ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ

شعر :: آ خدا ( وب مهربانی )

آ خدا ( وب مهربانی )

( مطلب نداری بردار ؛ مطلب داری بذار )

آ خدا ( وب مهربانی )

( مطلب نداری بردار ؛ مطلب داری بذار )

آ خدا ( وب مهربانی )

برای اولین بار
- بعد از دیوار مهربانی و طاقچه مهربانی -
اینک :
« وب مهربـــــــــــانی »
مطلـــــب داری بــــــــــذار
مطلــــب نداری بــــــــــــردار
( مطالب دوستان به اسم خودشان منتشر خواهد شد.
ترجیحا مطالبی متناسب با آ خدا )

*******************************
*******************************
تذکر:
لزوما داستان ها و خاطراتی که در این وبلاگ نوشته میشن مربوط به زمان حال نیست بلکه تجربیات تبلیغی سال ها ومحلات مختلف بنده و بعضا همکاران بنده است و حتی در مواردی پیاز داغ قضیه هم زیادتر شده تا جاذبه لازم را پیدا کنه.
بنابراین خواننده محترم حق تطبیق این خاطرات بر محل تبلیغی فعلی حقیر رو ندارد...

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۶ دی ۹۵، ۲۱:۲۱ - متیو تل
    عجب
  • ۲۶ دی ۹۵، ۲۰:۰۹ - دچــ ــــار
    :)
پیوندها
پیوندهای روزانه

۴۶ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

عشق ما

جمعه, ۱۹ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۳۲ ب.ظ

گرچه پا تا به سر بلا داریم/دلمان خوش بُوَد خدا داریم/عشقِ فانی به مردم ارزانی/عشق یعنی همین که ما داریم/

با طبیعت آشتی باید کرد


و به مهمانی میمون برویم، جمع را درس بگیریم از او !!

بهره ی ما از جمع، جز مرض هایی مسری نیست!!!!


*

غصه و درد و بلا آری هست

این ولی علّتِ از کوره بدر رفتن نیست!!


غصه و درد و بلا را باید، روی هم رفته تلنبار کنیم -

بعد وقتی که گذر بر سرِ کوهی افتاد، همه را با دادی بیرون ریزیم!!


هر کدام از ما فکری دارد

پیش پای همه اما چاهی ست 

پشتِ سر، طوفان ها


دلخوشی های فراوانی را می شود با خود داشت

می شود در چلّه، دل به گرمای درخشندگی برفی بست!!

می شود تابستان، قطره را دریا دید - موّاج و خنک !


می شود خیلی فکر ها کرد

می شود خیلی فرض ها کرد


می شود هم شاخه های بسیار درختان را، دستان هیولایی انگاشت که به دنبال تو تا آن سرِ دنیا بدوند !!

می شود هم خیره در ماه شد و او را چرخاند

هی چرخاند، هی چرخاند

بعد مثل خبر سنگینی بر سر کوبید !!


می شود دنیا را خوب، می شود دنیا را بد دید!

بعد از این سعی کنیم مثل آن کوه صبوری باشیم، که در او نعره زنند آدم ها

- دلشان را شده خالی بکنند -

همچنان هم ز سخن ها شان باز، هیچ در دل نکنیم !


مردمی نزد خدا بخشوده ند، که به هم می بخشند!

غریبــــــــی

سه شنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۵، ۰۴:۳۷ ب.ظ

فتاده از درختی، برگ زردی

- به زیر پای باد هرزه گردی

تو وقتی می بریدی از رفیقان

دلم! فکر غریبی را نکردی؟!

و تواضع علفی ست زیر پای ده ما روئیده

نان بگیرند ز خاک، و بگیرند به لب


عمه اخلاق عجیبی دارد

هر چه اش می گویی کرّ و کرّ می خندد!

و چه سخت است سلامش کردن!

و ان طرف تر شهری ست که جوابت ندهند!


بنشینیم چنان کارگر خود - بر خاک

و نترسیم تن او به تن ما بخورد!!


و ادب عطر هوایی ست که پیچیده به ده

صندلی هم باشد، ننشینند به خوردن بر او

تاری از ریش سپید پیری، حکم امضاء دو عادل دارد!


