خیلی با هم خوب بودند!
اونجور که وقتی اومد و گفت :
« الّا و لابدّ می خوام زنمو طلاق بدم! » از تعجب داشتم شاخ در می آوردم!
- خوب چرا؟!
- بماند!
زنش رو خواستم
- چی شده؟!
- والا نمیدونم!
خیلی خوب بودیم، امروز که از سر کار برگشت، اصلا یه آدم دیگه ای شده بود!! نیگام که نمی کنه! به زمین هم که نگاه می کنه با پیشونی درهم کشیده نگاه می کنه! نمیدونم سر کار مشکلی چیزی پیش اومده ؟! ... ، یه جوری هم برخورد می کنه که جرأت نزدیک شدن بهش رو ندارم!
از اینجا چیزی دستگیرم نمی شد، باید سراغ مَرده می رفتم...
گفتم:
فلانی! اینجور نمیشه
تا حرف نزنی نمیتونم کاری واسه ت بکنم!
از نوع رفتارت هم حدس می زنم مشکلت با کار و بارت نیست و با خانواده ت هست !!
...
به حرف اومد!
- بله، نمی خوام ولی کسی بفهمه!
فقط می خوام بی سر و صدا جدا بشیم!
گفتم:
حالا مشکل چیه؟! به من که میتونی بگی!
شروع کرد:
خیلی دوسش داشتم
اونقدری که هر روز از سر کار بهش زنگ می زدم و حالشو می پرسیدم!
امروز هم به روال هر روزه بهش زنگ زدم ، بعد از خداحافظی ...
- یه دفعه چنان بغضی سراغش اومد که جملاتش بمانه، نفسش هم به شماره افتاد! -
لیوانو براش آب کردم، گذاشتم کمی گریه کنه...
ادامه داد:
خدا حافظی کردیم، گوشی هنو قطع نبود و اونا فکر کردند قطعه!!
- اونا؟!
- آره، صدای یه مرد غریبه! تو خونه من!
از اون لحظه دارم دیوونه می شم!
فقط میخوام دیگه چشمم بهش نیفته ، وگرنه هر بلایی ممکنه سرش بیارم!!
به نشونه همدردی نزدیکش شدم، دستمو رو شونه ش گذاشتم و رگ و پی شو گرفتم فشار دادم!
خانمشو صدا زدم، ازش توضیح خواستم...
شوکه شده بود!
واقعا هم این کارا به قیافه ش نمی اومد!
در نهایت و بعد از توضیح و تحقیق ، معلوم شد تمام این جریان زیر سر یه فیلم بوده!
خانم مشغول دیدن تلویزیونه که گوشی زنگ می خوره...
با تلفن شوهر صدای فیلم رو قطع می کنه و با خدا حافظی او روشن...
لحظه روشن شدنشم مصادف میشه با لحظه عاشقانه مرد بازیگر با مثلا همسرش!!! ...
شکر خدا از اضافه شدن یه مورد دیگه به آمار آشفته طلاقمون جلوگیری شد.
__________________________
فحش هم که بدین، کامنتتون رو حذف نخواهم کرد!!!
سخته اما تا حدودی شدنی ...
هر چه تصویر از خودتون تو ذهن دارین ، دور بریزین...
بلکه تمام تصاویری که از سایر افراد بشر رو هم دارین ، کامل از ذهنتون پاک کنین.
زور بزنین...
تمرکز کنین...
ذهنتون خالیِ خالی که شد ، یه آینه بردارین و خودتون رو به عنوان اولین انسانی که دارین میبینین ، ورانداز کنین!!
چه حسی دارین؟!
حستونو بنویسین ...
هر چه هست امیدوارم این نباشه :
حالا تصاویر دیگران رو هم یکی یکی به ذهن برگردونین...
اگه شما به این صورت کنونی نبودین، دوست داشتین شکل کدوم یکی از آدمایی که میشناسین بودین؟!
به احتمال زیاد بسیاری از مردم آرزو می کردند که کاش شکل فلان هنر پیشه جذاب سینما و فلان مانکن مثلا باشن!!
قرآن می فرماید:
یَاأَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَأُنْثَى وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ (13) حجرات -
اگه وارد یه مدرسه ای میشدین مدیر و معلم و ناظم وبابای مدرسه و بچه ها رو همگی یه شکل و یه صدا و یه هیکل میدین ، اصلا شاید از ترس پا به فرار میذاشتین!
