و مردم شهر سمنگان که در آن حوالی بودند برای آن که از رخش رستم کره‌ای به دست آورند، رخش را به هر زحمتی با کمند می‌گیرند و می‌برند.

رستم که از خواب بر می‌خیزد به اطراف نظر می‌افکند، رخش را نمی‌بیند و از این رو بسیار دلگیر می‌شود.

به ناچار از جای برخاسته، زین اسب بر پشت خود گذاشته و خود را به نزدیک شهر سمنگان می‌رساند.

در اینجا حکیم فردوسی می‌سراید:

چنین است رسم سرای درشت گهی پشت بر زین ، گهی زین به پشت

...

منبع: ویکی پدیا

زهی بی سعادتی !

دوشنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۴، ۰۷:۲۵ ب.ظ

دانشجوئى مسلمان و ایرانى در آمریکا تحصیل مى کرد، او مسلمان پاک و متعهدی بود.

حسن اخلاق و برخورد اسلامى او موجب شد که یکى از دختران مسیحى آمریکائى به او محبت خاصى پیدا کرد، در حدى که پیشنهاد ازدواج با او نمود.

دانشجو به او گفت :

اسلام اجازه نمى دهد که من مسلمان با تو مسیحى ازدواج کنم ، مگر اینکه مسلمان شوى ...

دانشجو به دنبال این سخن ، کتابهاى اسلامى را در اختیار او گذاشت ، او در این باره تحقیقات و مطالعات فراوانى کرد و به حقانیت اسلام پى برد و مسلمان شد، و با آن دانشجو ازدواج کردند.

سفرى به پیش آمد و این زن و شوهر به ایران آمدند، زمانى بود که سخن از حج در میان بود.

شوهر به همسرش گفت :

ما در اسلام کنگره عظیمى بنام (حج ) داریم ، خوب است اسم نویسى کنیم و در حج امسال شرکت نمائیم.

همسر موافقت کرد، و آن سال به حج رفتند.

در مراسم حج ، روز شلوغى عید قربان ، زن در سرزمین منى گم شد، هر چه تلاش کرد و گشت ، شوهرش را نجست.

خسته و کوفته و غمگین همچنان به دنبال شوهر مى گشت ، تا اینکه در مکه کنار کعبه ، بیادش آمد که شوهرش مى گفت :

 (ما امام زمان داریم که زنده و پنهان است)

توسل به امام زمان جست و عرض کرد:

اى امام بزرگوار! و پناه بى پناهان! مرا به همسرم برسان.

هنوز سخنش تمام نشده بود، دید شخصى به شکل و قیافه عربى ، نزد او آمد و به او گفت: چرا غمگین هستى ؟!

او جریان را عرض کرد، به او گفت:

ناراحت مباش ؛ با من بیا شوهرت همینجا است ، او را چند قدم با خود برد، ناگهان شوهرش را دید و ...

اما هر چه نگاه کردند آن عرب را ندیدند.


توضیح مؤلف:

این داستان را در سال 1356 شمسى در مشهد پاى منبر استاد معظم آیت الله ناصر مکارم شیرازى شنیدم و ایشان مى فرمود:

(من با اینکه دیر باور هستم ، کسى یا کسانى که این مطلب را برایم نقل کردند مورد اطمینان هستند و طورى نقل کردند که براى من اطمینان حاصل شد)


بعد فرمودند:

آیا براى ما تلخ نیست که یک زن خارجى به حضور امام زمان (ع ) برسد و ما که از آغاز به حب محمد و آلش بزرگ شده ایم ، چشممان به جمال منور آن حضرت روشن نگردد؟!! زهى بى سعادتى !


منبع:

داستانها و پندها جلد 3

مصطفی زمانی وجدانی

در زهد اسلامی ، زاهد ، زهد می ورزد که ایثار کرده باشد ... یعنی یک انسان در مقامی که برایش مقدور است باید ایثار کند ، قرآن مجید می فرماید :

وَیُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (9) - سوره حشر

ولو اینکه خودشان در سختی به سر می برند ، در مشقت به سر می برند ، ولی برادران مسلمان خودشان را بر خودشان مقدم می دارند ، آنها را بر خودشان ترجیح می دهند.

زهدی است که علی بن ابیطالب دارد .

زحمت می کشد ، به دست می آورد ، ولی نمی خورد برای اینکه بخوراند ، نمی پوشد برای اینکه دیگران را بپوشاند :

وَیُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْکِینًا وَیَتِیمًا وَأَسِیرًا (8) إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزَاءً وَلَا شُکُورًا (9) - سوره دهر (یا انسان) -

و غذاى (خود) را با اینکه به آن علاقه (و نیاز) دارند به مسکین و یتیم و اسیر مى دهند. (و مى گویند) ما شما را براى خدا اطعام مى کنیم و، هیچ پاداش و تشکرى از شما نمى خواهیم .


ولی گاهی کار به جائی می رسد که از ایثار هم کاری ساخته نیست.

در شرایطی زندگی می کند که مردم بینوا آنقدر زیاد و فراوانند که او نمی تواند با دادن لباسی که می پوشد ، آنها را بپوشاند ، یا با دادن غذای خود ، آنها را سیر کند و یا با بخشیدن پولی که در جیب خودش دارد ، آنها را متمکن کند. از اینها گذشته است جامعه ای است فقیر و مفلوک و بیچاره که در گوشه های مملکت ، مردم نان جو هم گیرشان نمی آید.

یک وقتی می گفتند در سیستان بچه ها را روزها مثل حیوان در صحرا رها می کنند تا علف بخورند!

از یک نفر که در چنین جامعه ای است چه کاری ساخته است ؟

تنها یک کار ساخته است : همدردی کردن .

فقط می تواند بگوید حالا که برادرانم ندارند بخورند ، من چرا بخورم ؟

حالا که برادرانم ندارند بپوشند ، من چرا لباس فاخر بپوشم ؟

از کلمات حضرت امیر (ع) است :

« ان الله جعلنی اماما لخلقه ، ففرض علی التقدیر فی نفسی مطعمی و مشربی و ملبسی کضعفاء الناس ، کی یقتدی الفقیر بفقری و لا یطغی الغنی غناه » - اصول کافی ج 2 ص 227 -

خدا مرا پیشوا قرار داده است و من وظیفه خاصی دارم که در خوراک و پوشاک و در زندگیم مانند ضعیف ترین افراد امت باشم ، تا فقیر به این وسیله تسکین خاطری پیدا کند! و غنی هم که مرا می بیند که در رأس اجتماع هستم غنایش او را طاغی و یاغی نکند!


مرحوم وحید بهبهانی ( محمدبن باقربن محمد اکمل ) از بزرگان علما و استاد بحرالعلوم و میرزای قمی و کاشف الغطاء و از کسانی است که حوزه علمی او در کربلا حوزه بسیار پربرکتی بوده و در کربلا هم زندگی می کرده است.

ایشان دو پسر دارد یکی به نام آقا محمد علی صاحب کتاب " مقامع " و دیگری به نام آقا محمد اسماعیل.

در شرح حال این مرد بزرگ نوشته اند:


روزی عروسش ( زن آقا محمد اسماعیل ) را دید که جامه های عالی و فاخر پوشیده است.

به پسرش اعتراض کرد که:

چرا برای زنت اینجور لباس می خری ؟!

پسرش خیلی جواب روشنی داد ، گفت :

« قل من حرم زینة الله التی اخرج لعباده و الطیبات من الرزق » - سوره اعراف ، آیه . 32مگر اینها حرام است ؟ لباس فاخر و زیبا را چه کسی حرام کرده است ؟

گفت:

پسرکم! نمی گویم که اینها حرام است ، البته حلال است ، من روی حساب دیگری می گویم.

من مرجع تقلید و پیشوای این مردم هستم ، در میان این مردم غنی هست ، فقیر هست ، متمکن هست ، غیر متمکن هست ، افرادی که از این لباسهای فاخر و فاخرتر بپوشند هستند ولی طبقات زیادی هم هستند که نمی توانند اینجور لباسها بپوشند ، لباس کرباس می پوشند.

ما که نمی توانیم این لباسی را که خودمان می پوشیم برای مردم هم تهیه کنیم و نمی توانیم که آنها را در این سطح زندگی بیاوریم ولی یک کار از ما ساخته است و آن همدردی کردن با آنهاست.

آنها چشمشان به ماست ، یک مرد فقیر وقتی زنش از او لباس فاخر مطالبه می کند ، یک مایه تسکین خاطر دارد ، می گوید :

گیرم ما مثل ثروتمندها نبودیم ، ما مثل خانه آقای وحید زندگی می کنیم ببین زن یا عروس وحید اینجور می پوشد که تو می پوشی ؟

وای به حال آن وقتی که ما هم زندگیمان را مثل طبقه مرفه و ثروتمند کنیم که این یگانه مایه تسلی خاطر و کمک روحی فقرا هم از دست می رود.

من به این منظور می گویم ما باید زاهدانه زندگی کنیم که زهد ما همدردی با فقرا باشد روزی که دیگران توانستند لباس فاخر بپوشند ما هم لباس فاخر می پوشیم .

این وظیفه همدردی برای همه است ولی برای پیشوایان امت خیلی بیشتر و دقیقتر است.


برگرفته از:

حق و باطل

شهید مطهری


سیّده قم

شنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۵۱ ب.ظ

آشنایی مختصر با زندگی خانم

حضرت فاطمه معصومه علیها السلام در روز اول ذیقعده سال 173 قمری در مدینه منوره دیده به جهان گشود.

پدر بزرگوار آن حضرت، امام موسی کاظم علیه السلام و مادر گرامی اش حضرت نجمه خاتون می باشد، که بعد از تولد حضرت رضا علیه السلام به «طاهره » ملقب گردید (1)

بنابراین حضرت معصومه علیها السلام با امام رضا علیه السلام خواهر و برادر ابَوَینِی (از یک پدر و مادر) هستند.

در سال 201 قمری در پی انتقال اجباری امام رضا علیه السلام به خراسان، حضرت معصومه علیها السلام بعد از یک سال تحمل دوری برادر بزرگوارش از مدینه منوره عازم خراسان گردید.

از آن جایی که حضرت فاطمه معصومه علیها السلام پیام آور فرهنگ و معارف اهل بیت علیهم السلام و مدافع مظلومیت امامان شیعه و تداوم بخش راه پدر بزرگوارش در مبارزه با طاغوت های زمان بود، عوامل حکومتی بنی عباس، در شهر ساوه به کاروان حامل آن حضرت حمله کرده و همراهان آن حضرت را به شهادت رساندند.

حتی طبق نوشته استاد محقق شیخ جعفر مرتضی عاملی در کتاب حیاة الامام الرضا علیه السلام، آن حضرت را نیز مسموم نمودند (2

حضرت فاطمه معصومه علیها السلام بر اثر مسمومیت و شدت غم و اندوه در شهر ساوه بیمار گردید و فرمود:

مرا به شهر قم ببرید; زیرا از پدرم شنیدم که می فرمود: شهر قم مرکز شیعیان ماست (3

برای همین حضرت معصومه علیها السلام در 23 ربیع الاول سال 201 قمری به شهر قم وارد شده و مورد استقبال عده زیادی از مردم مشتاق و شیفته اهل بیت علیهم السلام قرار گرفت.

آن بزرگوار بعد از 17 روز اقامت در منزل موسی بن خزرج که به «بیت النور» شهرت یافت، در دهم ربیع الثانی سال 201 هجری دیده از جهان فرو بسته و در «باغ بابلان » محل فعلی مزار آن حضرت دفن گردید.



شهر قم قبل از ورود حضرت معصومه علیها السلام

قم قبل از اسلام به صورت چند قلعه بوده که عده ای زرتشتی و یهودی در آن زندگی می کردند.

بعد از اسلام با آمدن اشعری ها (که اصالتا شیعه و یمنی تبار بوده اند) کم کم این سرزمین توسعه یافت.

در اوائل قرن اول و در سال 23 هجری شهر قم توسط لشکر اسلام فتح گردید و رفت و آمد مسلمانان عرب به قم آغاز شد.

نخستین کسانی که از اشعری ها به قم آمدند عبدالله بن سعد و عبدالله احوص و عبدالرحمن و اسحاق از فرزندان سعد بن مالک بن عامر اشعری بودند و به این ترتیب ارتباط شیعیان خالص علوی با قم برقرار شده و مأمن شیعیان گردید.

از آن زمان مردم قم به مذهب اهل بیت علیهم السلام علاقه خاصی پیدا کرده و به همین جهت مورد سختگیری و بی مهری خلفای حاکم و ستمگر عصر خود بودند.

شهر قم قبل از ورود حضرت معصومه علیها السلام از آبادانی ظاهری بی بهره بود و اهالی شیعی مذهب آن در اثر بی توجهی حاکمان مورد آزار و اذیت بودند، اما از لحاظ ایمان و اعتقاد مذهبی، این شهر بهترین فضای معنوی را داشته و زمینه پذیرش اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و یاران با وفای آنان در این منطقه کاملا فراهم بود. (4)

به همین جهت امامان معصوم علیهم السلام در مناسبت های مختلف، شهر قم و اهالی آن را مورد عنایت قرار داده و عبارات زیبایی را که حاکی از علاقه مندی آن بزرگواران به این خطه ایران بود، بیان می کردند.

حتی گاهی ائمه اطهار با فرستادن تحفه ها و هدایا اهل قم را مفتخر می ساختند. از جمله می توان به ابی جریر زکریا بن ادریس و زکریا بن آدم و عیسی بن عبدالله و چند نفر دیگر اشاره نمود که به افتخار اخذ هدایای ارزشمندی همچون انگشتری و جامه و کفن از دست مبارک ائمه هدی علیهم السلام نائل شدند. (5)

به نظر می رسد تعداد اخبار و احادیثی که در مورد شهر قم از ائمه اطهار علیهم السلام روایت شده است درباره هیچ یک از شهرهای ایران روایت نشده است. مرحوم شیخ حسین مفلس در کتاب «تحفة الفاطمیین » چهل حدیث در باره قم نقل کرده است (6) .



شهر قم در روایات اهل بیت (ع)

در کتاب های معتبر شیعی همچون بحارالانوار; سفینة البحار و مستدرک سفینة البحار و... در این رابطه روایات جامع و قابل توجهی نقل شده است.

برای آشنایی بیشتر به برخی از این روایات اشاره می کنیم:

1- سلام بر اهل قم

امام صادق علیه السلام روزی با اشاره به عیسی بن عبدالله قمی فرمود:

«سلام بر مردم قم! خداوند شهرهای آنان را با باران سیراب کند و برکت ها را بر آنان نازل کند و بدی های آنان را به خوبی مبدل گرداند. آن ها اهل رکوع و سجود و قیام و قعودند. آنان فقیه و دانشمند و اهل درک حقایق و روایت و عبادت نیکو هستند» . (7)

2- راهی به سوی بهشت

صفوان بن یحیی کوفی معروف به بیاع سابری از نزدیکترین و مطمئن ترین یاران امام رضا علیه السلام می گوید:

روزی در حضور امام رضا علیه السلام نشسته بودم که از شهر قم و اهالی آن سخن به میان آمد و اینکه آنان در زمان ظهور حضرت ولی عصر علیه السلام به سوی آن بزرگوار میل خواهند کرد. در این لحظه امام هشتم علیه السلام به اهل قم درود فرستاده و فرمود:

«رضی الله عنهم، ثم قال: ان للجنة ثمانیة ابواب و واحد منها لاهل قم; و هم خیار شیعتنا من بین سائر البلاد، خمر الله تعالی ولایتنا فی طینتهم; (8) خداوند از آنان خشنود باشد. سپس فرمود: همانا بهشت دارای هشت در است که یکی از آن درها مخصوص مردم قم است. آنان شیعیان برگزیده ما در میان سایر شهرها هستند. خداوند ولایت و محبت ما [اهل بیت] را با طینت آنان عجین کرده است

3- پایگاه یاران مهدی علیه السلام

عفان بصری می گوید: روزی امام صادق علیه السلام به من فرمود:

«اتدری لم سمی قم؟ قلت: الله و رسوله و انت اعلم. قال: انما سمی قم لان اهله یجتمعون مع قائم آل محمد - صلوات الله علیه - و یقومون معه و یستقیمون علیه و ینصرونه; آیا می دانی چرا شهر قم را «قم » نامیده اند؟ عرض کردم: خدا و پیغمبرش و شما آگاهترید. امام علیه السلام فرمود: قم نامیده شده است برای اینکه اهل آن با قائم آل محمد صلی الله علیه و آله همراه می شوند و با او قیام نموده و بر او استقامت می ورزند و او را یاری می رسانند.» (9)

در این روایت نقش مردم قم و ساکنین این شهر مقدس در حکومت جهانی حضرت مهدی علیه السلام مشخص شده است. با توجه به این حدیث، اهالی قم به ویژه دانایان و آگاهان آن، وظیفه ای مهم تر و مسؤولیت سنگین تری نسبت به سایر شهرهای ایران به دوش می کشند و این حقیقت، تلاش آنان را در زمینه سازی برای حکومت جهانی حضرت مهدی علیه السلام بیشتر از سایر سرزمین ها می طلبد.

4- شهر قم در قرآن و وعده پیروزی بر اسرائیل

پیشوای ششم روزی با یاران خود نشسته و قرآن تلاوت می کرد تا به این آیه رسید:

«فاذا جاء وعد اولیهما بعثنا علیکم عبادا لنا اولی باس شدید فجاسوا خلال الدیار و کان وعدا مفعولا (10) » ; «[ای بنی اسرائیل! ] پس هنگامی که وعده [تحقق] نخستین آن دو فرا رسد، بندگانی از خود را که سخت نیرومندند بر شما می گماریم; تا میان خانه ها [یتان] به جست و جو در آیند، و این تهدید تحقق یافتنی است
یاران امام در این لحظه پرسیدند:

«جعلنا فداک من هؤلاء؟ فقال: ثلاث مرات، هم والله اهل قم (11) ; جانمان به فدای تو، این گروه چه کسانی هستند؟ امام صادق علیه السلام سه بار فرمود: به خدا سوگند! آنان اهل قم هستند

5- پناهگاه فرزندان حضرت زهرا علیها السلام

امام جعفر صادق علیه السلام فرمود:

«اذا اصابتکم بلیة و عناء فعلیکم بقم فانه ماوی الفاطمیین (12) ; هرگاه [در تنگناهای زندگی قرار گرفتید و] بلاها و مصیبت ها به شما روی آورد، به سوی قم بروید; چون آنجا پناهگاه فرزندان فاطمه علیها السلام است

چنانکه اشاره شد، روایات متعددی از ائمه اطهار علیهم السلام در تجلیل و تقدیر از قم و اهل آن وارد شده است و در آن ها، شهر قم با القاب و عناوین ویژه ای مورد تجلیل قرار گرفته است، از جمله آن ها نام های زیر می باشد:

قم (شهر قیام)،

حرم اهل بیت،

شهر امن و امان،

مرکز یاران ائمه،

قطعه ای از بیت المقدس،

کانون شیعیان،

آسایشگاه انسان های با ایمان،

مجمع انصار المهدی علیه السلام،

سرزمین مقدس،

پرتگاه و محل سقوط ستمگران و گردنکشان،

منبع علم و فضیلت و تقوی،

سالم ترین شهرها

و غیره.


6- اگر مردم قم...

با این همه فضائل و مناقب که در مورد شهر قم و ساکنان آن در سیره و سخن اهل بیت علیهم السلام وارد شده است، باید توجه داشت که این ها مشروط به تداوم ایمان و اعتقاد به ارزش های اسلامی و ادامه راه اهل بیت علیهم السلام توسط مردم قم می باشد و گرنه اگر کسی خیال کند که چون قمی هست و یا اینکه در شهر قم زندگی می کند و بدون عمل، مشمول این رحمت و برکات الهی خواهد شد، به خیالی باطل و پنداری بی پایه و سست دچار شده است; چرا که امام صادق علیه السلام فرمود:

«تربة قم مقدسة و اهلها منا و نحن منهم، لا یریدهم جبار بسوء الا عجلت عقوبته; ما لم یخونوا اخوانهم (و ما لم یحولوا احوالهم)، فاذا فعلوا ذلک سلط الله علیهم جبابرة سوء! ; خاک قم مقدس است و ساکنان آن از ما اهل بیت هستند و ما هم از آن هائیم، هیچ حاکم [گردنکش و] ستمگری به آن ها قصد سوء نمی کند مگر اینکه خداوند در عذاب او تعجیل می فرماید. البته به شرط آنکه [اهل قم] به برادران خود خیانت نکنند (و احوال خود را تغییر ندهند)، زیرا در آن صورت خداوند متعال ستمگران بیدادگر را بر آنان مسلط خواهد کرد



بخشی از آثار و برکات حضرت معصومه علیها السلام در قم

ورود حضرت فاطمه معصومه علیها السلام به شهر قم و دفن پیکر مطهر آن بانوی کبریا در این شهر، آثار و برکات فراوانی را به همراه داشته است.

از لحظه ورود نبیره رسول الله صلی الله علیه و آله به قم، پیوسته این شهر از جهات فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، عمرانی و اقتصادی رو به رشد و پیشرفت نهاده است.

تاثیر این واقعه تاریخی را می توان با مطالعه زوایای تاریخی این شهر به دست آورد.

برکات این بانوی مجلله در شهر قم آنگاه به اوج خود می رسد که بدانیم تاثیر وجود آن حضرت در تحولات تاریخی، فرهنگی، مذهبی، اجتماعی نه تنها در محدوده یک شهر بلکه گاهی در کل کشور ایران بوده و یا حداقل وقایع وحوادث کشور ایران به نوعی مرتبط با شهر قم می باشد.

برکات حضرت معصومه در شهر قم و تاثیر این شهر بر کل ایران آنچنان مهم بوده و هست که سال ها دل و دیده میلیون ها زائر و مجاور و جهانگرد را به خود مشغول داشته است.

این تاثیر نه تنها برای زائران مشتاقی که از راه های دور به عشق زیارت مرقد مطهر این دخت عصمت و یادگار امام موسی علیه السلام با ارادت خالصانه به این مکان مقدس می شتابند ملموس است بلکه حتی برای کسانی که با انگیزه های غیر مذهبی وارد این مکان شده اند و یا از این دیار عبور کرده اند، پرجاذبه و شگفت انگیز بوده است.

در عظمت و شکوه ظاهری این بارگاه مقدس، حقیقت و معنویت خاصی نهفته است که ناخود آگاه هر بیننده ای را به سوی آن متوجه ساخته و دل و دیده اش را صید می کند.

در اینجا اعترافات چند تن از افراد خارجی را که در قرن های گذشته از قم دیدن کرده و در لابلای سخنان خود به نقش ارزنده این بانوی ملکوتی و تاثیر بارگاه آن حضرت در شهر قم اشاره کرده اند، مرور می کنیم.

«اوژن فلاندن » جهانگرد فرانسوی و دانشمندی که در زمان محمد شاه قاجار در سال های 1219 و 1221 شمسی به اتفاق هموطن هنرمند خود «پاسکال کست » به ایران آمده است، در مورد اهمیت و نقش شهر قم و مرقد مطهر حضرت معصومه علیها السلام چنین می نگارد:

 «مقبره فاطمه که ایرانی ها «معصومه » می نامند در تمام مشرق، احترامی به سزا دارد و مردم از اکناف به زیارتش می آیند، فاطمه نوه علی است.

از پادشاهان ایران، شاه عباس دوم، شاه صفی و فتحعلی شاه در قم مدفونند.

تیمور لنگ به قم چندان لطمه نرسانده و شاید از برکت فاطمه باشد» . (13)

«کارل بروگش » جهانگرد آلمانی نیز که اوضاع ایران را در سده نوزدهم میلادی از دید مادی خود بررسی کرده است، در مورد عظمت ظاهری شهر قم و حضرت معصومه علیها السلام چنین می گوید:

«دورنمای قم به معنای واقعی کلمه از فاصله چند میلی می درخشد، زیرا گنبد زیارتگاه این شهر را با ورقه هایی از طلا پوشانده اند که نور آفتاب را به شکل خیره کننده ای منعکس می کند. شاهان ایران علاقه زیاد دارند به این که گنبد بناهای مقدس را با ورقه های طلا و نقره بپوشانند. طلا کاری ها و نقره کاری های زیبای ضریح مقدس واقعا چشم را روشن می کنند. خدمتکارانم پیوسته از شکوه و جلال گنبد و مقبره فاطمه در قم سخن می گفتند.
نه فقط زندگان بلکه مردگان نیز به سوی این مزار جلب می شوند; زیرا بسیاری از ایرانیان وصیت می کنند که پس از مرگ در جوار این بانوی مقدس دفن شوند. قم مدفن قدیسین هم هست.

بنا به گفته اهالی محل، قم دارای 444 امامزاده کوچک و بزرگ است » . (14)

به هر حال بعد از ورود حضرت معصومه علیها السلام به قم و دفن پیکر مطهر آن حضرت در این سرزمین مقدس، علویان و سادات بیشتری به این شهر روی آوردند، توجه شیعیان به این نقطه فزونی یافت و علما و مشاهیر شیعه در طول تاریخ به این مکان مقدس توجه نشان دادند، مهاجرت به این شهر زیاد شد و موقعیت مذهبی قم تثبیت و استحکام تاریخی یافت.

قم با این ویژگی ها در میان شهرهای شیعه نشین از شهرت جهانی برخوردار شد و یکی از شهرهای مهم جهان اسلام به شمار آمده و از مراکز مهم فرهنگی و فقهی شیعه گردید و از همه مهم تر به عنوان هسته مرکزی و پایگاه اصلی بزرگترین و باشکوهترین انقلاب در تاریخ جهان گردید.



فهرستی از نتایج ورود حضرت معصومه علیها السلام به شهر قم

1- گسترش شهر قم
شهر قم به تدریج از شمال شرقی، به جنوب غربی که محل دفن آن حضرت بود کشیده شد به طوری که حرم فاطمه معصومه علیها السلام که در حاشیه شهر قرار داشت، امروزه در مرکز شهر و در آبادترین قسمت آن واقع است.

2- مورد توجه شدن قم
توجه پادشاهان و حاکمان و طبقات گوناگون مردم به این شهر و کوچ بسیاری از افراد مشتاق اهل بیت علیهم السلام برای اقامت در آن، به خاطر مدفون بودن حضرت معصومه علیها السلام در این شهر است.

3- استحکام مذهبی قم
قم از جنبه مذهبی استحکام ویژه ای یافته و مرکز روحانیت شیعه شد. و عده ای از بزرگترین علمای شیعه از آنجا برخاسته یا در آن اقامت کردند.

4- کثرت سادات در شهر قم
بعد از دفن حضرت معصومه علیها السلام عده بسیاری از فرزندزادگان امام حسن و امام حسین و موسی بن جعفر و علی بن موسی الرضا علیهم السلام و از فرزندان محمد حنفیه و زید بن علی بن الحسین علیهم السلام و اسماعیل فرزند امام صادق علیه السلام از اطراف به قم روی آورده اند. از آنجا که این شهر از ابتدا مورد نظر آل علی علیهم السلام بوده است و مردم قم نسبت به اولاد پیغمبر صلی الله علیه و آله ارادت و علاقه خاصی داشته اند، به تدریج بعد از ورود حضرت معصومه علیها السلام از نظر کثرت سادات، موقعیت بی نظیر و یا کم نظیری یافته است.

امروزه کثرت سادات قم، به خوبی محسوس و مشهود است و چند محله به نام علویان وسادات است که بیشتر آن ها سید هستند، از جمله محله سیدان ، محله موسویان ، و محله موسی مبرقع و همچنین وجود سادات برقعی و رضوی و چاووشی و غیره نشانگر این حقیقت می باشد.

5- توجه به امور امامزادگان
مردم قم از اوایل قرن سوم هجری که فاطمه معصومه علیها السلام در قم مدفون شد، در بزرگداشت مقابر اولاد پیامبر صلی الله علیه و آله همان تلاش را کردند که در زمان حیاتشان از آنان به عمل می آوردند.

ساختن بناهای مجلل و بارگاه و گنبد و وقف اموال در این راه از جمله این تلاش هاست.

در دوره صفویه و قاجاریه، بعضی از جهانگردانی که به ایران آمده و از قم عبور کرده اند، در سفرنامه های خود امامزادگان قم را وصف نموده و حتی در پاره ای از آن ها در تعداد امامزادگان افراط کرده اند.

6- پرورش علمای بزرگ در شهر قم
یکی دیگر از برکات فاطمه معصومه علیها السلام، پرورش عالمان و اندیشمندان بزرگ در این شهر می باشد که به نام بعضی از آنان اشاره می شود:

- علی بن حسین بن بابویه قمی، پدر شیخ صدوق یا صدوق اول;

- محمد بن علی بن بابویه قمی، معروف به شیخ صدوق و نویسنده نزدیک به 300 کتاب در اصول و فروع;

- محمد بن حسن صفار، از یاران نزدیک امام حسن عسکری علیه السلام;

- احمد بن اسحاق قمی، وکیل امام عسکری علیه السلام در قم و سازنده مسجد معروف امام به دستور آن حضرت;

- احمد بن ادریس قمی، از محدثان شیعی;

- زکریا بن آدم، از اصحاب امام رضا علیه السلام;

- ابوعبدالله محمد بن خالد برقی، ادیب، محدث و نویسنده کتاب های مهمی همچون: التنزیل و التعبیر، کتاب العلل، کتاب یوم و لیله (15) ;

- احمد بن محمد بن خالد برقی، منسوب به برقرود قم و نویسنده کتاب های فراوانی همچون: المحاسن، کتاب التبلیغ و الرساله، کتاب التراحم و التعاطف، و سایر تالیفات وی که به ده ها جلد بالغ می شود (16) ;

- علی بن ابراهیم قمی، مفسر معروف;

- خواجه نصیر الدین طوسی جهرودی معروف به استاد البشر و از افتخارات جهان اسلام;

- صدر المتالهین شیرازی، که آثار برجسته فلسفی از جمله: اسفار اربعه، شواهد الربوبیه، شرح کافی و... را پدید آورد;

- ملا عبد الرزاق لاهیجی، فیلسوف وحکیم نامدار شیعه در قرن 11 و صاحب کتاب های شوارق الالهام و گوهر مراد;

- حاج ملا مهدی قمی نراقی، نویسنده جامع السعادات;

- میرزا ابوالقاسم قمی (میرزای قمی)، صاحب قوانین و دارای کرامات بی شمار.

وصدها عالم و دانشمند و شاعر و وزیر و مورخ و رجال علمی و مردان سیاست و وزارت از این خطه ظهور نموده اند که تفصیل آن در جای خود بیان شده است. (17)

7- حوزه علمیه قم
یکی دیگر از برکات مزار مقدس بانوی دو عالم، حضرت معصومه علیها السلام در شهر قم، رونق گرفتن حوزه علمیه می باشد.

تاریخ این کانون علم و فقاهت به قرن ها قبل بر می گردد.

ابراهیم بن هاشم قمی، سعد بن عبدالله قمی، احمد بن اسحاق قمی، علی بن بابویه قمی و ده ها محدث و عالم شیعی از اوایل قرن سوم هجری به بعد، زمینه گسترش علم و ادب و حدیث را در این شهر ایجاد کرده بودند.

این حوزه علمی کم و بیش تداوم داشت و ترویج علم در این شهر همچنان در طول تاریخ ثمرات پرباری به همراه می آورد تا آنکه مرحوم میرزای قمی عالم جلیل القدر عصر قاجار، به این شهر روی آورد و به حرکت علمی این دیار شتاب بخشید.

هجرت ملاصدرا فیلسوف نامی شیعه به قم چهره دیگری به این حرکت داد. سکونت مرحوم فیض کاشانی در قم و تاسیس مدرسه فیضیه در جوار حرم مطهر حضرت معصومه علیها السلام، رشد فکری و فضای علمی این شهر را دگرگون نمود.

این رشد علمی همچنان رو به بالندگی بود تا در سال 1315 شمسی مرحوم شیخ عبدالکریم حائری پرچمدار علم و فضیلت از اراک به قم آمده و روحی تازه به کالبد این کانون فقاهت و معنویت دمید.

 اقبال آیت الله العظمی بروجردی رحمه الله به قم، فعالیت های فرهنگی واجتماعی را در این شهر تسریع نموده و همچنین ورود مراجع و دانشمندان بزرگ شیعی و همراهی آنان با حرکت حوزه علمیه در شکوفائی آن نقش به سزایی داشت.

امروزه به برکت معنوی حضرت فاطمه معصومه علیها السلام، مجمع بزرگی از مراجع، آیات عظام و فقیهان و مجتهدان در این شهر نورانی و ملکوتی ایجاد شده است که مورد توجه جهانیان می باشد.

هم اکنون خیل عظیمی از طلاب و دانش پژوهان علوم اسلامی در این حوزه مقدسه به تحصیل و تدریس اشتغال دارند که با زعامت مراجع تقلید و تدبیر مدیریت حوزه علمیه قم برنامه ریزی های خاصی برای توسعه و بارور نمودن هرچه بیشتر علوم اسلامی و تخصصی نمودن آن در حال انجام است که آینده روشن و بالنده تری را نوید می دهد.

لازم به ذکر است این رونق علمی شهر قم را امام صادق علیه السلام ده ها سال قبل از ورود حضرت معصومه علیها السلام به شهر قم، پیش بینی کرده و فرموده بود:

«زمانی می رسد که از قم علم و دانش به دیگر شهرها از شرق تا غرب عالم منتشر می شود، تا جایی که این شهر اسوه و الگوی شهرهای دیگر گشته و هیچ کس در روی زمین باقی نمی ماند که از قم به او بهره های علمی و دینی نرسد تا آنکه زمان ظهور حجت خدا و قائم ما فرا رسد» . (18)

8- انقلاب اسلامی ایران
از مهم ترین ویژگی های شهر قم و آثار و برکات حضرت معصومه علیها السلام تشکیل هسته های مرکزی انقلاب اسلامی ایران در این نقطه حساس کشور می باشد.

شهر قم بستر قیام و انقلاب و پرورشگاه بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران است.

اکثر حوادث انقلاب اسلامی با این شهر مرتبط بوده است و البته به وقوع چنین حادثه ای در شهر قم در گفتار ائمه اطهار علیهم السلام نیز اشاره شده است و روایت معروف حضرت کاظم علیه السلام در این مورد، قابل انطباق با انقلاب اسلامی ایران است. مطمئنا اگر انقلاب با عظمت اسلامی - که از شهر قم ریشه گرفته و موج آن تمام نقاط عالم را تحت تاثیر قرار داد - مصداق منحصر به فرد این گفتار زیبا نباشد، حتما یکی از مصادیق آن خواهد بود; چراکه ویژگی های مورد ستایش امام هفتم علیه السلام دقیقا در مورد رهبر و مردم ایران صادق می باشد. آن ویژگی ها عبارتند از:

1- رهبر آنان مردی از اهل قم است.

2- رهبر آنان مردم را به سوی حق می خواند.

3- پیروان و طرفداران او اراده و استقامتی قوی و آهنین دارند.

4- خستگی در آنان راه ندارد.

5- طوفان های حوادث آنان را متزلزل نمی کند.

6- توکل بر خدا دارند.

7- به خاطر پارسایی پیروزند.

متن روایت چنین است که امام موسی کاظم علیه السلام فرمود:

«رجل من اهل قم یدعوا الناس الی الحق، یجتمع معه قوم کزبر الحدید، لاتزلهم الریاح العواصف و لا یملون من الحرب و لایجبنون و علی الله یتوکلون والعاقبة للمتقین; مردی از اهل قم [به پا می خیزد و] مردم را به حق فرا می خواند. گروهی به یاری او بر می خیزند که مانند قطعه های آهن هستند، تندبادها [ی حوادث و مشکلات] آنان را متزلزل نمی کند و از جنگ خسته نمی شوند و نمی ترسند و بر خدا توکل می کنند. پیروزی نهایی از آن پرهیزکاران است » . (19)

این نوشتار را با کلامی از حضرت امام خمینی رحمه الله - که به این شهر افتخار می کرد - به پایان می بریم:

«قم حرم اهل بیت است. قم مرکز علم است. قم مرکز تقواست. قم مرکز شهادت و شهامت است.

از قم علم به همه جهان صادر شده است و می شود و از قم شهادت به همه جا صادر می شود.

قم شهری است که در آن ایمان و علم و تقوا پرورش یافته، و... از زمان ائمه اطهار علیهم السلام مورد توجه اسلام بوده است، و از قم تقوا، شجاعت، شهامت، و همه فضایل به همه جا صادر می شد و صادر خواهد شد.

علمایی که در قم من ادراک کرده ام، کسانی بودند که در دنیا نمونه بودند، در علم و در تقوا و من امیدوارم که ادامه پیدا کند این علم و تقوا در شهر شما تا زمان ظهور امام زمان سلام الله علیه
» . (20)

  • پاورقــــــــــــــــــــی




1) مناقب، ج 4، ص 367; زندگانی حضرت موسی بن جعفر علیه السلام، عمادزاده، ج 2، ص 375.

2) حیاة الامام الرضا علیه السلام، ص 428.

3) ودیعه آل محمد صلی الله علیه و آله، ص 12.

4) تاریخچه قم، ص 16.

5) تاریخ مذهبی قم، ص 92.

6) همان.