« ادب آداب دارد» سرمشق کتاب هنر است.

راستی چیست ادب؟!

خمیازه پشت دست نهان کردن؟! 

- تا نفهمند آدمی را درست می بلعد؟!

زیبا صدا زدن؟!

- در واقع اما با پنبه سر بریدن؟!

یا رفتن یواش؟!

- در دل ولی به فکر پریدن سرِ شکار؟! چون ببر یا پلنگ؟!


و مبینید که مردی شده ام!

دل طفلی ست مرا در سینه، که به یک اخم و تشر می گیرد!


کاش رویم می شد به همه می گفتم چقدَر دوستشان می دارم!

کاش روزی برسد دیگر اظهار محبت ها  را حمل بر چرب زبانی نکنند!!


و نباید سخن رفته به معنی برداشت

- طرز صحبت به نظر مدرک گویایی نیست، که به هر سمت زبان می چرخد! -

پشت صحبت ها را باید نگریست!


یادمان باشد هر حرفی نزنیم

حرف ها شوخی شوخی رنگ جدی گیرند!


گاه هم حالاتی ست که کسی حرف نباید بزند - با آدم


خارج از شهر شما غاری هست

- شهر خوبی دارید - 

سرپناهی می تواند باشد، وقتی از دیدنتان خسته شدم!

- رفته ام چند تفکر آنجا - 


کاش دنیای خدا پاک شود، از لوث وجود آدم

تا خدا راحت تر، بر سایر مخلوقاتش اکرام کند!


واقعا روی زمین جایی هست، پای آدم نرسیده آنجا؟!

برویم و نفسی تازه کنیم؟!

ای دل!

پنجشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۴۶ ق.ظ

به پایت بند محکم می کنم دل!/قسم ؛ روی تو را کم می کنم دل!

من از دست تو کم آسیب دیدم؟!/تو را این بار آدم می کنم! دل!

اشتباهــــــــی دیگرـــــــ

جمعه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۴۹ ب.ظ

دل رفــــــت سراســــــیمه به راهـــــــی دیـــــــــگر

من هـــــم پــــــی او و ... اشـــــتباهــــــی دیــــــگر!

- یـــــک کــــوه! - جرائمــــم نمـــی بخـــــشد دوســت

ایــــن نیــــز، خـــودش هسـت گنــــاهــــی دیـــــــــگر!

شورگشتی

به قرآن...

سه شنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۲۶ ق.ظ

غل و زنجیر، دور دست و پایم/زمین گیرم، زمینگیر هوایم/به قرآن رسول الله محمد(ص)/که من این قفل ها را می گشایم!


...

سنگ پای ما را ، پدرم دستی داشت : سیه و پر ز تَرَک!

و ز نحیفی حمل می کرد دو درّه بر دوش!

سرش آزیرکشان   کمرش تیرکشان!

مادرم ماهی بود، وه به خورشید بیابان که زغالینش کرد!

کیسه کیسه علف صحرا را روی سر می آورد!

خواهرم ذره ای شیر ندوشیده ز بز ، کاسه اش مملو پشکل می شد!

هر زمان دست به جارو می برد، می گرفتیم از او... که مبادا بکَند در سرِ کوچه - چاهی!

کوزه ها دائما از آب سرِ چشمه پُر و فرغون خیس!

و زمستان ، لب استخر پر از یخ می رفت جامه ها را می شست! ها که می کرد به دست، مثل این بود لبوئی دارد!!

چه گناهی کرده دختر قالیباف؟!

دیدگانی کم سو ، قامتی افتاده ، و گلویی پرِ پرز ، انگشتانی دستار به سر !

خانه مان رادیوئی بیش نداشت!

و برادرهایم خرّ و پفّ شبشان هی هی بود!

و چه کم می شد استخوان زَبَک(1) میشی را جای هفت تیر به زیر کش تنبان بینند!!

و به تایربازی گیوه ها را بکَنند!


هیچ صحرا زاده نان بی مزد نخورد!!

...


(1): فکّ پائین

به من گفتند ...

سه شنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۵، ۱۰:۲۱ ب.ظ

به من گفتند: « تو شمشیر داری

                      دلی از دست من دلگیر داری »

خدا لعنت کند این مردمان را !