می اومدین بیرون میدیدن بقیه آدما هم اونجورند!!
چه اتفاقی می افتاد؟!
چه بی نظمی و هرج و مرجی رخ می داد؟!
زشتی و زیبایی امور نسبی هستند نه به کسی میشه گفت زیبای مطلق و نه به کسی میشه گفت زشت مطلق.
زیبایی اون نیست که فلانی داره و خیلیامونم بخوایم اونجوری باشیم، زیبایی واقعی تو این تنوعه ست ، حکمت تو این تنوعه ست ...
بعلاوه آنچنانی که از آیه فوق برمیاد زیبایی اصلا به ظاهر نیست و به رفتار و اخلاقه و اون هم دست فرد فرد خود ماست...
+ من بشخصه از صورت های عمل کرده لذتی نمی برم ...
زندگی
زندگی
زندگی
زندگی در گذر است
مثل رعدی برقی
مثل اشکی آهی
و به یک چشم زدن باد در حنجره ات می بندد !
آن زمان ، ساده ترین سخت ترین خواهد بود !!
چند ساعت مانده است ؟!
مرگ ، امروز چه کس را خوانده ست ؟!
ختم یک عمر دویدن، قبله ست !
روح چون پوست به تو می چسبد
- اولینی که چنین خواهانت !! -
روح را از تو جدا می خواهند !!
چند ساعت مانده است ؟!
مرگ ، امروز چه کس را خوانده ست ؟!
خاطرات تو قطاری شده ، از خاطر تو می گذرند
یا نه ، چون بهمن اندوهی بر درّه ی دل می ریزند !
و تو سنگین خواهی شد !
از خدا خواهی خواست که تو را زودتر از وقت ، سبک گردانند !
تن تو چون طفلی که به زور از او چیزی گیرند، جفت پا را به زمین می کوبد !!
آرزو می کردی در عدم می ماندی !
چند ساعت مانده است ؟!
مرگ ، امروز چه کس را خوانده ست ؟!
اشک ها اجرت یک عمر تلاش
اشک ها سوز تو را ننشانند !
اشک ها نیز برای خودشان می ریزند !!
آبرو داری باید کرد !!
چند ساعت مانده است ؟!
مرگ ، امروز چه کس را خوانده ست ؟!
پلک تو می گیرد
فکّ تو می افتد
معده با حرکتی ناچیز سرازیر شود !!
بر تو از گربه ی تو می ترسند !!
بر تو از باز شدن می ترسند !!
تو از امروز نجس خواهی بود
و از امروز هیولا خواهی بود
و از امروز تکان های تو با موران است !
چند ساعت مانده است ؟!
مرگ ، امروز چه کس را خوانده ست ؟!
غسل ها شستن خوراکی قبل از خوردن
و کفن ، سفره ی رنگین سفید
سفره ، تزئین شده ی سدر
سفره ، تزئین شده ی کافور است !
چند ساعت مانده است ؟!
مرگ ، امروز چه کس را خوانده ست ؟!
تکه ای گوشت میات تابوت
تکه ی گوشتی و دست به دست
دسته ی مردم و پس دسته ی مور
دوست داری که زجا برخیزی و خلایق را از منبر تابوت نصیحت بکنی
چند ساعت مانده است ؟!
مرگ ، امروز چه کس را خوانده ست ؟!
و زمانی که نمازت خوانند، یاد اعمال خودت می افتی
- روزه و حجّ و نماز -
وای از کوتاهی ، وای از ناداری !
و زمانی که تو را خاک کنند ، یاد آنی که تو خاکش کردی
آبروها حق ها خواهش ها
چند ساعت مانده است ؟!
مرگ ، امروز چه کس را خوانده ست ؟!
آخرین پرتو نور
آخرین عطر هوا
آخرین روزنه ی رو به حیات
آخر هر چیزی با حسرت مخصوص خودش همراه است !!
از خدا خواهی خواست به عقب برگردی !
چند ساعت مانده است ؟!
مرگ ، امروز چه کس را خوانده ست ؟!!
و تو چون شربت سینه که به خورد گل و خاک
و به زور اسم تو را نیز به خورد مرمر
کام مردم شیرین !!
چند ساعت مانده است ؟!
مرگ ، امروز چه کس را خوانده ست ؟!