7) بحارالانوار، ج 57، ص 217; مستدرک سفینة البحار، ج 8، ص 598.

8) بحار الانوار، ج 57، ص 216.

9) بحارالانوار، ج 57، ص 216 و معجم احادیث المهدی علیه السلام، ج 3، ص 474.

10) اسراء/ 5.

11) بحارالانوار، ج 57، ص 216.

12) همان، ص 215.

13) ماهنامه کوثر، ش 9، ص 73 و 74 با اختصار.

14) همان، ش 12، ص 65 و 66. با اختصار.

15) رجال نجاشی، ص 335.

16) همان، 76.

17) برای اطلاعات بیشتر به «تاریخ مذهبی قم » مراجعه شود.

18) بحارالانوار، ج 60، ص 213.

19) همان، ج 57، ص 216.

20) صحیفه امام، ج 13، ص 165.


منبع:

مبلغان ش 30

با اندکی تصرف

آیت الله شیخ محمد ناصری دولت آبادی، یکی از علمای دولت آباد اصفهان، از پدرش چنین نقل کرده است:

در سال 1295 هجری قمری، در اطراف قم چنان خشک سالی شد که مردم به ستوه آمدند.

چهل تن از متدینان محل انتخاب شده، به قم آمدند و در حرم حضرت معصومه علیها السلام بست نشستند تا شاید خداوند با عنایت و دعای آن بزرگوار باران فرستد.

در شب سوم، یکی از اینان مرحوم آیت الله العظمی میرزای قمی را در خواب دید. میرزا پرسید:

چرا بست نشسته اید؟

او دلیل را عرض کرد.

میرزا گفت: این که چیزی نیست این مقدار از دست ما هم ساخته است!!

ولی اگر شفاعت همه ی جهان را خواستید، دست توسل به سوی این شفیعه ی روز جزا دراز کنید!!! (1)

مقام شفاعت از مقام های مسلّم حضرت فاطمه معصومه علیها السلام است.

سخنی که امام صادق علیه السلام پیش از تولد حضرت فاطمه بر زبان رانده بر درستی این گفتار گواهی می دهد.

حضرت فرمود:
تدخل بشفاعتها شیعتی الجنة باجمعهم(2)
که این روایت، افزون بر اصل مقام شفاعت، بر فراگیر بودن آن نیز اشاره دارد...

فرمود: با شفاعت او همه ی شیعیان ما وارد بهشت خواهند شد.


در متن زیارتنامه ی حضرت - که از امام رضا (ع) روایت شده است - نیز به مقام شفاعت وی تصریح شده است:
یا فاطمة اشفعی لی فی الجنة فان لک عندالله شانا من الشان(3)
یا فاطمه! مرا در دخول به بهشت شفاعت کن; زیرا نزد خداوند جایگاهی داری. 

_____________________________________________________________________


1) کریمه اهل بیت، ص 58 .

2) سفینة البحار، ج 2، ص 376; مجالس المؤمنین، ج 1، ص 83 .

3) بحار الانوار، ج 102، ص 266 . 


برگرفته از:

مبلغان ش 2

با کمی تصرف

دزدی که از اولیاء شد :

پنجشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۳۸ ب.ظ

أَلَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آَمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَلَا یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ مِنْ قَبْلُ فَطَالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَکَثِیرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُونَ (16) حدید -

 از آیات تکان دهنده قرآن مجید است که قلب و روح انسان را در تسخیر خود قرار مى دهد، پرده هاى غفلت را مى درد و فریاد مى زند:

آیا موقع آن نرسیده است که قلبهاى باایمان در برابر ذکر خدا و از آنـچـه از حق نازل شده خاشع گـردند؟ و همانند کسانى نباشند که قبل از آنها آیات کتاب آسمانى را دریافت داشتند اما بر اثر طول زمان قلبهاى آنها به قساوت گرائید؟

لذا در طول تاریخ افراد بسیار آلوده اى را مى بینیم که با شنیدن این آیه چنان تکان خوردند که در یک لحظه با تمام گناهان خود وداع گفتند، و حتى بعضا در صف زاهدان و عابدان قرار گـرفتند، از جمله سرگـذشت معروف فضیل بن عیاض است .

(فضیل) که در کتب رجال به عنوان یکى از راویان موثق از امام صادق (علیه السلام ) و از زهاد معروف معرفى شده و در پایان عمر در جوار کعبه مى زیست و همانجا در روز عاشورا بدرود حیات گـفت در آغاز کار راهزن خطرناکى بود که همه مردم از او وحشت داشتند.

از نزدیکى یک آبادى میـگـذشت دخترکى را دید و نسبت به او علاقه مند شد عشق سوزان دخترک فضیل را وادار کرد که شب هنگام از دیوار خانه او بالا رود و تصمیم داشت به هر قیمتى که شده به وصال او نائل گردد، در این هنگام بود که در یکى از خانه هاى اطراف شخص بیدار دلى مشغول تلاوت قرآن بود و به همین آیه رسیده بود: الم یاءن للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله ... این آیه همـچـون تیرى بر قلب آلوده فضیل نشست ، درد و سوزى در درون دل احساس کرد، تکان عجیبى خورد، اندکى در فکر رفت این کیست که سخن مى گوید؟ و به چه کسى این پیام را مى دهد؟ به من مى گوید: اى فضیل ! (آیا وقت آن نرسیده است که بیدار شوى ، از این راه خطا برگردى ، از این آلودگـى خود را بشوئى ، و دست به دامن توبه زنى ؟! ناگـهان صداى فضیل بلند شد و پیوسته مى گفت : بلى و الله قد آن ، بلى و الله قد آن !: به خدا سوگند وقت آن رسیده است ، به خدا سوگند وقت آن رسیده است )!

او تصمیم نهائى خودش را گرفته بود، و با یک جهش برق آسا از صف اشقیا بیرون پـرید، و در صفوف سعدا جاى گرفت ، به عقب برگشت و از دیوار بام فرود آمد، و به خرابه اى وارد شد که جمعى از کاروانیان آنجا بودند، و براى حرکت به سوى مقصدى با یکدیگر مشورت مى کردند، مى گفتند فضیل و دار و دسته او در راهند، اگر برویم راه را بر ما مى بندند و ثروت ما را به غارت خواهند برد! فضیل تکانى خورد و خود را سخت ملامت کرد، و گفت چه بَد مردى هستم ! این چه شقاوت است که به من رو آورده ؟ در دل شب به قصد گناه از خانه بیرون آمده ام ، و قومى مسلمان از بیم من به کنج این خرابه گریخته اند!

روى به سوى آسمان کرد و با دلى توبه کار این سخنان را بر زبان جارى ساخت : اللهم انى تبت الیک و جعلت توبتى الیک جوار بیتک الحرام !: (خداوندا من به سوى تو بازگشتم ، و توبه خود را این قرار مى دهم که پیوسته در جوار خانه تو باشم ، خدایا از بدکارى خود در رنجم ، و از ناکسى در فغانم ، درد مرا درمان کن ، اى درمان کننده همه دردها! و اى پاک و منزه از همه عیبها! اى بى نیاز از خدمت من ! و اى بى نقصان از خیانت من ! مرا به رحمتت ببخشاى ، و مرا که اسیر بند هواى خویشم از این بند رهائى بخش )!

خداوند دعاى او را مستجاب کرد، و به او عنایتها فرمود، و از آنجا بازگشت و به سوى (مکه ) آمد، سالها در آنجا مجاور بود و از جمله اولیاء گشت !


منبع:

تفسیر نمونه

_________________________________________________________________________________________________

ذکر فضیل عیاض رحمة الله علیه

از: تذکرة الاولیاء (عطار)


آن مقدم تایبان، آن معظم نایبان، آن آفتاب کرم و احسان، آن دریای ورع و عرفان، آن از دو کون کرده اعراض، (پیر وقت) فضیل بن عیاض -رحمه الله علیه - از کبار مشایخ بود، و عیار طریقت و ستوده اقران، و مرجع قوم. و در ریاضات و کرامات شأنی رفیع داشت، و در ورع و معرفت بی همتا بود.


و اول حال او چنان بود. که در میان بیابان مرو و باورد خیمه زده بود، و پلاسی پوشیده، و کلاهی پشمین بر سر، و تسبیحی درگردن افکنده. و یاران بسیار داشت، همه دزد و راهزن.

هر مال که پیش او بردندی، او قسمت کردی. که مهتر ایشان بود. آنچه خواستی، نصیب خود برداشتی. و هرگز از جماعت دست نداشتی. و هر خدمتگاری که خدمت جماعت نکردی، او را دور کردی.


تا روزی کاروانی عظیم می آمد. و آواز دزد شنیدند. خواجه یی در میان کاروان، نقدی که داشت برگرفت و گفت: «در جایی پنهان کنم تا اگر کاروان بزنند، باری این نقد بماند.

در بیایان فرو رفت. خیمه یی دید، در وی پلاس پوشی نشسته. زر به وی سپرد. گفت: «در خیمه رو و در گوشه یی بنه ». بنهاد و بازگشت.
چون باز کاروان رسید. دزدان راه زده بودند. و جمله مالها برده. آن مرد رختی که باقی بود با هم آورد؛ پس قصد آن خیمه کرد.
چون آنجا رسید، دزدان را دید که مال قسمت می کردند. گفت: «آه! من مال به دزدان سپرده بودم. خواست که باز گردد فضیل او را بدید. آواز داد که، «بیا». آنجا رفت.
گفت: «چه کار داری؟». گفت: «جهت امانت آمده ام ». گفت: «همان جا که نهاده ای، بردار». برفت و برداشت. یاران، فضیل را گفتند: «ما در این کاروان هیچ نقد نیافتیم و تو چندین نقد باز می دهی؟»
نیز به خدای - تعالی - گمان نیکو می برم، من گمان او راست کردم تا فضیل گفت: «او به من گمان نیکو برد، و (من) باشد که خدای - تعالی - گمان من نیز راست کند».


نقل است که در ابتدا به زنی عاشق شده بود. هر چه از راهزنی بدست آوردی، به وی فرستادی. و گاه گاه پیش او رفتی و در هوس او گریستی.

تا شبی کاروانی می گذشت در میان کاروان یکی این آیت می خواند: الم یأن للذین آمنوا، ان تخشع قلوبهم لذکر الله؟ - آیا وقت آن نیامد که دل خفته شما بیدار گردد؟ -

چون تیری بود که بر دل فضیل آمد. گفت: «آمد!آمد! و نیز از وقت گذشت ».

سرآسیمه و خجل وبی قرار، روی به خرابه یی نهاد. جمعی کاروانیان فرود آمده بودند. خواستند که بروند. بعضی گفتند: چون رویم فضیل بر راه است.

فضیل گفت: «بشارت شما را که: او توبه کرد. و از شما می گریزد چنان که شما از (وی) می گریزید».


پس می رفت و می گریست و خصم خشنود می کرد.

تا در باورد جهودی بود که به هیچ نوع خشنود نمی شد.

پس جهود با یاران خود گفت: «وقتی است که بر محمدیان استخفاف کنیم ». پس گفت: «اگر خواهی که تو را بحل کنم، آن تلی ریگ که فلان جای است بردار و هامون گردان » - و آن تل به غایت بزرگ بود - فضیل شب و روز آن را می کشید.

تا سحرگاهی بادی درآمد و آن تل ریگ را ناچیز کرد. جهود چون چنان دید، گفت: «سوگند خورده ام که تا مال ندهی، تو را بحل نکنم. اکنون، زیر بالین من زر است بردار و به من ده تا تو را بحل کنم ».
فضیل دست در زیر بالین او کرد و زر بیرون آورد، و به جهود داد. جهود گفت: «اول اسلام عرضه کن ». فضیل گفت: «این چه حال است؟».
گفت: «در تورات خوانده بودم هر که توبه او درست بود، خاک در دست او زر شود. من امتحان کردم و زیر بالین من خاک بود. چون بدست تو زر شد، دانستم که توبه تو صدق است، و دین تو حق ». پس جهود ایمان آورد.


نقل است که فضیل یکی را گفت: «از بهر خدا مرا بند کن و پیش سلطان بر- که برمن حد بسیار است - تا بر من حد راند. چنان کرد و پیش سلطان برد.

سلطان چون در سیمای او نظر کرد، او را به اعزاز به خانه فرستاد. چون به در خانه رسید بنالید. عیال فضیل گفت: «مگر زخم خورده است که می نالد». فضیل گفت: «بلی! زخمی عظیم خورده است ».
گفت: «برکجا؟». گفت: «برجان و جگر». پس زن را گفت: «من عزم خانه خدا دارم، اگر خواهی پای تو بگشایم ». زن گفت: «معاذالله! من هرگز از تو جدا نشوم. و هر کجا باشی تو را خدمت کنم ».
پس به مکه رفتند با هم. و حق - تعالی - راه به ایشان آسان کرد. و آنجا مجاور شدند و بعضی اولیا را دریافتند. و با امام ابوحنیفه - رحمة الله علیه - صحبت داشت، و از وی علم گرفت.


روایات عالی داشت و ریاضات نیکو. و در مکه سخن بروی گشاده شد. و مکیان پیش او می رفتند و فضیل ایشان را وعظ گفتی. تا حال او چنان شد که: خویشان او از باورد به دیدن او آمدند، به مکه.

و ایشان را راه نداد. و ایشان بازنمی گشتند. فضیل بربام کعبه آمد و گفت: «زهی مردمان غافل! خدای - عز و جل - شما را عقل دهاد و به کاری مشغول کناد». همه از پای در افتادند (و گریان شدند) و عاقبت روی به خراسان نهادند و او از بام کعبه فرو نیامد.


نقل است که هارون الرشید، فضل برمکی را گفت: « مرا پیش مردی بر که دلم از این طمطراق گرفته است، تا بیاسایم ». فضل برمکی او را به در خانه سفیان عیینه برد و آواز داد.

سفیان گفت:« کیست؟». گفت: «امیرالمومنین ». گفت: «چرا مرا خبر نکردید تا من به خدمت آمدمی؟». هارون چون این بشنید، گفت: «این مرد آن نیست که من می طلبم ». سفیان عیینه گفت: «ای امیرالمومنین! چنین مرد که تو می طلبی، فضیل عیاض است ».

بدر خانه فضیل عیاض رفتند. و او این آیت می خواند: ام حسب الذین اجترحوا السیئات، ان نجعلهم کالذین آمنوا و عملوا الصالحات - جاثیة 21 -

هارون گفت: «اگر پند می طلبیم این قدرکفایت است »- و معنی این آیت آن است که: پنداشتند کسانی که بدکرداری کردند، که ما ایشان را برابر کنیم با کسانی که نیکوکاری کردند، (و ایمان آوردند)؟ -

پس دربزدند. فضیل گفت:«کیست؟». گفتند: «امیرالمؤمنین ». گفت: «امیرالمؤمنین پیش من چه کار دارد؟ و مرا با او چه کار؟ که مرا مشغول می دارد».
فضل برمکی گفت: «طاعت اولوالامر واجب است. اکنون به دستوری درآییم یا به حکم؟». گفت: «دستوری نیست، اگر به حکم می آیید، شما دانید».

هارون درآمد. فضیل نور چراغ را بنشاند تا روی هارون نباید دید. هارون دست برد. ناگاه بر دست فضیل آمد. فضیل گفت: «چه نرم دستی است اگر ازآتش دوزخ خلاص یابد».

این بگفت و در نماز ایستاد.

هارون در گریه آمد. گفت: «آخر سخنی بگو». فضیل چون سلام نماز بازداد گفت: پدرت، عم مصطفی -علیه الصلوة و السلام - از وی درخواست کرد که: «مرا بر قومی امیر گردان ».
گفت: «یا عم! یک نفس تو را بر تو امیر کردم ». - یعنی (یک) نفس تو در طاعت خدای - عز و جل - بهتر از آنکه هزار سال خلق تو را - لان الامارة یوم القیامة ندامة ( ریاست سبب پشیمانی در قیامت است )
هارون گفت: «زیاده کن ». گفت: «چون عمربن عبدالعزیز (را) - رحمة الله علیه - به خلافت بنشاندند، سالم بن عبدالله و رجاء بن حیوة و محمد بن کعب را بخواند و گفت:
«من مبتلا شدم در این کار. تدبیر من چیست؟» یکی گفت: اگر می‌خواهی که فردا از عذاب خدای نجات بود، پیران مسلمانان را چون پدر خویش دان، و جوانان را برادر، و کودکان را چون فرزندان نگاه کن. با ایشان معاملت چنان کن که با پدر و برادر و فرزند کنند.
هارون گفت: «زیادت کن ». گفت: «دیار اسلام چون خانه تو ست و اهل آن خانه، عیال تو. و معاملت با ایشان چنان کن که با پدر و برادر و فرزند. زراباک و احسن اخاک و اکرم علی ولدک » - یعنی زیارت کن پدر را و نیکویی کن با برادران و کرم کن با فرزندان -
پس گفت: «می ترسم از روی خوبت که به آتش دوزخ مبتلا شود و زشت گردد، کم من وجه صبیح فی النار یصیح، و کم من امیر هناک اسیر»
گفت: «زیادت کن ». گفت: «بترس از خدای و جواب خدای - عز و جل - را هشیار باش، که روز قیامت، حق -تعالی -از یک یک مسلمانان باز پرسد و انصاف هریک بطلبد. اگر شبی پیرزنی درخانه بی نوا خفته باشد فردا دامن تو بگیرد و بر تو خصمی کند».
هارون از گریه هوش گشت. فضل برمکی گفت: «یا فضیل! بس، که امیرالمومنین را هلاک کردی ». فضیل گفت: «ای هامان خاموش! که تو و قوم تو او را هلاک کردی نه من.»
هارون را بدین گریه زیادت شد. آنگه با فضل برمکی گفت که: «تو را هامان از آن گفت، که مرا فرعون می داند». پس هارون گفت: «تو را وام است؟». گفت: «آری هست: وام خداوند است بر من. و آن طاعت است.که اگر مرا بدان بگیرد وای بر من!».
هارون گفت: «من وام خلق می گویم ». گفت: «الحمدالله، که مرا از وی نعمت بسیار است و هیچ گله یی ندارم تا با خلق بگویم.»
پس هارون مهری به هزار دینار پیش او بنهاد که «این حلال است و از میراث مادر است ». فضیل گفت: «این پندهای من تورا هیچ سود نداشت. و هم اینجا ظلم آغاز کردی، و بیدادگری پیش گرفتی.
من تو را به نجات می خوانم، تو مرا به گرانباری. من می گویم: آنچه داری به خداوندان بازده، تو به دیگری - که نمی باید داد - می دهی. سخن مرا فایده یی نیست ».
این بگفت واز پیش هارون برخاست و در بر هم زد. هارون بیرون آمد و گفت: «آه! او خود چه مردی است؟ مرد به حقیقت فضیل است ».


نقل است که وقتی فرزند خرد خود را در کنار گرفت. و می نواخت چنان که عادت پدران باشد. کودک گفت: «ای پدر! مرا دوست داری؟». گفت: «دارم ». گفت: «خدای را دوست داری؟». گفت: «دارم ». گفت: «چند دل داری؟». گفت: «یک دل!».

گفت: «به یک دل دو دوست توانی داشت؟». فضیل دانست که این سخن از کجا (ست)، و از غیرت حق - تعالی - تعریفی است، به حقیقت. دست بر سر می زد و کودک را بینداخت. و به حق مشغول گشت و می گفت: «نعم الواعظ یا بنی » - نیکو واعظی تو ای پسرک! -.


نقل است که روزی به عرفات ایستاده بود و در خلق نظاره می کرد و تضرع و زاری خلایق می شنید. گفت: «سبحان الله! اگر چندین خلایق نزدیک شخصی روند، و از وی دانگی زر خواهند، ایشان را ناامید نگرداند.

بر تو که خداوند کریم غفاری، آمرزش ایشان آسانتر است از دانگی زر بر آن مرد. و تو اکرم الاکرمینی. امید آن است که همه را بیامرزی ».


نقل است که در شبانه عرفات از او پرسیدند که «حال این خلایق چون می بینی؟» گفت: «آمرزیده اندی، اگر فضیل در میان ایشان نبودی » و پرسیدند که «چون است که خایفان را نمی بینیم!».

گفت: «اگر خایف بودی ایشان بر شما پوشیده نبودندی. که خایف را نبیند، مگر خایف، و ماتم زده را نبیند، مگر ماتم زده ». گفتند: «مرد چه وقت در دوستی حق به غایت رسد؟».
گفت: «چون منع و عطا، پیش او یکسان بود». گفتند: «چه گویی در مردی که می خواهد که لبیک گوید، و از بیم لا لبیک نیارد؟».
گفت:«امیدوارم که هر که چنین کند و خود را چنین داند هیچ لبیک گوی برابر او نبود».


نقل است که پرسیدند از او که: «اصل دین چیست؟». گفت: «عقل ». گفتند: «اصل عقل چیست؟». گفت: «حلم ». گفتند: «اصل حلم چیست؟» گفت: «صبر».


امام احمد حنبل گفت: از فضیل شنیدم - رحمهما الله - که: «هرکه ریاست جست، خوار شد». گفتم: «مرا وصیتی کن ». گفت: «تبع باش، متبوع مباش » گفتم: «این پسندیده است ».

بشر حافی گفت: «از او پرسیدم که:«زهد بهتر یا رضا؟». گفت: «رضا از آن که راضی، هیچ منزلت طلب نکند، بالای منزلت خویش ».


نقل است که سفیان ثوری گفت: شبی پیش او رفتم و آیات و اخبار و آثار می گفتیم. و گفتم: «مبارک شبی که امشب بود، و ستوده صحبتی که بود! همانا صحبت چنین، بهتر از وحدت ».

فضیل گفت: «بد شبی بود امشب، و تباه صحبتی که دوش بود». گفتم: «چرا؟». گفت: «از آن که تو همه شب در بند آن بودی تا چیزی گویی که مرا خوش آید (و من در بند آن بودم تا جوابی گویم تا تو را خوش آید) و هر دو به سخن یکدیگر مشغول بودیم. و از خدای - عز وجل - باز ماندیم. پس تنهایی بهتر و مناجات باحق ».


نقل است که عبدالله بن مبارک را دید که پیش او می رفت. فضیل گفت: «آنجا که رسیده ای بازگرد و الا من بازگردم. می آیی که مشتی سخن برمن پیمایی و من برتو پیمایم؟».


نقل است که مردی به زیارت فضیل آمد. گفت: «به چه آمده ای؟». گفت: «تا از تو آسایشی یابم و مؤانستی ». گفت: «به خدا، که این به وحشت نزدیک است. نیامده ای الا بدآن که مرا بفریبی به دروغ، و من تو را بفریبم دروغ. هم از آنجا بازگرد».


گفت: « می خواهم تا بیمار شوم، تا به نماز جماعت نبایدرفت و نزد خلق نباید رفت و خلق را نباید دید».


گفت: «اگر توانی جایی ساکن شوی که کس شما را نبیند و شما کس را نبینید که عظیم نیکوبود».


گفت: «منتی عظیم قبول کردم از کسی که بگذرد بر من سلام نکند، و چون بیمار شوم به عیادت من نیاید».


گفت: «چون شب درآید، شاد شوم که مرا خلوتی بود بی تفرقه، و چون صبح آید اندوهگن شوم از کراهیت دیدار خلق که: نباید که درآیند و مرا تشویش دهند».


گفت: «هر که را تنها وحشت بود و به خلق انس گیرد، از سلامت دور بود».


گفت: «هرکه سخن از عمل گوید، سخنش اندک بود. مگر در آنچه او را بکار آید».


گفت: «هرکه از خدای - عز وجل - ترسد، زبان او گنگ بود».


گفت: «چون حق - تعالی - بنده یی را دوست دارد، اندوهش بسیار دهد. و چون دشمن دارد، دنیا را بروی فراخ کند. اگر غمگینی در میان امتی بگرید، جمله آن امت را در کار او کنند


گفت: «هرچیزی را زکوتی است و زکوة عقل، اندوه طویل است » - از آنجاست که کان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم متواصل الاحزان -


(گفت): «چنان که عجب بود که در بهشت گریند عجبتر آن بود که کسی در دنیا خندد».


گفت: «چون خوفی در دل ساکن شود، چیزی که به کار نیاید به زبان آن کس نگذرد. و از آن خوف، حب دنیا و شهوات بسوزد، و رغبت دنیا از دل بیرون کند.»


گفت: «هرکه از خدای - تعالی - بترسد جمله چیزها از او بترسد».


گفت: «خوف و رهبت بنده به قدر علم بنده بود. و زهد بنده در دنیا به قدر رغبت بنده بود در آخرت ».


گفت: «هیچ آدمی را ندیدم دراین امت، امیدوارتر به خدای - تعالی - و ترسناک تر از ابن سیرین، رحمة الله علیه ».


گفت: «اگرهمه دنیا به من دهند، حلال،بی حساب، از وی ننگ دارم ، چنان که شما از مردار ننگ دارید».


گفت: «جمله بدی ها را در خانه یی جمع کردند و کلید آن دنیا دوستی کردند. و جمله نیکی ها را در خانه یی جمع کردند و کلید آن دشمنی دنیا کردند».


گفت: «در دنیا شروع کردن آسان است. اما بیرون آمدن و خلاص یافتن دشوار».


گفت: «دنیا بیمارستانی (تیمارستان) است و خلق در وی چون دیوانگان اند و دیوانگان را در بیمارستان غل و بند بود».


گفت: «به خدا، اگر آخرت از سفال باقی بودی و دنیا از زر فانی، سزا بودی که رغبت خلق به سفال باقی بودی، فکیف که دنیا از سفال فانی است و آخرت از زرباقی ».


گفت: «هیچ کس را هیچ ندادند از دنیا تا از آخرتش صد چندان کم نکردند، از بهر آنکه (تورا) به نزدیک حق - تعالی - آن خواهد بود که کسب می کنی، خواه بسیار کن، خواه اندک ».


گفت: «به جامه نرم و طعام خوش لذت حالی منگرید، که فردا لذت آن جامه و (آن) طعام نیابید».


گفت: «مردمان که از یکدیگر بریده شدند، به تکلف شدند. هرگاه که تکلف از میان برخیزد، یکدیگر را گستاخ بتوانند دید».


گفت: «حق - تعالی - وحی کرد به کوهها که، من بر یکی از شما با پیغمبری سخن خواهم گفت. همه کوهها تکبر کردند، مگر طور سینا،که سر فرود آورد. لاجرم کرامت کلام حق یافت ».


گفت: «هر که خود را قیمتی داند، او را از تواضع نصیبی نیست ».


گفت: «سه چیز مجویید که نیابید: عالمی که علم او، به میزان عمل راست بود، مجویید که نیابید و بی عالم بمانید، و عاملی که اخلاص با عمل او موافق بود، مجویید که نیابید وبی عمل بمانید. و برادر بی عیب مجویید که نیابید وبی برادر بمانید».


گفت: «هرکه با برادر خود دوستی ظاهر کند به زبان، و در دل دشمنی دارد، خدای - تعالی - لعنتش کند و کور و کر گرداندش ».


گفتند: «وقتی بود که آنچه می کردند به ریا می کردند. اکنون بدآنچه نمی کنند ریا می کنند». گفت: «دوست داشتن عمل برای خلق ریا بود. و عمل کردن برای خلق شرک بود. و اخلاص آن بود که حق - تعالی - تو را از این دو خصلت نگه دارد، ان شاء الله تعالی


گفت: «اگر سوگند خورم که من مرائی ام، دوست تر از آن دارم که گویم: نیم ».


گفت: «اصل زهد راضی شدن است از حق - تعالی - به هرچه کند. و سزاوارترین خلق به رضای حق، اهل معرفت اند».


گفت: «هرکه حق - تعالی - را بشناسد بحق معرفت، پرستش او کند به قدر طاقت ».


گفت: «فتوت در گذاشتن بود از برادران ».


گفت: «حقیقت توکل آن است که به غیر خدای - عزوجل - اومید ندارد و از غیر او نترسد».


گفت: «متوکل آن بود که واثق بود، به خدای - عزوجل - نه خدای - عز وجل - را در هرچه کند متهم دارد، و نه شکایت کند» - یعنی ظاهر و باطن در تسلیم یک رنگ دارد -.


گفت: «چون تو را گویند: خدای - عز و جل - را دوست داری؟ خاموش باش که اگر گویی: نه، کافر باشی. و اگر گویی: بلی، فعل تو به فعل دوستان او نماند».


گفت: «شرمم گرفت از خدای - عز وجل - از بس که در مبرز رفتم » - و در سه روز یک بار بیش نرفتی -


گفت: «بسا مردا که در طهارت جای رود و پاک بیرون آید و بسا مردا که در کعبه رود و پلید بیرون آید».


گفت: «جنگ کردن با خردمندان آسان تر است از حلوا خوردن با بی خردان ».


گفت: «هر که در روی فاسقی خوش بخندد، در ویران کردن مسلمانی سعی می برد».


گفت: «هرکه بر ستوری لعنت کند، (ستور) گوید: آمین! از من و تو هرکه در خدای - عز وجل - عاصی تر است لعنت بر او باد».


گفت: «اگر مرا خبر آید که: تو را یک دعا مستجاب است هرچه خواهی بخواه، من آن دعا را در حق سلطان صرف کنم. از آن که اگر در صلاح خویش دعا کنم، صلاح من تنها بود. و صلاح سلاطین صلاح عالمیان است ».


گفت: «دو خصلت است که دل را فاسد کند: بسیار خفتن و بسیار خوردن ».


گفت: «در شما دو خصلت است که هر دو از جهل است: یکی آن که می خندید و عجبی ندیده. و نصیحت می کنی، و به شب بیدار نابوده »


گفت: «حق - تعالی - می فرماید که: ای فرزند آدم اگر تو مرا یاد کنی، من تو را یاد کنم. و اگر مرا فراموش کنی، من تو را فراموش کنم. و این ساعت که تو مرا یاد نخواهی کرد، آن بر توست، نه از توست. اکنون می نگر تا چون می کنی؟».


گفت: «حق - تعالی - گفته است پیغمبر را که: بشارت ده گنهکاران را که اگر توبه کنند بپذیرم، و بترسان صدیقان را که اگر به عدل باایشان کار کنم همه را بسوزم ».


یکی از وی وصیتی خواست. گفت: أ أرباب متفرقون خیر أم الله الواحد القهار - 39 یوسف -


یک روز پسر خود را دید که درستی زر می سخت (تا به کسی دهد). و شوخ که در نقش زر بود، پاک می کرد. گفت: «ای پسر! این تو را فاضل تر از ده حج ».


یک بار پسر او را بول بسته شد. فضیل دست برداشت و گفت: «یارب! به دوستی من تو را که از این رنجش رهایی ده ». هنوز از آنجا برنخاسته بود که شفا پدید آمد.


و در مناجات گفتی: «خداوندا! بر من رحمتی کن، که تو بر من عالمی. و عذابم مکن تو که بر من قادری ».


وقتی گفتی: «الهی! تو مرا گرسنه می داری، و مرا و عیال مرا برهنه می داری، و مرا به شب چراغ نمی دهی - و تو این با دوستان خویش کنی - به کدام منزلت، فضیل این دولت یافت؟».


نقل است که سی سال، هیچ کس لب او خندان ندیده بود. مگر آن روز که پسرش بمرد، تبسم کرد. گفتند: «ای خواجه! چه وقت این است؟». گفت: «دانستم که خداوند راضی بود به مرگ این پسر، من نیز موافقت کردم و رضای او را تبسم کردم ».


و در آخر عمر می گفت: «از پیغامبران رشک نیست، که ایشان را هم لحد و هم قیامت و هم دوزخ و هم صراط در پیش است. و جمله با کوتاه دستی نفسی نفسی خواهند گفت.

از فرشتگان هم رشک نیست، که خوف ایشان از خوف بنی آدم زیادت است و ایشان را درد (بنی آدم نیست و هر که را) این درد نبود، من آن نخواهم. لیکن از آن کس رشکم می آید که هرگز از مادر نخواهد زاد».


گویند: روزی مقریی بیامد و در پیش وی چیزی خواند. گفت: «این را پیش پسر (من) برید تا برخواند». و گفت: «سوره القارعة نخوانی که او طاقت شنیدن سخن قیامت ندارد».

قضا را مقری همین سورت برخواند. چون گفت: القارعة ماالقارعة، آهی بکرد. چون گفت:یوم یکون الناس کالفراش المبثوث، آه دیگر بکرد و بیهوش گشت. نگاه کردند آن پاک زاده جان داده بود.


فضیل را چون اجل نزدیک آمد، دو دختر داشت. عیال خود را وصیت کرد که: چون من بمیرم، این دخترکان را برگیر. و برکوه بوقبیس بر.

و روی سوی آسمان کن و بگو: خداوندا مرا وصیت کرد فضیل، و گفت: «تا من زنده بودم این زینهاریان را به طاقت خویش می داشتم. چون مرا به زندان گور محبوس کردی، زینهاریان را به تو بازدادم ».
چون فضیل را دفن کردند، عیالش همچنان کرد که او گفته بود. دخترکان را آنجا برد، و مناجات کرد، و بسیار گریست. همان ساعت امیر یمن آنجا بگذشت با دو پسر خود.
ایشان را دید با گریستن و زاری. پرسید و گفت: «حال چیست؟» آن زن حکایت باز گفت. امیر گفت: «این دختران را به پسران خود دهم و هر یکی را هزار دینار کابین کنم. تو بدین راضی هستی؟». گفت: «هستم ».

در حال فرمود تا عماری ها و فرش ها و دیباها بیاوردند. و دختران را با مادر ایشان در عماری نشاندند و به یمن بردند. و بزرگان را جمع کرد و دختران را نکاح کرد و به پسران تسلیم کرد. آری: من کان للله، کان الله له.


عبدالله مبارک گفت - رحمة الله علیه -: «چون فضیل درگذشت اندوه همه برخاست ».


منبع:

نو سخن

اخـــــــــــراجــــــــی های عصر امام صـــادق (ع)

چهارشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۴، ۰۷:۰۱ ب.ظ

 مفضل بن عمرو نماینده امام صادق علیه السلام در شهر کوفه بود.

او از طرف امام موظف بود به مشکلات دینی، مالی و اجتماعی مردم کوفه رسیدگی کند و در این رابطه با جوانان شهر ارتباط صمیمانه و مستحکمی برقرار کرده بود.

برای همین عده ای این دوستی را نتواستند تحمل کنند، ناچار به شایعه و افتراء روی آوردند و مفضل و یارانش را به شرابخواری، ترک نماز، کبوتر بازی و حتی به سرقت و راهزنی متهم کردند.

این گروه، که ابوالخطاب معزول و طرفدارانش از فعالان آن شمرده می شدند، شایع کردند که مفضل افراد بی مبالات و لاابالی را پیرامونش گرد آورده است.

وقتی این شایعات به اوج رسید، گروهی از مومنان و مقدسان کوفه به محضر امام صادق علیه السلام چنین نوشتند: «مفضل با افراد رذل و شرابخوار و کبوتر باز همنشین است، شایسته است دستور دهید!! این افراد را از خود دور سازد.»

امام صادق علیه السلام بدون این که با آنان در این باره سخن بگوید، نامه ای برای مفضل نوشته، مهر کرد و به آنان سپرد تا به مفضل برسانند.

حضرت تصریح کرد که نامه را خودشان شخصاً به مفضل تحویل دهند.

آنان به کوفه برگشتند و دسته جمعی به خانه مفضل شتافتند و نامه امام صادق علیه السلام را به دست مفضل دادند.

وی نامه را گشود و متن آن را قرائت کرد.

امام علیه السلام به مفضل تنها دستور داده بود که:

چیزهایی بخرد و به محضر امام علیه السلام ارسال کند! !

در این نامه اصلا اشاره ای به شایعات نشده بود.

مفضل نامه راخواند و آن را به دست همه حاضران داد تا بخوانند.


سپس از آنان پرسید:

اکنون چه باید کرد؟

گفتند:

این اشیاء خیلی هزینه دارد!! باید بنشینیم تبادل نظر کنیم و از شیعیان یاری جوییم! (در واقع هدفشان این بود که فعلا خانه مفضل را ترک کنند.) 

مفضل گفت:

تقاضا می کنم برای صرف غذا در اینجا بمانید.

آنان به انتظار غذا نشستند.

 مفضل افرادی را به سراغ همان جوانانی که از آن ها بدگویی شده و به کارهای ناروا متهم شده بودند فرستاد و آنان را احضار کرد.

وقتی نزد مفضل آمدند، نامه حضرت صادق علیه السلام را برای آنان خواند.

آنان، با شنیدن کلام امام صادق علیه السلام برای انجام فرمان حضرت از خانه خارج شدند ( بدون تعلّل و اگر مگر!! ) و پس از مدت کوتاهی بازگشتند.

هر کدام به اندازه وسع خویش روی هم نهاده و در مجموع 2 هزار دینار و ده هزار درهم در برابر مفضل نهادند.

 آن گاه مفضل به شکایت کنندگان که هنوز از صرف غذا فارغ نشده بودند نگریست و گفت:

شما می گوئید این جوانان را از خودم برانم؟؟؟! و گمان می کنید خدا به نماز و روزه شما نیازمند است؟!!!


منبع:

مجله مبلغان شماره 24

از : معجم رجال الحدیث، ج 19، ص 325.