                    تو که در دست و لب انجیر داری !

سروده: شورگشتی

خانمی میگه: 

اینهمه کاغذ جمع کردی که چه؟!

میخوای دیگ حلیمتو باهاش گرم کنند!!! خخخخخ

راستم میگه هر سال هم که داره بر حجمشون افزوده میشه!

یه نگاهی انداختم، شعر بلندی رو دیدم مربوط به ده ، پانزده سال قبل.

نشیب زیاد داره، اما فرازهایی هم داره...

شعر بلند: 

از خون بستن ، تا خون جستن


ریه ها پر از دود

سرفه ها پی در پی

به خودم بود اگر

به مزایای کجا می دادم

یک نفس عطر هوای ده را؟!


چه زمان هائی بود؟!

یاد باد آبادی!


فصل تابستان

خانه ی کوچک ما

معبر مار و رتیل ...

خواهر کوچک من تا بخوابد، قصه ای می نگریست!!


و زمستان

ناودان شُرشُره از خانه مردم می دیدیم!

- بام ما هر چه به دل داشت، به ما می بارید!! -

تا که برقی می زد، دست در گردن هم می کردیم!

برف شیره(1) چقدَر دل می برد!


پدرم گندم روشن(2) می کاشت

 و بماند که سرِ شخم زدن

- بر خلاف آخور -

خره کم می آورد!

و پدر هی می کرد:

برو! صاحب مرده!!


و بماند به چه زحمت، کود حیوانی را بار خر می کردیم، طرف گندمزار!


تیر

- هنگام درو -

داس سهم پدر و مادر بود.

بچه ها از سرِ صبح 

- لتّه ای پیچیده - (3)

با کفِ دست درو می کردند!


 چه عرق ریزی بود!!


ظهر می شد

سایبان می بستیم

چادر مادر و خواهر را

می نشستیم به یک چادر شب


و ناهار:

کمی آب دوغ خیار

قبضه ای برگ ترب!!

دو سه تا جوز ندانم ساله

- که خدا رحمتی بی بی گوشه ی چادر مادر می بست! - 


چایی از برگ بهی

یا که از ریشه ی خاری که خُلُر می گویند

- پُرِ خاکستر و خاک -

به همان کاسه ی دوغی که پس از صرف غذا

با کمی آب

 - ز یک قُلقُلی(4) گونی پیچ

که به زیر بغلی خوشه ی گندم

دور از دیده ی خورشید، نهان می کردیم -

یکی از ما می شست!


و صد البته به ما می چسبید!


بگذرم از سرِ کوبیدن خرمن

انتظار وزش باد که با چارشاخی ، گندم از کاه جدا گردانیم!

آسیاب و غیره...


و نگویم که چطور ، از سر کوه گَوَن آوردیم؟!

و چگونه کفچه ماری را کشتیم؟!


مادرم نان می پخت

دختری در آغوش

پسری بسته به پشت

به تنوری که چو راه دهمان ناهموار!!

و خودم حتی دیدم همت موشی را در حافظه اش!

بعد در آتش آن ، قِلِفی می پختیم!

گاه هم سیب زمینی و لبو


... (ادامه دارد)


(1) مخلوط برف و شیره انگور که زیر کرسی داغ ، بسیار دلچسب بود

(2) اسم نوعی گندم

(3): لتّه = پارچه

(4) قمقمه


دل و دلـــــــــــدار

پنجشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۵، ۰۵:۲۸ ق.ظ

گلی دارم که گلزارم نداره! / گلستانی - که یک خارم نداره! / دلم هرزه، دلم چرکی، دلم بد / دلم ربطی به دلدارم نداره!!

پر بزن، چادرت تورا بال است...

سه شنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۵، ۱۰:۱۷ ب.ظ

رخت ِ زیبای آسمانی را‌ 

خواهرم! با غرور بر سر کن

نه خجالت بکش نه غمگین باش

چادرت ارزش است باور کن!