قبر ها را بشکاف
این همه در گذر عمر تماشا کردی ، خویش را در گذر گور ببین ...
این تن توست که چون میوه ی رنگین پلاسیده ز هم می پاشد !
این تن تو که چه لذت ها برد !
این تن تو که صفا می دادی !
این تن تو که چقدر آدکلن جذب زمینش می شد !
- استخوان ها عریان ، مار ها می رقصند !! -
چند ساعت مانده است ؟!
مرگ ، امروز چه کس را خوانده ست ؟!
این لبانی که چها داد و گرفت
این زبانی که چها گفت و نگفت
این نگاهی که چها دید و ندید
چند ساعت مانده است ؟!
مرگ ، امروز چه کس را خوانده ست ؟!
رژه ی مورچه بر گردن تو
تا که از مانده ی مرداب رگت آب خورند !
مار هایی که به دور کمرت تاب خورند !
فکر هایی که ز چشمان سرت خواب خورند !
چند ساعت مانده است ؟!
مرگ ، امروز چه کس را خوانده ست ؟!
و تو یک روز خدا می میری
باد می آید و خاک ، سنگ را می شویند !
و تو یک روز برای گذر از خویش به بادی بندی !
و در آن روز ، تو آن جوی حقیری هستی که بناگاه و در خویش شبی دفن شده ست !
و تو گمنام ترین حادثه ای !
چند ساعت مانده است ؟!
مرگ ، امروز چه کس را خوانده ست ؟!
روح تو در قفسی بود که خاک
روح تو در قفسی هست که زاغان سیاه
و مگر خیر دعایی
و مگر دست کسی
چند ساعت مانده است ؟!
مرگ ، امروز چه کس را خوانده ست ؟!
مرگ
مرگ
مرگ
مرگ ها در راهند ...
شورگشتی
+ البته همه ی نگاه من به مقوله مرگ ، این نیست!
در کنار این روی زشت مرگ ، مرگ ملاقات است با جانان !
مرگ پلی ست از غم های دنیا به نعمت های خالص بی زوال !
و توجه به هر دو روی مرگ آثار خاص خودش را به همراه خواهد داشت و من در این شعر به دنبال آن آثار بوده ام.
آنچنان که رسول (ص) فرموده اند:
أکثروا من ذکر هادم اللذات، فقیل: یا رسول الله فما هادم اللذات ؟ قال: الموت، فان أکیس المؤمنین أکثرهم ذکرا للموت أشدهم له استعدادا - بحارالانوار ج 79 ص 167 -
زیاد یاد کنید از درهم شکننده ی لذت ها ! گفتند: آن چیست؟ فرمود: مرگ! و براستی که زیرکترین مؤمنان کسانی اند که بیشترین یاد را از مرگ می کنند و از بیشترین امادگی برای روبرو شدن با آن برخوردارند.
+
برداشت شما از این فیلم ؟ ...
_______________________________________________
با تشکر از همه عزیزانی که مشارکت کردند...
اینکه مردم آزاری کاری ست بسیار نکوهیده و زشت، حرفی درش نیست.
نکته برجسته فیلم اما رفتار دوچرخه سوار است...
انسان میتونه مثَل معروف : « ترس برادر مرگ است » رو بعینه در این فیلم ببینه!
فرمود: ما سلط الله علی ابن آدم الا من خافه ابن آدم - میزان الحکمة حرف الخاء باب الخوف -
آنچه بر آدم تسلط پیدا کرده و او را مدیریت می کند، چیزی ست که از او می ترسد!!
لذا باید از خطراتی که به او القاء میشه و از واقعیت و حقیقت به دورند، از ترس های بی پایه و اساس که جز بندی بر پا نمیتونند باشند، به شدت پرهیز کرد.
توجه کردین:
اسبای گاری کش که از محلهای شلوغ و پر سر و صدا قراره بگذرن ، دارای افسار مخصوصی اند...
افساری که دید اونها رو محدود به سمت جلو می کنه تا از حواشی و اتفاقات اطراف خود به دور باشند...
بسیاری از خطراتی که در مسیر حرکت رو به جلو ماست، ارزش نگاه کردن و توجه کردن رو هم ندارند!