راز شیعه شدن ابن اشعث و فرزندش

چهارشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۲۱ ب.ظ

راز شیعه شدن ابن اشعث و فرزندش

(جعفر بن محمد بن اشعث از اهل تسنن بود، و از خاندانى بود که دشمنى و خصومت آنها با خاندان نبوت ، معروف بود، و مردم آنها را به این عنوان مى شناختند، ولى جعفر به خاطر یک حادثه اى به حقانیت تشیع پى برد و شیعه شد، در اینجا راز آن را از زبان خودش بشنویم :)

جعفر با صفوان بن یحیى گفتگو مى کرد و به صفوان گفت :

با اینکه در میان خاندان ما هیچ نام و اثرى از نفوذ شیعه نبود، و آن را نمى شناختیم آیا مى دانى که چرا من شیعه شدم ؟!

صفوان :

داستان و راز تشیع تو چیست؟


ابن اشعث :

منصور دوانیقى (دومین خلیفه عباسى ) روزى به پدرم محمد بن اشعث گفت :

اى محمد! یک نفر اندیشمند و با هوش براى من پیدا کن تا مأموریت خطیرى را به او واگذار کنم .

پدرم گفت :

چنین شخصى را یافته ام ، و او فلان شخص : (ابن مهاجر)است که دائى من مى باشد.

منصور :

او را نزد من بیاور.

پدرم ، دائیم (ابن مهاجر) را نزد منصور برد.


منصور به ابن مهاجر گفت :

این پول را بگیر و به مدینه نزد عبدالله بن حسن بن حسن (معروف به عبدالله محض ) و جماعتى از خاندان او، از جمله جعفر بن محمد (امام صادق علیه السلام ) ببر، پول را به هر یک از آنها بده و بگو:

من مردى غریب از اهل خراسان هستم که گروهى از شیعیان شما در خراسان هستند، و این پول را براى شما فرستاده اند مشروط بر اینکه چنین و چنان کنید (یعنى قیام بر ضد طاغوت کنید و ما از شما پشتیبانى خواهیم کرد)

وقتى که پول را گرفتند، بگو من واسطه رساندن پول هستم ، دوست دارم با دستخط شریف خود، قبض وصول آن را به من بدهید.

ابن مهاجر، پولها را گرفت و به سوى مدینه رهسپار شد...

و سپس بعد چندی نزد منصور بازگشت ، پدرم محمد بن اشعث نزد منصور بود.


منصور به ابن مهاجر گفت :

تعریف کن ، چه خبر؟

ابن مهاجر :

من پولها را به مدینه بردم و به هریک از خاندان اهلبیت (ع ) مبلغى دادم ، و قبض رسید از دستخط خود آنها گرفتم و آورده ام ، غیر از جعفر بن محمد (امام صادق ).

سراغش را گرفتم ، او در مسجد بود، به مسجد رفتم دیدم مشغول نماز است ، پشت سرش نشستم و با خود گفتم : اینجا مى مانم تا او نمازش را تمام کند.

دیدم آن حضرت با شتاب نمازش را تمام کرد، بى آنکه سخنى به او گفته باشم به من رو کرد و فرمود:

اى مرد! از خدا بترس! و خاندان رسالت را فریب نده!! که آنها سابقه نزدیکى با دولت بنى مروان دارند، (و بر اثر ظلم و ستم آنها) همه آنها نیازمندند (از این رو پول تو را مى پذیرند و به دنبال آن گرفتار مى گردند).

ابن مهاجر افزود:

به امام صادق (ع ) گفتم :

خدا کارت را سامان بخشد، موضوع چیست ؟

آن حضرت سرش را نزدیک گوشم آورد، و آنچه را بین من و تو (اى منصور دوانیقى!) وجود داشت و جزء اسرار و راز نهانى بود،بیان کرد! مثل اینکه او سومین نفر ما باشد و همه حرفها و عهدهاى ما را از نزدیک شنیده باشد!!


منصور داوانیقى ( لب به اعتراف گشوده ) گفت :

یابن مهاجر! اعلم انه لیس من اهل بیت نبوة الا وفیه محدث ، و ان جعفر بن محمد محدثنا : اى پسر مهاجر! بدان که هیچ خاندان نبوتى نیست مگر اینکه در میان آنها مُحَدَّثى ( کسی که فرشته با او صحبت می کند ) خواهد بود، مُحدَّث خاندان ما در این زمان ، جعفر بن محمد (امام صادق علیه السلام ) است!!


جعفر بن محمد بن اشعث ، پس از ذکر داستان فوق ، به نقل از پدرش محمد بن اشعث ، گفت :

همین (اقرار دشمن به محدث بودن امام صادق ) باعث شد که ما به تشیع گرویدیم ، و شیعه شدیم .


منبع:

داستانهاى اصول کافى جلدهاى 1 و 2

آیت الله اشتهاردى

داستان دستان ابولهب

چهارشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۴۴ ق.ظ

سوره تَبَّت


مقدمه

این سوره در مکه نازل شده و داراى پنج آیه است.


محتوى و فضیلت سوره تبت

این سوره که در مکه و تقریبا در اوائل دعوت آشکار پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) نازل شده تنها سوره اى است که در آن حمله شدیدى با ذکر نام نسبت به یکى از دشمنان اسلام و پـیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) در آن عصر و زمان (یعنى ابولهب ) شده است ، و محتواى آن نشان مى دهد که او عداوت خاصى نسبت به پیغمبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) داشت ، و از هیچگونه کارشکنى و بد زبانى او و همسرش مضایقه نداشتند.

قرآن با صراحت مى گوید: هر دو اهل دوزخند، و راه نجاتى براى آنها نیست.

و این معنى به واقعیت پیوست ، سرانجام هر دوایمان از دنیا رفتند و این یک پیشگوئى صریح قرآن است .

و در حدیثى از پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) آمده است که فرمود:

من قرأها رجوت ان لا یجمع الله بینه و بین ابى لهب فى دار واحدة : کسى که آن را تلاوت کند من امیدوارم خداوند او و ابولهب را در خانه واحدى جمع نکند (یعنى او اهل بهشت خواهد بود در حالى که ابولهب اهل دوزخ است ).

ناگـفته پیدا است این فضیلت از آن کسى است که با خواندن این سوره خط خود را از خط ابولهب جدا کند، نه کسانى که با زبان مى خوانند ولى ابولهب وار عمل مى کنند.


شاءن نزول سوره :

از ابن عباس نقل شده :

هنـگـامى که آیه (وَأَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ (214) شعراء -) نازل شد و پـیغمبر مأموریت یافت فامیل نزدیک خود را انذار کند و به اسلام دعوت نماید (دعوت خود را علنى سازد) پـیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) بر فراز کوه صفا آمد و فریاد زد:

( یا صباحاه )! (این جمله را عرب زمانى مى گفت که مورد هجوم غافلگـیرانه دشمن قرار مى گرفت ، براى اینکه همه را با خبر سازند و به مقابله برخیزند کسى صدا میزد (یاصباحاه !) انتخاب کلمه صباح به خاطر این بود که هجومهاى غافلگیرانه غالبا در اول صبح واقع مى شد).

هنگامى که مردم مکه این صدا را شنیدند گفتند:

کیست که فریاد مى کشد؟

گـفته شد (محمد) است .

جمعیت به سراغ حضرتش رفتند، او قبائل عرب را با نام صدا زد، و با صداى او جمع شدند، فرمود به من به گوئید:

اگر به شما خبر دهم که سواران دشمن از کنار این کوه به شما حمله ور مى شوند، آیا مرا تصدیق خواهید کرد؟

در پاسخ گفتند:

ما هرگز از تو دروغى نشنیده ایم .

فرمود: انى نذیر لکم بین یدى عذاب شدید: من شما را در برابر عذاب شدید الهى انذار مى کنم (شما را به توحید و ترک بتها دعوت مى نمایم )

هنگامى که ابولهب این سخن را شنید گفت : تَبّاً لَک ! أ مَاجَمَعتَنا اِلّا لِهَذا؟!: زیان و مرگ بر تو باد! آیا تو فقط براى همین سخن ما را جمع کردى ؟!

در این هنگام بود که این سوره نازل شده :

تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ وَتَبَّ زیان و هلاکت بر دستان ابولهب باد که زیانکار و هلاک شده است .


بعضى در اینجا افزوده اند هنـگـامى که همسر ابولهب (نامش ام جمیل بود) با خبر شد که این سوره در باره او و همسرش نازل شده ، به سراغ پـیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) آمد در حالى که آن حضرت را نمى دید، سنـگـى در دست داشت و گفت من شنیده ام محمد مرا هجو کرده ، به خدا سوگند اگر او را بیابم با همین سنگ بر دهانش مى زنم ! من خودم نیز شاعرم ! سپس به اصطلاح اشعارى در مذمت پیغمبر و اسلام بیان کرد.


خطر ابولهب و همسرش براى اسلام و عداوت آنها منحصر به این نبود، و اگر مى بینیم قرآن لبه تیز حمله را متوجه آنها کرده و با صراحت از آنها نکوهش مى کند دلائلى بیش از این دارد که بعدا به خواست خدا به آن اشاره خواهد شد.


آیه و ترجمه

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ وَتَبَّ (1)

مَا أَغْنَى عَنْهُ مَالُهُ وَمَا کَسَبَ (2)

سَیَصْلَى نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ (3)

وَامْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ (4)

فِی جِیدِهَا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ (5)


ترجمه :

بنام خداوند بخشنده مهربان

1 - بریده باد هر دو دست ابولهب (و مرگ بر او باد).

2 - هرگز مال و ثروت او و آنچه را به دست آورد به حالش سودى نبخشید.

3 - و به زودى وارد آتشى مى شود که داراى شعله فروزان است .

4 - و همچنین همسرش در حالى که هیزم به دوش مى کشد،

5 - و در گردنش طنابى از لیف خرما است !


تفسیر:

بریده باد دست ابولهب !

همانـگـونه که در شأن نزول سوره گفتیم این سوره در حقیقت پاسخى است به سخنان زشت ( ابولهب ) عموى پـیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) و فرزند عبدالمطلب که از دشمنان سرسخت اسلام بود و به هنگام شنیدن دعوت آشکار و عمومى پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) و انذار او نسبت به عذاب الهى گفت :

زیان و هلاکت بر تو باد، آیا براى همین حرفها ما را فرا خواندى ؟!

قرآن مجید در پاسخ این مرد بد زبان مى فرماید:

بریده باد هر دو دست ابولهب ، یا مرگ و خسران بر او باد (تبت یدا ابى لهب و تب ).

{ اعتراض چون به اعمال این شخص است و اعمال هم با دست غالبا محقق می شود ، می فرماید: بریده باد دودستش ، بریده باد تحرکاتش و البته چون جز این اعمال از او سر نمی زند پس یعنی بریده باد رگ حیاتش- توضیح حقیر -}


(تبّ ) و (تباب ، بر وزن خراب ) به گفته راغب در مفردات به معنى زیان مستمر و مداوم است ، ولى طبرسى در مجمع البیان مى گوید: به معنى زیانى است که منتهى به هلاکت مى شود.

بعضى از ارباب لغت نیز آن را به معنى قطع کردن تفسیر کرده اند، و این شاید به خاطر آن است که زیان مستمر و منتهى به هلاکت طبعا سبب قطع و بریدگى مى شود، و از مجموع این معانى همان استفاده مى شود که در معنى آیه گفته ایم .

البته این هلاکت و خسران مى تواند جنبه دنیوى داشته باشد، یا معنوى و اخروى ، و یا هر دو.


سؤال

در اینجا این سؤ ال پـیش مى آید که چگونه قرآن مجید بر خلاف روش و سیره خود در اینجا نام شخصى را برده ، و با این شدت او را مورد حمله قرار داده است ؟!

ولى با روشن شدن موضع ابولهب پـاسخ این سؤ ال نیز روشن مى شود:

نام او عبد العزى (بنده بت عزى ) و کنیه او ابولهب بود، انتخاب این کنیه براى او شاید از این جهت بوده که صورتى سرخ و برافروخته داشت ، چون لهب در لغت به معنى شعله آتش است .

او و همسرش ام جمیل که خواهر ابوسفیان بود از سختترین و بدزبان ترین دشمنان پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) بودند.


در روایتى آمده است که شخصى بنام (طارق محاربى ) مى گوید:

من در بازار (ذى المجاز) بودم (ذى المجاز نزدیک عرفات در فاصله کمى از مکه است ) ناگهان جوانى را دیدم که صدا مى زند:

(اى مردم ! بگوئید: لا اله الا الله تا رستگار شوید.)

و مردى را پـشت سر او دیدم که با سنـگ به پـشت پـاى او مى زند به گونه اى که خون از پاهایش جارى بود، و فریاد مى زد:

اى مردم ! این دروغگو است ، او را تصدیق نکنید!

من سؤ ال کردم این جوان کیست ؟ گفتند: (محمد) است که گمان مى کند پیامبر مى باشد، و این پیرمرد عمویش ابولهب است که او را دروغگو مى داند.


در خبر دیـگـرى آمده است که ربیعة بن عباد مى گـوید:

من با پـدرم بودم رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم ) را دیدم که به سراغ قبائل عرب مى رفت ، و هر کدام را صدا مى زد و مى گـفت :

من رسول خدا به سوى شما هستم ، جز خداى یگانه را نپرستید، و چیزى را همتاى او قرار ندهید...

هنـگـامى که او از سخنش فارغ مى شد ، مرد احول خوش صورتى که پشت سرش بود صدا مى زد:

اى قبیله فلان ! این مرد مى خواهد که شما بت لات و عزى ، و هم پیمانهاى خود را از جن رها کنید ، و به سراغ بدعت و ضلالت او بروید، به سخنانش گـوش فرا ندهید، و از او پـیروى نکنید!

من سؤ ال کردم او کیست ؟ گفتند: عمویش ابولهب است .


در خبر دیگرى مى خوانیم :

 هر زمان گروهى از اعراب خارج مکه وارد آن شهر مى شدند به سراغ ابولهب مى رفتند، به خاطر خویشاوندیش نسبت به پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) و سن و سال بالاى او، و از رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم ) تحقیق مى نمودند، او مى گفت :

محمد مرد ساحرى است!

آنها نیز بى آنکه پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) را ملاقات کنند بازمى گشتند.

در این هنگام گروهى آمدند و گفتند:

ما از مکه بازنمى گـردیم تا او را ببینیم .

ابولهب گـفت :

ما پـیوسته مشغول مداواى جنون او هستیم ! مرگ بر او باد!!


از این روایات به خوبى استفاده مى شود که او در بسیارى از مواقع همچون سایه به دنبال پـیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) بود، و از هیچ کارشکنى فروگذار نمى کرد، مخصوصا زبانى زشت و آلوده داشت ، و تعبیرات رکیک و زننده مى کرد، و شاید از این نظر سرآمد تمام دشمنان پیغمبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) محسوب مى شد، و به همین جهت آیات مورد بحث با این صراحت و خشونت او و همسرش ام جمیل را به باد انتقاد مى گیرد.


او تنها کسى بود که پیمان حمایت بنى هاشم را از پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) امضاء نکرد، و در صف دشمنان او قرار گرفت ، و در پیمانهاى دشمنان شرکت نمود.

با توجه به این حقایق دلیل وضع استثنائى این سوره روشن مى شود.


سـپـس مى افزاید:

هرگـز مال و ثروت او و آنـچـه را به دست آورده ، به حال او سودى نبخشیده ، و عذاب الهى را از او بازنمى دارد (ما اغنى عنه ماله و ما کسب ).

از این تعبیر استفاده مى شود که او مرد ثروتمند مغرورى بود که بر اموال و ثروت خود در کوششهاى ضد اسلامیش تکیه مى کرد.


در آیه بعد مى افزاید: به زودى وارد آتشى مى شود که داراى شعله برافروخته است (سیصلى نارا ذات لهب ).

اگـر نام او (ابولهب ) بود، آتش عذاب او نیز ابولهب است و شعله هاى عظیم دارد (توجه داشته باشید لهب در اینجا به صورت نکره و دلالت بر عظمت آن شعله مى کند).

نه تنها (ابولهب ) که هیـچـیک از کافران و بدکاران اموال و ثروت و موقعیت اجتماعیشان آنها را از آتش دوزخ و عذاب الهى رهائى نمى بخشد، چـنانکه در آیه 88 و 89 سوره شعراء مى خوانیم : یوم لا ینفع مال و لا بنون الا من اتى الله بقلب سلیم : قیامت روزى است که نه اموال و نه فرزندان ، هیچکدام سودى به حال انسان ندارد، مگر آن کس که با قلب سالم (روحى با ایمان و با تقوى ) در محضر پروردگار حاضر شود.


مسلما منظور از آیه (سیصلى نارا ذات لهب ) آتش دوزخ است ، ولى بعضى احتمال داده اند که آتش دنیا را نیز شامل شود.


در روایات آمده است که:

بعد از جنگ (بدر) و شکست سختى که نصیب مشرکان قریش شد، ابولهب که شخصا در میدان جنگ شرکت نکرده بود پس از بازگشت ابوسفیان ماجرا را از او پرسید.

ابوسفیان چگونگى شکست و درهم کوبیده شدن لشگر قریش را براى او شرح داد، سپس افزود:

به خدا سوگـند ما در این جنگ سوارانى را دیدیم در میان آسمان و زمین که به یارى محمد آمده بودند!

در اینجا (ابورافع ) یکى از غلامان عباس مى گوید:

من در آنجا نشسته بودم ، دستم را بلند کردم و گفتم :

آنها فرشتگان آسمان بودند.

ابولهب سخت برآشفت و سیلى محکمى بر صورت من زد، و مرا بلند کرده بر زمین کوبید، و از سوز دل خود پـیوسته مرا کتک مى زد.

در اینجا همسر عباس (ام الفضل ) حاضر بود چوبى برداشت و محکم بر سر ابولهب کوبید، و گفت :

این مرد ضعیف را تنها گیر آورده اى !

سر ابولهب شکست و خون جارى شد، و بعد از هفت روز بدنش عفونت کرد و دانه هائى همچون (طاعون ) بر پوست تنش ‍ ظاهر شد، و با همان بیمارى از دنیا رفت .

عفونت بدن او به حدى بود که جمعیت جراءت نمى کردند نزدیک او شوند، او را به بیرون مکه بردند، و از دور آب بر او ریختند، و سپس سنگ بر او پرتاب کردند تا بدنش زیر سنگ و خاک پنهان شد!.


در آیه بعد به وضع همسرش (ام جمیل ) پرداخته ، مى فرماید:

همسر او نیز وارد آتش سوزان جهنم مى شود، در حالى که هیزم به دوش مى کشد (و امرأته حمالة الحطب ).

و در حالى که در گـردنش طناب یا گـردنبندى از لیف خرما است ! (فى جیدها حبل من مسد).


در اینکه همسر ابولهب که خواهر ابوسفیان و عمه (معاویه ) بود در عداوتها و کارشکنیهاى شوهرش بر ضد اسلام شرکت داشت حرفى نیست ، اما در اینکه قرآن چرا او را حمالة الحطب (زنى که هیزم بر دوش مى کشد) توصیف کرده تفسیرهاى متعددى ذکر کرده اند.

بعضى گـفته اند:

این به خاطر آن است که بوته هاى خار را بر دوش مى کشید، و بر سر راه پیغمبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) مى ریخت تا پاهاى مبارکش آزرده شود.

و بعضى گـفته اند:

این تعبیر کنایه از سخن چینى و نمامى او است ، همانگونه که در ادبیات فارسى نیز همین تعبیر در مورد سخن چینى آمده است که مى گویند: میان دو کس جنگ چـون آتش است سخن چـین بدبخت هیزمکش است !

بعضى نیز:

آن را کنایه از شدت بخل او مى دانند که با آن همه ثروت حاضر نبود کمکى به نیازمندان کند به همین دلیل تشبیه به هیزمکش فقیر شده است .

بعضى نیز مى گویند:

او در قیامت بار گناهان گروه زیادى را بر دوش مى کشد.

از میان این معانى معنى اول از همه مناسب تر است ، هر چند جمع میان آنها نیز بعید نیست .


جید ( بر وزن دید) به معنى گردن است ، و جمع آن (اجیاد) مى باشد، بعضى از ارباب لغت معتقدند که :

(جید) و (عنق) و (رقبه) هر سه معنى مشابهى دارند، با این تفاوت که (جید) به قسمت بالاى سینه گفته مى شود، و (عنق ) به پشت گردن یا همه گردن و (رقبه ) به گردن گفته مى شود، و گاه به یک انسان نیز مى گویند مانند (فک رقبة ) یعنى آزاد کردن انسان .

مسد (بر وزن حسد) به معنى طنابى است که از الیاف بافته شده .

بعضى گـفته اند:

(مسد) طنابى است که در جهنم بر گردن او مى نهند که خشونت الیاف را دارد، و حرارت آتش و سنـگـینى آهن را!

بعضى نیز گفته اند:

از آنجا که زنان اشرافى شخصیت خود را در زینت آلات مخصوصا گردن بندهاى پر قیمت میدانند، خداوند در قیامت براى تحقیر این زن خودخواه اشرافى گردنبندى از لیف خرما در گردن او مى افکند و یا اصلا کنایه از تحقیر او است .

بعضى نیز گـفته اند:

علت این تعبیر آن است که ام جمیل گـردنبند جواهر نشان پر قیمتى داشت ، و سوگند یاد کرده بود که آن را در راه دشمنى پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) خرج کند، لذا به کیفر این کار خداوند چنین عذابى را براى او مقرر داشته .


نکته ها :

1 - باز هم نشانه دیگرى از اعجاز قرآن

مى دانیم این آیات در مکه نازل شد، و قرآن با قاطعیت خبر داد که ابولهب و همسرش در آتش دوزخ خواهند بود، یعنى هرگز ایمان نمى آورند، و سرانجام چنین شد!

بسیارى از مشرکان مکه واقعا ایمان آوردند، و بعضى ظاهرا، اما از کسانى که نه در واقع و نه در ظاهر ایمان نیاوردند این دو نفر بودند، و این یکى از اخبار غیبى قرآن مجید است.

و قرآن از اینگونه اخبار در آیات دیگر نیز دارد که فصلى را در اعجاز قرآن تحت عنوان خبرهاى غیبى قرآن به خود اختصاص داده ، و ما در ذیل هر یک از این آیات بحث مناسب را داشته ایم .


2 - پاسخ به یک سؤ ال

در اینجا سؤ الى مطرح است و آن اینکه با این پیشگوئى قرآن مجید دیگر ممکن نبوده است ابولهب و همسرش ایمان بیاورند، و الا این خبر کذب و دروغ مى شد.

این سؤ ال مانند سؤ ال معروفى است که درباره مسأله علم خدا در بحث جبر مطرح شده ، و آن اینکه مى دانیم خداوندى که از ازل عالم به همه چیز بوده ، معصیت گنهکاران و اطاعت مطیعان را نیز مى دانسته است ، بنا بر این اگـر گـنهکار گـناه نکند علم خدا جهل شود!

پـاسخ این سؤ ال را دانشمندان و فلاسفه اسلامى از قدیم داده اند و آن اینکه خداوند مى داند که هر کس با استفاده از اختیار و آزادیش چه کارى را انجام مى دهد، مثلا در آیات مورد بحث خداوند از آغاز مى دانسته است که ابولهب و همسرش با میل و اراده خود هرگز ایمان نمى آورند نه از طریق اجبار و الزام .

و به تعبیر دیگر عنصر آزادى اراده و اختیار نیز جزء معلوم خداوند بوده ، او مى دانسته است که بندگان با صفت اختیار، و با اراده خویش چه عملى را انجام مى دهند.

مسلما چنین علمى ، و خبر دادن از چنان آینده اى تاءکیدى است بر مساءله اختیار، نه دلیلى بر اجبار (دقت کنید).


3 - همیشه نزدیکان بى بصر دورند!

این سوره بار دیـگـر این حقیقت را تأکید مى کند که خویشاوندى در صورتى که با پیوند مکتبى همراه نباشد کمترین ارزشى ندارد، و مردان خدا در برابر منحرفان و جباران و گردنکشان هیچگونه انعطافى نشان نمى دادند هر چند نزدیکترین بستگان آنها بودند.

با اینکه ابولهب عموى پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) بود و از نزدیکترین نزدیکانش محسوب مى شد وقتى خط مکتبى و اعتقادى و عملى خود را از او جدا کرد همچون سایر منحرفان و گمراهان زیر شدیدترین رگبارهاى توبیخ و سرزنش ‍ قرار گرفت ، و به عکس افراد دور افتاده اى بودند که نه تنها از بستگان پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) محسوب نمى شدند، بلکه از نـژاد او و اهل زبان او هم نبودند، ولى بر اثر پیوند فکرى و اعتقادى و عملى آنقدر نزدیک شدند که طبق حدیث معروف سلمان منا اهل البیت : (سلمان از خانواده ما است ) گوئى جزء خاندان پیغمبر شدند.


درست است که آیات این سوره تنها از ابولهب و همسرش سخن مى گوید، ولى پیدا است که آنها را به خاطر صفاتشان اینچنین مورد نکوهش قرار مى دهد، بنا بر این هر فرد یا گروهى داراى همان اوصاف باشند سرنوشتى شبیه آنها دارند.


خداوندا! قلب ما را از هر گونه لجاجت و عناد پاک کن .

پـروردگـارا! ما همه از عاقبت کار بیمناکیم ، تو ما را امنیت و آرامش بخش و اجعل عاقبة امرنا خیرا.

بار الها! ما مى دانیم در آن دادگـاه بزرگ نه مال و ثروت و نه رابطه خویشاوندى سودى نمى بخشد تنها لطف تو کارساز است ما را مشمول الطاف فرما.

آمین یا رب العالمین


منبع:

تفسیر نمونه

آشنایی مختصر با امام جعفر (ع)

سه شنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۳۲ ق.ظ

خلاصه ای از خصوصیات امام جعفر صادق (ع)


تولد : آن حضرت هنگام طلوع سپیده صبح ، روز جمعه یا دوشنبه ، هفدهم ربیع الاوّل یا اوّل رجب ، سال 80 یا 83 هجرى قمرى در مدینه منوّره دیده به جهان گشود.


نام : جعفر صلوات اللّه و سلامه علیه .


کنیه : ابو عبداللّه ، ابو اسماعیل ، ابو موسى ، ابو اسحاق .


لقب : صادق ، صابر، فاضل ، طاهر، شیخ ، صادق آل محمّد، باقى ، منجى ، کامل ، کافل ، عالم و ... .

لقبهاى یاد شده هر کدام ، نمایشگر ظهور و تجلى بیشتر این صفات و کمالات در وجود مبارک این پـیشواى عظیم الشأن در زندگى فردى و برخوردهاى اجتماعى آن حضرت است وگرنه امام صادق (ع ) و دیگر امامان معصوم مظهر همه ارزشها و متصف و ملقب به همه لقبهاى نیک هستند.

از بعضى روایات استفاده مى شود که لقب (صادق ) رارسول خدا(ص )به پـیشواى ششم داده است .

ابوحمزه ثمالى از امام سجاد،از پدرانش از رسول خدا(ص ) نقل مى کند که فرمود:

زمانى که پسرم جعفربن محمّدبن على بن حسین بن على بن ابى طالب متولد شد، او را (صادق ) بنامید؛ زیرا در میان فرزندانش همنامى براى او خواهد بود که بدون شایستگى ادعاى امامت خواهد کرد - برادر امام عسکری (ع) - و کذّاب نامیده مى شود.


پدر : امام محمّد باقر علیه السلام .


مادر : فاطمه ، معروف به امّ فروه - دختر قاسم بن محمّد بن ابى بکر - مى باشد.

وى ، زنى عالم ، فاضل و باکمال بود. مسعودى در باره او مى نویسد:

او از پـرهیزکارترین بانوان زمان خود بود و احادیث فراوانى از على بن حسین روایت کرده است.

امام صادق (ع ) در باره او فرموده است :

(کانَتْ اُمّى مِمَّنْ آمَنَتْ وَاتَّقَتْ وَ اَحْسَنَتْ وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُحسِنینَ.)(6)

مادرم از زنان مؤ من ، باتقوا و نیکوکار بود و خدا نیکوکاران را دوست مى دارد.


سیماى امام (ع ) :

پـیشواى ششم ، سیمایى ملکوتى ، نورانى وجذّاب داشت و نگاه به چهره اش بیننده را به یاد چهره ملکوتى پیامبران مى انداخت.

عمرو بن ابى مقدام مى گوید:

هر زمان به چهره جعفربن محمّد مى نگریستم ، یقین پیدا مى کردم که او از دودمان پیامبران است.

حضرتش از نظر شمایل جسمانى مردى معتدل و متوسط القامه ، زیبا روى و خوش سیما و داراى موى مشکى و مجعّد بود و میان استخوان بینى اش کمى برجستگى داشت . در قسمت بالاى پیشانى اش خالى از مو و برگـونه اش خالى مشکین و در بدنش چـند خال سرخ وجود داشت و نازک پوست بود.


نقش انگشتر : حضرت داراى چهار انگشتر بود، که نقش هر کدام به ترتیب عبارتند از: (اللّهُ وَلیّی وَ عِصْمَتى مِنْ خَلْقِهِ) ، (اللّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْىءٍ) ، (أنْتَ ثِقَتى فَاعْصِمْنى مِنْ خَلْقِکَ) ، (ما شاءَاللّهُ لا قُوَّةَ إ لاّ باللّهِ).


دربان : مفضّل بن عمر است ، و نیز بعضى محمّد بن سنان را گفته اند.


مدّت امامت : حضرت در سنین 34 سالگى ، روز دوشنبه ، هفتم ذى الحجّه یا ربیع الا وّل ، در سال 114 هجرى ، پس از شهادت پدر بزرگوارش به منصب امامت و خلافت رسید و حدود 34 سال امامت و هدایت جامعه اسلامى را بر عهده داشت .


برجسته ترین فعالیت : هنگامى که امام جعفر صادق علیه السلام به منصب امامت نایل آمد، در موقعیّت حسّاسى قرار گرفته بود، چون دولت بنى العبّاس تازه روى کار آمده بود و تنها تلاش آن ها استحکام و ثبات پایه هاى حکومت خود بود؛ و ناچار بودند که افکار عموم ، مخصوصا سادات بنى الزّهراء را به خود جلب و جذب نمایند.

بر همین اساس امام علیه السلام از موقعیّت موجود زمان ، به نحو أحسن استفاده نموده و با تشکیل جلسات مختلف در رشته هاى گوناگون علوم و فنون ، ابعاد مختلف اسلام و معارف الهى را تبیین و تشریح نمود.

طبق گفته مورّخین و محدّثین : بیش از دوازده هزار شاگرد از اقشار مختلف در جلسات درس و محاضرات آن حضرت شرکت نموده و در علوم و فنون مختلف از دریاى بى کران علوم حضرتش بهره مى گرفتند.

و چهارصد جلد کتاب از جواب ها و مطالب آن حضرت نوشته شده است ، که به عنوان اصول (أربعمائة ) معروف مى باشد.

و بر همین اساس ، تشیّع به عنوان مذهب جعفرى معروف گردید.

رهبران و پیشوایان مذاهب چهارگانه اهل سنّت - مستقیم یا غیر مستقیم - از شاگردان امام جعفر صادق علیه السلام بوده اند.


مدت عمر : آن حضرت مدّت 15 سال و اندى ، هم زمان با جدّ بزرگوارش ، امام زین العابدین علیه السلام ؛ و مدّت 19 سال پس از آن ، با پدر گرامیشان ‍ حضرت باقرالعلوم علیه السلام ؛ و سپس مدّت 34 سال امامت و زعامت جامعه اسلامى را بر عهده داشت ، که روى هم عمر پربرکت آن حضرت را 68 سال گفته اند.


شهادت : بنابر مشهور، آن حضرت ، روز دوشنبه 25 شوّال ، سال 148 هجرى قمرى ، در شهر مدینه منوّره دیده از جهان فرو بست ؛ و به لقاء اللّه ملحق گردید.


محلّ دفن : پیکر مقدّس آن حضرت ، در مدینه منوّره ، در قبرستان بقیع ، در جوار مرقد شریف و مطهّر عمو و جدّ و پدر بزرگوارش به خاک سپرده شد.


تعداد فرزندان : تعداد شش فرزند پسر و چهار دختر براى آن حضرت گفته اند.


خلفاء هم عصر امامت آن حضرت : پنج نفر از طایفه بنى امیّه به نام هاى : هشام بن عبدالملک ، ولید بن یزید بن عبدالملک ، یزید بن ولید بن عبدالملک ، ابراهیم بن ولید، مروان حمار مى باشند؛ و هچنین دو نفر از بنى العبّاس به نام : سفّاح و منصور دوانیقى عبّاسى بوده اند.


نماز آن حضرت : چهار رکعت است ، که در هر رکعت پس از قرائت سوره حمد ، صد مرتبه (سبحان اللّه و الحمد للّه و لا إله الّا اللّه و اللّه أکبر) خوانده مى شود.

و بعد از آن که سلام نماز پایان یافت ، تسبیحات حضرت فاطمه زهراء علیها السلام گفته مى شود؛ و سپس حوایج مشروعه خویش را از خداوند متعال درخواست مى نمائیم ، که ان شاءاللّه برآورده خواهد شد.


برگرفته از:

چهل داستان و چهل حدیث از امام جعفر صادق (ع )

مؤ لف : عبداللّه صالحى

و

تاریخ اسلام در عصر امامت امام صادق و امام کاظم (ع)

علی رفیعی

با اندکی تصرف

با شمشیر ، رو در روی هم !

دوشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۴، ۰۴:۲۵ ب.ظ

حضرت امام صادق (ع) از دسترنج خود، زندگیشان را اداره مى کردند.

زمانى که عیالمند شده بود، به خدمتکار خود (مصادف ) هزار دینار داد تا با آن تجارت کند. 

(مصادف ) با پول امام (ع ) کالایى خرید و همراه دیگر بازرگانان رهسپار مصر شد.

نزدیک مصر از کاروانى که از شهر باز مى گشتند از موقعیّت کالاى خود در مصر پرسیدند.

آنان گفتند:این کالا در مصر نایاب است .

بازرگـانان با یکدیـگر پیمان بسته ، سوگند یاد کردند که کالاى خود را به کمتر از یک دینار سود در هر دینار نفروشند.

 آنان کالاى خود را به فروش رسانده به مدینه بازگشتند.

(مصادف ) خدمت امام (ع ) رسید و در حالى که دو کیسه هر کدام حاوى هزار دینار، همراه خود داشت.

عرض کرد: فدایت شوم ، این سرمایه ؛ و این هم سود آن !

امام (ع ) فرمود: این سود بسیار زیاد است ؛ چه کردید که این همه سود بردید!؟

(مصادف ) داستان را تعریف کرد.

 امام (ع ) با ناراحتى فرمود:

سبحان اللّه ! سوگند مى خورید که بر مسلمانان اجحاف کنید؟!

و براى یک دینار، یک دینار سود بـگـیرید!؟

سـپـس یکى از دو کیسه را برداشت و فرمود:

این سرمایه ما ، و ما نیازى به این سود نداریم!!

و افزود:

اى مصادف ! باشمشیر، رو در روى یکدیگر قرار گرفتن آسانتر است از به دست آوردن روزى حلال !!


منبع:

تاریخ اسلام در عصر امامت امام صادق و امام کاظم (ع)

علی رفیعی

قسم به قلم

شنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۴۹ ق.ظ

ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ (1) سوره قلم -

ن ؛ سوگند به قلم و آنچه را با قلم مى نویسند!

چه سوگند عجیبى ؟

در واقع آنچه به آن در اینجا سوگند یاد شده است ظاهرا موضوع کوچکى است : یک قطعه نى ، و یا چیزى شبیه به آن ، و کمى ماده سیاه رنگ ، و سپس سطورى که بر صفحه کاغذ ناچیز رقم زده مى شود.

اما در واقع این همان چیزى است که سرچشمه پیدایش تمام تمدنهاى انسانى ، و پیشرفت و تکامل علوم ، و بیدارى اندیشه ها و افکار، و شکل گـرفتن مذهبها، و سرچشمه هدایت و آگاهى بشر است ، تا آنجا که دوران زندگى بشر را به دو دوران تقسیم مى کند: (دوران تاریخ ) و (دوران قبل از تاریخ ).

دوران تاریخ بشر از زمانى شروع مى شود که خط اختراع شد، و انسان توانست ماجراى زندگى خود را بر صفحات نقش کند، و یا به تعبیر دیگر دورانى است که انسان دست به قلم گردید، و از او (ما یسطرون ) یادگار ماند.

عظمت این سوگـند هنگامى آشکارتر مى شود که توجه داشته باشیم آن روزى که این آیات نازل گشت ، نویسنده و ارباب قلمى در آن محیط وجود نداشت ، و اگر کسانى مختصر سواد خواندن و نوشتن را داشتند تعداد آنها در کل سرزمین مکه که مرکز عبادى و سیاسى و اقتصادى حجاز بود به بیست نفر نمى رسید، آرى سوگند به قلم یاد کردن در چنین محیطى عظمت خاصى دارد.