بوی ِ زهرا و مریم و هاجر

از پر ِ چادرت سرازیر است

بشکند آن قلم که بنویسد:

"دِمُدِه گشته، دست و پا گیر" است


توی بال ِ فرشته ها انگار

حفظ وقت ِ عبور می آیی

کوری ِ چشمهای بی عفت

مثل یک کوه نور می آیی


قدمت روی شهپر جبریل

هر زمانی که راه می آیی

در شب ِ چادرت تو می تابی

مثل یک قرص ِ ماه می آیی

سمت ِ جریان ِ آبها رفتن

هنر ِ هر شناگری باشد

تو ولی باز استقامت کن

پیش ِ رو جای بهتری باشد


پر بکش سمت اوج میدانم

که خدا با تو است در همه جا

پر بزن چادرت تو را بال است

و بدان می برد تو را بالا


در زمانی که شأن و ارزش جز

به دماغ و لباس و ماشین نیست

توی چادر بمان و ثابت کن

ارزش واقعی زن این نیست ...!!!

کردن و ناکردن !

سه شنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ

دوش مى گفت بلبلى با باز

کز چه حال تو خوشتر است از من ؟!


تو که زشتى و بد عبوس و مهیب

تو که لالى و گنگ و بسته دهن !


مست و آزاد روى دست شهان

با دوصد ناز مى کنى مسکن !

من بدین ناطقى و خوشخوانى

با خوش اندامى و ظریفىِ تن


قفسم مسکن است و روزم شب !

بهره ام غصه است و رنج و محن !

باز گفتا که راست مى گوئى

لیک سرّش بود بسى روشن :


دأب تو : گفتن است و ناکردن

خوى من : کردن است و ناگفتن !

برگشت

جمعه, ۴ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۱۴ ق.ظ

شده خاک و ... غم جان دارد (آبی)    

به دل - خاک است و - طوفان دارد (آبی)  

شده خاک و هنوزم بر سر راه...                

به برگشت تو ایمان دارد (آبی)

چه فرقی می کند؟!

پنجشنبه, ۳ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۵۰ ب.ظ

کوه باشی، سیل یا باران چه فرقی می‌کند؟!

سرو باشی، باد یا توفان چه فرقی می‌کند؟

مرزها سهم زمینند و تو اهل آسمان...
آسمان شام یا ایران چه فرقی می‌کند؟!

قفل باید بشکند، باید قفس را بشکنیم
حصر "الزهرا" و آبادان چه فرقی می‌کند؟!

مرز ما عشق است، هرجا اوست آنجا خاک ماست
سامرا، غزّه، حلب، تهران چه فرقی می‌کند؟!

هر که را صبح شهادت نیست شام مرگ هست
بی شهادت مرگ با خسران چه فرقی می کند؟!

شعله در شعله تن ققنوس میسوزد ولی
لحظه ی آغاز با پایان چه فرقی می کند؟!

شعر از: سید محمد مهدی شفیعی

صحرایی

دوشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۵، ۰۸:۵۲ ق.ظ

رهِ صحرا -چنان جویی- بگیرم/ به صحرا ، خو به آهویی بگیرم

/ نفَس های مرا از من گرفتید/ روم تا باز ، نیرویی بگیرم.../

گمشده

پنجشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۳۷ ق.ظ

زنها همه ماردوش چون ضحّاکند!/ مردان همه مستان گریبان چاکند!/ 

چون دخترکی که راه را گم کرده ست/ پیش نظر من همه وحشتناکند!/

خسته

سه شنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۷:۳۸ ب.ظ

غریبی خسته ام پایی عطا کن/ مرا شوق و تمنّایی عطا کن/ اگر پایان اوجم ، منّتی باز/ خدایا! مرگ زیبایی عطا کن!/

هجوم وحشت

دوشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۰۱ ق.ظ

چقدر تاریک و ظلمانی ست دنیا/ چه سرد و بی روح است عالم/ من امشب خواهم مرد از هجوم وحشت/ تو خورشیدی هستی که در نبودت هیچ ستاره ای نمی درخشد!!/


+ روایات حاکی ست: خورشید آن گاه رخ می نماید که بر ستاره ای امید نرود.

دور از نگهش...

يكشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۵:۰۴ ق.ظ

دور از نگهش ، آب به چشمم آید!

دنیا همه مرداب به چشمم آید!

ای مرگ! بیا تاب ندارم ، با تو

من بعد مگر خواب به چشمم آید!!