پرداختن به اونها یعنی فرصت سوزی، توجه به اونها یعنی سقوط ، توجه به اونها یعنی حماقت
+ ناگفته پیداست، بی پروایی به معنای بی کلّگی هم چیز مطلوبی نمیتونه باشه :
من کثرت مخافته قلّت آفته - میزان الحکمة همان -
هر که ترسش زیادتر باشد، آفاتش کمتر است! (چرا که راه های ضرر را بر خودش می بندد)
کنار و گوشه ش درب و داغونه
- شیرای آبش ، درب و پنجره هاش ، سیم و لامپاش -
همین خونه ای که ما به اومدن توش کلی ذوق کردیم، صاحب قبلیش معلومه دل و دماغ هیچ کاری رو اینجا نداشته!
بعد از یکی دوهفته که دیدمش ، گفتم: از خونه ی جدید راضی هستین؟!
با یه ولعی گفت: خیـــلی!!
یه دستی کشیدم بهش نمیدونی چی شده؟! فقط باید بیایی به تماشا!!
و من دارم به صاحب اون خونه فکر می کنم ...
و اینکه ما آدما چقدر زود از همه چیز سیر میشیم!!
چقدر زود همه چیز برامون عادی میشه!!
واینکه هر وقت از خونه و زندگیم خسته شدم، بدونم حتما کسانی هستند که آرزوی یه همچین خونه و زندگی رو داشته باشند ...
زندگیتون تر و تازه
خیلی وقتها داشته های زندگیت رو خودت به دست خودت به آب میدی ، و بعد با حسرت تمام دنبالش می گردی!!!
می خوای بدونی کارت چقدر خنده داره؟!
اینو ببین:
در خلوت خودم، گوش ها را تیز کرده ام به صداها...
بوق خودروهای رهگذر
آواز پرندگان مست
سرفه ی پیرمرد همسایه
نخراشیده ی جوانی از دور دست
تیک تاک ساعت
شبکه پویا
پارس سگ های ولگرد
سوت کتری سوتی
ضربات گمانم بیل و کلنگ
جیغ بنفش یک مادر عاصی
فرت فرت پیامک های تبلیغاتی همراه اول
قارقار کولر
کلیدهای کیبورد
در این میان اما صدای خنده فرزندانم که از هال می آید، شیرین تر از هر چیزی ست!
و من به این فکر می کنم که هر صاحب صدا روزی سرود سکوت خواهد خواند!!
نظر شما ؟! ...
_____________________________________________
بعدا نوشت:
با تشکر بسیار از نظرات زیبای دوستان...
نکته مثبتی که من از این تصویر می فهمم اینه که انسان عاشق کمالاته!!
و این به نوبه خود نکته بسیار مهم و حائز اهمیتی ست.
البته اینکه چه چیزهایی کمالند و چه چیزهایی نیستند؟! بحث دیگری ست...
بسیاری از افراد ممکنه در تشخیص مصادیق دچار اشتباه بشن،!
نمونه ش: همین فیگور گرفتنها و بدن نمائی ها!! که نکته منفی این تصویر هم به شمار میاد!
از طرفی وقتی چیزی کمال شد دارنده اون بهش افتخار می کنه ، و کسی که فاقد اونه خودش رو دوست داره به اون شکل و شمایل دربیاره!!
نمونه ش باز همین تصویر (ابتدا به قیافه طرف نگاه کنین و بعد در آینه به دستان او!!)
این رفتار هم میتونه مثبت تلقی بشه و هم منفی!
مثبت از این لحاظ که فرمود: هرکس خودش رو به شکل دیگران دربیاره روزی از اونها خواهد شد!
و منفی از این جهت که روند این تغییر کُند شده و بلکه خودش رو روزی به همون ظاهر قانع و دلخوش بکنه.
و یا حتی گاهی خدای ناکرده از غیر مسیر خودش بخواد به اون دست پیدا بکنه ، چنانچه بازار داروهای بدنسازی مؤید این امرند.
ان شاءالله که ما اولا در تشخیص کمالات درست عمل کنیم و در ثانی تلاش کنیم خودمون رو واقعا متصف به اون کنیم، و ثالثا برای اتصاف به اون از مسیر صحیح به غیر صحیح تجاوزی نداشته باشیم.
برداشتتون از این تصویر ؟! ...
____________________________________________________________
با تشکر از عزیزانی که مشارکت کردند و اتفاقا به نکات قشنگی هم اشاره شده که ان شاءالله خوانندگان وبلاگ از اونها هم غافل نشن.