و جالب اینکه :

در نخستین آیاتى که در (جبل النور) و غار (حرا) بر قلب پاک پـیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) نازل شد نیز به مقام والاى قلم اشاره شده ، آنجا که مى فرماید:

اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ (1) خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ (2) اقْرَأْ وَرَبُّکَ الْأَکْرَمُ (3) الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ (4) عَلَّمَ الْإِنْسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ (5) سوره علق -

(بخوان به نام پروردگارت که مخلوقات را آفرید، و انسان را از خون بسته اى ایجاد کرد، بخوان به نام پروردگار بزرگت ، هم او که انسان را به وسیله قلم تعلیم داد، و آنچه را نمى دانست به او آموخت )


و از همه جالبتر اینکه : همه این سخنان از زبان کسى تراوش مى کند که خودش درس نخوانده بود، و هرگـز به مکتب نرفت و خط ننوشت ، و این هم دلیل بر آن است که چیزى جز وحى آسمانى نیست .

...


نقش قلم در حیات انسانها

از مهمترین رویدادهاى زندگى بشر پیدایش خط، و راه افتادن قلم بر صفحه کاغذها یا سنگها بود.

گـردش نیش قلم بر صفحه کاغذ، سرنوشت بشر را رقم مى زند، لذا پیروزى و شکست جوامع انسانى به نوک قلمها بسته است .

قلم حافظ علوم و دانشها، پـاسدار افکار اندیشمندان ، حلقه اتصال فکرى علما، و پل ارتباطى گذشته و آینده بشر است ، و حتى ارتباط آسمان و زمین نیز از طریق لوح و قلم حاصل شده است !

قلم انسانهائى را که جدا از هم ، از نظر زمان و مکان ، زندگى مى کنند پیوند مى دهد، گـوئى همه متفکران بشر را در تمام طول تاریخ ، و در تمام صفحه روى زمین در یک کتابخانه بزرگ جمع مى بینى !

قلم رازدار بشر، و خزانه دار علوم ، و جمع آورى کننده تجربیات قرون و اعصار است ، و اگـر قرآن به آن سوگـند یاد مى کند به همین دلیل است زیرا همیشه سوگند به یک امر بسیار عظیم و پرارزش یاد مى شود.

و البته قلم وسیله اى است براى (ما یسطرون ) و نوشته ها که قرآن به هر دو سوگـند یاد کرده است ، هم به (ابزار) و هم به (محصول ) ابزار.


اولین مخلوق عالم:

1 - در بعضى از روایات آمده است که (ان اول ما خلق الله القلم ) (نخستین چیزى را که خدا آفرید قلم بود)

این حدیث را محدثان شیعه از امام صادق (علیه السلام ) نقل کرده اند و در کتب اهل سنت به عنوان یک خبر معروف نیز آمده است .

2 - و در حدیث دیـگـرى آمده است : اول ما خلق الله تعالى جوهرة ) (نخستین چیزى را که خدا آفرید گوهرى بود)

3 - و در بعضى از اخبار نیز آمده است : (ان اول ما خلق الله العقل ) (نخستین چیزى را که خدا آفرید عقل و خرد بود).

توجه به پـیوند ویـژه اى که در میان (گـوهر) و (قلم ) و (عقل ) است مفهوم (اول بودن ) همه آنها را روشن مى کند.


در ذیل حدیثى که در بالا از امام صادق (علیه السلام ) نقل کردیم آمده است که خداوند بعد از آفرینش قلم به او فرمود: بنویس ! و او آنچه را بوده و خواهد بود تا روز قیامت نوشت !

گرچه قلم در این روایت اشاره به قلم تقدیر و قضا و قدر است ، ولى هر چه هست نقش قلم را در سرنوشت بشر و مقدرات او روشن مى سازد.


پـیشوایان اسلام در احادیث متعددى به یاران خود تاءکید مى کردند که به حافظه خود قناعت نکنند، و احادیث اسلامى و علوم الهى را به رشته تحریر درآورند، و براى آیندگان به یادگار بگذارند.


بعضى از دانشمندان گفته اند: البیان بیانان : بیان اللسان ، و بیان البنان و بیان اللسان تدرسه الاعوام ، و بیان الاقلام باق على مر الایام !

(بیان دو گـونه است : بیان زبان ، و بیان قلم ، بیان زبان با گذشت زمان کهنه مى شود و از بین مى رود، ولى بیان قلمها تا ابد باقى است )!

و نیز گـفته اند: (ان قوام امور الدین و الدنیا بشیئین القلم و السیف و السیف تحت القلم : (پـایه امور دین و دنیا بر دو چیز است : (قلم ) و (شمشیر) و شمشیر زیر پوشش قلم قرار دارد)!


همین معنى را بعضى از شعراى عرب چنین به نظم آورده :

کذا قضى الله للاقلام مذ بریت

ان السیوف لها مذ ارهفت خدم !

(خداوند اینـگـونه براى قلم از آن روز که تراشیده شد ، مقدر کرده است که شمشیرهاى تیز خدمتـگـزار آن باشند)! (این تعبیر اشاره لطیفى است به تراشیدن قلم به وسیله چاقو و قرار گرفتن تیغهاى تیز در خدمت قلم از آغاز کار).


شاعر دیگرى با استناد به آیات مورد بحث در این زمینه مى گوید:

اذا اقسم الابطال یوما بسیفهم

و عدوه مما یجلب المجد و الکرم


کفى قلم الکتاب فخرا و رفعة

مدى الدهر ان الله اقسم بالقلم !

(آن روز که جنگجویان قهرمان به شمشیرهاى خود سوگند یاد کنند. و آن را اسباب بزرگى و افتخار بشمرند. براى قلم نویسندگـان همین افتخار و سربلندى در تمام دوران جهان بس که خداوند سوگند به قلم یاد کرده است (و نه به شمشیر)


و راستى چـنین است چـرا که پیروزیهاى نظامى اگر از ناحیه فرهنگ نیرومندى تضمین نـگـردد هرگز پایدار نخواهد بود، مغولها در تاریخ ایران بزرگترین پیروزى را کسب کردند ولى چـون ملت بى فرهنـگـى بودند به زودى در فرهنـگ اسلام و ایران حل شدند و مسیر خود را تغییر دادند.


گرچه این بحث بسیار دامنه دار است ولى براى اینکه از روش تفسیرى خارج نشویم سخن را با حدیث بسیار پرمعنائى از پیغمبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) در این زمینه پایان مى دهیم :

ثلاث تخرق الحجب ، و تنتهى الى ما بین یدى الله : صریر اقلام العلماء، و وطى اقدام المجاهدین ، و صوت مغازل المحصنات : (سه صدا است که حجابها را پاره مى کند و به پیشگاه با عظمت خدا مى رسد: صداى گردش قلمهاى دانشمندان به هنگام نوشتن ، و صداى قدمهاى مجاهدان در میدان جهاد، و صداى چرخ نخریسى زنان پاکدامن )!


البته تمام آنچه گفته شد درباره قلمهائى است که در مسیر حق و عدالت ، و در صراط مستقیم ، گردش مى کند، اما قلمهاى مسموم و گمراه کننده بزرگترین بلا، و عظیمترین خطر براى جوامع انسانى محسوب مى شود.


منبع:

تفسیر نمونه

دلّال

جمعه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۴، ۰۵:۰۷ ب.ظ

حضرت سلیمان ( على نبینا و آله و علیه السلام ) عرض کرد:

خدایا تو مرا بر جن و انس و وحوش و طیور وملائکه و دیوها مسلّط کردى ، ولى یک خواهشى از تو دارم و آن اینکه اجازه دهى بر شیطان هم مسلّط شوم و او را زندانى و حبس کنم و به غل و زنجیرش بکشم که این قدر مردم را به گناه و معصیت نیندازد.

خطاب رسید: اى سلیمان مصلحت نیست .

عرض کرد: خدایا وجود این معلون براى چه خوبست ؟!

ندا آمد: اگر شیطان نباشد کارهاى مردم معوق و معطل مى ماند، عقب مى افتد، کار مردم پیش نمى رود...

عرض کرد: خدایا من میل دارم این ملعون را چند روزى حبس کنم .

خطاب رسید: حالا که اصرار دارى ؛ بسم اللّه ، او را بگیر.

حضرت سلیمان فرستاد او را آوردند، غل و زنجیر کردند و به زندان انداختند.

حضرت کارش زنبیل بافى بود، زنبیل درست مى کرد و مى برد بازار مى فروخت و از این راه نان خود را در مى آورد.

یک روز زنبیل درست کرد و به نوکرها داد که ببرند بازار بفروشند و قدرى آرد جو با پولش بخرند تا نان بپزد و تناول کند. (در حالى که در خبر است که هر روز چهار هزار شتر و پنجهزار گاو و شش هزار گوسفند در آشپزخانه حضرتش طبخ مى شد، با وجود این خودش زنبیل بافى مى کرد و نان مى خورد).

خدمتگذاران دیدند، بازارها بسته شده ، خبر آوردند: آقا بازارها بسته است ، فرمود: مگر چه شده ؟! براى چه بسته است ؟! گفتند: نمى دانیم ، زنبیل ها ماند، و حضرت آن روز را با آب افطار کرد.

روز بعد غلامان را فرستاد زنبیل ها را به بازار ببرند و بفروشند. باز خبر آوردند که بازارها بسته و مردم به قبرستانها رفته و مشغول گریه و زارى هستند و تهیه سفر آخرت را مى بینند.

خدایا! چه شده مردم چرا دل به کاسبى نمى دهند؟!

خطاب رسید: اى سلیمان! تو دلال بازار را گرفتى و زندان کردى ، نگفتم : مصلحت نیست شیطان را زندانى کنى ؟

سلیمان دستور داد، شیطان را آزاد کردند، فردا که شد، دید مردم صبح زود به در مغازه هایشان رفته اند و مشغول کسب و کار شده اند.

پس (اگر شیطان نباشد امورات دنیا نظم نمى گیرد، قدرت پروردگار را مشاهده مى کنى ، از همین دشمن هم جهت نظم امور استفاده کرده ) چناچه شاعرى مى گوید:

اگر نیک و بدى دیدى مزن دم

که هم ابلیس مى باید هم آدم


منبع:

داستانهاى سوره حمد

على میرخلف زاده

یکی از ناشایست هایی که در جامعه ما زیاد مشاهده می شود، فحش و ناسزا و بد زبانی هایی ست که بر زبان خرد و کلان و زن و مرد ما جا خوش کرده و انگار قصد رفتن هم ندارد.

امری که در مثل ورزشگاهها تشدید می شود و درمثل فضاهای مجازی به اوج خود می رسد!

در حالی که در متون دینی ما حتی در مقابل بیگانه و مخالفان دین هم چنین اجازه ای صادر نشده است تا برسد به خویش و همکیش!

در آیه قرآن می فرماید:


وَلَا تَسُبُّوا الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَیَسُبُّوا اللَّهَ عَدْوًا بِغَیْرِ عِلْمٍ کَذَلِکَ زَیَّنَّا لِکُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ فَیُنَبِّئُهُمْ بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ (108) انعام -

(معبود) کسانى را که غیر خدا را مى خوانند دشنام ندهید مبادا آنها (نیز) از روى ظلم و جهل خدا را دشنام دهند، این چنین براى هر امتى عملشان را زینت دادیم سپس بازگشت آنها به سوى پروردگارشان است و آنها را از آنچه عمل مى کردند آگاه مى سازد (و پاداش و کیفر مى دهد).


به طورى که از بعضى روایات استفاده مى شود جمعى از مؤمنان بر اثر ناراحتى شدید که از مسأله بت پرستى داشتند، گاهى بتهاى مشرکان را به باد ناسزا گرفته و به آنها دشنام مى دادند، قرآن صریحا از این موضوع ، نهى کرد و رعایت اصول ادب و عفت و نزاکت در بیان را، حتى در برابر خرافى ترین و بدترین ادیان ، لازم مى شمارد.

دلیل این موضوع ، روشن است ، زیرا با دشنام و ناسزا نمى توان کسى را از مسیر غلط باز داشت ، بلکه به عکس ، تعصب شدید آمیخته با جهالت که در اینگونه افراد است ، سبب مى شود که به اصطلاح روى دنده لجاجت افتاده ، در آئین باطل خود راسختر شوند، سهل است زبان به بدگوئى و توهین نسبت به ساحت قدس پروردگار بگشایند، زیرا هر گروه و ملتى نسبت به عقائد و اعمال خود، تعصب دارد همانطور که قرآن در جمله بعد میگوید ما این چنین براى هر جمعیتى عملشان را زینت دادیم (کذلک زینا لکل امة عملهم ).

و در پایان آیه بازگشت همه آنها به سوى خدا است ، و به آنها خبر مى دهد که چه اعمالى انجام داده اند (ثم الى ربهم مرجعهم فینبئهم بما کانوا یعملون).

...

و در روایات اسلامى نیز منطق قرآن در باره ترک دشنام به گمراهان و منحرفان ، تعقیب شده و پیشوایان بزرگ اسلام به مسلمانان دستور داده اند همیشه روى منطق و استدلال تکیه کنند و به حربه بى حاصل دشنام نسبت به معتقدات مخالفان ، متوسل نشوند.

در نهج البلاغه مى خوانیم که على (علیه السلام ) به جمعى از یارانش که پیروان معاویه را در ایام جنگ صفین دشنام مى دادند مى فرماید: انى اکره لکم ان تکونوا سبّابین و لکنکم لو وصفتم اعمالهم و ذکرتم حالهم کان اصوب فى القول و ابلغ فى العذر.

من خوش ندارم که شما فحّاش باشید، اگر شما به جاى دشنام ، اعمال آنها را برشمرید و حالات آنها را متذکر شوید (و روى اعمالشان تجزیه و تحلیل نمائید) به حق و راستى نزدیکتر است و براى اتمام حجت بهتر.

(در حالی که آنها دشنام و ناسزای به حضرت را جزء برنامه های همیشگی خودشان قرار داده بودند)

- تفسیر نمونه -

در مقدمه حدیث معروف توحید مفضل بن عمر چنین میخوانیم :

مفضل: من در کنار قبر پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) بودم و در عظمت مقام پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) اندیشه میکردم ، ناگهان دیدم ابن ابى العوجاء (مرد مادى معروف ) وارد شد و در گوشه اى نشست به طورى که سخنش را مى شنیدم ، هنگامى که دوستانش اطراف او جمع شدند شروع به سخنان کفر آمیزى کرد که نتیجه آن انکار نبوت محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) و از آن بالاتر انکار خداوند تبارک و تعالى بود، بسیار شیطنت آمیز و حساب شده بیان کرد.

من از شنیدن سخنان او سخت خشمگین و ناراحت شدم ، برخاستم و فریاد زدم اى دشمن خدا! راه الحاد پیش گرفتى ؟ و خداوندى که تو را در بهترین صورت آفرید انکار کردى ؟

(ابن ابى العوجاء) رو به من کرد و گفت : تو کیستى? اگر از دانشمندان علم کلامى دلیل بیاور تا از تو پیروى کنیم ، و اگر نیستى سخن مگو! و اگر از پیروان جعفر بن محمد صادق هستى او این چنین با ما سخن نمیگوید، و مانند برخورد تو برخورد نمیکند.

او از این بالاتر از ما شنیده است هرگز به ما فحش و ناسزا نگفته ، و در پاسخ ما راه خشونت و تعدى نپیموده ، او مرد برد بار عاقل هوشیار و متینى است ، که هرگز سبکسرى دامن گیرش نمیشود، او به خوبى به سخنان ما گوش فرا میدهد، حرفهاى ما را میشنود، و از دلائل ما آگاه میشود، هنگامى که تمام حرف خود را زدیم و گمان کردیم که ما بر او پیروز شدیم با متانت شروع به سخن میکند، با جمله هاى کوتاه و سخنانى فشرده تمام دلائل ما را پاسخ مى گوید، و بهانه هاى ما را قطع میکند، آنچنانکه قدرت بر پاسخ گفتن نداریم ، تو اگر از یاران او هستى اینچنین با ما سخن بگو - تفسیر نمونه ذیل آیه 27 سبأ -


صورت برزخی فحش

 عصر پیامبر(ص ) بود، عایشه در محضر آن حضرت بود، سه نفر یهودى پشت سر هم ، به پیش آمدند و به پیامبر(ص ) گفتند السام علیکم (سام به معنى مرگ است ، و معلوم شد که هر سه نفر یهودى ، توطئه کرده اند که با همین تعبیر سلام کنند، تا هم تحیت اسلامى را به مسخره گرفته باشند، و هم به جاى سلام ، مرگ را بر آن حضرت بفرستند).

پیامبر(ص ) در هر بار، در جواب آنها فرمود: علیکم : (بر شما باد).

عایشه نسبت به آن سه یهودى توطئه گر، خشمگین شد و در جواب آنها گفت :

علیکم السام و الغضب و اللعنة یا معشر الیهود، یا اخوة القردة و الخنازیر (مرگ و لعنت بر شما باد اى گروه یهود! و اى برادران میمونها و خوکها!).

رسول اکرم (ص ) به عایشه رو کرد و فرمود:

(اى عایشه ! اگر ناسزاگوئى ، به صورتى مجسم مى گردید، صورت زشتى داشت!

نرمش و مدارا بر هیچ چیز نهاده نشد، مگر اینکه آن چیز را زینت داد، و از هیچ چیز برداشته نشد، مگر اینکه آن چیز را زشت و نازیبا کرد).

عایشه : اى رسول خدا! آیا ندیدى که این یهودیان گفتند: السام علیکم : (مرگ و خشم بر شما)

پیامبر: مگر نشنیدى ، من هم در پاسخ آنها گفتم : علیکم : (بر خود شما)، بنابراین هرگاه مسلمانى به شما سلام کرد، بگوئید: سلام علیکم ، و اگر کافرى به شما سلام کرد، بگوئید: علیکم (بر تو باد).

- داستانهاى اصول کافى جلدهاى 1 و 2 . محمد محمدى اشتهاردى -


یکی از مصادیق بارز بدزبانی ها القاب زشتی ست که متأسفانه از سوی افراد به همدیگر حواله داده می شود. قرآن مجید در این خصوص می فرماید:

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا لَا یَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسَى أَنْ یَکُونُوا خَیْرًا مِنْهُمْ وَلَا نِسَاءٌ مِنْ نِسَاءٍ عَسَى أَنْ یَکُنَّ خَیْرًا مِنْهُنَّ وَلَا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ وَلَا تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِیمَانِ وَمَنْ لَمْ یَتُبْ فَأُولَئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ (11) حجرات -

اى کسانى که ایمان آورده اید! نباید گروهى از مردان شما گروه دیگر را استهزا کنند، شاید آنها از اینها بهتر باشند، و نه زنانى از زنان دیگر شاید آنان بهتر از اینان باشند، و یکدیگر را مورد طعن و عیبجوئى قرار ندهید، و با القاب زشت و ناپسند یاد نکنید، بسیار بد است که بر کسى بعد از ایمان نام کفر بگذارید، و آنها که توبه نکنند ظالم و ستمگرند.

بسیارى از افراد بى بند و بار در گـذشته و حال اصرار داشته و دارند که بر دیگران القاب زشتى بگذارند، و از این طریق آنها را تحقیر کنند، شخصیتشان را بکوبند، و یا احیانا از آنان انتقام گیرند، و یا اگر کسى در سابق کار بدى داشته سپس توبه کرده و کاملا پاک شده باز هم لقبى که بازگو کننده وضع سابق باشد بر او بگذارند.

اسلام صریحا از این عمل زشت نهى مى کند، و هر اسم و لقبى را که کوچکترین مفهوم نامطلوبى دارد و مایه تحقیر مسلمانى است ممنوع شمرده .

در حدیثى آمده است که روزى (صفیه ) دختر (حیى ابن اخطب ) (همان زن یهودى که بعد از ماجراى فتح خیبر مسلمان شد، و به همسرى پیغمبر اسلام (صلى الله علیه و آله ) در آمد) روزى خدمت پیامبر (صلى الله علیه و آله ) آمد در حالى که اشک مى ریخت ، پیامبر (صلى الله علیه و آله ) از ماجرا پرسید، گفت : عایشه مرا سرزنش مى کند و مى گوید: (اى یهودى زاده!) پیامبر (صلى الله علیه و آله ) فرمود: چرا نگفتى پدرم هارون است ، و عمویم موسى ، و همسرم محمد (صلى الله علیه و آله )؟

و در اینجا بود که این آیه نازل شد.

به همین جهت در پایان آیه مى افزاید: (بسیار بد است که بر کسى بعد از ایمان آوردن نام کفر بگذارند) (بئس الاسم الفسوق بعد الایمان ).

- تفسیر نمونه -

شخصى به نام (ابو محمد) از (کنیا) سؤالى درباره ظهور « مهدى منتظَر علیه السلام » از (رابطة العالم الاسلامى - زیر نظر افراطی ترین جناح های اسلامی یعنی وهابیون - ) پرسیده است. 

دبیر کل « رابطه » یعنى (محمد صالح القزاز) در پاسخى که براى او فرستاده ضمن تصریح به این که (ابن تیمیة ) موسس مذهب وهابیان نیز احادیث مربوط به ظهور مهدى (علیه السلام ) را پذیرفته ، متن رساله اى را که پنج تن از علماى معروف فعلى حجاز در این زمینه تهیه کرده اند براى او ارسال داشته است .

در این رساله پس از ذکر نام حضرت مهدى (علیه السلام ) و محل ظهور او ( یعنى مکه ) چنین مى خوانیم:


(... به هنگام ظهور فساد در جهان و انتشار کفر و ستم ، خداوند به وسیله او (مهدى (علیه السلام ) جهان را پر از عدل و داد مى کند همانگونه که از ظلم و ستم پر شده است

...

او آخرین (خلفاى راشدین دوازده گانه ) است که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) خبر از آنها در کتب (صحاح ) داده است .

احادیث مربوط به مهدى را بسیارى از صحابه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقل کرده اند از جمله :

عثمان ابن عفان ،

على ابن ابى طالب ،

طلحة ابن عبید اله ،

عبد الرحمن ابن عوف ،

قرة ابن اساس مزنى ،

عبد الله ابن حارث ،

ابو هریره ،

حذیفة ابن یمان ،

جابر ابن عبد الله ،

ابو امامه ،

جابر ابن ماجد،

عبد الله ابن عمر،

انس ابن مالک ،

عمران ابن حصین ،

و ام سلمه .

اینها بیست نفر از کسانى هستند که روایات مهدى را نقل کرده اند و غیر از آنها افراد زیاد دیگرى نیز وجود دارند.

سخنان فراوانى نیز از خود صحابه نقل شده که در آن بحث از ظهور مهدى (علیه السلام ) به میان آمده که آنها را نیز مى توان در ردیف روایات پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) قرار داد.

زیرا این مسئله از مسائلى نیست که با اجتهاد بتوان چیزى پیرامون آن گفت (بنابر این آنها نیز طبعا این مطلب را از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) شنیده اند).


سپس اضافه مى کند:

هم احادیث بالا که از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقل شده و هم شهادت و گواهى صحابه که در اینجا در حکم حدیث است در بسیارى از کتب معروف اسلامى و متون اصلى حدیث اعم از (سنن ) و (معاجم ) و (مسانید) آمده است از جمله:

سنن ابو داود،

سنن ترمذى ،

ابن ماجه ،

ابن عمرو الدانى ،

مسند احمد

مسند ابن یعلى ،

و بزاز،

و صحیح حاکم ،

و معاجم طبرانى (کبیر و متوسط)

و رویانى ،

و دارقطنى ،

و ابو نعیم در (اخبار المهدى )

و خطیب در تاریخ بغداد،

و ابن عساکر در تاریخ دمشق ،

و غیر اینها.


بعد می گوید:

بعضى از دانشمندان اسلامى در این زمینه کتابهاى مخصوصى تالیف کرده اند از جمله :

(ابو نعیم ) در (اخبار المهدى

(ابن حجر هیثمى ) در (القول المختصر فى علامات المهدى المنتظر

(شوکانى ) در (التوضیح فى تواتر ما جاء فى المنتظر و الدجال و المسیح

(ادریس عراقى مغربى ) در کتاب (المهدى

(ابو العباس ابن عبدالمؤمن المغربى ) در کتاب (الوهم المکنون فى الرد على ابن خلدون ).

و آخرین کسى که در این زمینه بحث مشروحى نگاشته مدیر دانشگاه اسلامى مدینه است که در چندین شماره در مجله دانشگاه مزبور بحث کرده است .


در ادامه بحث می نویسد:

عده اى از بزرگان و دانشمندان اسلام از قدیم و جدید نیز در نوشته هاى خود تصریح کرده اند که احادیث در زمینه مهدى در سر حد تواتر است (و به هیچ وجه قابل انکار نیست ) از جمله :

(السخاوى ) در کتاب (فتح المغیث )،

(محمد ابن احمد سفاوینى ) در (شرح العقیدة )،

(ابوالحسن الابرى ) در (مناقب الشافعى )،

(ابن تیمیه ) در کتاب فتاوایش ،

(سیوطى ) در (الحاوى )،

 (ادریس عراقى ) در تاءلیفى که در زمینه مهدى دارد،

(شوکانى ) در کتاب (التوضیح فى تواتر ما جاء فى المنتظر)...

(محمد جعفر کنانى ) در (نظم التناثر)،

(ابو العباس ابن عبد المؤ من ) در (الوهم المکنون ...)

در پایان بحث مى گوید:

تنها ( ابن خلدون ) است که خواسته احادیث مربوط به مهدى را با حدیث بى اساس و مجعولى که مى گوید: (لا مهدى الا عیسى ، مهدى جز عیسى نیست )، مورد ایراد قرار دهد، ولى بزرگان پیشوایان و دانشمندان اسلام گفتار او را رد کرده اند، به خصوص (ابن عبدالمؤمن ) که در گفتار او کتاب ویژه اى نوشته است که سى سال قبل در شرق و غرب انتشار یافته .

حفّاظ احادیث و بزرگان دانشمندان حدیث نیز تصریح کرده اند که احادیث مهدى (علیه السلام ) مشتمل بر احادیث (صحیح ) و (حسن ) است و مجموع آن متواتر مى باشد.

بنابر این اعتقاد به ظهور مهدى (بر هر مسلمانى ) واجب است ، و این جزء عقاید اهل سنت و جماعت محسوب مى شود و جز افراد نادان و بی خبر یا بدعتگذار آن را انکار نمى کنند!!

مدیر اداره مجمع فقهى اسلامى

محمد منتصر کنانى

منبع: تفسیر نمونه ذیل آیه 33 توبه -

باربی و نماز جمعه

سه شنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۲۶ ب.ظ

عروسک باربی رو وقتی کلاس سوم بودم شناختم...

دست و پاش ۹۰درجه کج و راست میشد و انگشتای ظریفی داشت..

و این برای من که عاشق چیزهای کوچولو و ظریف (مث خونه کوچیک،ماشین کوچیک) بودم رویا بود...

خونه یکی از دخترهای افه ای فامیل بودیم

که برای آب کردن دل من ، کمد باربی هاشو بهم نشون داد...

 باباش وقتی سفرهای دریایی میرفت یکی از اینا رو براش می آورد...

عید اون سال مامانم بعد از اصرار فراوان برام یکی از اونا رو با تمام وسایلش خرید....

اون سال من به تکلیف رسیده بودم و باربی من لباس درست و حسابی نداشت....

مامانم قاطیِ بازی کردن من میشد و میگفت آخه اینکه اینطوری نمیتونه بره بیرون...

و براش یه شلوار و چادر نماز و یه چادر مشکی دوخت با مقنعه....

فکر میکنید چی شد؟

زانوهای باربی ام شکست....

چون با من نماز میخوند و من وقت تشهد برای اینکه روی دو زانو بشینه زانوهاشو تا ته خم میکردم...

و طبعا یک باربی آمریکایی عادتی به دو زانو چهار زانو نشستن نداره و اصلا خمی زانوهاش تا این حد طراحی نشده....

من بعد از اون ۵ -۶ تا باربی دیگه خریدم و همشون بعد از دو روز زانو نداشتند...

داشتم فکر میکردم چقد تحت تاثیر این عروسک بودم؟

مامانم یه کاری کرد که من فک کنم بازیه

ناخناشو با هم کوتاه کردیم چون میرفت مدرسه

لاکاشو پاک کردیم...

موهاشو بافتیم

مث خودم چادر سرش کردم

و نماز جمعه هم میرفت...

مامانم خیلی ساده نذاشت من مث باربی بشم چون باربی مث من شد...


______________________________________________________________________________________________

______________________________________________________________________________________________

______________________________________________________________________________________________


یه طرح:



پیامبر گوشی

سه شنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۴، ۰۵:۴۷ ب.ظ

قابـــــل توجـــــــه بعضی از مسئولیــــــــن و بزرگــــــــــان !!


وَمِنْهُمُ الَّذِینَ یُؤْذُونَ النَّبِیَّ وَیَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَیْرٍ لَکُمْ یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَیُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِینَ وَرَحْمَةٌ لِلَّذِینَ آَمَنُوا مِنْکُمْ وَالَّذِینَ یُؤْذُونَ رَسُولَ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ (61) توبه -

براى آیه فوق شأن نزول هائى ذکر شده که بی شباهت به یکدیگر نیست ، از جمله اینکه گفته اند:

این آیه درباره گروهى از منافقان نازل شده ، که دور هم نشسته بودند و سخنان ناهنجار، درباره پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) مى گفتند، یکى از آنان گفت : این کار را نکنید، زیرا، مى ترسیم به گوش محمد (ص) برسد، و او به ما بد بگوید (و مردم را بر ضد ما بشوراند).

یکى از آنان که نامش (جلاس ) بود گفت : مهم نیست ، ما هر چه بخواهیم می گوئیم ، و اگر به گوش او رسید نزد وى مى رویم ، و انکار مى کنیم ، و او از ما مى پذیرد، زیرا محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) آدم خوش باور و دهن بینى است ، و هر کس هر چه بگوید قبول مى کند، در این هنگام آیه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت :


تفسیر :

در این آیه همانگونه که از مضمون آن استفاده مى شود سخن از فرد یا افرادى در میان است که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) را با گفته هاى خود آزار مى دادند و مى گفتند او انسان خوشباور، و دهن بینى است (و منهم الذین یؤذون النبى و یقولون هو اذن ).

(اذن ) در اصل به معنى گوش است ، ولى به اشخاصى که زیاد به حرف مردم گوش مى دهند، و به اصطلاح (گوشى ) هستند نیز این کلمه اطلاق مى شود.

آنها در حقیقت یکى از نقاط قوت پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) را که وجود آن در یک رهبر کاملا لازم است ، به عنوان نقطه ضعف نشان می دادند و از این واقعیت غافل بودند که یک رهبر محبوب ، باید نهایت لطف و محبت را نشان دهد، و حتى الامکان عذرهاى مردم را بپذیرد، و در مورد عیوب آنها پرده درى نکند (مگر در آنجا که این کار موجب سوء استفاده شود).


لذا قرآن بلافاصله اضافه مى کند که : (به آنها بگو اگر پیامبر گوش به سخنان شما فرا مى دهد، و عذرتان را مى پذیرد، و به گمان شما یک آدم گوشى است این به نفع شما است )! (قل اذن خیر لکم ).

زیرا از این طریق آبروى شما را حفظ کرده ، و شخصیت تان را خرد نمى کند ، عواطف شما را جریحه دار نمى سازد، و براى حفظ محبت و اتحاد و وحدت شما از این طریق کوشش مى کند، در حالى که اگر او فوراً پرده ها را بالا میزد، و دروغگویان را رسوا مى کرد، دردسر فراوانى براى شما فراهم مى آمد.

علاوه بر اینکه آبروى عده اى به سرعت از بین مى رفت ، راه بازگشت و توبه بر آنها بسته مى شد، و افراد آلوده اى که قابل هدایت بودند در صف بدکاران جاى مى گرفتند و از اطراف پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) دور مى شدند.

یک رهبر مهربان و دلسوز، و در عین حال پخته و دانا، باید همه چیز را بفهمد، ولى باید بسیارى از آنها را به روى خود نیاورد، تا آنها که شایسته تربیتند، تربیت شوند و از مکتب او فرار نکنند و اسرار مردم از پرده برون نیفتد.

...

سپس براى اینکه عیب جویان از این سخن سوء استفاده نکنند، و آنرا دستاویز قرار ندهند، چنین اضافه مى کند: (او به خدا و فرمانهاى او ایمان دارد، و به سخنان مؤ منان راستین گوش فرا میدهد، و آنرا مى پذیرد و به آن ترتیب اثر میدهد) (یؤمن بالله و یؤمن للمؤمنین ).

یعنى در واقع پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) دو گونه برنامه دارد:

یکى برنامه حفظ ظاهر و جلوگیرى از پرده درى ، و دیگرى در مرحله عمل ، در مرحله اول به سخنان همه گوش فرا میدهد، و ظاهرا انکار نمى کند ؛ ولى در مقام عمل تنها توجه او به فرمانهاى خدا و پیشنهادها و سخنان مؤمنان راستین است ، و یک رهبر واقع بین باید چنین باشد، و تاءمین منافع جامعه جز از این راه ممکن نیست.

لذا بلافاصله مى فرماید: (او رحمت براى مؤمنان شما است ) (و رحمة للذین آمنوا منکم ).

-

ممکن است در اینجا سؤ ال شود که در پاره اى از آیات قرآن مى خوانیم پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) (رحمة للعالمین ) است (انبیاء - 107).

ولى آیه مورد بحث مى گوید: رحمت براى مؤمنان است ، آیا آن عمومیت با این (تخصیص ) سازگار است ؟!

اما با توجه به یک نکته ، پاسخ این سؤ ال روشن مى شود، و آن اینکه : رحمت ، درجات و مراتب دارد که یکى از مراتب آن قابلیت و استعداد است ، و مرتبه دیگر فعلیت .

مثلا باران رحمت الهى است ، یعنى این قابلیت و شایستگى ، در تمام قطرات آن وجود دارد که منشاء خیر و برکت و نمو و حیات باشد، ولى مسلما ظهور و بروز آثار این (رحمت ) تنها در سرزمینهاى آماده و مستعد است ، بنابراین هم مى توانیم بگوئیم تمام قطرههاى باران ، رحمت است و هم صحیح است گفته شود این قطرات در سرزمینهاى مستعد و آماده ، مایه رحمت است ، جمله اول اشاره به مرحله اقتضا و قابلیت است ، و جمله دوم اشاره به مرحله وجود و فعلیت .

در مورد پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) او بالقوه براى همه جهانیان مایه رحمت است ، ولى بالفعل مخصوص مؤمنان مى باشد.

-

نکته دیگری که در اینجا باقى مى ماند این است که نباید آنها که پیامبر (ص) را با این سخنان خود ناراحت مى کنند و از او عیب جوئى مى نمایند، تصور کنند که بدون مجازات خواهند ماند.

درست است که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) در برابر آنها وظیفه اى دارد که با بزرگوارى و وسعت روح خود با آنان روبرو شود، و از رسوا ساختنشان خوددارى کند، ولى مفهوم این سخن چنین نیست که آنها در این اعمال خود بدون کیفر خواهند ماند.

لذا در پایان آیه مى فرماید: (آنها که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) را آزار مى رسانند عذابى دردناک دارند) (و الذین یؤذون رسول الله لهم عذاب الیم )


منبع:

تفسیر نمونه

یار غار

يكشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۴، ۰۷:۳۰ ب.ظ

إِلَّا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ کَفَرُوا ثَانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُمَا فِی الْغَارِ إِذْ یَقُولُ لِصَاحِبِهِ لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ وَأَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ کَلِمَةَ الَّذِینَ کَفَرُوا السُّفْلَى وَکَلِمَةُ اللَّهِ هِیَ الْعُلْیَا وَاللَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ (40) توبه -

اگر او را یارى نکنید خداوند (او را یارى خواهد کرد همانگونه که در مشکلترین ساعات او را تنها نگذارد) آن هنگام که کافران او را (از مکه ) بیرون کردند در حالى که دومین نفر بود (و یکنفر همراه او بیش نبود) در آن هنگام که آن دو در غار بودند و او به همسفر خود مى گفت غم مخور خدا با ماست ! در این موقع خداوند سکینه (و آرامش ) خود را بر او فرستاد و با لشکرهائى که مشاهده نمى کردید او را تقویت نمود و گفتار (و هدف ) کافران را پائین قرار داد (و آنها را با شکست مواجه ساخت ) و سخن خدا (و آئین او) بالا (و پیروز) است و خداوند عزیز و حکیم است.


خداوند پیامبرش را در حساسترین لحظات تنها نگذارد.

در آیات گذشته روى مسأله جهاد در برابر دشمن از چند راه تأکید شده بود، از جمله این که گمان نکنید اگر شما خود را از جهاد و یارى پیامبر کنار بکشید کار او و اسلام زمین مى ماند.

آیه مورد بحث این موضوع را تعقیب کرده ، مى گوید: (اگر او را یارى نکنید خدائى که در سختترین حالات و پیچیده ترین شرائط او را به شکل معجز آسائى یارى کرد قادر است باز از او حمایت کند) (الا تنصروه فقد نصره الله )

و آن زمانى بود که مشرکان مکه توطئه خطرناکى براى نابود کردن پیامبر چیده بودند و تصمیم نهائى پس از مقدمات مفصلى بر این قرار گرفت که عده زیادى شمشیر زن از قبائل مختلف عرب خانه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را شبانه در حلقه محاصره قرار دهند و صبحگاهان دسته جمعى به او حمله کنند و او را در بسترش از دم شمشیرها بگذرانند.

پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) که به فرمان خدا از این جریان آگاه شده بود آماده بیرون رفتن از مکه و هجرت به (مدینه ) شد، اما نخست براى این که کفار قریش به او دست نیابند به (غار ثور) که در جنوب مکه قرار داشت و در جهت مخالف جاده مدینه بود پناه برد در این سفر ابوبکر نیز همراه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بود.

دشمنان کوشش فراوانى براى یافتن پیامبر کردند ولى مایوس و نومید بازگشتند و پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) پس از سه شبانه روز توقف در غار و اطمینان از بازگشت دشمن ، شبانه از بیراهه به سوى مدینه حرکت کرد، و بعد از چندین شبانه روز سالم به مدینه رسید و فصل نوینى در تاریخ اسلام آغاز شد.


آیه فوق اشاره به یکى از حساسترین لحظات این سفر تاریخى کرده مى گوید (خداوند پیامبرش را یارى کرد، در آن هنگام که کافران او را بیرون کردند) (اذ اخرجه الذین کفروا).

البته قصد کفار بیرون کردن او از (مکه ) نبود، بلکه تصمیم به کشتن او داشتند، ولى چون نتیجه کارشان بیرون رفتن پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از مکه شد این نسبت به آنها داده شده است .

سپس مى گوید: این در حالى بود که او دومین نفر بود (ثانى اثنین ) اشاره به اینکه جز یک نفر همراه او نبود و این نهایت تنهائى او را در این سفر پر خطر نشان مى دهد و همسفر او ابوبکر بود.

(به هنگامى که دو نفر به غار، یعنى (غار ثور) پناه بردند) (اذ هما فى الغار).

در آن موقع ترس و وحشت ، یار و همسفر پیامبر را فرا گرفت و پیامبر او را دلدارى داد (و گفت : غم مخور خدا با ما است ) (اذ یقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا).

(در این هنگام خداوند روح آرامش و اطمینان را که در لحظات حساس و پر خطر بر پیامبرش نازل مى کرد بر او فرستاد) (فانزل الله سکینته علیه ).

(و او را با لشکرهائى که نمیتوانستید آنها را مشاهده کنید، یارى کرد) (و ایده بجنود لم تروها).

این نیروهاى غیبى ممکن است اشاره به فرشتگانى باشد که حافظ پیامبر در این سفر پر خوف و خطر بودند، و یا آنها که در میدان جنگ (بدر) و (حنین ) و مانند آن به یارى او شتافتند.

اشاره به اینکه توطئه هاى آنها در هم شکست ، آئین خرافیشان در هم پیچیده (و سرانجام برنامه و هدف و مکتب کفار را پائین قرار داد و برنامه و گفتار الهى در بالا قرار گرفت ) (و جعل کلمة الذین کفروا السفلى و کلمة الله هى العلیا)

چرا چنین نشود در حالى که (خداوند هم قادر است و هم حکیم و دانا)، با حکمتش راههاى پیروزى را به پیامبرش نشان مى دهد و با قدرتش او را یارى مى کند (و الله عزیز حکیم ).


داستان یار غار

ماجراى مصاحبت (ابوبکر) با پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در این سفر و اشارات سر بسته اى که در آیه فوق به این موضوع شده در میان مفسران شیعه و اهل تسنن بحثهاى مختلفى برانگیخته است .

بعضى راه افراط را پوئیده اند و بعضى راه تفریط را.

(فخر رازى ) در تفسیر خود با تعصب خاصى کوشش کرده که دوازده فضیلت ! براى (ابوبکر) از آیه فوق استنباط کند و براى تکثیر عدد، آسمان و ریسمان را به هم بافته ، به طورى که پرداختن به شرح آن شاید مصداق اتلاف وقت باشد.

بعضى دیگر نیز اصرار دارند که مذمتهاى متعددى از آیه استفاده مى شود.

نخست باید دید که آیا کلمه (صاحب ) دلیل بر فضیلت است ؟ ظاهرا چنین نیست زیرا از نظر لغت (صاحب ) به معنى (همنشین ) و (همسفر) به طور مطلق است ، اعم از اینکه این همنشین و همسفر شخص خوبى باشد یا بدى ، چنانکه در آیه 37 سوره (کهف ) در داستان آن دو نفر که یکى با ایمان و خداپرست و دیگرى بى ایمان و مشرک بود مى خوانیم : قال له صاحبه و هو یحاوره ا کفرت بالذى خلقک من تراب : (رفیقش به او گفت : آیا به خدائى که تو را از خاک آفریده کافر شدى

بعضى نیز اصرار دارند که ضمیر (علیه ) در جمله (فانزل الله سکینته علیه ) به (ابوبکر) باز مى گردد، زیرا پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نیاز به سکینه و آرامش نداشت ، بنابراین نزول سکینه و آرامش براى همسفر او (ابوبکر) بود.

در حالى که با توجه به جمله بعد که مى گوید: (و ایده بجنود لم تروها): (او را با لشکرى نامرئى یارى کرد و با توجه به اتحاد مرجع ضمیرها روشن مى شود که ضمیر (علیه ) نیز به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بر مى گردد.

و این اشتباه است که ما تصور کنیم سکینه مربوط به موارد حزن و اندوه است ، بلکه در قرآن کرارا مى خوانیم که سکینه بر شخص پیامبر نازل گشت هنگامى که در شرائط سخت و مشکلى قرار داشت ، از جمله در آیه 26 همین سوره در جریان جنگ حنین مى خوانیم : (ثم انزل الله سکینته على رسوله و على المؤ منین ) (خداوند سکینه و آرامش را در آن شرائط سخت بر پیامبرش و بر مؤ منان نازل کرد و نیز در آیه 26 سوره (فتح ) مى خوانیم : (فانزل الله سکینته على رسوله و على المؤ منین ) در حالى که در جمله هاى قبل در این دو آیه هیچگونه سخنى از حزن و اندوه به میان نیامده است بلکه سخن از پیچیدگى اوضاع به میان آمده .

در هر حال آیات قرآن نشان مى دهد که نزول سکینه به هنگام مشکلات سخت صورت مى گرفته و بدون شک پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در (غار ثور) لحظات سختى را مى گذراند.

و عجیبتر اینکه بعضى گفته اند جمله (ایده بجنود لم تروها) به (ابوبکر) باز مى گردد!!

در حالى که تمام بحث این آیه بر محور یارى خداوند نسبت به پیامبر دور میزند و قرآن مى خواهد روشن کند که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تنها نیست و اگر یاریش نکنید خدا یاریش خواهد کرد چگونه کسى را که تمام بحث بر محور او دور میزند رها ساخته ، و به سراغ کسى مى روند که به عنوان تبعى از او بحث شده است این سخن نشان مى دهد که تعصبها مانع از آن شده که حتى به معنى آیه توجه شود

- تفسیر نمونه -

____________________________________________________________________________________


چند سؤ ال و جواب


Oسؤ ال : آیا همراهى ابوبکر، براى دفاع از جان پیامبر صلّى اللّه علیه و آله بود؟

پاسخ : یک پیرمرد در برابر بسیج عمومى مشرکان ، چه دفاعى مى توانست بکند؟


O سؤ ال : اطلاق کلمه ى ((صاحبِ پیامبر)) در آیه به ابوبکر، نشان لیاقت او براى جانشینى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله نیست ؟

پاسخ : کلمه ى صاحب ، مفهوم لایق ندارد. گاهى دو نفر با دو فکر و سلیقه و روش متفاوت ، مصاحب مى شوند. چنانکه در آیه 37 کهف مى خوانیم : ( قال له صاحبه وهو یحاوره ) با آنکه میان آن دو نفر تفاوت بسیار بود.


O سؤ ال : اینکه از میان همه ى اصحاب ، تنها ابوبکر با پیامبر بود، آیا این بالاترین ارزش براى او نیست ؟

پاسخ : همان شب ، على علیه السّلام هم در بستر پیامبر خوابید. ابوبکر آن شب به خاطر وظیفه ، همراه پیامبر بود. دو نفر دو وظیفه انجام دادند.


O سؤ ال : ترس ابوبکر بر جان خودش بود یا بر جان پیامبر صلّى اللّه علیه و آله ؟

پاسخ : اگر بر جان پیامبر نیز ترسیده ، وظیفه ى هر مسلمان است که در موقع خطر، نگران حال رهبر باشد.


O سؤ ال : اصحاب کساء که فضیلت دارند، پنج نفر بودند و اصحاب غار دو نفر، آیا این خصوصى تر و مهم تر نیست ؟

پاسخ : دعاهاى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله براى اصحاب کساء که اهل بیت او بودند ؛ و در تشهّد هر نماز هر شب و روز و همیشه و همه جا، بر مسلمانان واجب است بر آنان صلوات بفرستند، حساب این دو صحنه را از هم جدا مى کند.


O سؤ ال : در این آیه پیامبر مى فرماید: (انّ اللّه معنا)، پس ‍ خدا با ابوبکر است . آیات دیگر، خدا را با متّقین و محسنین مى داند. پس او نیز از متّقین و محسنین است ؟

پاسخ : مادامى که انسان در مدار احسان و تقوا باشد، خدا با اوست ، ولى اگر از مدار خارج شد، مشمول لطف خدا نیست . باید دید مسیر حرکت ها، موضعگیرى ها، عکس العمل در برابر غدیر خم و بیعت به کجا انجامید؟!


O سؤ ال : آیه مى فرماید: خدا بر او (ابوبکر) آرامش نازل کرد، آیا این امتیاز نیست ؟

پاسخ : در این آیه ، پنج ضمیر است که همه به پیامبر بر مى گردد، چگونه در این بین ضمیر ((علیه )) به ابوبکر برگردد؟!


پیام ها :


1- اسلام وابسته به حمایت ما نیست ، حامى اسلام خداست . پس به نصرت خود مغرور نشویم . (الاّ تنصروه )


2- خداوند پیروزى مسلمین را در تبوک تضمین کرد. (الاّ تنصروه فقد نصره اللّه )


3- پیروزى هاى مسلمین ، نمونه اى از قدرت الهى است . (على کلّ شى ء قدیر الاّ تنصروه فقد نصره اللّه )


4- خروج پیامبر از مکّه ، به خاطر جوّ ارعاب وتحت فشار قرار دادن کفّار بود. (اخرجه الذین کفروا)


5- اگر خدا اراده فرماید، اشرف المخلوق (پیامبر صلّى اللّه علیه و آله ) را با اوهن البیوت (تار عنکبوت ) حفظ مى کند. (اذ هما فى الغار...)


6- آرامش و اطمینان ، هدیه ى الهى است و با ابزار مادّى فراهم نمى شود. (فانزل اللّه سکینته )


7- فرشتگان به فرمان خدا، مؤ منان را امداد مى کنند. (ایّده بجنودٍ لم تروها)


8- هجرت ، سبب عزّت اسلام و فروپاشى کفر است . (اخرجه ... کلمة اللّه هى العلیا)


9- اراده ى خداوند، برتر از هر اراده و خواسته اى است . (کلمة اللّه هى العلیا)


10- نیروهاى استکبارى ، در مقابل مؤ منانى که سکینه و اطمینان دارند، با همه ى تخصّص ها و امکاناتشان عاجزند. (جعل کلمة الذین کفروا السفلى )


11- عزّت و اعتلاى کلمة اللّه و خنثى شدن توطئه هاى کفّار، نمودى از عزّت و حکمت خداوند است . (فقد نصره اللّه ... انّ اللّه عزیز حکیم )

- تفسیر نور -

ازدواج سراسر عشق « پدر و مادر » امام زمان (ع)

شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۴۵ ب.ظ

شه رم دخترش بودی ملیکا

نسب از قیصر و از قوم عیسی


چو بودش دختر والا تباری

پسر عمه ش بیامد خواستگاری


چو داماد جوان بر تخت بنشست

به یکباره ستون تخت بشکست


زمین لرزید و تختش واژگون شد

که گویی تخت شاهی سرنگون شد


به یک دم مجلس شادی به هم خورد

فزون آن بینوا داماد ، غم خورد


همه ناراحت و افسرده گشتند

چو گل های خزان پژمرده گشتند


تقاضایی نمود آن پاپ از شاه

که داماد دگر خواهد ملیکا


چو آمد آن دگر داماد دلبند

نشست او روی تخت و گشت خرسند


دوباره ناگهان آن کاخ لرزید

بساط وصل را یکباره برچید


همه از این حوادث مات گشتند

به کشف علتش با هم نشستند


ملیکا چون به بستر رفت و خوابید

بر او روح خداوندی بتابید


به خواب خود بلندا اختری دید

ز باغ عسکری زیبا گلی چید


سحر گردید و مهر از در درآمد

دگر مولا به خواب او نیامد


بشد افسرده و بیمار و خسته

به کنج خلوتی گریان نشسته


به حال تب همی می سوخت دختر

پریشان و دل افسرده به بستر


به خواب آمد شبی زهرا و مریم

نظر کردند در خوابش دمادم


بگفتا مریم از روی ارادت

که زهرا گوهر ایمان و عصمت


تو را خواهد عروسش ای ملیکا!

بزن دست توسل سوی زهرا


بیا تو دین احمد کن اجابت

که زهرا می کند از تو حمایت


ملیکا ذکر « اشهد » تا که سر داد

امام عسکری ناگه خبر داد


تو هر شب با خیال ما بخفتی

هزاران راز دل با ما بگفتی


بگفتا گر تو می خواهی وصالم

به این چشمان سر بینی جمالم


بیا با همرهان خود به صحرا

به همراه کنیزان ای ملیکا!


اگر گشتی اسیر مسلمین تو

رسی بر آرزویت اینچنین تو


تو در ظاهر کنیز و برده هستی

ولی گیرد تو را از غیب دستی


تو بینی دستخط و نامه ی ما

شوی آگه تو از برنامه ما


چو دید آن نامه را تسلیم گردید

دگر حرف و کلامی هم نپرسید


ندا آمد که یارت عسکری شد

نصیب تو گرامی گوهری شد


شب وصل آمد و گردید غوغا

بشد عقد «حسن» «بانو ملیکا»


از این بانو رخ مهدی عیان شد

جهانی را همین «صاحب زمان» شد


بیاید تا که ظلم از ما زداید

ره آزادگی بر ما گشاید.

شعر برگرفته از :انس با قرآن و اهل بیت ص 81


یادآوری:

محمد بن على بن حمزة بن الحسین بن عبیداللّه بن عباس بن على بن ابى طالب علیه السلام - از راویان ولادت امام عصر - :

(مادر امام دوازدهم ملیکه بود که او را در بعضى از روزها سوسن و در بعضى از ایّام ، ریحانه مى گفتند و صیقل و نرجس نیز از دیگر نامهاى او بود ) - نجم الثاقب مرحوم حاج میرزا حُسین طبرسى نورى (ره ) باب اول -


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اما اصل داستان: 

از کتاب بحارالانوار ج 51 ص 6 ح 12 قال بشر بن سلیمان النخاس وهو من ولد أبی أیوب الانصاری أحد موالی أبی الحسن وأبی محمد وجارهما بسر من رأى: أتانی کافور الخادم ...

« بُشر » پسر سلیمان که از فرزندان ابو ایوب انصارى و یکى از شیعیان مخلص و همسایه امام على النقى و امام حسن عسکرى علیه السلام بود مى گوید: روزى کافور (خدمتگزار حضرت على النقى علیه السلام) نزد من آمد و گفت :

امام تو را به حضورش خواسته است چون خدمت حضرت رسیدم و در مقابلش نشستم ، فرمود:

اى بشر! تو از فرزندان انصار هستى . از همان دودمانى که در مدینه به یارى پیغمبر خدا برخاستند و محبت ما اهلبیت همیشه در خاندان شما بوده است . بدین جهت شما مورد اطمینان ما مى باشید. اکنون ماءموریت کاملا محرمانه اى را بر عهده تو مى گذارم که فضیلت ویژه اى براى تو است و با انجام آن بر دیگر شیعیان امتیازى داشته باشى .

پس از آن حضرت نامه به خط و زبان رومى نوشت مهر کرد و به من داد و کیسه زرد رنگى که دویست و بیست دینار سکه طلا در آن بود بیرون آورد سپس فرمود:

این کیسه طلا را نیز بگیر و به سوى بغداد حرکت و صبح روز فلان ، در کنار پل فرات حاضر باش هنگامى که قایقهاى حامل اسیران به آنجا رسید، مى بینى گروهى از کنیزان را براى فروش آورده اند. عده اى از نمایندگان ارتش بنى عباس و تعداد کمى از جوانان عرب به قصد خرید در آنجا گرد آمده اند و هر کدام سعى دارد بهترینش را بخرد.

در این موقع تو نیز شخصى به نام عمر بن زید (برده فروش ) را مرتب زیر نظر داشته باش . او کنیزى را براى فروش به مشتریان عرضه مى کند که داراى نشانه هاى چنین و چنان است ؛ از جمله : دو لباس حریر پوشیده و به شدت از نامحرمان پرهیز مى کند. هرگز اجازه نمى دهد کسى به او نزدیک شود یا چهره او را ببیند.

آن گاه صداى ناله او را از پس پرده مى شنوى که به زبان رومى گوید:

واى که پرده عصمتم دریده شد و شخصیتم از بین رفت .

یکى از مشتریان به برده فروش خواهد گفت :

من او را به سیصد دینار مى خرم زیرا عفت و حجابش مرا به خرید وى بیشتر علاقمند کرد.

کنیز به او خواهد گفت : من به تو میل و رغبت ندارم اگر چه در قیافه حضرت سلیمان ظاهر شوى و داراى حشمت و سلطنت او باشى دلت بر اموالت بسوزد و بیهوده پول خود را خرج نکن !

برده فروش مى گوید، پس چه باید کرد؟ تو که با هیچ مشترى راضى نمى شوى ؟ من ناگزیرم تو را بفروشم .

کنیز اظهار مى کند:

چرا شتاب مى کنى ؟ بگذار خریدارى که قلبم به وفا و صفاى او آرام گیرد و دل بخواه من باشد پیدا شود.

در این وقت نزد برده فروش برو و به او بگو یکى از بزرگان نامه اى به خط و زبان رومى نوشته و در آن بزرگوارى ، سخاوت ، نجابت و دیگر اخلاق خویش را بیان داشته است . اکنون این نامه را به کنیز بده تا بخواند و از خصوصیات و اخلاص نویسنده آن آگاه گردد. اگر مایل شد من از طرف نویسنده نامه وکالت دارم این کنیز را براى ایشان بخرم .

بشر مى گوید: من از محضر امام خارج شدم و به سوى بغداد حرکت کردم و همه دستورات امام را انجام دادم .

وقتى نامه در اختیار کنیز قرار گرفت نامه را خواند و از خوشحالى به شدت گریست . روى به عمر بن زید برده فروش کرد و گفت :

باید مرا به صاحب این نامه بفروشى من به او علاقمندم . قسم به خدا! اگر مرا به او نفروشى خودکشى مى کنم و تو مسؤول هلاکت جان من خواهى بود.

این قضیه سبب شد تا من در قیمت آن بسیار گفتگو کنم و سرانجام به همان مبلغى که مولایم (امام ) به من داده بود به توافق رسیدیم .

من پولها را به او دادم و او نیز کنیز را که بسیار شاد و خرم بود، به من تحویل داد.

من همراه آن بانو به منزلى که براى وى در بغداد اجاره کرده بودم آمدیم ؛ اما کنیز از نهایت خوشحالى آرامش نداشت نامه حضرت را از جیبش بیرون مى آورد و مرتب مى بوسید. آن را بر دیدگانش مى گذاشت و به صورتش ‍ مى مالید.

گفتم : اى بانو! من از تو درشگفتم . چطور نامه اى را مى بوسى که هنوز صاحبش را ندیده و نمى شناسى ؟

گفت : اى بیچاره کم معرفت نسبت به مقام فرزندان پیغمبران ! خوب گوش ‍ کن و به گفتارم دل بسپار تا حقیقت براى تو روشن گردد.


خاطرات شگفت انگیز یک دختر خوشبخت:

نام من ملکیه دختر یشوعا هستم . پدرم فرزند پادشاه روم است . مادرم از فرزندان شمعون صفا وصى حضرت عیسى علیه السلام و از یاران آن پیغمبر به شمار مى آید. خاطرات عجیب و حیرت انگیزى دارم که اکنون براى تو نقل مى کنم :

- من دخترى سیزده ساله بودم که پدر بزرگم - پادشاه روم - خواست مرا به پسر برادرش تزویج کند.

سیصد نفر از رهبران مذهبى و رهبانان نصارا که همه از نسل حواریون حضرت عیسى علیه السلام بودند و هفتصد نفر از اعیان و اشراف کشور و چهار هزار نفر از امراء و فرماندهان ارتش و بزرگان مملکت را دعوت نمود. با حضور دعوت شدگان - در قصر امپراطور روم - جشن شکوهمند ازدواج من آغاز گردید. آن گاه تخت شاهانه اى را که با جواهرات آراسته بودند در وسط قصر روى چهل پایه قرار دادند. داماد را با تشریفات ویژه اى روى تخت نشاندند و صلیبها را بر بالاى آن نصب کردند و خدمتگزاران کمر به خدمت بستند و اسقفها در گرداگرد داماد حلقه وار ایستادند. انجیل را باز کردند تا عقد ازدواج را مطابق آئین مسیحیت بخوانند. ناگهان صلیبها از بالا بر زمین افتادند و پایه هاى تخت درهم شکست داماد نگون بخت بر زمین افتاد و بیهوش گشت رنگ از رخسار اسقفها پرید و لرزه بر اندامشان افتاد بزرگ اسقفها روى به پدرم کرد و گفت : پادشاها! این حادثه نشانه نابودى مذهب مسیح و آیین شاهنشاهى است چنین کارى را نکن و ما را نیز از انجام این مراسم شوم معاف بدار! پدربزرگم نیز این واقعه را به فال بد گرفت . در عین حال دستور داد پایه هاى تخت را درست کنند و صلیبها را در جایگاه خود قرار دهند برادر داماد بخت برگشته را روى تخت بگذارند بار دیگر مراسم عقد را برگزار نمایند. هر طور است مرا به ازدواج درآورند تا این نحس و شومى به میمنت داماد از خانواده آنها برطرف شود.


مجلس جشن بار دیگر به هم ریخت:

به فرمان امپراطور روم بار دیگر مجلس را آراستند. صلیبها در جایگاه خود قرار گرفت . تخت جواهر نشان بر روى چهل پایه استوار گردید. داماد جدید را بر تخت نشاندند بزرگان لشکرى و کشورى آماده شدند تا مراسم این ازدواج شاهانه انجام گیرد. اما همین که انجیل ها را گشودند تا عقد ازدواج ما را مطابق آیین مسیحیت بخوانند.

ناگهان حوادث وحشتناک گذشته تکرار شد صلیبها فرو ریخت پایه هاى تخت شکست داماد بدبخت از تخت بر زمین افتاد و از هوش رفت . مهمانان سراسیمه پراکنده شدند و مجلس جشن به هم ریخت و بدون آنکه پیوند ازدواج ما صورت بگیرد پدربزرگم افسرده و غمناک از قصر خارج شد و به حرمسرا رفت و پرده ها را انداخت .))


رؤیاى سرنوشت ساز:

من نیز به اتاق خود برگشتم شب فرا رسید. به خواب رفتم در آن شب خوابى دیدم که سرنوشت آینده ام را رقم زد.

در خواب دیدم ؛ حضرت عیسى علیه السلام و شمعون صفا و گروهى از حواریون در قصر پدربزرگم گرد آمده اند و در جاى تخت منبرى بسیار بلند که نور از آن مى درخشید قرار دارد.

در این وقت ، حضرت محمد صلى الله علیه و آله و داماد و جانشین آن حضرت على علیه السلام و جمعى از فرزندانش وارد قصر شدند حضرت عیسى علیه السلام از آنان استقبال نمود و حضرت محمد صلى الله علیه و آله را به آغوش گرفت و معانقه کرد. در آن حال حضرت محمد صلى الله علیه و آله فرمود:

اى روح الله ! من آمده ام ملیکه دختر وصى تو شمعون را براى این پسرم (امام حسن عسکرى علیه السلام ) خواستگارى کنم .

حضرت عیسى علیه السلام نگاهى به شمعون کرده و گفت :

اى شمعون سعادت به تو روى آورده با این ازدواج مبارک موافقت کن و نسل خودت را با نسل آل محمد صلى الله علیه و آله پیوند بزن !

شمعون اظهار داشت : اطاعت مى کنم .

سپس حضرت محمد صلى الله علیه و آله در بالاى منبر قرار گرفت و خطبه خواند و مرا به فرزندش (امام حسن عسکرى علیه السلام ) تزویج نمود.

حضرت عیسى علیه السلام حواریون و فرزندان حضرت محمد صلى الله علیه و آله همگى گواهان این ازدواج بودند.

هنگامى که از خواب بیدار شدم از ترس جان خوابم را به پدر و پدربزرگم نگفتم زیرا ترسیدم از خوابم آگاه شوند مرا بکشند.

بدین جهت ماجراى خوابم را در سینه ام پنهان کردم به دنبال آن آتش محبت امام حسن عسکرى علیه السلام چنان در کانون دلم شعله ور گشت که از خوردن و آشامیدن بازماندم کم کم رنجور و ضعیف گشتم عاقبت بیمار شدم دکترى در کشور روم نماند مگر آن که پدربزرگم براى معالجه من آورد ولى هیچ کدام سودى نبخشید چون از معالجه ها ماءیوس شد از روى محبت گفت : نور چشمم ! آیا در دلت آرزویى هست تا بر آورده سازم ؟ گفتم :

- پدر مهربانم ! درهاى نجات را به رویم بسته مى بینم . اما اگر از شکنجه و آزار اسیران مسلمان که در زندان تواند دست بردارى و آنان را از قید و بند زندان آزاد سازى امیدوارم حضرت عیسى علیه السلام و مادرش مرا شفا دهند.

پدرم خواهش مرا قبول کرد و من نیز به ظاهر اظهار بهبودى کردم و کم کم غذا خوردم پدرم خوشحال شد و بیشتر از پیش با اسیران مسلمان مدارا نمود.


رؤ یاى دوم پس از چهارده شب:

بعد از چهارده شب بار دیگر در خواب دیدم که بانوى بانوان حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام و مریم خاتون و هزار نفر از حواریون بهشت تشریف آوردند. حضرت مریم روى به من فرمود: این سرور بانوان جهان ، مادر همسر تو است .

من دامن حضرت زهرا علیهاالسلام را گرفته و گریستم و از نیامدن امام حسن عسکرى علیه السلام به دیدنم شکایت کردم .

حضرت فاطمه علیهاالسلام فرمود:

تا وقتى که تو در دین نصارا هستى فرزندم بدیدار تو نخواهد آمد و این خواهرم مریم از دین تو به خدا پناه مى برد. حال اگر مى خواهى خدا و حضرت عیسى علیه السلام و مریم از تو راضى شوند و فرزندم به دیدارت بیاید به یگانگى خداوند و رسالت پدرم حضرت محمد صلى الله علیه و آله اقرار کن و کلمه شهادتین (اءشهد ان لا اله الا الله و اءشهد اءن محمدا رسول الله ) را بر زبان جارى ساز. وقتى این کلمات را گفتم فاطمه علیهاالسلام مرا به آغوش کشید. روحم آرامش یافت و حالم بهتر شد. آن گاه فرمود:

اکنون در انتظار فرزندم حسن عسکرى علیه السلام باش . به زودى او را به دیدارت مى فرستم .


سومین رؤیا و دیدار معشوق:

آن روز به سختى پایان پذیرفت . با فرا رسیدن شب به خواب رفتم . شاید به دیدار دوست نایل شوم . خوشبختانه امام حسن عسگرى علیه السلام را در خواب دیدم و به عنوان شکوه گفتم :

- اى محبوب دلم ! چرا بر من جفا کردى و در این مدت به دیدارم نیامدى ؟ من که جانم را در راه محبت تو تلف کردم .

فرمود: نیامدن من به دیدارت هیچ علتى نداشت ، جز آنکه تو در مذهب نصارا بودى و در آیین مشرکان به سر مى بردى حال که اسلام پذیرفتى من هر شب به دیدارت خواهم آمد تا اینکه خداوند ما را در ظاهر به وصال یکدیگر برساند.

از آن شب تاکنون هیچ شبى مرا از دیدارش محروم نکرده است و پیوسته در عالم رؤ یا به دیدار آن معشوق نایل گشته ام .

ماجراى اسیرى دختر امپراطور روم

بشر مى گوید: پرسیدم چگونه به دام اسارت افتادید؟

جواب داد:

در یکى از شبها در عالم رؤیا امام حسن عسکرى علیه السلام به من فرمود: پدربزرگ تو در همین روزها سپاهى به جنگ مسلمانان مى فرستد و خودش ‍ نیز با سپاهیان به جبهه نبرد خواهد رفت . تو هم از لباس زنانى که براى خدمت در پشت جبهه در جنگ شرکت مى کنند بپوش و بطور ناشناس ‍ همراه زنان خدمتگزار به سوى جبهه حرکت کن تا به مقصد برسى .

پس از چند روز سپاه روم عازم جبهه نبرد شد. من هم مطابق گفته امام خود را به پشت جبهه رساندم .

طولى نکشید که آتش جنگ شعله ور شد. سرانجام سربازان خط مقدم اسلام ما را به اسارت گرفتند.

سپس با قایقها به سوى بغداد حرکت کردیم چنانکه دیدى در ساحل رود فرات پیاده شدیم و تاکنون کسى نمى داند که من نوه قیصر امپراطور روم هستم تنها تو مى دانى آن هم به خاطر اینکه خودم برایت بازگو کردم .

البته در تقسیم غنایم جنگى به سهم پیرمردى افتادم . وى نامم را پرسید چون نمى خواستم شناخته شوم خود را معرفى نکردم فقط گفتم نامم نرجس است .

بشر مى گوید: پرسیدم جاى تعجب است ! تو رومى هستى ؛ اما زبان عربى را بخوبى مى دانى .

گفت :

آرى ! پدربزرگم در تربیت من بسیار سعى و کوشش داشت و مایل بود آداب ملل و اقوام را یاد بگیرم لذا دستور داد خانمى را که به زبان عربى آشنایى داشت و مترجم او بود، شب و روز زبان عرب را به من بیاموزد. از این رو زبان عربى را بخوبى یاد گرفتم و توانستم به زبان عربى صحبت کنم .

ملیکه خاتون و هدیه آسمانى

بشر مى گوید:

- پس از توقف کوتاه از بغداد به سامراء حرکت کردیم . هنگامى که او را خدمت امام على النقى علیه السلام بردم ، حضرت پس از احوالپرسى مختصر فرمود:

چگونه خدا عزت اسلام و ذلت نصارا و عظمت حضرت محمد صلى الله علیه و آله و خاندان او را به شما نشان داد؟

پاسخ داد:

اى پسر پیغمبر! چه بگویم درباره چیزى که شما به آن از من آگاه ترید!

سپس حضرت فرمود: به عنوان احترام مى خواهم هدیه اى به تو بدهم . ده هزار سکه طلا یا مژده مسرت بخشى که مایه شرافت همیشگى و افتخار ابدى توست کدامش را انتخاب مى کنى ؟

عرض کرد: مژده فرزندى به من بدهید.

فرمود: تو را بشارت باد به فرزندى که به خاور و باختر فرمانروا گردد و زمین را پر از عدل و داد کند پس از آنکه با ظلم و جور پر شده باشد.

ملیکه عرض کرد: پدر این فرزند کیست ؟

حضرت فرمود:

پدر این فرزند شایسته همین شخصیتى است که رسول خدا صلى الله علیه و آله در فلان وقت در عالم خواب تو را براى خواستگارى نمود. سپس امام هادى علیه السلام پرسید: در آن شب حضرت مسیح علیه السلام و جانشینش تو را به چه کسى تزویج کردند؟

عرض کرد: به فرزند شما، امام حسن عسکرى علیه السلام .

فرمود: او را مى شناسى ؟

عرض کرد: از آن شبى که به وسیله حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام مسلمان شدم ، شبى نبود که آن حضرت به دیدارم نیامده باشد.


پایان انتظار وصال:

سخن که به اینجا رسید امام على النقى علیه السلام به (کافور) خادم خود فرمود: خواهرم حکیمه را بگو نزد من بیاید چون حکیمه خاتون محضر امام رسید، حضرت فرمود:

- خواهرم ! این است آن بانوى گرامى که در انتظارش بودم .

تا حکیمه خاتون این جمله را شنید، ملیکه را به آغوش گرفت . روبوسى کرد و خیلى خوشحال شد.

آن گاه امام علیه السلام فرمود: خواهرم ! این بانو را به خانه ببر و مسایل دینى را به او یاد بده این نو عروس همسر امام عسکرى علیه السلام و مادر قائم آل محمد صلى الله علیه و آله است


منبع:

داستانهاى بحارالانوار جلد 1

محمود ناصرى

مذاکره تحمیلی بر علی(ع) و ماجرای حَکَمیّت

شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۲۸ ب.ظ

ماجراى حَکَمَین

یکى از حوادث بزرگ و اسف انگیز دوران خلافت امیرالمؤمنین (ع ) ماجراى جنگ معروف صفین است که بر اثر نادانى و لجاجت گروهى از لشگریان آن حضرت ، و حکمیت غلط ابوموسى اشعرى و خدعه و نیرنگ عمروعاص نمایندگان سپاه عراق و شام بدون اخذ نتیجه پایان یافت ؛ و مسیر حق و باطل را منحرف ساخت .

جنگ صفین که در سال 36 هجرى میان سپاه به سرکردگى معاویه بن ابى سفیان و سپاه عراق به فرماندهى على (ع ) روى داد دومین جنگى است که بعد از روى کار آمدن آن پیشواى عالیقدر اسلام به وقوع پیوست .

علت وقوع جنگ مزبور این بود که چون جنگ نخست (جَمَل ) که در نزدیکى بصره میان آن حضرت و آشوبگران داخلى به تحریک طلحه و زبیر و عایشه زوجه پیغمبر درگرفت و سرانجام با پیروزى على (ع ) و شکست آشوبگران خاتمه یافت ، معاویه که در زمان عثمان به حکومت سوریه رسیده بود، از آینده خود و پا گرفتن کار امیر مؤمنان سخت بیمناک شد.

زیرا امیرمؤمنان (ع ) بعد از آنکه زمام امور مسلمین را به دست گرفت ، بلافاصله تمام حکام ستمگر عثمان را که داراى سوابق سوء و فساد اخلاق بودند، از کار برکنار ساخت .

معاویه چون از بیعت مردم با على (ع ) و فرمان عزل خود اطلاع یافت ، از اطاعت امیر مؤمنان سرپیچید و با آن حضرت درباره خلافت اسلامى به رقابت برخاست و تجزیه ایالت سوریه را از قلمرو حکومت على (ع ) اعلام داشت .

معاویه که در حیله و تزویر و نیرنگ مشهور و زبانزد خاص و عام بود، براى این که پایه هاى لرزان تخت حکومت خود را محکم کند، پیراهن خون آلود عثمان را که نعمان بن بشیر از مدینه آورده بود بهانه کرد، و با نشان دادن آن به مردم نادان و لاابالى شام که کورکورانه از وى پیروى مى کردند، آنها را بر ضد امیرمؤمنان (ع ) شورانید، و چنین وانمود کرد که آن حضرت در واقعه قتل عثمان دست داشته است .

در صورتى که عثمان را مسلمانان و جیره خواران خود وى که از ظلم و تعدى حکومت او و اجحاف حکام و بستگانش به ستوه آمده بودند، به قتل رسانیدند، و على (ع ) کوچکترین دخالتى در قتل وى نداشته است .

بر سر این موضوع میان آن حضرت و معاویه نامه ها و فرستادگانى رد و بدل شد، و چون سودى نبخشید و معاویه آن پیشواى عادل را به جنگ تهدید کرد، على (ع ) نیز تصمیم گرفت که با وى که یک فرد فتنه انگیز و مفسده جو بود پیکار کند.

معاویه پس از تهیه مقدمات کار، همراه عمروعاص که از مردان زیرک و نیرنگ باز زمانه بود، و او را با رشوه هاى کلان و وعده حکومت مصر فریفته و با خود همراه کرده بود، با یکصد و بیست هزار سپاهى از شام حرکت نموده و در سرزمین صفین واقع در کنار نهر فرات نزدیک مرز شام و عراق فرود آمد.

چند روز بعد على (ع ) نیز از مقر خود کوفه ، با یکصد هزار سپاه که در میان آنها جمعى از یاران نیک نام و بزرگوار پیغمبر و مردان پرهیزکار اسلام مانند عماریاسر، عبدالله بن عباس ، حجر بن عدى ، و عدى بن حاتم طائى و مالک اشتر وجود داشت ، وارد صفین شد.

این دو سپاه قریب یکسال و نیم سرگرم زد و خورد رزم بودند!!

در این مدت و با مبارزات تن بتن نتیجه ای حاصل نشد. سرانجام در یکى از روزهاى آخر امیر مؤمنان (ع ) دستور صادر فرمود که با یک حمله همگانى و سریع کار آن سپاه آشوبگر را یکسره نمایند، و شخصا نیز با حملات پى در پى جناح راست و چپ لشکر شام را در هم شکافت ، و آنها را پراکنده ساخت ، و تا قلب لشکر پیش تاخت .