شعری از: شورگشتی

بهــــــــانـ ـ ـ ـ ه

يكشنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۵، ۰۵:۱۸ ب.ظ

می رفت که روی هم پلاسیده شوند !

از صفحه ی روزگار برچیده شوند !

« عشق تو » بهانه دست نااهلان داد !

از چشم تو گفتند که خود دیده شوند !!!


سروده : محمد شورگشتی

آوار

شنبه, ۷ فروردين ۱۳۹۵، ۰۵:۰۰ ب.ظ

غم ها همه روی هم تلنبار شدند

دادند به هم دست و به هم یار شدند

ماندند که تو به من بگویی : « برگرد »

آن گاه به روی سرم آوار شدند !!


سروده: محمد شورگشتی

رو آب دریا

چهارشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۴، ۰۹:۴۸ ب.ظ

مث خونی که تو رگ ها می دوه

یاد تو - توی دل ما می دوه

می دوم من پی تو ، تو می دوی

می دوه کویر و ... دریا می دوه

من کجا و تو ؟! تو چون پهلوونی -

به سرش گرفته دنیا - می دوه

پی یوسفی اگه ؟ پا بدوون

نه فقط چشم زلیخا می دوه !

هر چه می دوم رسم ... نمی رسم

مث اون کسی که درجا می دوه !

کی زنم جوانه ؟! تا به استخون -

تو که نیستی سوز سرما می دوه !

سهم من از عاشقی: گریه ی شور

عارفی رو آب دریا می دوه !


سروده ای از : محمد شورگشتی

میوه فروش کو چه مون ...

جمعه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۴، ۱۰:۰۴ ق.ظ

میوه فروش کوچه مون
آدم پرده بازیه

بچاپ به چاپه کار اون
مشغول یکه تازیه !



وقت خرید شلغم و
گوجه و سیر و میوه جات

با لفظ « خیلی مخلصم »
خم میشه تا کمر برات !



یه مدرکی بهت میده
: دکتری یا مهندسی !

حالی بهت میده که که بد
می افتی تو رو در واسی !



سی کیلو میوه می کشه
می ده به دست مازیار

که میوه ی مهندسو
بپر تو بنزشون بذار !



روت نمیشه بهش بگی
که من فقط کلم می خوام !

یا این که پول این هارو
بیارم آخه از کجام !



میای پای حساب کتاب
میگه که قابل نداره

یک رقمی بهت میگه
که آهتو در میاره !



این روزا این جوری شده
یه مخلصم بهت میگن

نه از سر سر صدق و صفا
که جیبتو خالی کنن !



سلام مفت و مجانی
نمیده هیچکی این روزا

مصرع آخره دیگه

نگو که بس کن ای بابا


شعری از شهیدا در 3 سالگی

پنجشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۴، ۱۰:۲۴ ب.ظ

ماه به من میخنده !

خورشید به من میخنده !

ستاره به من میخنده !

هاپو به من میخنده !

گربه ها به من میخندن !

من به همه می خندم !


شعر: شهیدا در 3 سالگی


سفری در پیش است ...

شنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۴، ۰۵:۰۸ ب.ظ

سفری در پیش است!

بی گمان باید رفت!

باز از دور مرا می خوانند!

لیک ای همنفسان!

درِ این باغ کماکان باز است!

کوچه باغش بسیار

سنگ فرشش چشمم

خوش در آن سیر کنید

و برای همگان

و برای دل بیچاره ی من هم طلب خیر کنید.


                                                  فعلاً ...

لطفاً از کول ما بیا پایین ...