برداشت من:
1 - ترویج بی حجابی گاهی از اوقات به دست خود مجبه ها صورت می گیره...
حالا به اشکال مختلف: بخاطر رفتارهای سطحیشون، ضعف جایگاه اجتماعیشون و ...
این تصویر را میشه نمادی عینی از اون گرفت.
2 - نقش فقر را در بی حجابی و بی بندوباری نمیشه نادیده گرفت، متولیان فرهنگی جامعه نمیتونن نسبت به اقتصاد جامعه از خود سلب مسئولیت کنند.
کسانی وارد جریانات خلاف فرهنگ میشن که ابتداءً از روی میل و رغبت نبوده ولی با مرور زمان به بخشی از اون جریان تبدیل شده ند.
انسان البته چنین حقی نداره ولی واقعیتهای عینی جامعه رو نمیشه نادیده گرفت.
3 - حضور پررنگ غرب و نمادهای فرهنگی اون در کنار خانواده های ما ، والبته جالبه انکار اون توسط برخی...
4 - بعضی از حجاب ها متأسفانه از روی باور نیست و جبر محیطه: ظاهرش محجبه ست ، اما مطالبه ی دلش عریانی ست...
5 - هنر در خدمت ابتذال ...
6 - بازار داغ عروسک های بی حجاب
و ...
قدو قامتش یه هوا اگه از خودم کوتاهتر بود
میکروفون به دست داشت مکبّری می کرد
از طرف خانما یه بچه حدوداً سه ساله اومد و شروع کرد جلو نمازگزارا رژه رفتن
لاستیکشم بدجور سنگین نشون میداد!!
کجکی کجکی رفت مقابل مکبّر
نماز ظهر بود و سکوت حاکم بر مسجد
رو کرده به مکبر ، صداش هم تو بلندگو می چرخید:
(با زبون پسر بچه سه ساله بخونین)
نی نی! اون چیه تو دستت گرفتی؟؟!!
مکبر نوجون ما هم که قرمز کرده بود و صداش درنمیومد!!
اینم که ول کن ماجرا نبود
مکبر ولی واقعا مکبر بود!
من که داشت خنده م می گرفت!!
مأمومین هم بگی نگی معلوم بود صدا خفه کن زده بودند!!
بی جهت نیست بعضی روایات از حضور بچه ها تو مسجد منع کرده اند!!
یه روزی به خاطر سر و صدای زیاد بچه ها یکی از پیرمردا رو کرد به پرده و داد و بیداد با زنها...
مادره تو کوچه جلو منو گرفته میگه چرا اون روز جلو پیرمرده درنیومدی؟!
میگم: خانم! خوب خیلی ام بی ربط نمی گفت ...
یه کم مدیریتشون کنین.
بعد این ماجراها پیشنهاد دادم گوشه ای از طبقه بالا رو بکنیم مسجد بچه ها (البته اگر مسجد نباشه بهتره!)
آنچنان که پیغمبر در مسجدشون روضة الصبیان (اطاق مخصوص بچه ها) داشتند.
وسایل نقاشی و بازی و تفریح بگیرین و بچه هاتونو بسپرین به دست کسی از خودتون که توانایی نگهداری بچه ها رو داشته باشه بلکه با زبون شعر و نقاشی یه چیزی هم یاد اونا بده...
همراهی نشد متأسفانه...
شب قدری که خانمی هم با دخترا مسجد اومده بودند، می گفت: نفهمیدم اصلا موضوع منبرت چی بود؟!
+ هر سه شب قدر، خادم نگون بخت مسجدمون به جای خوردن سحری مشغول ازاله نجاست بود!!
+ بعض مساجد جایگاه ویژه ای برا مکبر تعبیه می کنند که هم خیلی تو چشم نباشه و هم اینجور برخوردها صورت نگیره، و چیز خوبی ست!
قال أبو جعفر علیه السلام:
اتبع من یبکیک وهو لک ناصح، ولا تتبع من یضحکک وهو لک غاش، وستردون على الله جمیعا فتعلمون
امام باقر(ع) :
دنبال کننده کسی باش که تو را می گریاند ولی دلسوز توست! و نه آنکه تو را می خنداند ولی نسبت به تو فریبکار است!
و همه شما (دنبال کنندگان و دنبال شوندگان) به خدا برخواهید گشت پس خواهید دانست (حق و باطل ، و خوب و بد را)
- بحارالانوار ج 72 ص 103 -
پرده اول:
به همه جا می تازم
می سوزانم و ویران می کنم
سوار بر بال باد!