مالک اشتر سردار معروف آن حضرت و ستون تحت فرماندهى وى نیز در آن روز جانفشانیها کردند و حملات سهمناکى را بر ضد سپاه خصم آغاز نمودند.

در این لحظات حساس ، معاویه که از هر سو خطر را جدى مى دانست و مرگ را در یک قدمى خود مى دید، با آنجا که سوار اسب شد و آماده فرار بود، متوسل به عمر و عاص شد و از وى خواست که آخرین حیله خود را به کار برد.

عمر و عاص که با تردستى خنده آورى از میدان على (ع ) گریخته بود، چون از سادگى و نفاق و اختلاف مردم عراق اطلاع داشت ، به معاویه پیشنهاد کرد دستور دهد بدون فوت وقت ، هر کس قرآن همراه دارد، آنرا به نیزه زده جلو سپاه عراق نگاه دارد.

سپاه شام نیز قرآنها را به نیزه کردند و گفتند:

اى مردم عراق ! چرا ما مسلمانها! بى جهت خون یکدیگر را بریزیم ؟ این کتاب که بین ما و شما حکم مى کند! بیائید به حکم قرآن هر کس را بهتر دانستیم ، زمامدار مسلمین بدانیم و از وى پیروى کنیم !!

با این حیله که عمر و عاص به کار بست و باید گفت از نظر روانى در آن موقع حساس جالب بود، شور و هیجان لشکر على (ع ) یکباره فرو نشست ، و گروهى از افراد نادان و خودسر و متظاهر مانند اشعث قیس و عبدالله کواء، به نزد امیرمؤمنان (ع ) آمدند و با گستاخى گفتند:

چون مردم شام به خود آمده اند و دم از پیروى کتاب خدا مى زنند، ما دست از جنگ مى کشیم .

حتى خود حضرت را از جنگ منع کردند، و از وى خواستند که جلو مالک اشتر را فورا بگیرد تا خون مسلمانان را نریزد!

على (ع ) آنها را از نیرنگ عمر و عاص و توطئه معاویه برحذر داشت و فرمود:

آنها قرآنها را بهانه کرده اند و در حقیقت مایل به قبول حق و عدالت و پیروى واقعى قرآن نیستند. دست از اختلاف و نفاق بردارید که تا مرز پیروزى فاصله اى نداریم و با عمل خودسرانه خود دشمن را تقویت نکنید.

ولى اشعث قیس و همفکران تندرو و افراد خودسر نادان ، سخنان آن پیشواى دل آگاه را نشنیدند، و همچنان در اصرار خود براى متارکه جنگ پافشارى نمودند.

سرانجام حضرت چون ملاحظه نمود که لحظه به لحظه شکاف و دودستگى در داخله سپاهش دامنه پیدا مى کند، و بیم آن مى رود که یکباره تمام سپاه سر به شورش بردارند ناگزیر شد دست از جنگ بکشد، و مالک اشتر را نیز احضار کند.!!

بدین گونه طرفین به جاى خود بازگشتند و در انتظار مذاکره و یافتن راه حل براى تعیین زمامدار لایق نشستند!

على (ع ) اشعث قیس را که ریاست گروهى افراطى را داشت نزد معاویه فرستاد تا نظر او را در خصوص یافتن راه حل بداند. اشعث برگشت و گفت معاویه مى گوید:

ما و شما به آنچه خدا در کتاب خود فرمان داده است گردن نهیم ! شما یک تن را به نمایندگى تعیین کنید، ما نیز کسى را معرفى مى کنیم تا آنها مطابق قرآن مجید و آنچه شایسته حق و عدالت است حکم کنند و تکلیف مسلمانان را روشن سازند.

معاویه با همکارى عمر و عاص و استفاده از اختلاف اهل عراق نقشه را خوب طرح کرده بود، ولى مشکل کار در این بود که آن حضرت چگونه مردم عراق و جناح شورشى سپاه خود را که سر به نافرمانى برداشته بودند و دم از صلح و مذاکره با معاویه مى زدند، از خطر نیرنگ وى باز دارد؟!

شورشیان لشکر على (ع ) جدا از حضرت خواستند که هر چه زودتر از جانب خود نماینده اى معین نماید تا با نماینده سپاه شام درباره سرنوشت مسلمانان راجع به خلیفه آینده ، مذاکره کند!

على (ع ) فرمود:

من ترک جنگ و صلح با معاویه را به صلاح اسلام نمى دانم و از توطئه آنها به خوبى آگاهم .

ولى اشعث قیس و گروه او گفتند:

چاره جز ترک جنگ و حکمیت نیست و به غیر آن رضا نمى دهیم .

حضرت فرمود:

در این صورت من عبدالله بن عباس را براى حکمیت انتخاب مى کنم . زیرا وى مى داند جلو نیرنگهاى عمر و عاص را چگونه بگیرد.

ولى شورشیان خودسر گفتند:

عبدالله عباس خویش تو است ، نماینده ما ابو موسى اشعرى است!

فرمود:

اگر عبدالله عباس را قبول ندارید، مالک اشتر را انتخاب مى کنم . گفتند او را هم نمى پذیریم ، زیرا هنوز از شمشیر او خون مى ریزد!

ابو موسى اشعرى پیرمردى سخیف و بى اراده و از جنگ کنار گرفته بود. ولى عبدالله عباس شاگرد بزرگ على (ع ) و از جانب حضرت فرماندار بصره و از دانشمندان و خردمندان عصر به شمار مى رفت . مالک اشتر نیز از مردان با اراده سپاه حضرت و داراى شخصیت بسیار ممتاز بود.

 حضرت فرمود:

اکنون که سخنان مرا نمى شنوید و نماینده مرا نمى پذیرید هر کس ‍ را خواهید خود انتخاب کنید؛ ولى بدانید ابو موسى شایسته این کار بزرگ نیست .

سرانجام بر اثر خودسرى و لجاجت گروهى از سپاه عراق ، ابوموسى اشعرى را احضار کردند و به عنوان نماینده لشکر آن حضرت ! انتخاب نمودند.

از طرف معاویه عمروعاص سیاستمدار کهنه کار و حیله گر انتخاب شد.

ابوموسى با چهارصد نفر از سپاه على (ع ) به سرکردگى شریح بن هانى و عبدالله بن عباس که امیر مؤمنان تعیین فرموده بود، و عمروعاص نیز با چهارصد نفر از لشکر شام حرکت نموده در محلى بنام دومة الجندل واقع در مرز شام حضور بهم رسانیدند.

در میان راه شریح بن هانى و عبدالله بن عباس ، به ابوموسى گفتند:

اى ابوموسى ! اگر چه على (ع ) به حکمیت تو رضا نداد و تو را انتخاب نکرد؛ ولى سابقه ایمان و شخصیت بزرگ على (ع ) را در نظر بگیر و هنگام مذاکره با این مرد سیاستودار باتجربه ، متوجه حق و عدالت باش .

معاویه به عمروعاص گفت :

اى عمرو! مردم عراق على را مجبور به انتخاب ابوموسى ساختند، ولى من و اهل شام با میل و رغبت تو را براى حکمیت انتخاب کردیم ، متوجه باش که با مردى زبان دراز و کوتاه فکر (یعنى ابوموسى ) سر و کارى دارى !

عمر و عاص چند روز از ابوموسى به (دومة الجندل ) رسید. وقتى خبر ورود ابوموسى نماینده عراق را شنید، از خیمه بیرون آمد و به پیشواز او شتافت و با احترام زیاد و چهره گشاد و مسرت و شادمانى او را در آغوش ‍ گرفت ! سپس به خیمه خود آورد و در صدر مجلس جاى داد!

دو حَکَم هر روز در حضور بزرگان دو لشگر مذاکره نموده ، و از هر درى سخن مى راندند.

خردمندان سپاه على (ع ) از جریان کار و سخنان آن دو متوجه شدند که سرانجام کار چیست و به همین جهت روزى عدى بن حاتم طائى که از یاران على (ع ) بود به ابوموسى گفت : اى موسى ! چنان مى بینیم که از عهده اینکار بزرگ برنمى آیى . و در جریان کار راءیت ضعیف و قوایت به تحلیل رود.

عمروعاص چون سخن عدى را شنید به ابوموسى گفت :

مناسبت نیست کار مهم خود را در جلسات علنى مطرح کنیم که همه از گفتگوى ما مطلع شوند، باید جلسه را سرى نمائیم و در محل خلوت که با ما دو نفر کسى نباشد درباره سرنوشت مسلمانان گفتگو کنیم .

 ابوموسى هم پذیرفت ، و به این ترتیب جلسات سرى شد. قریب دو ماه نماینده عراق و شام مشغول مذاکره بودند.

در یکى از روزهاى آخر، عمروعاص از ابوموسى خواست که به معاویه یا فرزند خود او عبدالله بن عمرو راءى دهد، و به خلافت برگزیند، ولى ابوموسى هیچکدام را مناسب ندید؛ و قلبا مایل به انتخاب عبدالله بن عمرو فرزند خلیفه دوم بود.

عمرو عاص سپس با ابوموسى درباره ماجراى قتل عثمان و کشندگان او که به عقیده وى در لشکر على (ع ) بودند، و على را هم شریک در آن کار مى دانست ؛ سخن گفت و چون در آن زمینه اعترافاتى از ابوموسى گرفت و زمینه را از هر جهت براى ایفاى نقش خود مناسب دید، از ابوموسى خواست که روز بعد تمام افراد طرفین و بزرگان عراق و شام را حاضر نموده ؛و هر دو على و معاویه را از خلافت خلع کنند و کار تعیین خلافت را به شورائى مرکب از گروهى دیگر از مسلمانان واگذار نمایند، تا هر کس ‍ را خواستند به خلافت برگزینند و یا رسما طرفین عبدالله پسر عمر بن خطاب را انتخاب کنند.

ابوموسى پیرمرد نادان این نظریه را پسندید و آمادگى خود را اعلام داشت .

روز بعد در یک مجمع عمومى ، عمروعاص از ابوموسى خواست که برخیزد و راجع به مذاکرات دو جانبه سخن بگوید. ابوموسى تقاضا داشت که عمروعاص ابتدا به این کار کند، ولى عمرو با خدعه و نیرنگ و سخنان نافذ خود، ابوموسى را جلو انداخت و گفت :

براى من زشت است که قبل از مرد بزرگوارى چون شما، ابتدا به سخن کنم !

ابوموسى هم پذیرفت و در جایگاهى که همه او را مى دیدند، نشست ولى پیش از آنکه لب به سخن بگشاید، عمروعاص بانگ زد و گفت :

اى ابوموسى ! تو درباره قتل عثمان چه مى گویى ؟ او را به حق کشتند یا به ناحق ؟

ابوموسى گفت :

 عثمان مظلوم کشته شد!

عمروعاص گفت :

درباره قاتلان عثمان چه مى گویى ؟

 گفت :

هر جا باشند باید آنها را کشت و خون عثمان را قصاص کرد!

عمروعاص گفت :

آیا معاویه مى تواند خون عثمان را قصاص کند یا بیگانه است ؟

ابوموسى گفت :

 مى تواند!

عمروعاص گفت :

اى مردم گواه باشید که به عقیده ابوموسى معاویه حق دارد خون عثمان را قصاص کند.

ابوموسى از همانجا بانگ زد که : اى عمرو! اکنون تو برخیز معاویه را از خلافت خلع کن تا من هم على را خلع کنم .

ولى عمرو گفت :

محال است که من پیش از شما که از یاران بزرگ پیغمبر هستید، سخن بگویم .

در این موقع عبدالله بن عباس از میان جمعیت فریاد زد و گفت :

اى ابوموسى ! مواظب باش عمروعاص تو را فریب ندهد و پیش از او سخنى مگو! بگذار او پیشقدم شود.

ابوموسى تعارفات عمروعاص را به ریش گرفت ، و سخنان عبدالله عباس را نشیند و گفت:

اى مردم ! من و رفیقم عمروعاص ‍ پس از مذاکراتى طولانى ؛ بنا گذاردیم براى حفظ این امت ، على و معاویه را مانند این انگشتر که از انگشتم بیرون مى آورم از خلافت خلع کنیم و کار مسلمانان را به شورایى مرکب از بزرگان مسلمین واگذاریم .

 این را گفت و انگشتر خود را از انگشت در آورده ! سپس از جایگاه خود به زیر آمد.

بعد از آن عمروعاص در میان اعتراضات شدید و سر و صداى خردمندان مجلس ، برخاست و گفت:

اى مردم سخنان ابوموسى نماینده على را شنیدید که على را از خلافت خلع کرد، اینک من هم على را از خلافت خلع نمودم . ولى معاویه را به خلافت نصب کردم ، مانند این انگشتر که به انگشت خود مى کنم .

و انگشتر خود را که درآورده بود به انگشت کرد!

وقتى ابوموسى متوجه نیرنگ بزرگ عمروعاص شد، و دید که کلاه بدى به سرش رفته ، گفت:

اى سگ ! چنین گفتگوئى بین ما نرفت !

عمروعاص گفت :

اى الاغ ! ساکت باش که احمقى بیش نیستى .

 و با این سخن به زیر آمد.

به دنبال این حکمیت مشعشع ! مجلس متشنج شد.

طرفداران امیر مؤمنان ابوموسى را لعنت کردند، و سخت سرزنش نمودند که چگونه فریب عمروعاص را خورد و کینه دیرین خود را نسبت به حضرت آشکار ساخت ، و با تازیانه به عمروعاص حمله کرده سر و مغز او را زیر ضربات خود گرفتند.

اهل شام هم به دفاع برخاستند، ولى کار گذشته بود.

ابوموسى از ترس ‍ گریخت و به مکه رفت .

عمروعاص هم پیروزمندانه به شام برگشت و به معاویه تبریک گفت.

 و بدین گونه کار حکمیت پس از چهار ماه با این رسوائى و بدون اخذ نتیجه ( جز نجات معاویه از کارزار صفین ) پایان یافت!

- منابع: کامل ابن اثیر، مروج الذهب ، شرح نهج البلاغه ابن ابى حدید، در وقایع از جنگ صفین در سال 37 هجرى -


منبع:

داستان هاى ما جلد اول

على دوانى

عکس ماست !!

جمعه, ۹ مرداد ۱۳۹۴، ۰۴:۵۱ ب.ظ

مظفرالدین شاه قاجار زیر عکس خود در سفر فرنگ : عکس ماست وقتی که آب می خوریم!!!

مظفرالدین شاه قاجار زیر عکس خود در سفر فرنگ : عکس ماست وقتی که آب می خوریم!!!

مظفرالدین شاه قاجار زیر عکس خود در سفر فرنگ : عکس ماست وقتی که آب می خوریم!!!

هیعییی روزگار ! ...

ولی آدم عجب موجود دلخوش خودشیفته ایست ها!

.

.

.

اِلهـــــــــــــــی! لاتَکِلنِی اِلَی نَفسِی طَرفَةَ عَینٍ أبَدَا


تخفیف 80 درصدی خدا در قرآن !!

جمعه, ۹ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۵۲ ق.ظ

یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِینَ عَلَى الْقِتَالِ إِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ عِشْرُونَ صَابِرُونَ یَغْلِبُوا مِائَتَیْنِ وَإِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ مِئَةٌ یَغْلِبُوا أَلْفًا مِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَا یَفْقَهُونَ (65) الْآَنَ خَفَّفَ اللَّهُ عَنْکُمْ وَعَلِمَ أَنَّ فِیکُمْ ضَعْفًا فَإِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ مِئَةٌ صَابِرَةٌ یَغْلِبُوا مِائَتَیْنِ وَإِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ أَلْفٌ یَغْلِبُوا أَلْفَیْنِ بِإِذْنِ اللَّهِ وَاللَّهُ مَعَ الصَّابِرِینَ (66) انفال -

اى پیامبر! مومنان را تحریک به جنگ (با دشمن ) کن ، هر گاه بیست نفر با استقامت از شما باشند بر دویست نفر غلبه مى کنند و اگر صد نفر باشند بر هزار نفر از کسانى که کافر شدند پیروز مى گردند چرا که آنها گروهى هستند که نمى فهمند!.

هم اکنون خداوند از شما تخفیف داد و دانست که در شما ضعفى وجود دارد بنابر این هر گاه یکصد نفر با استقامت از شما باشند بر دویست نفر پیروز مى شوند و اگر یکهزار نفر باشند بر دو هزار نفر به فرمان خدا غلبه خواهند کرد و خدا با صابران است .


منتظر برابرى قوا نباشید!

در نخستین آیه به رسول اکرم دستور مى دهد که (اى پیامبر! مسلمانان را تحریص و تشویق به جهاد با دشمن کن ) (یا ایها النبى حرض المؤ منین على القتال ).

جنگجویان و رزمندگان هر اندازه آمادگى داشته باشند باز قبل از شروع به جنگ باید آنها را از نظر روحى تقویت و به اصطلاح شارژ کرد، و این در برنامه تمام ارتش هاى آگاه جهان گنجانیده شده است که فرماندهان و افسران سپاه قبل از حرکت به سوى میدان جنگ و یا در میدان قبل از آغاز حمله با ذکر مطالب مناسبى روح جنگى آنان را تقویت مى کنند و از خطر شکست بر حذر مى دارند.


منتها دامنه این تشویق و تحریص در مکتب هاى مادى و مشابه آن محدود است ، ولى در مکتبهاى آسمانى بسیار گسترده تر است: توجه به فرمان پروردگار، و تاثیر ایمان به خدا، و یادآورى مقام شهداى راه حق ، فضیلت و پاداش هاى بى حسابى که در انتظار آنها است و افتخارها و مواهب معنوى که در پیروزى بر دشمن در صحنه جهاد وجود دارد، بهترین وسیله براى تشویق و تحریک روح سلحشورى و استقامت و پایمردى در سربازان مى باشد، در جنگهاى اسلامى گاهى تلاوت چند آیه از قرآن مجید آنچنان سربازان مجاهد را آماده مى ساخت که سر از پا نمى شناختند و یک پارچه عشق و شور و هیجان مى شدند.


در هر حال این جمله از آیه اهمیت تبلیغ و تقویت هر چه بیشتر روحیه سربازان را به عنوان یک دستور اسلامى روشن مى سازد.

و به دنبال آن دستور دومى مى دهد و مى گوید: (اگر از شما بیست نفر سرباز با استقامت باشد بر دویست نفر غلبه خواهند کرد و اگر از شما صد نفر باشد بر هزار نفر از کافران غلبه مى کند) (ان یکن منکم عشرون صابرون یغلبوا ماتین و ان یکن منکم ماة یغلبو الفا من الذین کفروا).


گر چه تعبیر آیه به صورت اخبار از غلبه یک نفر برده نفر است ، ولى به قرینه آیه بعد که مى گوید الان خفف الله عنکم : (هم اکنون خدا این تکلیف را بر شما تخفیف داد ...) روشن مى شود که منظور از آن تعیین وظیفه و برنامه و دستور است نه تنها یک خبر ساده ، و به این ترتیب مسلمانان نباید منتظر این باشند که از نظر نفرات جنگى با دشمن در یک سطح مساوى قرار گیرند بلکه حتى اگر عدد آنها یک دهم نفرات دشمن باشد باز وظیفه جهاد بر آنها فرض است .


سپس اشاره به علت این حکم کرده و مى گوید (این بخاطر آن است که دشمنان بى ایمان شما جمعیتى هستند که نمى فهمند) (بانهم قوم لا یفقهون ).

این تعلیل در آغاز عجیب و شگفت آور به نظر مى رسد که چه ارتباطى میان (آگاهى ) و (پیروزى ) یا (عدم آگاهى ) و (شکست ) وجود دارد؟ ولى در واقع رابطه میان این دو بسیار نزدیک و محکم است چه اینکه مؤمنان ، راه خود را به خوبى مى شناسند، هدف آفرینش و وجود خود را درک مى کنند، و از نتائج مثبتى که در این جهان و پاداش هاى فراوانى که در جهان دیگر در انتظار مجاهدان است باخبرند آنها مى دانند براى چه مى جنگند؟ و براى (که ) پیکار مى کنند و در راه (چه هدف مقدسى ) فداکارى مى نمایند، و اگر در این راه قربانى و شهید شوند حسابشان با (کیست )؟ این مسیر روشن و این آگاهى ، به آنان صبر و استقامت و پایمردى مى بخشد.

اما افراد بى ایمان و یا بت پرستان ، درست نمى دانند براى چه مى جنگند؟ و براى چه کسى مبارزه مى کنند؟ و اگر در این راه کشته شدند خون آنها را چه کسى جبران خواهد کرد؟ تنها روى یک عادت و تقلید کورکورانه و یا تعصب خشک و بى منطق به دنبال این مکتب افتاده اند و این تاریکى راه و نا آگاهى از هدف و ندانستن پایان کار و نتیجه مبارزه ، اعصاب آنها را سست مى کند، و توان و استقامتشان را مى گیرد، و از آنها موجودى ضعیف مى سازد.


اما به دنبال دستور سنگین فوق ، خداوند آن را چند درجه تخفیف مى دهد و مى گوید: هم اکنون خداوند به شما تخفیف داد و دانست در میان شما افرادى ضعیف و سست هستند) (الان خفف الله عنکم و علم ان فیکم ضعفا).

سپس مى گوید: (در این حال اگر از شما صد نفر سرباز با استقامت باشند، بر دویست نفر غلبه مى کنند و اگر هزار نفر باشند بر دو هزار نفر به فرمان خدا پیروز مى شوند) (فان یکن منکم ماة صابرة یغلبوا ماتین و ان یکن منکم الف یغلبوا الفین باذن الله ).

ولى در هر حال فراموش نکنید که (خداوند با صابران است ) (و الله مع الصابرین ).


نکته ها

آیا آیه نخست منسوخ شده ؟

همانطور که مشاهده کردیم آیه نخست ، به مسلمانان دستور مى دهد که حتى اگر لشگر دشمن ده برابر آنها باشد از مقابله با آنها سرباز نزنند، در حالى که در آیه دوم نسبت را به دو برابر تنزل داده است .

این اختلاف ظاهرى سبب شده که بعضى حکم آیه اول را بوسیله آیه دوم منسوخ بدانند، و یا آیه اول را بر یک حکم مستحب و آیه دوم را بر یک حکم واجب حمل کنند، یعنى اگر تعداد دشمنان حداکثر دو برابر تعداد مسلمانان باشد وظیفه دارند از میدان جهاد عقب نشینى نکنند، اما اگر بیش از دو برابر باشد تا ده برابر مى توانند از جهاد خوددارى کنند، اما بهتر آن است که باز هم دست از جهاد بر ندارند.


ولى جمعى از مفسران را عقیده بر این است که اختلاف ظاهرى که بین دو آیه دیده مى شود نه دلیل بر نسخ است و نه دلیل بر استحباب ، بلکه هر یک از این دو حکم مورد معینى دارد:

به هنگامى که مسلمانان گرفتار ضعف و سستى شوند و در میان آنها افراد تازه کار و ناآزموده و ساخته نشده بوده باشند مقیاس سنجش همان نسبت دو برابر است ، ولى به هنگامى که افراد ساخته شده و ورزیده و قوى الایمان همانند بسیارى از رزمندگان بدر بوده باشند این نسبت تا ده برابر ترقى مى کند.

بنابراین دو حکم مذکور در دو آیه ، مربوط به دو گروه مختلف و در شرائط متفاوت است...


افسانه موازنه قوا

آیات فوق به هر صورت این حکم مسلم را در بر دارد که مسلمانان هرگز نباید در انتظار موازنه ظاهرى قوا با دشمن بنشینند بلکه گاهى با دو برابر جمعیت خود و گاهى حتى با ده برابر باید به مقابله برخیزند و به عذر کمبود نفرات از برابر دشمن فرار نکنند.

و جالب اینکه در بیشتر میدانهاى جنگى اسلام تعادل قوا به سود دشمن بهم خورده بود و مسلمین غالبا در اقلیت بوده اند، نه تنها در جنگهائى که در زمان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) اتفاق افتاد، مانند بدر و احد و احزاب ، و یا جنگهائى مثل موته که تعداد مسلمانان سه هزار نفر و حداقل عددى که از نفرات دشمن نوشته اند یکصد و پنجاه هزار نفر بود، بلکه در جنگهائى که بعد از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) رخ داد این تفاوت به نحو حیرت انگیزى وجود داشت ، مثلا تعداد نفرات ارتش ‍ آزادى بخش اسلام را در جنگ با سپاه ساسانى پنجاه هزار نفر، در حالى که تعداد سپاهیان خسروپرویز را پانصد هزار نفر نوشته اند.

در واقعه (یرموک ) که برخورد بزرگ ارتش اسلام با سپاهیان روم بود مورخان نقل کرده اند لشگرى را که هرقل گردآورى کرد حدود دویست هزار نفر بود، ولى ارتش اسلام از بیست و چهار هزار نفر تجاوز نمى کرد!!

و عجیبتر این که نوشته اند تعداد نفراتى که از دشمن در این میدان به خاک افتادند بالغ بر هفتاد هزار نفر مى شد.

شک نیست که موازنه و برترى قوا به ظاهر یکى از عوامل پیروزى است ، ولى چه چیز سبب مى شد که این تفاوت بزرگ و چشمگیر به سود مسلمانها جبران گردد؟

پاسخ این سئوال مهم را قرآن با سه تعبیر در دو آیه فوق بیان کرده است:

در یکجا مى گوید: (عشرون صابرون ) (بیست نفر با استقامت ) (و ماة صابرة ) (یکصد نفر با استقامت ) یعنى 1 - روح استقامت و پایدارى که ثمره درخت ایمان است سبب مى شد که هر یک نفر در برابر ده نفر استقامت کنند و بر آنها پیروز گردند.

و در جاى دیگر مى گوید (بانهم قوم لا یفقهون ) یعنى 2 - عدم آگاهى آنها از هدفشان و آگاهى شما نسبت بهدف مقدستان ، کمبود نفرات را جبران مى کند.

و در جاى دیگر تعبیر به (اذن الله ) مى کند، یعنى 3 - امدادهاى الهى و کمک هاى غیبى و معنوى و لطف و رحمت پروردگار شامل حال چنین مجاهدان با ایمان و پر استقامت است .


امروز نیز مسلمانان در برابر دشمنان نیرومندى قرار دارند، اما عجب این است که در بسیارى از میدانهاى جنگ نفرات مسلمین بسیار از دشمن برترى دارند، ولى باز هم اثرى از پیروزى نیست و درست در جهت عکس مسلمین نخستین گام بر مى دارند!!

اینها بخاطر آن است که آگاهى کافى متاءسفانه در مسلمانان امروز نیست ، روح استقامت را به خاطر تسلیم شدن در برابر عوامل فساد و زرق و برق مادى از دست داده اند، حمایتهاى الهى نیز بخاطر آلودگى به گناه از آنها سلب شده است در نتیجه به چنین سرنوشتى گرفتار شده اند!


ولى راه بازگشت هنوز باز است و امیدواریم روزى فرا رسد که مفهوم آیات فوق بار دیگر در مسلمین زنده شود و به وضع ذلت بار کنونى پایان دهند.


جالب توجه اینکه:

در آیه اول که سخن از نسبت یک و ده است براى مثال (عشرون ) یعنى بیست نفر، و (ماتین ) یعنى دویست نفر انتخاب شده ، اما در آیه دوم که سخن از نسبت دو برابر است ، مثال یکصد نفر در برابر دویست نفر و هزار نفر در برابر دو هزار نفر انتخاب شده .

این تفاوت مثال گویا به خاطر بیان این حقیقت است که افراد قوى الاراده و با ایمان حتى مى توانند از بیست نفر یک لشکر بسازند در حالى که افراد ضعیف از چنین عدد کمى نمى توانند یک لشگر تهیه کنند بلکه باید از چندین برابر آن لشگر فراهم سازند.


منبع:

تفسیر نمونه

استفتاء

پنجشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۴، ۰۷:۲۶ ب.ظ

یکشنبه, 04 مرداد 1394 ساعت 16:04

آیا جایز است کسى کودک نابالغ را براى اینکه به نماز خواندن عادت کند، هر روز بین الطلوعین بیدار کند تا نماز صبح بخواند؟ اگر جایز باشد، آیا فقط براى ولىّ او جایز است یا براى غیر ولىّ هم جایز است؟

اگر امر تربیت وی بر آن متوقف باشد اشکال ندارد و فرقی بین ولیّ و غیر ولیّ نیست. بله؛ غیر ولیّ در فرضی که ولیّ به شکل صحیح متصدّی امر تربیت است نباید بدون اذن وی به این امر اقدام کند.

آیت الله العظمی شبیری زنجانی

_______________________________________________________________________________________________

پنجشنبه, 08 مرداد 1394 ساعت 15:40

اگر شخصى (الف) در مورد شخص دیگرى (ب) مطالب بد و غیر واقعى را در جمع مثلاً در ایمیل‌هاى مشترک بیان کند و او را بى‌اعتبار کند، فرد الف چطور مى‌تواند اشتباه خود را جبران نمود و حق ب را به طور کامل به جا آورد؟ آیا الف باید براى همه آنهایى که ایمیل توهین به شخص ب را دریافت کرده‌اند ایمیل فرستاده و رفع توهین کند؟ اگر الف این کار را نکرد و ب هم مصرّ باشد که وى در جمع عذرخواهى کند، آیا در این حال الف بخشیده مى‌شود حتى اگر ب مصرّ باشد که وى در جلوى همه افرادى که شاهد توهین بوده‌اند عذرخواهى نماید؟

ج: باید گفته‌هاى خود را به هر کس که رسانده تکذیب کند و از شخصى که به او اهانت کرده تحصیل رضایت نماید.

آیت الله العظمی خامنه ای

_________________________________________________________________________________________________

چهارشنبه, 31 تیر 1394 ساعت 12:23              

تکلیف کسانی که مقدارى از پرده کعبه را به عنوان تبرّک کنده‏اند چیست؟
ج: نباید از پرده کعبه چیزى کند و اگر گناه کردند و مقدارى از آن را کَند با اجازه حاکم شرع مى‏توانند در آن تصرّف کنند.
آیت الله العظمی نوری همدانی
_________________________________________________________________________________________________

پنجشنبه, 08 مرداد 1394 ساعت 15:37
در برخی کشورهای غربی ، دختران پس از شانزده سالگی ، استقلال مالی و سکنی دارند و عملاً از خانه پدر جدا می شوند و شخصاً به اداره شئون زندگی می پردازند و اگر احیاناً با پدر و یا مادر در برخی مسائل مشورت کنند فقط به عنوان ادب است آیا این چنین دوشیزاه ای می تواند بدون اذن پدر به طور دائم و یا موقت ازدواج کند؟

جواب: این وضع زندگی اگر به این معناست که پدر به او اجازه ازدواج با هر مردی را داده است و یا نوعی کناره گیری از دخالت در شئون زندگی دخترن تلقی می شود پس او می تواند ازدواج کند و گرنه،جایز نیست.

آیت الله العظمی سیستانی
________________________________________________________________________________________________

سه شنبه, 06 مرداد 1394 ساعت 16:43

اگر کسی با پارتی سر کار برود ایا حقوق او حلال است یا حرام؟

پاسخ: اگر از نظر تخصص و توانائی انجام کار در حد مطلوب باشد حقوق حلال است.

آیت الله العظمی سیستانی

_______________________________________________________________________________________________

چهارشنبه, 31 تیر 1394 ساعت 01:29

در مواردی که از شخص ناراحتی داشته باشیم می‌توانیم آرزوی شکست او را بکنیم؟
ج: مسلمان باید همواره خیرخواه دیگران باشد و آرزوی شکست برای دیگران معمولا از بخل و حسد سرچشمه می‌گیرد که هر دو از رذائل اخلاقی است و باید با آن مبارزه کرد.

بهتر است هر وقت اشتباهی از دیگری ملاحظه کردید که موجب ناراحتی شما می‌شود، برای هدایتش دعا کنید تا ضمن آن که از دعای ملائکه رحمت بهره‌مند می‌شوید، ثواب وخیرخواهی برای برادر مؤمن نیز شامل حال شما گردد.

آیت الله العظمی صافی گلپایگانی

_________________________________________________________________________________________________

سه شنبه, 30 تیر 1394 ساعت 18:56

در چه مواقعى واجب است که نمازهاى شبانه ‏روزى به جماعت خوانده شود؟

پاسخ: در دو مورد زیر:

1 ـ کسى که به اندازه‏اى وسواس دارد که نمى‏تواند نماز را به طور صحیح بخواند و فقط در صورتى که نماز را با جماعت بخواند از وسواس راحت مى‏شود.

2 ـ فرزندى که پدر یا مادرش به او امر مى‏کنند که در نماز جماعت حاضر شود و مخالفت فرزند موجب اذیت و ناراحتى آنها مى‏گردد.

آیت الله العظمی موسوی اردبیلی

__________________________________________________________________________________________________

دوشنبه, 29 تیر 1394 ساعت 17:36

با توجه به اینکه امروزه در کشور ما انجام عمل جراحی زیبایی بسیار مبتلا به و دامن گیر افراد جامعه شده و از آنجایی که انجام چنین جراحی هایی توأم با درد و ناراحتی شدید و همراه با تورم و کبودی و آسیب های جسمی و بدنی خصوصا در جراحی های مختص صورت می باشد ودر بعضی از موارد بعد از انجام جراحی وتغییرات ایجاد شده ضمن آنکه عمده این جراحی ها ضرورت نداشته و چه بسا بعد از جراحی نیز توقع بیمار تامین نشده و همواره با ریسک پرخطر همراه است . آیا انجام چنین جراحی های زیبایی که توأم با احساس درد و ناراحتی و آثار کبودی و تورم بسیار وحشتناک و آسیب های جسمی و بدنی بوده از نظر شرعی جایز است یا خیر ؟

ج: چنان چه مستلزم نقص عضو یا از بین رفتن منفعت عضوی (مثل حسّ بویایی) نباشد، اشکال ندارد

آیت الله العظمی شاهرودی

________________________________________________________________________________________________

دوشنبه, 29 تیر 1394 ساعت 00:03 

شخصی خمس و زکات مالش را جدا کرده و در خانه قرار داده است. آیا اگر ایشان معسر شود و در خرج سالش بماند، می‌تواند از آن پول استفاده کند؟

ج: در صورتی که بدون استفاده از آن به حرج شدید می افتد، استفاده از آن و سپس جایگزین نمودن آن اشکال ندارد.

آیت الله العظمی شبیری زنجانی

_______________________________________________________________________________________________

یکشنبه, 21 تیر 1394 ساعت 15:09

تا چه حد می توان به فرزندان در مورد نماز و حجاب اجبار کرد ؟

پاسخ: نسبت به بالغین باید امر به معروف و نهی از منکر کند و بدون اجازه حاکم شرع بنابر احتیاط واجب زدن و مانند آن جایز نیست ولی می تواند از روشهایی مانند منع بعضی کمکها استفاده نماید

آیت الله العظمی سیستانی

____________________________________________________________________________________________

شنبه, 20 تیر 1394 ساعت 01:26

آیا مسابقه و شرط بندى به وسیله تفنگ بادى جایز است؟

بسمه تعالى: ضابطه اولى در شرط بندى حرمت است مگر در مواردى که در روایات آمده است  و شرط بندى با تفنگ بادى مقدمه براى آموزش با تفنگ واقعى باشد اشکال ندارد ولى اگر براى هوس رانى و فقط براى برد و باخت باشد جایز نیست. والله العالم

آیت الله العظمی سبحانی

______________________________________________________________________________________________

دوشنبه, 15 تیر 1394 ساعت 16:05 

آیا بازی کلش آف کلنز از نظر شرعی جایز است؟ 2. پرداخت مبلغی برای خرید برخی از امکانات مجازی در این بازی جهت ارتقاء و ادامه آن و یا خرید و فروش این بازی که در هر مرحله دارای قیمتی متفاوت است، به فرد دیگری جایز است؟  

1. اگر اعتباری که برنده به دست می آورد، قابل خرید و فروش باشد (ولو برنده نخواهد آن را بفروشد) بازی مذکور حرام است. 2. جایز نیست.

آیت الله العظمی شبیری زنجانی

____________________________________________________________________________________________

چهارشنبه, 10 تیر 1394 ساعت 17:51 

چسب هایی در بازار وجود دارد که فاقد رنگ بوده و وقتی خشک می‌شوند فاقد اثر و هرگونه بو می باشند و اگر به دست یا بدن بچسبند امکان تمیز کردن آن ها وجود ندارد مگر این که پوست تراشیده شود. اگر چنین وضعیتی بوجود آید حکم چیست؟

جواب) در فرض سؤال بنابر احتیاط واجب باید هم وضوء جبیره‌ای بگیرد و هم تیمّم نمائید.

آیت الله العظمی وحید خراسانی

____________________________________________________________________________________________

دوشنبه, 08 تیر 1394 ساعت 19:51

آیا اقتدا به امام جماعتی که می‌تواند امر به معروف و نهی از منکر کند، ولی انجام نمی‌دهد، جایز است؟

ج: مجرد ترک امر به معروف و نهی از منکر که ممکن است بر اثر عذر مقبولی نزد مکلّف باشد، به عدالت ضرر نمی‌زند و مانع اقتدا به او نیست.