سه شنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۰۶ ب.ظ

خم شده پشت ما بیا پایین
با توام..نه .. شما! بیا پایین


ای مهندس, جناب! دکترجان!
اخوی! حاج آقا! بیا پایین


از برای خدا از آن بالا
پسر کدخدا! بیا پایین


پیش از آنکه هوا برت دارد
یک هویی, بی هوا بیا پایین


ای که یک چند پیش از این بودی
کاسب خرده پا بیا پایین


هر که آمد عمارتی نو ساخت
زد به نام شما بیا پایین


قسط من می دهم تو می گیری
وام از بانکها؟! بیا پایین


روی امواج قدرت و ثروت
می روی تا کجا؟ بیا پایین


این همه پشتک آن همه وارو!
اندکی هم حیا بیا پایین


می شود بوی این دو رنگیها
عاقبت بر ملا بیا پایین


روز محشر نمی شود پیدا
پارتی، آشنا بیا پایین


صد کیلومتر رفته ای بالا
قدر یک توکّه پا بیا پایین


پول را می شود همین جا خورد
هی نبر کانادا بیا پایین


من نمی گویم از بلندی قاف
یا ز هیمالیا بیا پایین,


اختلاست اگر تمام شده 
لطفا از کول ما بیا پایین!

شاعر: محمدرضا ترکی

منبع: گنجینه ی بهترین شعرها

بچه مشهد

شنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۴، ۰۶:۰۱ ب.ظ

بِچِه یِ مشهد که بِشی، غم نِدِری حالت خوبه
فوری مِری سمت حرم، وَختی که غم در موکوبه


با مادرت حرفت بِره، یا با بابات درگیری شِه
مِندزی خودتِ تو حرم، می گیری محکم ضریح شه!


حرف مِزِنی، غُر مِزِنی، نق نق بیجا مُکُنی
دردا و رازای دِلِ ، اونجه تو حاشا مُکُنی

یا وختایی که خوشحالی، یا خواستته آقا مِدِه
یَک مشت نخودچیته بِخِر، برو و نذریته بِده!

دم غروب و صبح زود، نقاره هاش صدا مِدَن
هَمچی که انگار اونا هم، دِرَن رضا رضا مِگَن


خادما لبخند مِزِنن، کفشدارا خوش بِش مُکُنن
اینجه همه خادم مِرَن، قدر آقا ره مِدِنن

خوبیِ اینجه تو اییه، اینجه حرم نیس توی قاب
بِرِ ایکه بیگیری جواب، مِری تو صحن انقلاب

سقاخانه آب مُخُوری، پنجره فولاد شُلُغه
هرکی که آمِدِه حرم، گفته نِمِده... دُرُغه!


اشکات نم نم می ریزی، یَک کُنجی پیدا مُکُنی
نگا به گنبد مُکُنی، عقده ی دل وا مُکُنی

سِلام امام مهربون، قربون رنگ گنبدت
بازم طلبیدی آقا؟ فدای ناز پرچمت

راستش آقا گرفتارُم، حاجتامم زیاد شده
حکایت مو و شما، قصه ی برگ و باد شده

وَختی خُودمه مُسپُرم، دست شما غم نِدِرُم
حاجتامه 3 سوت مِدی، دِگه چیزی کم نِدِرُم


دلخسته خدا خدا خدا می کردم

یک ماه  برای تو  دعا  می کردم


هرجمعه ی ماه رمضانی که گذشت

تا وقت اذان   تو را  صدا   می کردم


سی روز به عشق دیدنت  آقا جان!

من روزه ی خود به اشک وا می کردم


در هر شب قدر وقت احیا ارباب!

با یاد شما حال  وصفا می کردم


ای کاش نماز عید فطر خود را امروز

در پشت سر تو اقتدا می کردم


افسوس چنین نشد ومن فهمیدم

یک ماه برای خود  دعا می کردم!!


سیدامیرحسین میرحسینی


آقا! شفای سینه ی من یک دعا بکن

يكشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۴، ۱۰:۱۵ ب.ظ

آقا! شفای سینه ی من یک دعا بکن

این قلب گُر گرفته ی من را دوا بکن


آقا! بیا زمین دلم وقف چشم تو

بر این خرابه قصر خودت را بنا بکن


من خسته از فسادم ، دنیا اگرکه نیست

در من ظهور کرده پُرَم از صفا بکن


هر ریسمان که چنگ زدم در هوا برید!

دستم به دست گرم خدا آشنا بکن


آقا! یزیدیان همه جا نعره می زنند!

برخیز مثل باب خودت کربلا بکن


در من کسی به نام شما حرف می زند!

حرفم که با شماست ، عمل هم شما بکن!


یا باز گرد رها ساز از این غمم

یا گوشه ی عبای دلم را رها بکن!


شعر از: شورگشتی