تازه فروکش که کنم ، اشک ها سرازیر گردند!
باید خودتان را خیس کنید از هول من!!!
من هیولایی ام برای خودم!!
من بخواهم دنیا را بر اهل دنیا جهنم می سازم!
پرده دوم:
جمعیت مرا حلقه کرده اند
من خسته از آنهمه شیطنت خوابم برده است!
آورده اند که با مادرم آشتی دهند!
نحسی کرده ام ، این بار از آغوشش جدایم نخواهد کرد!!!
امام صادق (ع):
فلان کس (اسمش رو هم آوردند) اینجور تعریف کرد که:
من از بچه آوری طفره می رفتم تا در صحرای عرفات جوانکی را دیدم که با گریه اینجور خدا را می خواند : پروردگارا ! پدرم پدرم ... پس با شنیدن این کلام به داشتن فرزند رغبت نمودم! (که شاید فرزند من هم به جانم دعا کند و برایم از خدا استغفار خواهد) - میزان الحکمة. حرف واو ، باب الوالد و الولد -
حضرت زکریا هم وقتی از درگاه الهی طلب ذریه و نسل پاک کردند که در محراب عبادت، عنایات خداوند متعال به خانم مریم را مشاهده نمودند!
کُلَّمَا دَخَلَ عَلَیْهَا زَکَرِیَّا الْمِحْرَابَ وَجَدَ عِنْدَهَا رِزْقًا قَالَ یَامَرْیَمُ أَنَّى لَکِ هَذَا قَالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَرْزُقُ مَنْ یَشَاءُ بِغَیْرِ حِسَابٍ (37) هُنَالِکَ دَعَا زَکَرِیَّا رَبَّهُ قَالَ رَبِّ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ ذُرِّیَّةً طَیِّبَةً إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعَاءِ (38) أل عمران -
حالا ببینیم وضع امروز ما در زمینه موالید چه گونه ست؟!
و ما از کدام فرزندانیم؟
از اونها که اطرافیان با دیدن ما نسبت به فرزند راغب شوند یا خدای ناکرده پشیمان و دلسرد؟!!
کم نشنیدیم که واضح وبی پرده میگن همین اومده ها چه گلی به سر بابا ماماناشون زدن که بخوان نیومده ها بزنن...
برادر! خواهر!
از توقعاتت کمی بکاه!
شرایط والدینت رو هم درک کن!
دوست داری فرزند تو همون جور رفتار کنه که تو با والدینت می کنی؟!
خوب فکر کن!!
بیایین یه کم هوای مامان باباها رو بیشتر داشته باشیم... حتی مرحومینشونو.
+ باباهه میگه:
هیچی نداشت زنش دادم، اومدیم خونه چای بخوریم قندونو از جلو من برداشته میذاره پیش زن یه روزه ش!
چای تلخ نخورده بودم که با ازدواج پسرم الحمدلله خوردم!!
میگه:
عین کنه می چسبه پیش ما دست زنشو ماچ ماچ کردن و مثل اشیاء متبرک رو چشمش گذاشتن و ...
آرزو به دلمون موند تو عمر بیست و چند ساله ش بخواد یه بار دست ما رو ببوسه!!
میگه:
... ( ولش کن داره دیگه زیادی حرف می زنه!! خخخخخ )
بعضی لایک می زنن، احسنت و آفرین پای پستت میذارن...
میری وبلاگ دیگه ، مطلبی ناهمخوان با پست شما گذاشته شده ، می بینی عجب! اونجا هم لایک و احسنت و آفرین داده ند!
آدم اینقدر منافق؟! خخخخ
شایدم رودربایستی با هردو وبلاگ دارن!! که این هم اگه باشه قابل دفاع و توجیه نیست!
اگه قراره رشدی صورت بگیره ، باید تعارفاتمونو کنار بذاریم و درست و اصولی لایک بزنیم و تأیید و رد کنیم...
بعضی خواننده ها جرأت نقد ندارند شاید از ترس این که مبادا طرف ناراحت بشه!! و در نتیجه تو این وانفسای کم بازدیدی یکی از جمع دنبال کنندگانشو از دست بره!
در حالی که وبلاگ محل بیان دیدگاهها و ساختن اونهاست!
می بینی مشکل داره بگو !