حضرت آیت الله العظمی خامنه ای

____________________________________________________________________________________________

یکشنبه, 07 تیر 1394 ساعت 14:29

ایا پدر و مادر یک دختر می توانند بدون رضایتش او را به عقد یکی از پسران مورد نظر خود دربیاورند؟ در صورت انجام چنین عقدی، اگر دختر به پلیس شکایت کند، آیا این عمل علامت باطل بودن عقد اجباری است یا لازم است که طلاق شرعی اجرا شود؟

در صحت عقد نکاح، وجود دو عنصر معتبر است: 1-رضایت پدر یا جد پدری. 2-رضایت دختر در وقت اجرای عقد نکاح. و اگر یکی از این دو وجود نداشته باشد، عقد باطل است و نیازی به طلاق نیست.

آیت الله العظمی فیاض

____________________________________________________________________________________________

پنجشنبه, 04 تیر 1394 ساعت 17:51 

آیا پدر و مادر می‌توانند یکی از فرزندان را از ارث محروم کنند؟

وصیت به محرومیت یکی از ورثه از ارث، خلاف شرع و باطل است و اثر ندارد.

آیت الله العظمی صافی گلپایگانی

_______________________________________________________________________________________________

پنجشنبه, 04 تیر 1394 ساعت 17:44 

کشیدن سیگار در مسجد اشکال دارد یا خیر؟

ج: درصورتى‏که مضرباشد یاآثارسوء تربیتى ‏ایجاد نمایداشکال‏ دارد.

آیت الله العظمی نوری همدانی

________________________________________________________________________________________________

پنجشنبه, 04 تیر 1394 ساعت 17:21 

در مساجد جهت جا گرفتن، رحل، مهر یا تسبیح قرار مى‏دهند، اگر فاصله زمانى قرار دادن رحل یا... تا اقامه جماعت زیاد باشد (مثلاً از شب گذشته تا ظهر فردا) آیا موجب حقِّ اولویت و در نتیجه غصبى بودن مکان مى‏ گردد؟

ج: براى حقِّ اولویت در مکان لازم است چیزى مانند سجاده باشد، مهر یا تسبیح یا مسواک کافى نیست و این حق اولویت در صورتى است که زیاد طولانى نباشد، بنابراین در وقت اقامه نماز اگر صاحب سجاده خود را به محل نرساند که مستلزم تعطیل مکان شود حقّى نسبت به آن ندارد بنابراین دیگرى مى‏تواند سجّاده را کنار گذاشته و خود جاى او را بگیرد ولى موظّف است که سجاده را به صاحب او برساند و اگر نرساند ضامن است.

آیت الله العظمی نوری همدانی

___________________________________________________________________________________________

سه شنبه, 02 تیر 1394 ساعت 22:54 

آیا رطوبت‏ها یا چرکى که از زخم یا دمل خارج مى‏شود، نجس است؟

پاسخ : اگر خونى به همراه آن نباشد و با خون و نجاست اطراف زخم برخورد نکرده باشد، محکوم به طهارت است.

آیت الله العظمی موسوی اردبیلی

____________________________________________________________________________________________

سه شنبه, 02 تیر 1394 ساعت 22:30

یک) آیا تغییر جنسیت (مرد به زن و زن به مرد) جایز است؟ دو) ادله فقهی اثبات یا ردّ آن چیست؟ سه) اگر شخصی چنین عملی انجام داد، وظیفه‌ی دیگران در برابر او چیست؟

پاسخ یک: تغییر جنسیت، حرام نیست.‏ پاسخ دو: نبودن دلیل بر حرمت، برای اثبات جواز، کافی است.‏ پاسخ سه: در صورت اطلاع، هر کس برابر وضع کنونی، به لحاظ محرم یا نامحرم بودن، عمل ‏می‌کند.

آیت الله العظمی جوادی آملی

____________________________________________________________________________________________

دوشنبه, 01 تیر 1394 ساعت 15:00 

نصب پمپهای پر فشار آب که اخیرا عرضه شده در منازل در صورتی که اگر پمپ مشغول به کار باشد آب آن منزل فراوان و آب همسایه ها کم می شود ، آیا نصب آنها جایز است ؟ اخیرا در بعضی از مساجد هم این کار مشاهده شده است .

ج : اگر موجب ضرر به آنها شود و یا اشکالی در کار آنها ایجاد کند جایز نیست .

حضرت آیت الله العظمی نوری همدانی

_____________________________________________________________________________________________

دوشنبه, 01 تیر 1394 ساعت 00:57

این جانب به وسواس مبتلایم و اطمینان به شسته شدن بدنم در غسل پیدا نمی‌کنم، آیا می‌توانم از همسرم در غسل کمک بگیرم؟

در غیر موارد اضطرار، کسی نباید دیگری را وضو یا غسل دهد؛ اما اگر نگاه کند و بگوید که به کجای بدن آب رسیده است، اشکال ندارد.

آیت الله العظمی صافی گلپایگانی

_____________________________________________________________________________________________

سه شنبه, 26 خرداد 1394 ساعت 11:28

آیا جبران صدمه و آسیبی که به حیوانات وارد می شود، لازم است؟ و اگرصاحب آن را نشناسیم باید ردّ مظالم بدهیم؟

اگر حیوان، مالک داشته باشد، ضمان و ردّ مظالم در این مورد ثابت است. البته آزار و اذیت قابل توجه حیوانات، بدون وجود ضرورت (شرعی یا عقلایی) جایز نیست.

آیت الله العظمی شبیری زنجانی

___________________________________________________________________________________________

پنجشنبه, 31 اردیبهشت 1394 ساعت 22:20

من با خیریه قرار داد می بندم که در ازای مبالغی که با زحمت از خیرین در سطح شهر جمع آوری می کنم درصدی از آن مال خودم باشد. چه حکمی دارد؟

اشکالی ندارد.

آیت الله العظمی مکارم شیرازی

______________________________________________________________________________________________

چهارشنبه, 16 اردیبهشت 1394 ساعت 22:17 

آیا فروش لوازم آرایشی به زنان خیابانی یا زنان بی حجاب تعاون در اثم است و پولی که از این راه دریافت می‌شود حرام است یا خیر؟

اگر اطمینان دارند که لوازم آرایش در موارد حرام مورد استفاده قرار می‎گیرند و موجب فساد در جامعه می‎باشد، در این مورد خاص فروش آن جایز نیست، ولی اگر اطمینان ندارند، اشکال ندارد.

آیت الله العظمی موسوی اردبیلی

______________________________________________________________________________________________

چهارشنبه, 16 اردیبهشت 1394 ساعت 21:57

وظیفه زن در صورت درخواست یا اجبار مرد به بد حجابی وی اگر شوهر، زن خود را به بدحجابی اجبار کند وظیفه زن چیست؟ و اگر زن تمکین کند گناه آن بر کدامیک از آن دو نوشته می شود؟

مرد حق ندارد همسر خود را به خلاف شرع مجبور کند و زن هم نباید در این موارد اطاعت کند و در صورت اطاعت از شوهرش، گناه آن برای هر دو نوشته می شود.

آیت الله العظمی شبیری زنجانی

____________________________________________________________________________________________

یکشنبه, 06 اردیبهشت 1394 ساعت 15:13 

اگر  گاهى براى تفریح و ورزش بگوئیم بازنده باید براى همه بستنى بخرد آیا جایز است؟

در هر ورزشى که در آن برد و باخت شرط شود حرام است ولى اگر ورزش کنند و یکى ببرد و دیگرى ببازد از او بخواهند که براى دیگران چیزى بخرد (و او قبول کند) اشکالى ندارد . والله العالم

آیت الله العظمی سبحانی

____________________________________________________________________________________________

سه شنبه, 01 اردیبهشت 1394 ساعت 23:14 

در محله‌ها اعلام مى‌شود که مى‌خواهند مسابقه برگزار کنند. از مسابقه دهنده‌ها پول مى‌گیرند که این پول را صرف پول دادن به داور و خریدن جایزه براى برنده و... نمایند. آیا گرفتن این پول اشکال دارد؟

اگر پول را از بازیکنان [براى شرکت در مسابقه] مى‌گیرند و بعد از مال خودشان به برنده جایزه مى‌دهند به‌طورى که طرف دیگر چیزى نباخته باشد، اشکال ندارد ولى اگر پول را از شرکت‌کنندگان دریافت مى‌کنند که به برنده بپردازند، قمار و حرام است.

 آیت الله العظمی خامنه ای

___________________________________________________________________________________________

پنجشنبه, 13 فروردین 1394 ساعت 21:23 

اگر زنی در محلی که نامحرم او را می بیند وضو بگیرد، وضویش چه حکمی دارد؟اگر مضطر به این کار باشد چطور؟

وضویش صحیح است، اگر چه گناه کرده و در صورتی که تنها راه وضو، قرار گرفتن در منظرنامحرم باشد، باید تیمم کند.

آیت الله العظمی شبیری زنجانی

___________________________________________________________________________________________

دوشنبه, 10 فروردین 1394 ساعت 17:55

آیا مرد می تواند بدون داشتن دلیل مانع از اشتغال همسر خویش گردد؟

اگر قبل از ازدواج زن طبق قرارداد شرعی استخدام شده ویا در هنگام ازدواج شرط کرده دراین جهت آزاد باشد شوهر نمی تواند اورا منع نماید ، در غیر اینصورت می تواند.

آیت الله العظمی سیستانی

__________________________________________________________________________________________

شنبه, 08 فروردین 1394 ساعت 23:13

آیا بدون اجازه، پدر و مادر مى توانند وسائل شخصى فرزند را تفتیش کنند؟

بسمه تعالى: اگر فرزند نابالغ باشد اشکال ندارد، و درصورت بلوغ اگر احتمال امر مهمى را مى دهند که با سرنوشت فرزند ارتباط دارد و درصدد هدایت و نجات او باشند در این صورت پدر مى تواند تفتیش کند.

آیت الله العظمی سبحانی

___________________________________________________________________________________________

پنجشنبه, 28 اسفند 1393 ساعت 23:04

حکم مالکیت و تصرف در کادو ها و مبالغ نقدی که برای فرزندان تازه متولد شده می آورند چیست؟

اگر تصریح خاصی از طرف اهدا کنندگان نسبت به نوع مصرف آن نشده باشد ظاهر این است که وجه نقد و امثال آن در واقع کمک هزینه هایی است که پدر برای بچه انجام داده است و به او می رسد ولی اجناس غیر نقدی و کادوهای متناسب با فرزند، متعلق به فرزند است و باید در مصلحت فرزند استفاده و در آن تصرف شود.

آیت الله العظمی مکارم شیرازی

________________________________________________________________________________________

جمعه, 22 اسفند 1393 ساعت 00:39

اگر انسان از کسى هدیه درخواست بکند و شخص مقابل در رو در بایستى قرار بگیرد و از روى خجالت و به اکراه هدیه را به شخص طلب‌کننده بدهد آیا این هدیه غصبى مى‌شود؟ حکم نماز خواندن با این هدیه چیست؟

اگر بدانید هدیه دهنده راضى نیست، تصرف در آن جایز نیست و چنانچه لباس باشد، نماز با آن باطل است.

آیت الله العظمی خامنه ای

_______________________________________________________________________________________

جمعه, 22 اسفند 1393 ساعت 00:33

اگر صدقه جمع شده با رضایت خودم به کسى قرض دهم تا مشکل طرف مقابل حل شود و بعد از حل مشکل به من برگرداند و براى صدقه استفاده کنم حکم آن چیست؟

اگر مبلغ صدقه از خودتان بوده و جمع کرده‌اید و هنوز به فقیر نداده‌اید، از ملک شما خارج نشده و اختیار آن دست خود شماست مگر اینکه در صندوق کمیته امداد ریخته باشید

آیت الله العظمی خامنه ای

__________________________________________________________________________________________

سه شنبه, 19 اسفند 1393 ساعت 15:01

در بعضى از دعاها مانند فرج (اللهم کن لولیّک الحجة ابن الحسن) در آخر آن (برحمتک یا ارحم الراحمین) اضافه کردن، جایز است یا نه ؟ با چه شرایطى؟

نباید اضافه نمود چون زمینه ساز تحریف در ادعیه است و همان نحو که وارد شده باید بدون کم و زیاد نمودن خوانده شود.

آیت الله العظمی صانعی

___________________________________________________________________________________________

سه شنبه, 19 اسفند 1393 ساعت 14:41

خرید و فروش سگ چه حکمى دارد، آیا جایز است؟

خرید و فروش سگ نگهبان و سگ گله و سگ شکارى اشکال ندارد ولى در غیر این موارد جایز نیست.

آیت الله العظمی خامنه ای

__________________________________________________________________________________________

منبع: خبرگزاری شفقنا

پیامبر روشنایی

پنجشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۴۲ ق.ظ

یکى از همسران رسول خدا به نام « ماریه قبطیه » فرزندى به دنیا آورد که پیامبر نام او را ابراهیم نهاد.

این پسر مورد علاقه شدید رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله قرار گرفت اما هنوز هجده ماه از عمر این کودک نگذشته بود که از دنیا رفت .

پیغمبر که کانون عاطفه و محبّت بود از این مصیبت به شدت متأثر شد و اشک ریخت و فرمود:

اى ابراهیم ! دل مى سوزد و اشک مى ریزد و ما محزونیم به خاطر تو، ولى هرگز بر خلاف رضاى خدا چیزى نمى گوییم .

تمام مسلمین از این مصیبت متأثر بودند زیرا آنها مى دیدند که غبارى از حزن و اندوه بر دل پیغمبر صلى اللّه علیه و آله نشسته است.

آن روز تصادفا خورشید هم گرفته بود، با مشاهده این وضع مسلمین همگى ابراز داشتند که :

گرفتن خورشید نشانه هماهنگى عالم بالا با عالم پایین و رسول خدا مى باشد و این اتفاق جز به خاطر فوت فرزند پیغمبر چیز دیگرى نمى تواند باشد.

البته این مطلب - فى ذاته - مانعى ندارد، بلکه به خاطر رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله ممکن است دنیا هم زیر و رو شود اما در آن موقع این اتفاق روى این جهت نبود و در حقیقت یک مساءله طبیعى بود ولى مردم چون این حادثه را در یک روز مشاهده مى کردند با هم مربوط مى دانستند و در نتیجه سبب مى گردید که ایمان و اعتقاد آنها به رسول خدا بیشتر شود.

این مطلب به گوش پیغمبر اکرم صلى اللّه علیه و آله رسید به جاى اینکه آن حضرت از این تعبیر مردم خوشحال شود و مثل بسیارى از سیاست بازها موقع را براى تبلیغات غنیمت شمرد و از این عواطف و احساسات مردم به نفع اسلام استفاده کند، نه تنها که چنین نکرد، بلکه سکوت را هم جایز ندانسته به مسجد آمد و پس از آن به منبر رفتند و صریحا اعلام داشتند که : 

اى مرم ! خورشید و ماه دو نشانه از نشانه هاى خداست و به دستور او در سیر و حرکتند و به فرمان خدا مطیع مى باشند! هرگز به خاطر مرگ و زندگى کسى گرفته نمى شوند! هرگاه خورشید و ماه گرفت ، نماز آیات بخوانید!

سپس از منبر پایین آمدند و نماز آیات را با جماعت خواندند آنگاه به على علیه السلام فرمود:

پیکر فرزندم ابراهیم را براى دفن آماده کن !

على علیه السلام جنازه ابراهیم را غسل داد و کفن کرد پس از آن مردم دفنش ‍ کردند.


برگرفته از :

حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیة الله مرتضى مطهرى

محمّد جواد صاحبى

و

داستانهاى بحارالانوار جلد 1

محمود ناصرى

زن برتر

چهارشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۲۲ ق.ظ

ویژگیهاى بهترین زن در گفتار رسول خدا صلى الله علیه و آله :

درباره بهترین ها باید بهترین افراد نظر بدهند، و برترین افراد آنانى هستند که در نظرشان هوى و هوس راه ندارد و گفتارشان مطابق با حق و واقع است.

اینان تنها پیامبران و امامان معصوم علیهم السلام هستند که معارف و حقایق را با قلب پاک خود از سرچشمه زلال وحى دریافت و با زبان مبارک خود براى خلق خدا بیان مى کنند.

رسول اکرم صلى الله علیه و آله در میان این جمع بهترین ، جلودار، و سرآمد است زیرا او برترین مخلوق خداست ، و کلامش ، بعد از کلام حق ، زیباترین و دلنشین ترین گفتار است .

براى آشنایى با بهترین زنان به خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله مى رویم و با هم گوش جان به کلام جان بخشش مى سپاریم .

جابربن عبدالله مى گوید: با جمعى در خدمت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله بودیم آن حضرت فرمود:

بهترین زنان شما داراى این ویژگیهاست :

1 - فرزند آور 2 - بسیار مهربان 3 - پاکدامن 4 - عزیز در میان فامیل 5 - متواضع و فروتن با همسر 6 - زینتگر براى همسر 7 - خود نگهدار در برابر نامحرم 8 - حرف شنو و فرمانبردار از شوهر 9 - کاملا در اختیار به هنگام خلوت 10 - درخواست کننده ی نزدیکی ، او نباشد. (1).

اکنون براى درک بیشتر این کلام نورانى رسول اکرم صلى الله علیه و آله نگاهى دیگر به این صفات مى افکنیم و از زبان مبارک آن حضرت و خاندان پاکش به تشریح آنها مى پردازیم .

1 - فرزندآور

در فرهنگ روایات ، دختر تا زمانى که در خانه پدر به سر مى برد (حسنه ) است این امانت الهى هرگاه پا به خانه شوهر گذاشت به مقام همسرى دست مى یابد و البته پاسدارى از این مقام شرایط خاصى دارد که تحصیل آنها مایه کمال و فضیلت زن است .

سومین دوره اى که زن بعد از دوران دخترى و همسرى به آن منتقل مى شود، دوران پر افتخار و مسؤ ولیت ساز مادرى است .

مقام مادر از آن کسى است که محیط مقدس خانه را، با به دنیا آوردن و پرورش دادن فرزندان ، که پاره هاى تن و جان او هستند، صفا و رونق بخشد. و روشن است که هرچه تلاش زن در این دوره مادر بودن ، افزون باشد، پاداش اخروى او نیز بیشتر و تقربش به پروردگار افزونتر است و این سر گفتار رسول خدا صلى الله علیه و آله است که فرزند آورى از صفات خوب زن برمى شمرد. چرا که این ویژگى ، زن را به مقام مادر شدن ارتقا میدهد و تا آنجایش رهنمون مى سازد که خود آن حضرت در گفتار دیگرى مى فرماید:

(بهشت ، زیر گامهاى مادران است ) (2).

آرامش حقیقى و معنوى زندگى با وجود فرزند صالح تقویت مى گردد و هیچگاه خانه بدون فرزند - با امکان آوردن آن - روى آرامش نخواهد دید.

براى توجه به ارزشمندى زنى که فرزند آور است به این دو روایت بنگرید:

رسول خدا صلى الله علیه و آله مى فرماید: با دوشیزه فرزند آور ازدواج کنید، ولى با زیبا چهره نازا ازدواج نکنید، زیرا من به شما امت روز قیامت افتخار مى کنم (3).

در روایت دیگر امام علیه السلام مى فرماید: بدانید که زن سیاه چهره هاى که فرزند آور باشد براى من دوست داشتنى تر است از زیباى نازا(4).

2 - بسیار مهربان

محبت و دوستى و مهربانى ، شاه کلید نفوذ در دلهاست . هیچ چیزى به قدر مهربانى کارآیى ندارد. درهاى بسته و چهره هاى گرفته با این ابزار گشوده و باز مى شوند.

در فرهنگ دوستى محبت ، همه چیز با معنى و پیام دار است گاه با یک اشاره و با یک کلمه و یا جمله مى توان صحنه را عوض کرد و به آسانى ، در دل دیگران راه یافت .

رسول اکرم صلى الله علیه و آله مى فرماید: بهترین زن ، آن است که بسیار مهربان و صمیمى باشد.

طبیعى است که منظور، به کار گرفتن این سرمایه در خدمت جذب شوهر است محبت شوهر به همسر خود از طبیعى ترین انواع دوستیهاست و اگر با دوستى و مهربانى سرشار از طرف زن همراه باشد، هیچ کینه و بى مهرى اى برجا نمى ماند. ثمره این اظهار دوستى و صمیمیت ، لبریز شدن کانون دل و فضاى خانه از آرامش و سکون است و در چنین دل و خانه اى اضطراب و بى قرارى راهى براى نفوذ ندارد.

در روایت دیگرى ، پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله یکى از صفات بدترین زنان را کینه و حقد معرفى مى فرماید (5). زنى که پیوسته چشم انتظار گرفتن عیب و نقطه ضعف است ، تا به وسیله آن همسرش را سرکوب و توبیخ و سرزنش کند، داراى یک صفت منفى و مخرب است و طبیعى است که با چنین برخوردهایى جز ناآرامى و اضطراب ، بذر دیگرى در زمینه زندگانى مشترک کاشته نمى شود.

شاید یکى از عوامل شکست و افسردگى و پیرى زودرس مردان ، همین بى مهرى ها و لجاجتهاى آگاهانه و ناآگاهانه زنان در برخورد با همسرانشان باشد.

از امام صادق علیه السلام روایت است که مى فرماید: از دعاهاى رسول خدا صلى الله علیه و آله این بود که مى گفت : خدایا! به تو پناه مى برم از زنى که مرا پیر کند، قبل از اینکه دوران پیرى من فرا رسد(6).

روشن است که پناه بردن انسان به خدا در جایى است که احساس خطر و ناامنى و گمراهى وجود دارد، شاید در وجود زنى که براى شوهرش پیرى زودرس مى آورد ریشه هاى ناامنى ، خطر و گمراهى نفوذ کرده باشد. طبیعى است که چنین زنى موفق به آرام سازى محیط خانه و آرامش بخشى به شوهر نخواهد بود.

3 - در اوج پاکدامنى

عفت حالتى است نفسانى که بازدارنده از غلبه شهوت است (7).

عفیف انسانى است که با تلاش پى گیر، به مقامى دست یافته که خود را در اختیار خواسته هاى نفسانى قرار نمى دهد. روح چنین شخص آن چنان در اوج است که به آسانى از آنچه ناپسند و نامشروع است چشم مى پوشد؛اگر چه توان انجامش را دارا باشد.

این مبارزه با نفس که جهاد اکبر است چنان فضیلتى دارد که صاحب این مقام در مقایسه با مجاهد در جبهه جهاد اصغر، که مبارزه با دشمن خارجى است ، از امتیاز برخوردار است به این روایت بنگرید:

حضرت امیرالمؤمنین مى فرماید: جهادگرى که در راه خدا به شهادت رسیده ، پاداشش ، برتر از توانگرى نیست که با داشتن قدرت ، عفت ورزیده است. نزدیک است که عفیف فرشته اى از فرشتگان باشد (8).

ارزشمندى صفت عفت - با توضیحى که داده شد - براى یک زن روشن است .

هر زنى لازم است که این ویژگى را در زندگى مشترک به نمایش ‍ بگذارد و از این راه ، فکر و ذهن و دل همسرش را از هر نوع پندار و توهم وسوسه پوچ احتمالى و بى اساس پاکسازى کند و زمینه پیدایش و رشد هر نوع احساس بدبینى را از میان ببرد.

آرامش روانى از آن مردى است که این ویژگى و خصلت را - که انسان را تا مرز فرشتگان اوج مى دهد - در همسر خویش بیابد.

گلخانه زندگى در فضاى سالم و نشاطآور (عفت ) شاهد شکوفایى غنچه هاى معنوى و عطرآگین اعتماد زن و مرد به یکدیگر خواهد بود.

از آنجا که گام نهادن در مسیر خوبیها و معنویات ، نیازمند تعاون و همکارى است ، یادآورى این نکته ضرورى است که اگر مردى ، خواهان عفت همسرش مى باشد، باید زمینه و اسباب آن را در حد توان خویش فراهم کند، در این میان وظیفه مرد است که به گونه اى آراستگى ظاهر داشته باشد و خود را متلزم به رعایت زیبایى و نظافت بداند که پیوسته براى همسرش ‍ جذاب و دلربا باشد.

در این زمینه به این روایت جالب توجه کنید:

حسن بن جهم مى گوید: امام رضا علیه السلام را دیدم که محاسن خود را خضاب (رنگ ) کرده بود.

پرسیدم : فدایت شوم ، رنگ کرده اید؟! امام پاسخ داد: آرى ، رسیدگى به خود (تغییر شکل و هیئت دادن ) از عوامل افزایش عفت زنان است ، و یکى از علل بى عفتى زنان این است که همسرانشان این امر را رها کرده اند، آنگاه امام فرمود: آیا دوست دارى همسرت را به گونه اى ببینى که وضعیتش ‍ همانند تو باشد، در حالتى که به سر و وضع خود نرسیده اى ؟!

او جواب داد: خیر، حضرت فرمود: همسر تو هم دوست ندارد که تو را بدان گونه ببیند(9).

4 - عزیز در فامیل

در مفهوم عزت یک نوع نفوذ ناپذیرى نهفته است ، زمین سختى که چیزى در آن موثر نیست ، داراى صفت عزت است ، این حالت ، همانند تمامى صفات خوب دیگر، اگر از منبع اصلى سرچشمه بگیرد پایدار و ماندنى است وگرنه زودگذر و از بین رفتنى خواهد بود.

در فرهنگ قرآن ، عزت حقیقى از آن خداوند و پیامبر او و مؤمنان است خداوند کانون همه خوبیهاست و همه این خوبیها از او به پیامبرش و مؤ منان سرایت مى کند ایمان ، شرط اصلى عزت است و در سایه بندگى خداست که سربلندى انسان تأمین مى شود.

شاید عزیز بودن زن که در کلام رسول خدا صلى الله علیه و آله از ویژگیهاى زن خوب و شایسته معرفى شده است به این معنى برگردد که ایمان حقیقى یک زن از او در میان فامیل چهره اى ساخته باشد که مورد نظر و احترام و تکریم همه و داراى عزت و سرافرازى باشد.

 طبیعى است مردى که این موفقیت مطلوب را براى همسرش در میان فامیل شاهد است و زنى که از این چنین جایگاه رفیعى برخوردار است ، هر دو در محیط مقدس خانه ، آرامش و امنیت را به وضوح احساس مى کنند.

نقطه مقابل این زن ، زنى است که بر اثر سوء رفتار و گفتار و عملکردهاى ناشایسته و موضعگیرى و اقدامهاى ناپسند و نابخردانه خود را در میان فامیل و آشنایان خوار و ذلیل کرده است .

چنین زنى در روایت دیگرى از رسول اکرم صلى الله علیه و آله داراى خصلتى از خصال بدترین زنان است (10).

زنى که در میان فامیل اعتبارى ندارد و با چشم حقارت و خوارى به او مى نگرند براى خود نیز شخصیت قابل اعتمادى را باور ندارد و هیچگاه موفق نخواهد شد که بدون سرمایه لازم که ، همان عزت و متانت و موقعیت خانوادگى است ، محیط خانه را محلى مناسب براى ارامش جسم و روح همسرش قرار دهد.

5 - فروتن با همسر

ارزش هر صفت و عمل نیکویى در این است که آدمى آن را از روى آزادى و اختیار انجام دهد کسى که مجبور است خوب باشد و کار نیک انجام دهد، شاید براى دیگران مفید باشد، اما امتیازى براى خود او محسوب نمى شود نرمخویى و تواضع و فروتنى انسان نیز وقتى پسندیده و ارزشمند است که با انتخاب و آزادى همراه باشد.

قرآن کریم مؤمنان را از این جهت که در برابر یکدیگر خاضع و فروتن و نرم هستند مى ستاید و روشن است که مؤمن حقیقى با تلاش و مجاهده به این خصلت پسندیده دست مى یابد.

نرم بودن زن در محیط زندگانى مشترک ، در برابر شوهر، اگر از روى شناخت و اختیار و عمل به وظیفه شوهردارى باشد خصلت پسندیده و کار ارزشمندى است.

زنى که به آسانى در برابر خواسته هاى مشروع و معقول شوهر شکل مى پذیرد و از خود مقاومتى نشان نمى دهد صاحب فضیلت است و محیط مقدس خانه با این روحیه تسلیم و گذشت و حق پذیرى ، زمینه پرورش و رشد آرامش را بهتر فراهم مى یابد.

نقطه مقابل زنى که در برابر همسر مطیع و منقاد است زنى است که در برابر همسرش ، هیچ نرمش و انعطاف ندارد و پیوسته به دنبال مقاومت و پافشارى و جبهه گیرى در برابر خواسته هاى شوهر است . چنین زنى از دیدگاه رسول اکرم صلى الله علیه و آله از بدترین زنان است (11)

 زنى که مرد هیچگاه نتواند راهى براى نفوذ در دل او بیابد، هرگز نباید چشم امید به زندگانى همراه با مسالمت و صفا داشته باشد.

6 - زینتگر براى شوهر

خودآرایى و تزیین در نهاد زن قرار گرفته است ، اما زن به عنوان جنس ‍ مخالف مرد، حتى اگر خود را نیاراید، باز هم جذاب و داراى کشش است به همین جهت در اولین مراسم خواستگارى در آفرینش - داستان خلقت آدم و حوا - دیدیم که چگونه آدم همنشینى و نگاه به حوا را مایه انس و آرامش ‍ خویش یافته بود، و آن را به خداوند اظهار داشت .

این سرمایه خداداد باید در مسیر تثبیت زندگانى مشترک به کار رود.

اگر زندگى مشترک فقط سپرى نمودن چند ساعت و چند روز بود، شاید سهل انگارى و بى اعتنایى مشکل آفرین نبود؛اما زندگانى دراز مدت زن و شوهر باید پیوسته همراه با جاذبه عشق باشد تا هیچگاه گرد و غبار بى میلى و بى اعتنایى و دلسردى و ناامیدى بر صفحه درخشان آن ننشیند.

استفاده از زینت و آرایش ، جذابیت زن را تقویت مى کند و بر همین اساس ‍ است که رسول خدا صلى الله علیه و آله یکى از صفات زن خوب را خودآرایى براى شوهر بیان مى کند. زیرا مردى که به همسرش عشق و مهر مى ورزد، بیگانه را به حریم دل خود راه نمى دهد. در این حال ، بر سراسر زندگى آن دو، ابر آرامش و اطمینان سایه مى گسترد و اینجاست که آرام بخش بودن گل وجود زن ، مفهوم و عینیت پیدا مى کند.

اهمیت آراستگى زن براى شوهر تا آنجاست که در فرهنگ اسلام ، زن با هیچ بهانه اى نمى تواند درباره انجام این وظیفه در قبال همسرش بى اعتنا یا بى توجه باشد. البته شرایط مختلف زندگى مقتضى گونه هاى مختلف عمل به این وظیفه و خواهان برخورد شایسته و بایسته زن در آن شرایط مى باشد.

امام باقر علیه السلام مى فرماید: سزاوار و شایسته نیست که زن - درباره رسیدگى به سر و وضع خود و آراستن خویش بى عنایت باشد - و در زمینه آرایش و آراستن خود را بازنشسته کند، اگر چه به اندازه آویختن گردنبندى در گردن باشد و شایسته نیست که زن دستش را با خضاب - رنگ با حنا - زینت نکند، اگر چه با کشیدن دست روى حنا باشد و اگر چه این زن مسن باشد - سنى از او گذشته باشد (12).

7 - خود نگهدار در برابر نامحرم

بیشتر این چنین است که تا آدمى ، حریم خود را نشکند، دیگرى جرأت تجاوز به حریم او را نمى یابد.

در مرزهاى جغرافیایى نیز عبور دشمن از آن قسمت که تحت حفاظت و دیدبانى نیست ، آسانتر صورت مى گیرد. اگر انسانى درباره هر برخوردى هیچ گونه عکس العملى و حساسیتى نشان ندهد، دیگران براى حفظ متانت و وقار و موقعیت او کمترین اعتبارى را نخواهند پذیرفت .

زن گل است ؛ آن هم فقط براى استفاده صاحب شرعى و قانونى اش . ارزش ‍ این گل به آن است که اختصاصى است و تنها براى یک نفر به نام شوهر، غیر از شوهر هر که باشد، ارتباط زن با او نباید به گونه اى باشد که زن با شوهر دارد، رعایت این امر مهم را پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله از صفات خوب زن مى داند، زن باید در برابر نامحرم ، دژ و سنگر نفوذناپذیر باشد. به راستى اگر تمامى زنان با تمامى نامحرمان و بیگانگان اینگونه باشند آیا دیگر جایى براى بدگمانى و بى اعتمادى ، که زمینه ساز ناآرامى و اضطراب است ، یافت مى شود؟!

در برابر این زن ، زنى است که هر نوع ارتباط صمیمى و آمیخته به دوستى و لذت بخشى ، را با غیر همسر داشته باشد، ولى نوبت به همسر که مى رسد جز خود نگهدارى و سنگین برخورد کردن و میدان ندادن و بهانه ها و عذرهاى رنگارنگ آوردن ، کار و برخورد دیگرى نداشته باشد. رسول خدا صلى الله علیه و آله این امر را یکى از صفات بدترین زنان معرفى مى فرماید(13).

این حالت زن و این طرز برخورد باید براى غیر شوهر باشد. در زمینه یاد شده ارتباط زن با غیر شوهر - نامحرمان و بیگانگان - باید همانند ارتباط یک قطب آهن ربا با قطب موافق باشد که بطور طبیعى و خودکار، عکس العملى جز دفع و دورسازى ندارد، ولى نسبت به شوهر همانند قطبهاى مخالف آهن ربا باشد که به طور طبیعى واکنشى جز جذب و کشش ‍ و اتصال ندارد.

8 - حرف شنوى از شوهر

از صفات بسیار خوب پیامبر خدا صلى الله علیه و آله که حتى دستاویز مخالفان و دشمنان اسلام نیز شده بود، حرف شنوایى بسیار آن حضرت بود، به نحوى که مى گفتند پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فقط گوش است (14).

این خصلت بسیار پسندیده اى است که آدمى قبل از هر نوع اظهار نظر و موضع گیرى ، گفتار دیگرى را بشنود، و نشنیده به قضاوت ننشیند. گوش ‍ براى شنیدن است و عقل براى انتخاب بهترین و پیروى از آن ، و خداوند در قرآن به بندگانى که چنین هستند بشارت داده است (15).

زن و مرد قبل از اینکه در کانون خانه رابطه همسرى داشته باشند، دو انسان داراى ادراک و فهم ، و باید حرف حق را از یکدیگر بپذیرند، تا حق حاکم باشدت نه تمایلات و سلیقه هاى شخصى .

زن خوب آن است که حرف شوهر را مى شنود - اگر چه نوبت به او اجرا و عمل نرسد - و این خود امتیاز است .

زنى که اصلا ظرفیت و آمادگى شنیدن حرف همسر را ندارد، از این امتیاز محروم است و از دیدگاه رسول خدا صلى الله علیه و آله یک درجه از خوبى را دارا نیست . آیا میان مردى که براى حرفش در خانه گوش ‍ شنوایى سراغ ندارد با مردى که همسرش را پیوسته شنواى سخنانش ‍ مى بیند از نظر وحى تفاوت وجود ندارد؟ آیا این شنوایى حرف همسر، تأثیرى در آرامش لازم براى مرد و زندگى مشترک ندارد؟!

9- فرمانبردار از همسر

در فرهنگ قرآن کریم ، مرد نسبت به زن قوّام است (16) اگر چه زندگانى زن و مرد، مشترک است ، اما قیام این بناى مقدس و تکیه گاه اصلى از نظر تدبیر و سرپرستى و اداره امور و اعمال مدیریت از آن مرد است .

بر این اساس ، فرمان و امر به دست اوست . طبیعى است مردى که فرمان به بدى و حرام و نامعقول و ناپسند مى دهد، فرمانبردارى از او در این حوزه و قلمرو نیست و فرمانش مطاع نخواهد بود.

زنى که در برابر فرمان شوهر؛یعنى دستورهاى مشروع و معقول او فرمانبردار است از نظر روحى آرامتر است ، تا زنى که پیوسته مصمم است که حرف آخر را او بزند، اگر چه ناحق باشد، و هیچ حرفى را از همسرش نپذیرد و به کار نبندد، اگر چه حق باشد.

پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله اطاعت زن از فرمان همسر را نشانه خوبى زن میداند چرا که این فرمانبردارى پایه هاى زندگى مشترک را که باید دائما بر شالوده هاى دوستى و صمیمت و آرامش استوار باشد تثبیت میکند.

آیا زنى که در برابر خواسته شوهر با گفتن یک کلمه (چشم ) آرامش را، که رسالت و ماءموریت اصلى اوست ، در محیط خانه به ارمغان مى آورد، لایق دریافت مدال افتخار (بهترین زن ) آن هم از زبان مبارک رسول گرامى اسلام نیست ؟

نقطه مقابل چنین زنى ، آن است که جز لجاجت و تمرد و سرپیچى در برابر شوهر، برخورد و موضع دیگرى ندارد. این از صفات بدترین زنان است که رسول اکرم صلى الله علیه و آله در روایت دیگر بیان مى فرماید (17).