شاید اصلا درسته و تو داری بد می فهمی؟! تو همین گفت و گوها خیلی از مسائل حل میشه!
گاهی مشکل نداره ولی اضافه کردن یه نکته به کامل شدن بحث کمک می کنه چرا دریغ می کنی؟!
بعضیا میان فقط حاضری بزنن و برن، حتی ممکنه مطلب رو نصفه نیمه هم نخونده باشن!
بعضی بده بستانی لایک می زنن و نظر میدن! جالبه بعضاً این رو هم پیشتر شرط می کنن!!
بعضی از این گذر تنها و تنها هدفشون تبلیغات بازرگانی و ثبت وبلاگشون تو پستای دیگرانه!! عیبی هم نداره ، فقط کاش برا صاحب وبلاگ و مطلب اون هم احترامی قائل می شدن ولو به خوندنش!
بعضی انگار گروه ساخته ند! یکی که موضع می گیره دیگران هم به تبع اون موضع می گیرن! این ظلم نیست ؟! به خود؟ به طرف؟ به علم؟! به تکامل؟ به حق وحقیقت؟!
نکته حائز اهمیت اینه که فکر می کنید این لایک و نظرها در دادگاهی که مثقال ذره رو پای حساب میاره، بی سؤال و جواب خواهد بود؟!
آی عزیزی! که پای تصاویر و پستای جنسی لایک می زنی و تأیید می کنی!
آی عزیزی! که حرف حقی رو که به مذاقت سازگار نیست ، مورد بی مهری قرار میدی!
وقتتونو زیاد نگیرم :
به نظر شما بزرگوار! چند درصد لایک و نظراتمون آلوده هوا و هوسند؟! و اتخاذ این رویه ما رو به کجا خواهد رسوند؟! هدف از وبلاگ نویسی و وبلاگ گردیمون چی بوده؟ چی میخوایم باشه؟!
+ جهت ارتقاء روحیه نظردهی صحیح و اصولی ، با همکاری همه دوستان مسابقه ای برگزار می کنیم که در نوع خودش بی نظیره.
افراد و مؤسسات مختلف مسابقات مختلفی برگزار کردند اما تا آنجا که من اطلاع دارم ، این امر - در عین حالی که بسیار ضروری هم هست - بر آنها مغفول مانده:
مسابقه انتخاب بهترین نظر دهنده وبلاگ ، به عنوان « سلطان نظر »
دوستان می تونند افرادی رو که شایسته این نام می دانند معرفی فرمایند، اگر بخشهایی از نظرات ایشون رو هم بتونند منتقل کنند که تصمیم گیری برا رأی دهندگان راحت بشه ، چه بهتر!
به برنده مبلغ 200/000 ریال و به سه نفر از معرفی کنندگان هر کدام مبلغ 50000 ریال به قید قرعه - و فقط برای خالی نبودن عریضه - تعلق خواهد گرفت.
فرصت معرفی افراد تا عید فطر و فرصت رأی دهی دوستان پس از آن اعلام خواهد شد.
(هر وبلاگ یک حق رأی خواهد داشت)
+ دوستان با گذاشتن لینک مسابقه تو وبلاگشون، در این فرهنگ سازی مشارکت فرمایند.
اجرکم عندالله
هر وبی به منزله یه خونه ست...
مثل یه خونه تو ایام عید، که درش رو هر کسی بازه!!
بعضی خصوصی یا عمومی آدمو دعوت می کنن ، میری می بینی ای بابا! وارد مجلسی شدی که هیچ سازگاریی باهاشون نداری!!
بعضی میان وب شما ، می بینی با شلوار خونگی اومدن!!
درسته بعضاً برا مطالبشون رمز میذارن، اما هستند وبلاگایی که بر درب ورودی وبلاگ و بر کل هیکل وبلاگشون باید رمز گذاشت!!
اسم نبریم بهتره...
تو بده بستان ها، تو رفت و آمدها ، تو بگو مگوها ، تو قرض و طلبها، آدم طلبکار بشه بهتره تا بدهکار!
نظر منه
( ان شاءالله که رفتارم هم تفاوت زیادی با نظرم نداشته باشه)
قدیمترها مخصوصا خونه ی کسی که می رفتی و دم در می نشستی ، می گفتن:
بفرمائید بالا ، دم ِ در بده ، مگه طلبکارین؟!