روشن است که لجاجت در جایى است که مسأله حق پذیرى و حق جویى در کار نیست ، بلکه پافشارى و مقاومت بر سر موضوع و مطلبى است که زن جز این که بخواهد شجاعت و به اصطلاح هنرمندى و مرد بودن خودش را نشان بدهد انگیزه دیگرى ندارد. چنین زنى باید مطمئن باشد که تا این خصلت ناپسند که از ویژگى هاى بدترین زنان است در اوست هیچگاه موفق به انجام رسالت خدایى خویش ، که آرامش بخشى به زندگى و شوهر است ، نخواهد شد.

10 - پاسخگوى نیازهاى جنسى

سراسر جهان هستى ، سرشار از نعمتهاى بى شمار خداوند مهربانى است که هر چیز را که در جاى خودش نیکو آفریده و همه چیز را براى تکامل و رشد انسان مسخر او کرده است .

حقیقت سپاس هر نعمت ، به کار بستن آن در مسیرى است که نعمت بخش ، خرسند است . این چنین است که شکر نعمت ، مایه افزونى و برکت و رشد آن و مفید براى صاحب نعمت و دیگران خواهد بود.

خداوند حکیم ، زن را به گونه اى آفریده است که توانایى ایجاد محیط آرام و مطمئن براى خود و مرد را در اختیار دارد، و بر این اساس ، تنها پاسخگوى نیازهاى جنسى هر مردى را، فقط زن همان مرد، مقرر کرده است و این نعمت و موهبتى است که خداوند در وجود زن قرار داده است شکر این نعمت به آن است که در مسیر رضایت خداوند متعال است به کار گرفته شود. پیامبر خدا صلى الله علیه و آله که سخنگوى وحى است این مسیر را تبیین کرده است و مى فرماید: از نشانه هاى بهترین زن آن است که به هنگام تنهایى با همسرش ، کاملا در اختیار خواسته هاى او باشد (18).

یعنى خودش را پیشکش او کند و از هر گونه بخل و تنگ نظرى و سختگیرى هاى بى اساسى که مهر و محبت و آرامش را مى میراند، پرهیز داشته باشد، و سخاوتمندان پاسخگوى نیازهاى جنسى همسرش ‍ باشد.

شاید حساسترین مسأله در زندگى مشترک که مى تواند بسیارى از مشکلات را حل کند و از بروز بسیارى از مسائل پیشگیرى کند، همین مساءله باشد.

پیشوایان معصوم دین ، مقدس اسلام نیز بر این بخش تأکید بیشترى دارند و هر موضوعى که بتواند براى زن انگیزه یا بهانه اى براى کوتاهى در این رسالت باشد، از نظر منطق اسلام محکوم و ناپسند است .

به نظر میرسد مطرح ساختن مسأله حیا و خجالت در این زمینه یکى از قوى ترین توجیهاتى است که زنان در اختیار دارند، و گمان مى برند تحت پوشش اسم حیا و در پناه این توجیه در تنهایى با شوهر مى توانند رسمى تر و جدى تر برخورد کنند.

امام صادق علیه السلام در این زمینه مى فرماید: بهترین زن آن است که به هنگام تنهایى و خلوت با شوهر هر گونه حیا و خجالت را از خود جدا سازد، ولى درغیر این حالت ، همراه با شوهر، خود را به زیور حیا بیاراید(19).

اهمیت مسأله پاسخگویى زن به نیازهاى جنسى مرد تا بدانجاست که در قرآن کریم ساعاتى از شبانه روز، به عنوان ، ساعات اختصاصى و خلوت کردن زن و شوهر با هم معرفى شده است و در این ساعات ، ممنوعیت ورود به جایگاه خصوصى زن و شوهر - پدر و مادر - اعلام شده و همه ، حتى کودکان نابالغى که قدتر تشخصى مسائل جنسى را دارند، و خدمتکاران زن و مرد در هر خانه ، باید با اجازه وارد شوند و این همان محل استراحت زن و شوهر، یا اتاق خواب است که نقش تربیتى و تسکینى و آرام بخشى آن در زندگى مشترک ، بى نیاز از توضیح است .

قرآن کریم مى فرماید: اى کسانى که ایمان آورده اید! خدمتکاران (غلامان و کنیزان ) و کودکان نابالغ در اوقات سه گانه قبل از نماز صبح و ظهرگاهان که لباس خود را زمین مى گذارید و بعد از نماز عشا که سه وقت پنهانى و اختصاصى براى شماست باید اجازه ورود بگیرند(20).

اسلام عزیز مسأله انس زن و شوهر با یکدیگر و خلوت کردن آن دو با یکدیگر را آن قدر مؤ ثر و داراى نقش مى داند که از دیدگاه معصومین علیهم السلام این بخش از زندگانى مشترک از اسباب موفقیت مرد، در قسمتهاى دیگر، - عبادت و تحصیل معاش - به حساب مى آید(21).

اسلام براى دستیابى به این هدف ، برنامه هاى ظریف و حساس و جذابى براى زن و مرد تدارک دیده که اگر واقعا به آنها عمل شود، و مرد از هر نظر در خانه - که در فرهنگ قرآن محیط آرامش است (22) - از نظر روحى و جنسى اقناع شود و بدون هیچ اظطراب و دغدغه اى در جامعه حضور پیدا کند، هیچگاه مشکلى براى چنین خانه و جامعه اى از نظر مسائل خانوادگى رخ نمى دهد. در این زمینه روایات جالبى هست که هیچ مشاور با تجربه در امور خانواده و هیچ روانشناس و روانکار و دقیقى نمى تواند چنین دستورالعملهایى صادر کند(23).

اسلام حتى به زن اجازه نمى دهد که به بهانه طولانى کردن نماز از پاسخگویى به خواسته - جنسى - شوهر سرباز زند(24).

و حتى رسول خدا صلى الله علیه و آله درباره زنى که در برابر خواسته و نیاز - جنسى - شوهرش آن قدر مکث و درنگ مى کند و مرتب وعده میدهد تا همسرش به خواب مى رود، چنین مى فرماید: پیوسته فرشتگان او را لعنت مى کنند تا همسرش از خواب برخیزد(25).

11 - خوشبویى

گل هر چه زیبا باشد، هر انسان خوش سلیقه و با ظرافت تا چشمش به گل زیبا مى افتد از بوى آن مى پرسد. بدون تردید، تأثیر زیبایى گل همراه با بوى خوش آن ، در روح افزایى و نشاط آفرینى چندین برابر است .

زن در فرهنگ دینى ، گل زندگى است ، و اگر چه همیشه باید عطر معنویات آرام بخش ، مشام جان آدمى ، باشد اما خوشبویى ظاهر وظیفه اى است که پیروان پیامبران خدا باید بیشتر به آن توجه کنند.

در روایتى که امام رضا علیه السلام عطر - معطر کردن - را از سنتهاى پیامبران معرفى مى کند(26).

در روایت دیگر، امام صادق از رسول خدا صلى الله علیه و آله نقل مى کند که آن حضرت مى فرماید: تنها بهره من از دنیاى شما، زنان و بوى خوش (27) است .

وظیفه زن در این زمینه حساستر و ظریفتر است تا آنجا که پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله خوشبو بودن زن را از حقوقى شمرده که مرد بر عهده زن دارد، به روایتى که در این زمینه بنگرید:

امام صادق علیه السلام مى فرماید: زنى نزد پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله آمد و پرسید: اى رسول خدا صلى الله علیه و آله حق مرد بر زن چیست ؟

پیامبر خدا صلى الله علیه و آله فرمود: بیشتر از آن است - یعنى آنقدر زیاد است که وقت براى گفتن تمام آنها نیست - آن زن اظهار داشت : برخى از آن ها را برایم بازگو کن . پیامبر خدا صلى الله علیه و آله فرمود: زن بدون اجازه شوهر حق گرفتن روزه مستحبى و خارج شدن از خانه را ندارد، و بر عهده زن است که خوشبوترین عطرها را براى شوهرش استعمال کند و زیباترین لباسهایش را بپوشد و خود را به بهترین وجه زینت کند و بیاراید و هر صبحگاه و شامگاه خویش را بر همسرش عرضه کند و حقوق مرد بر زن بیشتر از آن است که گفتم (28).

در روایت دیگرى امام صادق علیه السلام خوشبویى زن را از صفات خوب زنان معرفى مى کند(29).

بوى خوش زن منحصرا باید براى شوهرش باشد؛یعنى عطرها و خوشبو کننده هایى که زن به عنوان آراستن و ایفاى وظیفه در برابر شوهر و براى ایجاد جذابیت و تسکین روح و روان او به کار مى برد هیچگاه - به این منظور و با این اهداف - نباید براى غیر شوهر به کار گرفته شود، همان گونه که اگر زنى تنها براى شوهرش خوشبو باشد یکى از صفات بهترین زنان را داراست و مورد رحمت پروردگار قرار مى گیرد. در مقابل نیز، زنى که این خوشبویى را براى بیگانگان و نامحرمان به کار مى برد از رحمت پروردگار دور است . به روایتى در این زمینه توجه کنید:

رسول خدا صلى الله علیه و آله مى فرماید: زنى که خود را خوشبو کند و از منزل خود خارج شود، به چنین زنى لعنت مى شود - از رحمت خدا دور مى گردد - تا هر زمان که به منزلش بازگردد (30).

اسلام عزیز براى پاک نگهداشتن جسم و جان آدمى برنامه هاى متنوعى دارد و هیچگاه به پیروانش اجازه نمى دهد که هرگونه که دلشان خواست در دنیا زندگى کنند. دستورهاى حساب شده و برنامه هاى دقیق اسلام آن چنان است که حتى براى خوشبو بودن زن براى همسرش ، داراى طرح و دستورالعمل است و هر کس از به کار بستن دستور دینى سرپیچى کند باید تنبیه شود.

زشتى خوشبو کردن زن براى غیر شوهر و تاءثیر منفى معنوى آن در وجود زن تا آنجاست که امام صادق علیه السلام مى فرماید: از چنین زنى خداوند نماز نمى پذیرد تا اینکه به خاطر این کارش - استعمال مواد خوشبو براى غیر شوهر - غسل کند، همان گونه که به هنگام ناپاکى - جنابت - غسل مى کند(31) و بر این اساس ، فقهاى بزرگ شیعه در رساله هاى عملیه در بیان برخى از غسلهاى مستحبى در اسلام غسل زنى را که براى غیر شوهر خود را خوشبو کرده است نیز یادآور شده اند.

شوهر به عنوان صاحب شرعى و قانونى این گل خوشبو نباید به همسرش ‍ چنین اجازه اى دهد، که او خود را براى غیر شوهر و خارج از محیط منزل خوشبو کند. خطرناکتر از این مورد، جایى است که شوهر به این آراستن و خوشبو کردن همسرش براى غیر خود راضى و خرسند باشد. چنین مردى با این اقدام شیطانى و نابخردانه خویش ، زندگى مشترک را که باید به صورت اختصاصى ، بهشت تسکین و آرامش زن و شوهر باشد به جهنمى سوزان و پر از اضطراب و ویرانگر تبدیل مى کند که آتش برخاسته از آن قبل از هر کس ، دامنگیر خود اوست و دود آن نیز به چشم خودش مى رود.

به روایت جالبى در این مورد توجه کنید:

رسول خدا صلى الله علیه و آله مى فرماید: هر مردى که همسرش با زینت و خودآرایى از منزلش خارج مى شود دیّوث است و هر کس چنین مردى را دیوث بنامد گناه نکرده است و اگر مردى راضى باشد که زنش با زینت و خوشبو از منزلش خارج شود با هر گامى که آن زن برمى دارد خانه اى در آتش - جهنم - براى آن مرد ساخته مى شود(32).

در روایت دیگرى رسول خدا صلى الله علیه و آله در توضیح معناى دیوث مى فرماید: دیوث مردى است که همسرش زناکار است و او نیز بر این موضوع آگاه است (33) در روایت دیگر امام باقر علیه السلام مى فرماید: خداوند نماز سه گروه را نمى پذیرد؛ یکى از آنها دیوث است ، و آن مردى است که شاهد ناپاکى و آلودگى جنسى همسرش است (34).

با توجه به این دو روایت معلوم شد که دیوث ، مرد بى غیرتى است که احساس مسؤ ولیت دینى و اخلاقى و تربیتى در برابر همسرش ندارد. البته گاهى این بى غیرتى در اوج است که حتى به ناپاکى جنسى همسرش ‍ بى اعتناست و گاهى در این مرز است که خوشبویى و آرایش همسرش براى نامحرم و خارج از محیط خانه براى او مهم نیست ، بلکه بدان راضى و خرسند است . در هر حال نتیجه اعمال چنین مردى جز سست کردن بنیاد مقدس زندگى و ناآرام ساختن فضاى آن چیزى نیست .

12 - دست پخت خوب

با تشکیل زندگى مشترک دوران تجرد دختر و پسر دیروز و زن و مرد امروز پایان گرفته است . دختر در خانه پدر چه مى خورده است ؟ دوست داشته یا نه ؟ و پسر در دوران تجرد در خانه پدر چه مى خورده و از دست پخت مادر راضى بوده یا خیر و بیشتر در بیرون از منزل غذا مى خورد یا در منزل ؟ هرچه بوده ، گذشته و فعلا دوران جدید زندگانى است .

دختر موفق و زیرک ، آن است که تمام خوبیها را به عنوان یادگارهاى ارزشمند، از دوران زندگى در خانه مادر فراگرفته و امروز از آن تجربیات در زندگى مشترک بهره مى برد.

آشپزى و کدبانویى از هنرهاى یک زن خوب است . و این هنر، وقتى چشمگیرتر و مطلوبتر است که زن در عین رعایت اعتدال و پرهیز از اسراف و تبذیر، دلچسب ترین غذاها را تقدیم ، همسرش کند.

همان گونه که رسول خدا صلى الله علیه و آله یکى از صفات بد مرد را تنها غذا خوردن معرفى کرده است (35) امام صادق علیه السلام نیز دست پخت پاک و خوب داشتن را از صفات خوب زن بیان کرده است (36).

شاید هنرمندى زن در زمینه ارائه غذاهاى دوست داشتنى و مورد علاقه همسر بتواند عاملى براى پیشگیرى از بروز این صفت بد - تنها غذا خوردن - در مرد باشد.

به طور کلى پذیرایى زن از شوهر و خدمت کردن به او در فرهنگ اسلام از چنان پاداش عظیمى برخوردار است که اگر زنان مسلمان مى دانستند به خود اجازه نمى دادند که مرد حتى براى یک بار، غذاى آماده از بیرون منزل تهیه کند، و حاضر مى شدند که همیشه با بهترین غذاها و پاکیزه ترین خوراکیها، که دست پخت خودشان و حاصل دسترنجشان است ، از همسرانشان پذیرایى کنند.

راستى اگر به فرموده حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام جهاد زن ، خوب شوهردارى کردن است (37)، این گفتار نورانى معنایى جز این دارد که زن در سنگر تربیت فرزند، بچه دارى ، اداره شوهر، آرامش بخش بودن براى او، خدمت در خانه به قصد عبادت و اطاعت از همسر، به خشم در نیاوردن او و...، حضور فعالانه و جدى داشته باشد.

به راستى زنى که با بهانه هاى مختلف نه هنر فرزند آورى و تربیت آن را دارد و نه هنر شوهردارى و اداره و تدبیر کارهاى منزل و نه هنر آشپزى و خدمت به شوهر و نه هنر ایجاد جذابیت و دلربایى براى همسر و نه ... آیا مى تواند ادعاى جهاد و بهره مندى از پاداش مجاهدان را داشته باشد؟ در پایان این بخش به روایت جالبى بنگرید:

امام علیه السلام مى فرماید: هر زنى که به شوهرش جرعه اى آب بنوشاند و او را سیراب کند، پاداش این کارش از عبادت یک سال که روزهایش را روزه بگیرد، و شبهایش را عبادت کند برتر است و در برابر هر نوبت که به شوهرش آب مى دهد خداوند برایش شهرى در بهشت مى سازد و شصت گناه از او مى بخشد (38).

1-وسایل الشیعه ، ج 14، ص 14 ح 2

2-نهج الفصاحة ، شمار 1328؛نور ملکوت قرآن ، ج 1 ص 141

3-وسایل الشیعه ، ج 4، ص 33، ح 1

4-همان ، ج 14، ص 33، ح 3

5-همان ، ج 14، ص 18، ح 1

6-همان ، ج 14، ص 19، ح 4

7-مفردات راغب ، ص 351 ماده عف

8-نهج البلاغه کلمات قصار، رقم ، 474

9-وسایل الشیعة ، ج 14، ص 183، ح 1

10-همان ج 14، ص 19، ح 3

11-بحارالانوار، ج 103، ص 235، ح 20

12-وسایل الشیعه ، ج 14، ص 118، ح 1

13-همان ، ج 14، ص 19، ح 3

14-سوره توبه آیه 61

15-سوره زمر، آیات 17 و 18: (... فشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه )

16-سوره نساء، آیه 34: (الرجال قوامون على النساء...)

17-وسایل الشیعة ، ج 14، ص 19، ح 3

18-همان ، ج 14، ص 14، ح 2

19-همان ، ج 14، ص 14، ح 3

20-سوره نور، آیه 58

21-محجة البیضاء، ج 3، ص 68

21-سوره نحل ، آیه 80 (والله جعل لکم من بیوتکم سکنا...)

23-مراجعه شود: به وسایل الشیعه ، ج 14، ص 126 ، ح 5

24-همان ، ج 14، ص 117، ح 1

25-همان ، ج 14، ص 117، ح 2

26-همان ، ج 14، ص 4، ح 7

27-همان ، ج 14، ص 10، ح 4

28-همان ج 14، ص 112، ح 2

29-همان ، ج 14، ص 15، ح 6

30-بحارالانوار، ج 103، ص 247، ح 27

31-وسایل الشیعه ، ج 14، ص 113 ح 1

32-بحارالانوار، ج 103، ص 249، ح 38

33-وسایل الشیعة ، ج 14، ص 109، ح 9

34-همان ، ج 14، ص 248، ح 4

35-همان ج 14، ص 18، ح 2

36-همان ج 14، ص 15، ح 6

37-بحارالانوار، ج 103، ص 245، ح 23

38-وسایل الشیعه ، ج 14، ص 123 ح 3


منبع:

گلهاى آرامش بخش

ویژگیهاى زن نمونه در فرهنگ اسلام

مهدى رضائى

با اندکی تصرف

« سلام » اسم خدا

دوشنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۰۹ ب.ظ

هُوَ اللَّهُ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یُشْرِکُونَ (23) سوره حشر -

او خدائى است که معبودى جز او نیست ، حاکم و مالک اصلى او است ، از هر عیب منزه است ، به کسى ستم نمى کند، به مؤمنان امنیت مى بخشد، و مراقب همه چیز است ، او قدرتمندى است شکست ناپذیر که با اراده نافذ خود هر امرى را اصلاح مى کند، او شایسته بزرگى است . خداوند منزه است از آنچه شریک براى او قرار مى دهند.

(هیچگونه ظلم و ستم بر کسى روا نمى دارد، و همه از ناحیه او در سلامتند) ( السلام ).

اصولا دعوت او به سوى سلامت است (و الله یدعو الى دار السلام - یونس 25) و هدایت او نیز متوجه به سلامت مى باشد: (یهدى به الله من اتبع رضوانه سبل السلام - مائده 16) و قرارگـاهى را که براى مؤ منان فراهم ساخته نیز خانه سلامت است : (لهم دار السلام عند ربهم - انعام 127 -) درود و تحیت بهشتیان نیز چیزى جز سلام نیست : (الا قلیلا سلاما سلاما - واقعه 26).

- تفسیر نمونه -


از حضرت رسول (صلى الله علیه وآله) روایت است که : إن السلام اسم من أسماء الله تعالى، فأفشوه بینکم - میزان الحکمة ش 1885 افشاء السلام -

حضرت رسول (ص) :

سلام اسمی از اسامی خدای تعالی ست ، پس بین خودتان گسترشش دهید.


و باز فرمود:

أنزَلَ اللّهُ إلَیَّ جِبریلَ علیه السلام بِأَحسَنِ ما کانَ یَأتینی صورَةً ، فَقالَ : إنَّ السَّلامَ یُقرِئُکَ السَّلامَ یا مُحَمَّد ، ویَقولُ : إنّی أوحَیتُ إلَى الدُّنیا أن تَمَرَّری وتَکَدَّری وتَضَیَّقی وتَشَدَّدی عَلى أولِیائی حَتّى یُحِبّوا لِقائی ، وتَسَهَّلی وتَوَسَّعی وتَطَیَّبی لاِءَعدائی حَتّى یَکرَهوا لِقائی ؛ فَإِنّی جَعَلتُها سِجنا لاِءَولِیائی وجَنَّةً لاِءَعدائی - از المعجم الکبیر : ج ۱۹ ص ۷ ح ۱۱ -

پیامبر خدا صلى الله علیه و آله :

خداوند ، جبرئیل علیه السلام را در زیباترین چهره اى که بر من وارد مى شد ، نزد من فرستاد و او گفت: اى محمّد! سلام ، به تو سلام مى رساند و مى گوید:

من به « دنیا » وحى کردم که بر دوستانم تلخ و تیره و تنگ و سخت شو تا مشتاق دیدار من شوند! و بر دشمنانم آسان و فراخ و خوش شو تا که دیدار مرا ناخوش بدارند! زیرا من ، دنیا را زندان دوستانم و بهشت دشمنانم قرار داده ام! - حدیث نت -

* مَثَل قرآنی « الاغ » !

يكشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۳۳ ب.ظ

مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوهَا کَمَثَلِ الْحِمَارِ یَحْمِلُ أَسْفَارًا بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآَیَاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ (5)

سوره جمعه -

کسانى که مکلف به تورات شدند ولى حق آن را ادا ننمودند مانند درازگوشى هستند که کتابهائى را حمل مى کند، قومى که آیات الهى را تکذیب کردند مثال بدى دارند، و خداوند جمعیت ظالمان را هدایت نمى کند.


علم چندانکه بیشتر خوانى

چون عمل در تو نیست نادانى


نه محقّق بود نه دانشمند

چارپایى بر او کتابى چند


آن تهى مغز را چه علم و خبر

که بر او هیزم است یا دفتر

- سعدی -


بدون شک تحصیل علم ، مشکلات فراوانى دارد، ولى این مشکلات هر قدر باشد در برابر برکات حاصل از علم ناچـیز است ، بیـچـارگـى انسان روزى خواهد بود که زحمت تحصیل علم را بر خود هموار کند، اما چـیزى از برکاتش عائد او نشود، درست بسان چـهارپـائى است که سنگینى یک بار کتاب را به پشت خود احساس مى کند. بى آنکه از محتواى آن بهره گیرد.

- تفسیر نمونه -


امام خمینى قدّس سرّه در این باره مى فرماید:

((علمى که تربیت در او نباشد، تزکیه در او نباشد، این علم فایده ندارد، همانطورى که اگر الاغ و حمار، اگر چنانچه الاغ به بار او کتاب باشد، هر کتابى باشد، کتاب توحید باشد، کتاب فقه باشد، کتاب انسان شناسى باشد، هر چه باشد، در بار او باشد و به دوش او باشد چطور فایده ندارد و آن حمار از او استفاده نمى کند، آنهایى هم که انبار علم در باطنشان هست و باطنشان تمام علوم را فرض کنید، تمام صناعات را، تمام تخصصات را داشته باشند، لکن تربیت و تزکیه نشده باشند، آنها هم آن علومشان براى آنها فایده ندارد بلکه بسیارى از اوقات مضر است...

چه بسا عالمانى که براى بشر تباهى هدیه مى آورند، آنها از جهّال بدتر هستند و چه بسا متخصصانى که براى بشر هلاکت ایجاد مى کنند، تباهى ایجاد مى کنند، آنها از مردم عامى بدتر هستند ضررشان بیشتر است ، همان است که قرآن فرمود که ((کمثل الحمار)) و از آن هم بالاتر اینکه موجب صدمه به دیگران مى شود...

میزان علم را خداى تبارک و تعالى به وسیله انبیا ذکر فرموده است و واقع مطلب همین است که ((العلم نورٌ)) علم نورى است که خدا در قلوب مردم او را وارد مى کند، اگر نورانیت آورد، براى انسان این علم است و اگر چنانچه حجاب شد براى انسان ، آن علم نیست ، آن حجاب است ((العلم هو الحجاب الاکبر))


صاحب کتاب ((تفسیر امثال القرآن )) در ذیل تمثیل آیه مورد بحث مى نویسد:

(( امروزه که اغلب مردم از معنویّات رو بر تافته و بیشتر به مادّیات و عوامل ظاهرى روى آورده اند، مرسوم چنین است : که در منازل یکى از وسائل مبلمان و زینت سالنها ، ویترین هائى است زیبا که در آن دوره هایى از کتابهاى نفیس از قبیل تفاسیر قرآن مجید، دائرة المعارف ، کتابهاى لغت به زبانهاى مختلف با قطعهاى برابر و جلدهاى رنگارنگ چیده شده ، بدون آنکه صاحبان خانه ها و ساکنان منازل توانایى علمىِ استفاده از آن را داشته باشند و یا آن که مختصر اشتیاقى براى مطالعه آنها نشان دهند. این کتابهاى مفید که در حقیقت محبوس  شده و دیگران هم که سواد کافى و علاقه براى خواندن آنها را دارند از توفیق مطالعه آنها محرومند و فقط براى خود نمایى و تظاهر تهیه شده است ))


نکته:

همان گونه که علم بى عمل بى فائده ، بلکه مضرّ است ، عمل بدون علم نیز بى ثمر است .

چنانکه پیامبر گرامى اسلام در این باره مى فرمایند:

((مَن عَملَ على غیرِ عِلمٍ کان ما یفسده أکثر مّما یصلح ؛هر کس بدون علم عمل نماید، فسادش بیشتر از اصلاح است )).


برگرفته از:

چهل مثل از قرآن

حسین حقیقت جو

آینه عبرت

یکى از بناهاى نمونه و بسیار پر شکوه ایران قدیم ، (( ایوان مدائن )) است ، که امروز خرابه آن نزدیک بغداد قرار دارد و از قلمرو حکومت ایرانیان خارج شده است .

این ایوان و تالار عظیم و بى نظیر، نمایانگر عظمت تمدن شهر مدائن پایتخت ایران قدیم مى باشد، که بر اثر استحکام و استوارى ساختمان آن ، تاکنون در وسط خرابه هاى شهر مدائن باقى مانده و قرنها در برابر باد و باران و عوامل ویرانى ، همچنان ایستادگى کرده است .

به عقیده جمعى از مورخین این بناى عظیم را شاپور دوم (نهمین پادشاه ساسانى ) در حدود قرن چهارم میلادى ساخته است و مدت بیست و اندى سال ، ساخت آن طول کشیده است .(1)

ولى بنابر معروف ، در زمان شاهان ساسانى ، به عظمت و آبادى شهر تیسفون (مدائن ) افزوده گشت ، به طورى که یکى از شهرهاى بزرگ جهان گردید، خسرو اول انوشیروان (2) در این شهر کاخى بزرگ ساخت ، این کاخ ((کاخ سفید)) نام داشت ، ایوان مدائن یا طاق کسرى خرابه همان کاخ بزرگ است ، اما ایوان شاپور ایوان دیگرى بوده که منصور عباسى آن را خراب کرده است .

سبک ساختمان پر شکوه این ایوان ، از نظر معمارى و مهندسى به قدرى جالب و چشمگیر است که با آن همه قدمت و عدم توجه در نگاه دارى آن ، هنوز با تالارهاى مهم فعلى جهان از نظر استحکام برابرى مى کند.(3)

نماى خارجى این کاخ را با آجر ساخته بودند ولى ستونها و کنگره هاى آن پوشیده از ورقهاى مس بود که به طلا و نقره اندود شده بود.

در داخل کاخ تخت سلطنتى ساسانى قرار داشت ، در بالاى تخت تاج شاهى آویخته شده بود.

فرش این بارگاه قالى بزرگى بود که بیش از 350 متر طول داشت و قالى بافان ایرانى ، آن را از ابریشم و گلابتون و تارهاى طلا و نقره بافته بودند، این قالى را مورخان ، ((بهارستان کسرى )) نامیده اند.

پس از 700 سال که تیسفون ، پایتخت ایران بود، این شهر در زمان خلافت عمر به دست عربها افتاد، در این زمان آن قالى نفیس پاره پاره شد، از آن پس ‍ مقدمات ویرانى شهر تیسفون و ایوان کسرى شروع شد و امروز، جز خرابه طاق کسرى اثرى از آن شهر بزرگ و تاریخى بجاى نمانده است .

مطابق تحقیقات دانشمندان و مورخان ، دیوارهاى ایوان و کتیبه هاى آن با ظریف ترین نقاشى ها مزین بوده ... نقاشى هائى که در داخل ایوان ترسیم گردیده است ، صورت انوشیروان همراه سپاه ایران است که به شهر انطاکیه یورش ‍ برده و آنجا را از دست سپاه روم گرفته و پرچم ایران را در آنجا باهتزاز در آورده اند.

جالب اینکه این ایوان در وسط شهر عظیم مدائن واقع بوده و در جلو ایوان ، میدان وسیعى بوده است و از آخر ایوان تا لب دجله ، باغها و بوستانهاى شهر مدائن به یکدیگر اتصال داشته و این امر نمایانگر یک منظره رویائى معطرى بوده است .

در دو طرف ایوان دو رشته عمارتهاى چند طبقه ، شبیه یکدیگر ساخته شده که بواسطه غرفه ها به هم متصل مى شده و همه ستونهاى آن از سنگهاى مرمر نفیس و برنز بوده است . (4)

از هنگامى که این ایوان پر شکوه ساکنان سرمست خود را از دست داده و جاى آن مغروران جاه و جلال و مال خالى مانده است ، کمتر کسى است که از کنار آن گذشته و کلمات عبرت انگیزى نگفته باشد منتهى هر قدر هشیارتر به همان نسبت کلماتش هم حکمت آمیزتر و عبرت انگیزتر بوده است .


روزى امیرمؤمنان علی (ع ) به قصد سرزمین تاریخ ساز ((صفین )) براى مبارزه با قهرمان ظلم و جنایت - معاویه - از کنار این ایوان گذشت .

بقایاى عظیم ساختمانهاى ساسانیان را مشاهده کرد، یکى از همراهان از روى عبرت این شعر را خواند:

جرت الریاح على رسوم دیارهم

فکانهم کانوا على میعاد

یعنى : باد بر ویرانه هاى خانه هایشان مى وزد، گویا آنها فقط چند روزى نوبت داشتند که در این تالار بنشینند و نشستند و گذاشتند و گذشتند.

على (ع ) فرمود چرا این آیات را نخواندى :

((کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنَّاتٍ وَعُیُونٍ (25) وَزُرُوعٍ وَمَقَامٍ کَرِیمٍ (26) وَنَعْمَةٍ کَانُوا فِیهَا فَاکِهِینَ (27) کَذَلِکَ وَأَوْرَثْنَاهَا قَوْمًا آَخَرِینَ (28) فَمَا بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّمَاءُ وَالْأَرْضُ وَمَا کَانُوا مُنْظَرِینَ (29) (5)

چه بسیار باغها و چشمه ها که از خود به جاى گذاشتند.

و زراعتها و قصرهاى جالب و گرانقیمت !

و نعمتهاى فراوان دیگر که در آن متنعم بودند !

اینچنین بود ماجراى آنها! و ما اینها را میراث براى اقوام دیگر قرار دادیم .

نه آسمان بر آنها گریست و نه زمین، و نه به آنها مهلتى داده شد!))

سپس فرمود:

براستى که اینها وارث پیشینیان بودند، ولى طولى نکشید که دیگران وارث آنها شدند، نعمتهاى الهى را سپاسگزارى نکردند، در حال معصیت ، دنیا از آنان ربوده شد، اى مردم ! کفران نعمت نکنید تا مبادا بر شما نقمت (و بلا) فرود آید.


از جمله کسانى که هنگام عبور از کنار این ایوان خاطره عبرت آمیز خود را در ضمن قصیده اى مجسم ساخته است ، حکیم خاقانى شروانى شاعر معروف قرن ششم است ، وى همراه کاروان حج ، هنگام مراجعت از کعبه به شروان ، وقت عبور از مدائن این قصیده را در وقت مشاهده این ایوان سروده است :


هان اى دل عبرت بین! از دیده نظر کن هان

ایوان مدائن را آئینه عبرت دان


یک ره ز ره دجله منزل به مدائن کن

وز دیده دم دجله بر خاک مدائن ران


از آتش حسرت بین بریان جگر دجله

خود آب شنیدستى کآتش کندش بریان


گه گه به زبان اشگ ، آواز ده ایوان را

تا آنکه بگوش دل پاسخ شنوى زایوان


دندانه هر قصرى پندى دهدت نونو

پند سر دندانه ، بشنو زبن دندان


گوید که تو از خاکى ما خاک توایم اکنون

گامى دو سه بر ما نه اشکى دو سه هم بفشان


از نوحه جغد الحق مائیم بدردسر

از دیده گلابى کن درد سر ما بنشان


آرى چه عجب دارى کاندر چمن گیتى

جغد است پى بلبل، نوحه است پس از الحان


این است همان درگه کو راز شهان بودى

حاجب ملک بابل هند و شه ترکستان


این است همان ایوان کز نقش رخ مردم

خاک در او بودى ایوان نگارستان


از اسب پیاده شو بر نطع زمین رخ نه

زیر پى پیلش بین شه مات شده نعمان


مست است زمین زیرا خورده است بجاى مى

در کأس سر هرمز خون دل نوشروان


کسرى و ترنج زر، پرویز و به زرین

بر باد شده یکسر با خاک شده یکسان


پرویز به هر بزمى زرین تره گستردى

کردى زبساط خود زرین تره را بستان


پرویز کنون گم شد زان گمشده کمتر گوى

زرین تره کو بر گور رو ((کم ترکوا)) برخوان


گوئى که کجا رفتند این تاجوران یک یک

زایشان شکم خاکست آبستن جاویدان


خون دل شیرین است آن مى که دهد رزبان

زآب و گل پرویز است آن خم که نهد دهقان


از خون دل طفلان سرخاب ، رخ آمیزد

این زال سفید ابرو وین بام سیه پستان


پاورقی

1- وى را شاپور ذوالاکتاف خوانند از اینرو که شانه هاى پهن داشت سرانجام در سال 379 میلادى درگذشت .

2- انوشیروان بیستمین پادشاه ساسانى از پادشاهان جهانگیر و جهاندار بود وى بسال 579 میلادى از دنیا رفت .

3- اخیرا در جرائد عکس تالار عظیمى را که در آمریکا در دست ساختمان است منتشر کرده و نوشته بودند که مهندسین و معماران ، نقشه و سبک ساختمان این تالار را از روى ایوان مدائن گرفته اند و معتقدند که براى استوارى و بقاى ساختمان ، بهترین نقشه و سبک همین سبک و نقشه است .

4- اقتباس از تواریخ مختلف و از مجله ارمغان بنقل از تاریخ تمدن اسلام .

5- سوره دخان آیه 25 - 29.


منبع:

داستان باستان

آیة الله حسین نورى

یکی از دو کاسب

شنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۱۵ ب.ظ

قال رسول الله صلى الله علیه وآله: 

... والمرأة الصالحة أحد الکاسبین - بحارالانوار ج 100 ص 238 -

رسول الله صلى الله علیه وآله: 

همسر شایسته یکى از دو کاسب است!


یکى از وظائف مهم زن : تعدیل خواسته هاى خویش نسبت به در آمد زندگى مى باشد، زن نباید تنها به خواسته هاى خود و یا فرزندان و یا مخارج زندگى نظر کند، و امکانات و مخارج مرد را نادیده بگیرد، و با ناراحتى و خشم و بهانه گیرى زندگی را تلخ و سخت نماید.


آرى طبق این حدیث شریف ، هرگاه زن با عقل و سلیقه خود خوشبختى خانواده را تأمین کند، اثر کار او کمتر از کسب و کار شوهر نیست ، زیرا حفظ درآمد همانند تلاش براى درآمد ارزشمند است .


و در روایتى حضرت فاطمه به حضرت على علیه السلام می فرماید: پیامبر به من فرموده است:

از پسر عمویت (حضرت على ) چیزى مخواه ، اگر آورد که خوب وگرنه از او درخواست مکن (یعنى او را تحت فشار قرار نده ).


زن با برکت

امام صادق علیه السلام فرمود:

(( من برکة المرأة خفة مؤونتها و تیسیر ولدها ، از برکت زن این است که کم خرج و آسان زا باشد، و پر خرج بودن و مشکل زا بودن او شوم اوست ))


بنابراین بانوان براى هرچه بیشتر شدن این برکت باید تلاش کنند.

البته ، تنگ نظرى نابجا، و صرفه جوئى هاى احمقانه ، که موجب آبرو ریزى و مریض ‍ شدن و سخت گیریهاى بى مورد مى شود، با قناعت و اعتدال در زندگى فرق دارد.

سخن در تناسب درآمد و مخارج است ، نه بخیل بودن و با وجود امکانات ، بخاطر حرص و بخل ، خود و خانواده را تحت فشار قرار دادن .


زن خوب فرمانبر پارسا

کند مرد درویش را پادشا

برو پنج نوبت بزن بر درت

چو یارى موافق بود در برت


منبع:

اخلاق در خانواده و تربیت فرزند

سید محمد نجفى یزدى