دوست دارم دم در نشین باشم و طلبکار!
نه برا اینکه یه روزی یقه ی کسی رو بچسبم نه ، فقط و فقط برا خاطر جمعی خودم.
+ فکر می کنم باید دعام کنین...
گاهی طرف برهنه نیست، اما پوششش نماد برهنگی ست!!
پاپیون زنانه و کراوات مردانه از دید من چنین چیزی ست!
در همین کوچه بازار خود ما البسه ای دیده می شود که به نقاط خاص جنسی جلوه و نما داده شده است: با گلدوزی، با دکمه ، با چین ، با رنگ بازی ، با حجیم نمایی و...
آری گاهی پوشش نوعی برهنگی مدرن است که در مواردی حتی از خود برهنگی هم تحریک آمیزتز می تواند عمل نماید!
توجه داریم؟!
چقدر برای یک مرد سخت است، تیر مسموم نگاهی را بر صورت اهل و عیال دیدن!!
چقدر تلخ است، لبخند موذیانه اغیار
چه سوزاننده ست، برق چشمک از سر شرّی
این دو روزی که مسافرت خانوادگی رفته بودیم خدمات بی شائبه خانم های بی حجاب را درقبال جامعه خود بعینه شاهد و ناظر بودم.
که چطور با تمام وجود ایثار کرده و نگاه های تشنه هرزگان را از زن و فرزند دیگران گرفته ، به جسم و جان خویش می خریدند!
چونان دریایی سرخ که همه رودهای جاری هوس به آنها ختم می شد!!
دست مریزاد!!
چقدر مسافرت در کنار آنها چسبید!!
آنقدر که بچه ها را گفتم ساک را باز نکنند برای مسافرت بعدی!!
آنقدر که همانجا در دل بازار بهترین خواسته ها را برایشان آرزو کردم! :
کاش بشود که با پوشیدن حجاب، لذت عمیق این آرامش و آسایش را روزی به کام خویش نیز بچشانند!!
و ان شاء الله روزی برسد که غیرت را بتوان لااقل لباس کرد و بر تن مردانشان دوخت...
+ کاری ندارم به پای آرامشی که به خانواده ها دادند، چقدر ناآرامی به بخش دیگر جامعه تزریق کردند!!
اذعان می کنم در این مورد بخصوص خودخواهیم قویتر از دلسوزیمه!!!
+ بعداً نوشت:
در جواب اعتراض یکی از خواننده های آخدا (وب مهربانی):
...
حتما برخورد کردین با متکدیانی که ول کن آدم نیستند!!
جدیداً که میاند و دستشونو لای درب میذارن و مانع بستنش میشن حالا میتونی چیزی بهشون نده!
راه درست برخورد با اینا واقعاً چیه که هم کرامت انسانیشون حفظ بشه و هم تشویق به ادامه این کار نشن و اونقدری ام بدی که خودت از ته دل راضی هستی؟!
داشتم می رفتم یکی از اینا جلو راهمو گرفت، چیزی ازم نخواست یه اسکناس خارجکی درآورد و گفت: حج آقا! ای چیقدر میرزه؟!
نیگاه کردم دیدم پیوندتان مبارک نوشته!!!!
معلوم شد بیچاره حسابی رو دست خورده!!
و معلومم شد اینکه جدیدا میاند و کاسه برنج و کله قند میخوان یک جهتش اینه، علاوه بر صرفه اقتصادیش.
mahdiba.blog.ir
sd.niksokhan@gmail.com
2.190.227.136
از هیأت امناء یکی از مساجد:
حاج آقا! شیخ سخت پیدا میشه، اشکالی که نداره نمازها رو یکی از خودامون اقامه کنه؟!!!
من:
آب خیار بدم خدمتتون؟!!!
.
.
.
هیچی دیگه ، شنیدم دنبال شیخ می گردن!!
+ منظورم این بود که هر کسی را بهر کاری ساخته ند!!
البته هیچ اشکالی هم درش نمی بینم که گاهی حرف حق رو لباس سگی تنش کنی که پاچه بعضیها رو محکم بگیره!!!
چه شد هرجایی حساب و کتاب داره، نوبت به شیخ که می رسه همه می خوان پا تو کفشش کنن!!
از مداح و هیأت امناء و فرمانده بسیج و پاسدار بازنشسته و ملا و ... گرفته تا خانمای جلسه ای!!!
والا